یلدا

بنام آفرینش

امروز کودکم می پرسد یلدا کیست؟ و چرا باید خوشحال بود؟ و من خیلی خوشحالم که یلدا دارم. و می خندد و شوقی دارد از جنس آگاهی !!!

یلدا این قصه سبز، در شبی طولانی آمد و این گونه شد که از هزاران سال پیش در باور مردمانی نجیب جا خوش کرد. در کنار آنچه آن مردمان داشتند ماند و تا اینک پیش آمد.

یلدا شاید بهاری است در آغاز زمستان و امیدیست در اندیشه نا تمام پدری رنجور که در پهنای سجاده اش رودی از اندوه جاریست و البته خدایی هم شاید هست و خدایی هم باید باشد که با یلدا، تا اکنون پیش آمده است.

ای دوست نادیده من! دنیای تو چگونه است؟ دنیایی که شبهای یلدایی دارد و یا دنیایی که از شب یلدا کسر شده است؟ تو نیز با ما باش فارق از تمام نا تمام ما، فارق از تمام نادیده های ما و فارق از هر آنچه تو دیدی با نادیده های خود و هر آنچه ما باختیم با تمام دیده های خود…

ای دوست!! در پیاده روهای تاریک کدامین مسیر دروغ را با سر انگشت عصایت می جویی؟! دنیای اکنون  دیر زمانی است نرسیده است، تو نیز بمان! روشنایی در تاریکستان چشمها روشن تر است.

دوست من اینجا ملودی هر سازی دو قدم مانده به سکوت، زندانی است. تو باور مکن همهمه های شادی را! شلاق است بر پیکره عریان انسانی.

و اما این مردمان کهن،  در شب یلدا خشنود خواهند شد.

یلدا! دخترک انتظار سال های دور سرزمینم! هنوز به شب پاسی مانده است، نگفتمت روز در قرق ناکسان است!؟  یلدا زود آمدی!

کودک بی فردا،  گرچه به انتظار تو سراب اندیشه اش را بارها دویده است. اما پدر در رنج زندگی مانده است و درب خانه هرچند، به انتظار سر انگشت او مسیر کوچه را فرش کرده است، اما او نخواهد آمد. او تا بیداری کودکش نخواهد آمد! تو زود آمده ای؟! و می خواهی که سرود شادی را در گوش کدامین کودک بی پایان امشب نجوا کنی !؟

یلدا! امشب من همان کودک بی پایانم، که اینک در سرخ راه زندگی ایستاده ام. همان کودکی که در گوش پدرش گفت: بابا پس چرا یلدا نیامد؟!

پدرش گفت:  صبر کن،  یلدا خواهد آمد و تو آن شب نیامدی!  پدرم گریست و من خوابم برد.

سال بعد به مادر گفتم: مادر! یلدا امسال خواهد آمد؟

مادرم تا سال بعد گفت: برو عزیز مادر! بخواب… هر وقت یلدا آمد تو را بیدار خواهم کرد. آن سال هر شب تو نیامدی یلدا؟!

آه یلدا! دخترک زمستان، امروز در باور مردان این سرزمین زمستان دیگر زیبا نیست. کودک منتظر اکنون نان آور خانه ای است که پدرش در یلدایی رفته است که هیچ گاه سحر نشد…

امروز کودک منتظر در طولانی ترین خیابان زمین گردیست و مادرش در طولانی ترین شب سال آرزویش را از فرش خانه جمع کرد و با تو به ابدیت شادی دست یافت.

و اما یلدا حتما امسال بیا! تو در طولانی ترین شب سال برای شادی بیا! سرزمین من هنوز کودکانی شاد دارد، که آرزوهایشان را در کیف های بی کتاب خود پنهان کرده اند و منتظرند که آخرین ترافیک شهر نیز به پایان برسد و خیابانهای طولانی و طولانی که با چراغ های چشمک زن خود وحشت هر روز را پنهان کرده است، تا خانه ی شوق امتداد یابد و شهر خالی از هر رهگذری شود. امشب نیز آنها هم با فریادهای طولانی خدایشان را صدا می زنند! شاید خدا در خلوت خیابانها صدای آنان را بشنود.

یلدا خاطره دور سرزمین مادریم «ایی ریا»! دیر زمانی است که کودکان ما امید دارند که تو با تمام وسعت دوران بیایی و فراموشی این کهنه دیار عشق را برای کودک امروز باز گویی…

پدران خسته دیر زمانی است که گذر کرده اند از خیابانهای پر ترافیک،  اما در این شب طولانی هنوز هم به خانه نرسیده اند. و کودکان منتظر همچنان منتظرند! امروز مادران سرزمینم، رویای کودکیشان را با یک بطری آب حراج می کنند و بر سر سفره نان، به صداقت گندم نیز شک کرده اند.

یلدا! خاطره نزدیک کودکی من! تو بیا به سرزمینم، اگرچه دلهای ما سرد است و انبان خانه خالیست از هر آگاهی… اما در پستوی خانه!  آنجا که پدرم یادم هست و نگاهی که مرا به شوق نگریست. همانجا که کودکی عروسک چوبیش را در آغوش کشید و تا امروز بیدار نشد. کنار همان بخاری سرد!؟ همانجا که مادری تا صبح نالید و با فرزندش بی طناب دار زده شد. همانجا که جوانی رفت و امروز به خاک سپردنش…

یلدا امشب دیگر بیا… بیا که زمستان منتظر بهار است و بهار بی شوق زمستان در اندوه بسیار خواهد مرد.

اگرچه روز در غرق ناکسان است و تو زود آمدی، اما تا شب بیا …   کودک امروز تا سحر بیدار خواهد بود فارق از نیامدنها، نشدنها…

روبروی هر آینه شمعی فروزان خواهد کرد، هر کتاب مقدسی را خواهد بوسید و هