کما.

کاملا غیر واقعی!

*******

یک صبح شلوغ و نم گرفته ی تابستون شمال. شبیه تمام این روزهام صبح یک دفعه شروع شده و بدون مقدمه پرت شدم وسطش. داخل ماشین نشستم و سعی می کنم فکر پراکندم رو از جویدن ناخن هام منحرف کنم.

-ترافیک مسخره! دیرم میشه.

این فکر برای هزارمین دفعه داخل سرم چرخ می زنه و باعث میشه باز و باز دستم آهسته بره بالا به هدف جویدن ناخن هام. متوقفش می کنم. راه باز شده. حرکتی کند ولی خوشبختانه بی توقف. می رسم. با چند دقیقه تأخیر. زیاد نیست. با حد اکثر سرعتی که ازم برمیاد سه طبقه رو میرم بالا و شاید دو دقیقه پیش از استاد وارد کلاس میشم. چند لحظه بعد کلاس شبیه قطاری که آهسته راه بیفته, تند کنه و حرکت معتدلش رو در پیش بگیره به جریان می افته و درس. نشستم وسط جریان کلاس. این انگلیسی ها چیه توی هوا می پرونن؟ ذهنم با وجود تمام تلاشم واسه آروم و متمرکز نگه داشتنش از جاش بلند میشه. منو وسط واژه های پراکنده ی غریب جا می ذاره و از کلاس می زنه بیرون. مثل فشنگی که از لوله در رفته باشه پرواز می کنه و انگار در آن واحد, با سرعت نور به چندین جا سرک می کشه. کلاس عصر. تست هایی که جواب هاشون رو تقریبا حدسی علامت زدم چون تمام خط هاش به هم ریخته بود و نمی شد بفهمم کدوم گزینه مال کدوم تسته. فقط زدم. مادرم. برادرم. موارد شخصی. موارد خونوادگی. امتحان هفته ی آینده. تمرین های امشب. مخلوت آشنای بوی کاغذ و یک مدل عطر ناشناس شناور در فضای اتاق نیمه تاریک محل کار. دفتر آمار و حساب های ماهانه که این ماه هنوز ننوشتم. عدم رضایت کارفرمایی که معترضه به تأخیرم و مهلتی که بهم داده رو به پایانه. یک دفتر بزرگ تر از اندازه معمولی با اون جلد بنفش سیرش. یک مشت خط های چپ و راست و انگار تا همیشه بی انتها و بی توقف. بیمارستان. یک پنجره ی کوچیک. یک عالمه دستگاه که من نمی شناسمشون که پهن شدن روی یک تخت کوچولو. جسم بیمار امید که زیر لوله ها و سایه ها محو شده. توی سرم یک کلمه می چرخه.

-کما.

سردم میشه. تا امروز چند دفعه پیش اومد که مفهوم این کلمه رو اینهمه عمیق درک کنم؟ به نظرم جز این دفعه، هرگز. چه سرده مفهومش. مرز بین این طرف و اون طرف. اون طرف؟ نه! امید خیلی کم این طرف بوده. هنوز یک سال هم نگذشته. واقعا نباید بره اون طرف. ولی اگر, … تمام جونم شبیه سرمازده ای که از سوزش سرمای یک کوه یخ آتیش بگیره منقبض میشه. ذهنم بالای اون تخت کوچیک متوقف می مونه. چرخ می زنه. فرود میاد. تخت هنوز پره. پس پدرش هنوز موفق نشده. نفس های عمیق می کشم. این قصه هفته هاست که شروع شده. کمای امید خیلی طول کشیده. راستی چی شد؟ ضربه خورد؟ به نظرم یک چیزهایی می گفتن. خاطرم نیست. سرم شبیه مغزی که در حال غرق شدن صاحبش پر از آب باشه پر شده بود از صدا. چیزهایی بود در مورد یک ضربه که خورده بود توی سر بچه. از کجا؟ بچه سقوط کرد؟ چیزی از بالا روی بچه سقوط کرد؟ خاطرم نیست. فقط تصویری محو یادمه از پدرش که در جواب پرسش های بی روح من واسم می گفت و باز می گفت. چه اهمیتی داشت جزئیاتش؟ اصلی هاش خاطرم هست. ضربه, سر, امید, و کما. الان چند ماه شده که امید در کماست؟ خاطرم نیست. طول کشیده. دیگه چی یادم میاد؟ عمیق تر در قصه فرو میرم. پدرش میگه باید لوله ها رو قطع کنن. میگه دیگه امیدی نیست. میگه باید دفنش کنن. دکترهایی که بالای سرش میان سکوت می کنن. نگاه می کنن. معاینه می کنن. موافق میشن. مادرش موافق نیست. بیمارستان فعلی میگه کاری از دستمون برنمیاد. مادرش میگه از هر جا بشه دکتر میاره بالای سرش. پدرش موافق نیست. مادرش انجامش میده. دکترهای دیگه از بیمارستان های دیگه. مطب های دیگه. حتی شهرهای دیگه. همه سعی می کنن. بعدش سکوت می کنن. بعدش موافق میشن با پدرش.

-دیگه راهی نیست.

مادرش می جنگه. با پدر امید. با دکترهای بیمارستان که می خوان طبق فرمان پدر بیمار لوله ها رو قطع کنن. با تمام جهان. مادر بیمار پایان کما رو نمی پذیره. من هم همین طور. و امید وسط این قیامت تلخ آروم زیر اونهمه لوله و سایه خوابه. پدرش میگه مرده. من نمی خوام باور کنم. شبیه مادرش.

در قصه شنا می کنم. پیش میرم. منجمد و نیمه هشیار. سرده. منجمد میشم انگار. تصویرها محو در برابر نگاه مات ذهنم سایه می زنن. تازه هستن هنوز. می بینم انگار. پدر امید گفته امشب لوله ها رو قطع می کنه. به سرعت باد زمستون خودم رو به بیمارستان می رسونم. به موقع رسیدم. زودتر از پایان, که مثل تیر در حرکته. پدر امید رو پشت در بسته متوقفش می کنم. دستش رو دو دستی می چسبم. عقب می کشمش. با تمام زورم عقب می کشمش.

-تو رو خدا! تو رو خدا! تو رو به خدا نکن! این کار رو نکن! فوتش رو اعلام نکن! امید هنوز زنده هست. نمی بینی؟

صدایی مثل همیشه آروم ولی بی انعطاف.

-نه نمی بینم. من حیاتی درش نمی بینم. بیا درست ببین. تو می بینی؟ واسه چی نمی خوایی باور کنی؟ حیاتی در کار نیست. زیر اون لوله ها فقط یک جنازه هست که باید ببرن دفنش کنن. ول کن دستم رو بذار تمومش کنم.

با تمام توان روحم سعی می کنم که اون نگاه خسته و آروم اما به شدت بی خلل از اون حالت سنگی منحرف بشه. نمیشه. نمی تونم. نفس بریده فقط دو دستی اون دست ها رو سفت چسبیدم و عقب نگهشون داشتم. نمی خوام قافیه رو, تلاش رو و امید رو ببازم. نمی بازم.

-محض رضای خدا مادرش موافق نیست. تو نمی تونی.

باورم نمیشه که قاطعیت خسته و تلخ ولی آروم اون صدا با تمام تلاشی که می کنم حتی خط برنداشته.

-مادرش اشتباه می کنه. این بلاتکلیفی چیزی رو عوض نمی کنه. نه واسه من, نه واسه مادرش, نه واسه اون جنازه.

آخرین تیرم رو شلیک می کنم.

-به خاطر خدا! امشب انجامش نده! بذار همین طوری بمونه. امشب انجامش نده! تو رو خدا! تو رو خدا!

خورد به هدف انگار. خدا رو شکر!

-باشه. باشه امشب انجامش نمیدم. حله؟

دست هام آهسته اون دست های خسته اما بدون لرزش رو رها می کنن. حس می کنم نفسم دیگه بالا نمیاد.

-امشب خطر گذشت.

این از سرم می گذره و آه خیسم از لای چین و شکن های تاریک بغض راه باز می کنه و آزاد میشه. پدر امید داخل راهرو نیست. رفته. نمی بینه اشک هام رو. پاکشون می کنم. از پنجره ی کوچیک داخل اون اتاق بی پنجره رو تماشا می کنم. امید همچنان روی اون تخت کوچیک زیر لوله ها محو اما موجوده. با تمام دلم اون کلمه سه حرفی عزیز رو می بارم.

-خدا! خدا! خدا!

با صدای استاد از جا می پرم. ذهنم درِ ورود به جسمم رو گم کرده. طول می کشه تا به خودم بیام و به خاطر بیارم دقیقا کجام. استاد می خنده. من هم می خندم. سعی می کنم غیبت در عین حضورم رو درستش کنم. با خنده میگم ظاهرا من امروز توی باغ نیستم. استاد با خنده میگه ازت می خوام برگردی داخل باغ.

در راه خونه ذهنم جلوتر از خودم میره. شبیه بچه های بازیگوشه بیش فعال۱جا بند نمیشه. داخل تاکسی نشستم و سعی می کنم غایب نباشم. باز هم ترافیک. این دفعه نگران مقصد نیستم. کاری ندارم جز اینکه همونجا بشینم و منتظر بمونم تا برسم. دست های سرد مادر امید روحم رو لمس می کنن.

-دعا کن برام.

دفعه ی اوله که اشک های سرد رو حس می کنم. مگه اشک هم میشه که سرد باشه؟

-دعا می کنم. همیشه دعا می کنم. عزیز!

بالای سر تخت امید می چرخم. دستم رو روی پیشونیه سردش می ذارم. دلم می خواد از آتیش روحم به جسمش تزریق کنم تا بیدار بشه. امید خوابه. زیر اونهمه لوله چه کوچیک و محو به چشم میاد. قطره های درشت و شفاف اما سرد رو تماشا می کنم که آهسته روی موهای صافش می بارن. این بارون از کجاست؟ از چشم های من؟ از نگاه خسته ی مادرش؟ دنبال جواب نمی گردم. فقط از پشت پرده ی مهِ خیس و شفاف تماشا می کنم. اون کمای تلخ رو تماشا می کنم و همچنان اون کلمه سه حرفی رو بی صدا می بارم.

-خدا! خدا! خدا!

-خانم! خانم رسیدیم!

به خودم بر می گردم. خاطرم نیست کرایه رو دادم یا نه. می پرسم. راننده بعد از تعارف میگه که پرداختمش. پیاده میشم. هوا خوبه. کمی گرم. کمی مرطوب. و حسابی روز. توی بغل چهاردیواری امن لا به لای کاغذ ها و کامپیوتر و یک جهان استرس به خاطر یک جهان چیز شنا می کنم. تصویر یک تخت کوچیک با جسمی محو زیر یک عالمه لوله بین من و وظایفم حایل میشه. ذهنم از غفلتم استفاده می کنه. بی جنگ و درگیری بلند میشه و از پنجره ی باز می زنه بیرون. مادر امید دستم رو گرفته. سعی می کنم صدای گم شدهم رو احضار کنم. موفق میشم و نمیشم.

-من نمی تونم. ازم بر نمیاد دیوونه. دست من نیست. دست من نیست!

مادر امید دستش رو روی شونه هام می ذاره.

-بیمارستان تا هر زمان که هزینه هاش پرداخت بشه لوله ها رو قطع نمی کنه. امضا می خوان که تعیید کنه این خواسته صاحب بیماره. و هزینه. پدرش باید رضایت بده. به من گوش نمی کنه. امید زندست. تو می دونی. اون لوله ها نباید قطع بشن.

خودم رو به شدت کنار می کشم. از خستگیِ منجمدِ دست های مادر امید کوچولو. از اون یک جفت آینه ی خیس توی نگاهش که اصرار دارن از دریچه وحشت نگاهم دیده بشن. از وسوسه ی ترسناک و تاریکی که رهام نمی کنه.

-مدت هاست که مخفی شدی لای چین های زندگی. نمی خوایی محض امتحان یک حرکتی به خودت بدی؟ کسی نمی فهمه. حتی اگر واسه کسی بگی هم باور نمی کنن. فقط محض تست. کسی نمی فهمه.

رو به طنین اون انعکاس محو ناخوشآیند داخل ذهنم, رو به سیاهیِ دردِ مادر امید, رو به خودم و رو به هیچ فریاد می زنم.

-من نمی تونم. نمی فهمی؟ این خطرناکه. این شدنی نیست. بفهم. در توان من نیست!

صدای زنگ آیفون انگار از دنیای دیگه ای میاد. از جا می پرم. در می زنن. بازش می کنم. مادرم. وظیفه و وسوسه و مه رو از چشم هام و از ظاهرم پاک می کنم. مادرم وارد میشه با یک دنیا قصه و حرف و دلواپسی و ابراز رضایت از خیلی چیزها و نارضایتی از خیلی چیزها و گلایه و تعریف و توصیف و تمام این ها برای من فقط یک ترجمه کوتاه دارن. زمان. مادرم زمانم رو می خواد. باید بهش زمان بدم. زمانی از حضور خودم. دفتر خودم رو می بندم و کنار می ذارم. حالا فقط دختر مادرم هستم. کنارش می شینم. دست های دردناکش رو مالش میدم. باهاش حرف می زنم. گاهی هم صدا میشم. گاهی هم دردی می کنم. گاهی تکذیب می کنم. گاهی آب میشم روی آتیشش. گاهی دلداری میدم و گاهی اطمینان. کاغذی روی خاطرم رو می پوشونه. با ترسیم یک امضا. امضای پدر امید چه شکلیه؟ اگر اون امضا پای برگه آخر پرونده بیمار باشه تا زمان نامحدود زیر اون لوله ها زنده نگهش می دارن. کاغذ رو با وحشت کنار می زنم. یک جفت آینه ی خیس از پشت صفحه تار کاغذ درست به وسط چشم هام شلیک میشن.

-خودم رو که نمی تونم گمراه کنم.

وسوسه به سینهم چنگ می کشه.

-کسی نمی فهمه.

با تمام توان اراده ی ترک خوردم رو جمع می کنم که دو دستی دست های وسوسه رو از شونه هام کنار بزنم ولی می بازم. این بالاتر از توانمه. خسته و تسلیم به پشتی مبل تکیه می زنم. مادرم رفته. سیستمم رو بغل کردم و از فشاری در کمال تاسف آشنا وا رفتم. باید بجنبم. فردا کلاس دارم. یکی صبح، یکی عصر.

سر کلاس صبح نشستم. باید درس جواب بدم. نوبت منه. جواب میدم. غلط هام رو نمی شمارم. دیوارهای سفید تمام ذهنم رو گرفتن. آهسته بالای سر پدر امید چرخ می زنم. از خستگی خوابش برده. بی حس و بی حرکت کنار تخت کوچیک وا رفته. پرونده ی بیمار زیر دستشه. داشته می خونده. برگه زیر دستش مچاله شده. چند دفعه دوره کرده این برگه ها رو؟ بی صدا رو به روی این ترسیم درد ایستادم. تخت بیمار و یک میز خیلی کوچیک بین من و اون صحنه تاریک فاصله انداخته. نمی تونم برم اون طرف. راه بسته هست. اگر پدر امید بیدار بود می شد میز رو حرکت بدم و رد بشم. انگار دستی تمام حرکت و صدای جهان رو قطع کرده. از پشت حصار شب تماشا می کنم. پدر امید انگار سنگ شده. بی صدا. بی حرکت. بی روح. انگار حتی بی نفس. وسوسه آهسته نجوا می کنه:

-حالا.

از ترس منجمد میشم. تاریکیه شب دستش رو دور شونه های وسوسه حلقه می کنه. از ترس گیج میشم.

-این درست نیست. اون نمی دونه با چی طرفه. این نامردیه.

توجیه توی گوشم می خنده.

-کدوم نامردی؟ تو فقط به یک نفس زمان میدی. به دوتا نفس. امید کوچولو و مادرش. تصور کن اگر اون لوله ها قطع بشن چی سر مادره میاد. تصور کن امید هنوز چه قدر زمان داره واسه زندگی کردن. زمان اگر باشه همه چیز حل میشه. شاید این ضربه رو پشت سر گذاشت و بیدار شد. تو نیتت مثبته. بجنب. انجامش بده!

از ترس فلج میشم. پدر امید خوابه. دستش روی برگه بی حرکت مونده. خودکار کنار پوشه انگار بهم چشمک می زنه. وسوسه دست هاش رو روی شونه هام می ذاره و رو به جلو فشار میده.

-زود باش.

دنبال راه فرارم.

-فاصله زیاده. از این طرف تخت نمی تونم.

خاطرات به تمسخر می گیرنم.

-یعنی هیچ وقت روی چیزی که بهش چسبیده نباشی متمرکز نشدی؟ هرگز؟

از ترس میمیرم انگار.

-این عادلانه نیست. این آدم خوابه. در معصوم ترین و بی دفاع ترین حالتی که یک زنده میشه که باشه. این خطرناکه. من نمی تونم.

شب اون جسم خسته و من و وسوسه و دنیا رو به آغوش گرفته. از ترس مات میشم. توجیه آهسته دست هام رو نوازش می کنه. نگاهم به اون تخت کوچیک قفل میشه. یک جفت آینه ی خیس از روی اون پلک های بسته ی کوچیک به اعماق ضمیرم شلیک میشن. شب توی سرم نجوا می کنه. وسوسه نجوا می کنه. تمام سیاهی های جهان نجوا می کنن:

-کسی نمی فهمه.

به آهستگی حرکت یک اعدامی واسه برداشتن آخرین قدم هاش تکیه ام رو از دیوار جدا می کنم. فقط چندتا قدم. برشون می دارم. پدر امید ناآگاه از اینکه چی بالای سرشه خوابه. آهسته روی اون فاصله ی نه چندان باریک خم میشم. دست هام بی صدا بالا میرن. به آهستگیه حرکت یک دونه غبار انگشت هام رو دور مچ بی حرکتش حلقه می کنم. ضربان اون نبض تبدار وجدانم رو به سوزش میندازه. دیگه نمیشه برگردم. پدر امید یک لحظه نفس های عمیق می کشه. خوابی که می بینه قشنگ نیست. از ضربان نبض دستی که توی دستم گرفتم و از سرعت نفس هایی که کم و زیاد میشن می فهمم. الانه که بیدار بشه. دست آزادم رو روی سرش می ذارم.

-بخواب. چیزی نیست. بخواب. همونجا که هستی بمون. با من حرف بزن. حرف بزن! توی خواب با من حرف بزن. داری خواب می بینی که داخل دفترت هستیم. داری باهام حرف می زنی. با من و با همه. بخواب. بخواب!

جز دست هام تمام جونم از وحشت شعله ور شده و می لرزه. دستم دور مچ آتیشیه بی حرکت قفل میشه. تا نزدیک خودکار می برمش. دست آزادم که دیگه آزاد نیست هنوز روی اون پیشونیه داغ حرکت می کنه. آهسته زمزمه می کنم با صدایی که جون می کنم بدون لرزش باقی بمونه.

-برش دار. آهسته برش دار.

انگشت های بلند و خسته آهسته دور خودکار بسته میشن. دستم رو با دستی که داخلش گیر کرده عقب می کشم. آهسته. روی کاغذ. محل امضا. ناخودآگاهِ پدر امید بدون اینکه هیچ تصوری از چیزی که باهاش طرف شده داشته باشه با ادامه ی ناهشیاری می جنگه. با خواب. با اون دست سرد که روی پیشونیش آهسته حرکت می کنه.

-با من نجنگ. فقط آروم باش.

دستم متوقف شده. درست بالای محل امضام. آهسته زمزمه می کنم.

-امضاش کن. چیزی نیست. امضا کن.

جهان از حرکت متوقف میشه. دستی که مچ دستم رو گرفته رو اول باور نمی کنم. حس می کنم آتیش از دستم میره بالا و می رسه به سرم. از ترس خشک میشم. سعی می کنم توان حرکتم رو پیدا کنم. فایده نداره. دست و نگاه پدر امید شبیه چندتا میخ فولادی بی حرکت نگهم می دارن.

-سلام. شبت به خیر. این طرف ها!

نفسم رو به اجبار پیدا می کنم.

-من داشتم… من فقط… من می خواستم باهات حرف بزنم و…

پدر امید حرفم رو می بره. از روی معرفت. با تمام تمرکزم ایمان دارم. تا مجبور به نفس زدن نباشم.

-حرف بزنی؟ باشه حرف می زنیم.

دستش رو آهسته از دستم خلاص می کنه و خودکار داخل مشتش رو دوباره می ذاره کنار پوشه. و حواسش نیست یا معرفت می کنه و نمی پرسه چه جوری دستش با یک خودکار توی دست های من بالای محل امضا معلق بوده و نمی پرسه دست من روی پیشونیش چیکار می کرده و نمی پرسه که دقیقا من اون ساعت شب واسه چی و اصلا چه جوری خودم رو رسوندم اونجا و خیمه زدم بالای سرش. آرامش صدای پدر امید رشته ی تردید و وحشتم رو پاره می کنه.

-خب بچه مدرسه ایه دیروزی امروزی کتاب هات رو کجا جا گذاشتی؟

منگم هنوز. به حاشیه زدن فایده نداره. مستقیم حمله می کنم.

-به خاطر خدا. تو نمی تونی امید رو بکشی. امید زندست. باید به بیمارستان امضا بدی که تا بیدار شدنش نگهش می دارید.

اون نگاه آروم یک دفعه سخت میشه. یک قدم عقب می کشم ولی همچنان حمله ور باقی می مونم.

-به خاطر خدا آخه این چه کاریه می کنی؟ خودت رو امید رو مادرش رو ببین و بیدار شو. تو باید کمک کنی. تو باید امید رو از کما پس بگیری. تو می تونی. محض خاطر خدا. تو باید سعی کنی. باید بخوایی.

حمله هام با حمله ای غافلگیرکننده دفع میشن.

-همینجا نگهدار. من به اندازه ی کافی دیدم. حالا تو ببین. این جسد حتی گرمای حیات هم توی جسمش نیست. اینکه تو بهش یک موجود زنده میگی زمانی عشق من بود. ولی حالا فقط یک جسم بی روحه. با سعی کردن من چیزی عوض نمیشه. مرده رو دفنش می کنن قابش نمی گیرن نگهش دارن. من نمی تونم این رو بخوام. من نمی خوام.

حاضر نیستم باختم رو بپذیرم.

-ولی تو پدرشی. تو باید بخوایی. باید بخوایی! تو رو به خدا! به خاطر خدا! …

حمله ی متقابل شدیده. فریاد داخلش نیست ولی قاطعیتش انگار می کوبدم به دیوار پشت سرم.

-من نمی خوام. تو هم دیگه ازم نخواه. این بدترین چیزیه که این زمان میشه ازم بخواییش. دیگه بسه!

سکوت شبیه سیمان خشک حلقم رو فشار میده. هوا لازم دارم. حالا نوبت محاکمه هست. که من اونجا چیکار می کردم. که به چه اجازه ای می خواستم امضای یک آدم صاحب عقل رو در موردی که از نظر قانونی ابدا به من مربوط نیست جعل کنم. که باید جواب بدم به خیلی سوال ها. ولی هیچ کدوم از این چیزها پیش نمیاد. دستی که روی شونه هام میشینه از جا می پروندم. از پشت نقاب وحشتی که به چشم طرف مقابل نمیاد, پدر امید رو می بینم با همون لبخند خسته و آشناش.

-بلند شو از این جهنم بریم بیرون. قشنگ مشخصه صاف از کلاس اومدی. بیا از اینجا بریم.

داخل حیاط بیمارستان راه میریم. حرف می زنیم. نه درباره ی امید. درباره ی همه چیز جز اون تخت کوچیک و اون جسم محو زیر اونهمه لوله. شب تلخکام و سرد تماشا می کنه. از دریچه ی نگاه تاریک شب تماشا می کنم. هوا سرده. سرد و ساکت و بیروح. شبیه جسمی بی حیات روی یک تخت کوچیک زیر چادر سیاه کما.

با زنگ تلفن از کابوس های بیداری بیدار میشم. یک رفیق آشنا. حرف می زنیم. می خندیم. نق می زنم از تمام خستگی هام. غیبت هم می کنیم از خاطرم نمی مونه کی. تلفن که قطع میشه در اعماق سکوت فرو میرم. دیر وقته. خستم. خوابم میاد. درس دارم. خوابم میاد. فردا کلاس دارم. فردا و فرداها. خوابم میاد. باید بیشتر بخونم. یک دور دیگه. یک درس دیگه. خوابم میاد. خونواده میگن بخون ما پشت سرتیم. دلواپس چیزی نباش. و من با مشکلات جانبی از جنس خط های نامرتب یک سری جزوه های کلفت و یک عالمه جدول که روی تخته ی کلاسی که داخلش به خودم می پیچم تدریس میشه درگیرم. خوابم میاد. فردا باید در مورد تاریخ امتحانم با آموزشگاه صحبت کنم. باید بجنبم. فقط یک تمرین دیگه. باید حلش کنم. خوابم میاد. خوابم میاد. خوابم میاد. ………

سوارِ صفِ کدر و گرفته ی روزهای رنگی پیش میرم. چند روز؟ خاطرم نیست. روزهام پر شدن از وظیفه های از هر جنسی. دیگه زمان نیست سر بالا کنم ببینم مسیر چه مدلیه. فقط پیش میرم. سخته و سربالایی و نفسگیر. فقط پیش میرم. مشوق هام بدون اینکه بدونن من با چی طرفم تشویقم می کنن. جهان به چرخشش ادامه میده و هیچ توضیحی نیست که بدونیم این چرخش در جهت نفع ماست یا به ضررمون. امید همچنان روی اون تخت کوچیک زیر اون لوله ها محو اما باقیه. مادرش همچنان دکترهای متفاوت رو بالای سرش می بره. پدرش خسته از این ادامه ی بی ثمر و تاریک با خشمی بی فریاد و خاموش قصه رو زندگی می کنه. و من همچنان پیش میرم.

سر کلاسم. تمرکزی که نیست رو سفت بستم به صندلی تا درس استاد رو بفهمم. سخته. نیستم انگار. خستم. دلم می خواد سرم رو بذارم روی دسته ی صندلی و باقیه عمرم رو بخوابم. شونه هام رو رها می کنم و تازه می فهمم از مدت ها پیش منقبض و آماده ی بالا پریدن جمعشون کردم. ولی واسه چی؟ نمی فهمم. روی صندلی ولو میشم. بی هدف روی خط های پیچ در پیچ مقابلم سرگیجه رو نفس می کشم. استاد درس میده. کلاس تموم میشه. مثل همیشه منتظر رفتن باقیه هم کلاسی ها میشینم. نوجوون هایی که دنیاها فاصله دارن با من. حس می کنم دلم نمی خواد وسط رفتن هاشون آهسته قدم بزنم. سیلان تند هوای هواشون اذیتم می کنه انگار. همیشه منتظر میشم تا برن و بعد از خلوت شدن سالن بلند میشم آهسته میرم طرف پله ها. از اون سه طبقه میام پایین و می زنم بیرون. چه خوبه که این ترم کلاسمون شماره13هست. همون کلاس دراز و بی قواره که اگر درست خاطرم مونده باشه3ترم قرار بود اونجا باشیم ولی همون جلسه ی اول ازش منتقل شدیم چون از استاد گرفته تا بچه ها هیچ کسی دلش نخواست اونجا باشیم. هیچ کسی جز من. این ترم کلاس دراز و اتوبوسی شکل شماره13رو دوست دارم. دلم می خواد ترم های بعد هم اونجا بمونیم. یکی از مزایاش اینه که بعد از کلاس ما اونجا کلاس دیگه ای نیست و لازمم نمیشه من با عجله کتاب هام رو جمع کنم و خودم رو پرت کنم وسط توفان حال و هوای بچه های نسل امروز. چندتاشون هنوز نرفتن. بی توجه منتظرم. گوشیم رو درآوردم و نمی فهمم واسه چی قلبم شبیه پتک توی سینهم مشت می زنه. چه مرگم شده! گوشی توی دست هام می لرزه. داده ها رو روشن می کنم. منتظر پیامی نیستم. منتظر هیچ چیزی, هستم؟ نیستم؟ نمی دونم. اینترنت گوشیم وصل میشه. نفس هام داخل کلاس شماره13می پیچه. انگار توی سرم پر میشه از صدای نفس هایی که راهی واسه رفت و آمد ندارن. صدای سوت گوشیم شبیه رعد توی سرم هوار می زنه. تلگرام. ایمیل. نمی دونم. فقط پیام. بازش می کنم. شبیه کسی که با تمام سرعت از سراشیبیِ تند خودش رو پرت می کنه پایین. تصویر تاریک مادر امید از پشت حاله ی پریشونِ تیرگی بهم نگاه می کنه. پیام کوتاهه و کامل.

-کما تموم شد. امید مرد. به فرمانِ پدرش لوله ها رو قطع کردن. در مورد مراحل تدفین چیزی نمی دونم. دیگه حرفی نیست. پایان.

خاطرم نیست چه مدت همونجا موندم در حالی که گوشیم رو توی دستم فشار می دادم. یک لحظه. یک ساعت. یک روز. یک ماه. یک عمر! می خوام به مادر امید زنگ بزنم. می خوام دستش رو بگیرم. سرش رو بذارم روی شونه هام و بهش بگم. هرچی از دلم میاد بهش بگم بلکه دردش آروم تر بشه. متوقف میشم. کلمه ی آخر در انتهای پیامش بهم علامت ایست میده.

-پایان.

روی این کلمه متوقف میشم. ثابت میشم. تمام جهانه من و مادر امید روی این کلمه متوقف میشه.

-پایان!

از زنگ زدن, حرف زدن, حتی از پیام فرستادن منصرف میشم. گوشیم رو رها می کنم. خودم رو رها می کنم. میشینم. می بازم. از پشتِ پرده ی شفافِ خیس به اون تخت کوچیک نگاه می کنم. فضای خالی وسط اون تخت کوچیکروی تماشاهام می پاشه و مقشوش میشه. ترسیم چهره مادر امیدی که دیگه نیست پشت پلک هام می شکنه. تصویر تخت خالی می شکنه. من می شکنم! می پاشم. می بارم.

-خدا! خدا! خدا!

از آموزشگاه که بیرون می زنم, چشم هام خشکن. توی چهره ام هیچ چیزی نیست. شلوغی بیرون می پاشه توی روانم. صدای بوق ها. صدای آدم ها. صدای خنده ها و حرف ها و رفتن ها و رفتن ها و رفتن ها. صدای بوق پیام گوشیم رو از وسط اونهمه شلوغی چه طور می شنوم؟ از جریان زندگی کنار می کشم و متوقف گوشه ی پیاده رو پیام رو باز می کنم. پدر امید. پیامش کوتاهه.

-سلام. یک هفته در ماه جدید پیش رفتیم و صفحه ی آمار ماه گذشته هنوز داخل دفتر سفیده. لطفا بجنب!

تصویر محوی از یک جسم کوچیک توی سردخونه پهن میشه روی صفحه ی خاطرم. صفحه سیاه میشه. به سیاهیه لباس سیاه عزای مادر امید. صدای بسته شدنِ درِ سردخونه که با طنینی منعکس و باز منعکس در سرم تکرار میشه رو می شنوم. از سرم رد میشه:

-پایانِ کما.

وسط جریان عادی زندگی, وسط حرکت های اطرافم ایستادم. بی حرکت. بی صدا. بی روح. با صدای بوق و طنینی که صدام می زنه به قیامت خاکی بر می گردم.

-خانم! تاکسی. بفرمایید.

با قدم های سنگی پیش میرم. سوار میشم. ماشین حرکت می کنه. داخل ماشین, همراه جریان عادی و شلوغ زندگی حرکت می کنم. مبایلم زنگ می خوره. مادرم. گوشی رو جواب میدم.

-جانم مادری! دارم میرم خونه. رسیدم بهت زنگ می زنم. نگران نباش. می بوسمت.

پایان. –پریسا-

درباره پریسا

سلام به همگی. من پریسام. نابینای مطلق و مبتلا به بیماریِ آر پی که رفته رفته بیناییم رو گرفت و تموم شد. گاهی شلوغم، پیش تر ها بیشتر شلوغ بودم ولی الان ها دیگه نه خیلی، همیشه پر حرفم، اگر مواظب نباشم دلم و حس و حالم کار دستم میده، کمی بیشتر یاد می گیرم که مواظب تر باشم، راحت می خندم، گریه هم می کنم ولی دوستش ندارم، این اواخر عاشق سکوت های همراه لبخندم و ترجیح میدم در جهان واقعی جهان صدا ها و صحبت های از هر جنسی و هر مدلی توی حال و هوای بی صدای طلاییه خودم باشم، زندگی رو، خدا رو و همه شما رو خیلی دوست دارم! ایام به کام همگی!
این نوشته در داستان و حکایت, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 Responses to کما.

  1. 1

    سلام.

    زیبا و غمناک.

    نمیدونم چرا بهم آرامش هدیه کرد.

    خوش باشید.

  2. 2

    سلام پریسا . مثل همیشه عالی اما اینبار کمی فرق میکرد واقعا گریم گرفت خیلی غم داشت خیلی

  3. 3
    ابراهیم says:

    هی پرپری
    بزرگه سلام
    تو کی اینو نوشتی ک من ندیدم!!!
    قشنگ بود و زیبا
    البته ناگفته نمونه که من قشنگ خوندم وگرنه که …. خودت ادامشو میدونی
    دلت شاد

    • 3.1
      پریسا says:

      سلام دشمن عزیز. تو کی اومدی من ندیدمت؟ بیا اینجا ببینم! خیلی سریع فوری فوتی میشینی پشت بلندگو از هجا به هجای نوشته ام تمجید می کنی از هر هجا یک صفحه کامل وگرنه بطری بارونت می کنم. ببخش اینهمه دیر رسیدم به خدا این روزهام رو که اون طرف خوندی می دونی در چه اوضاع دیدنی و تعریفی بی نظیری تاب می خورم! ممنون از حضور آشنات. ایام بدجوری به کامت!

دیدگاهتان را بنویسید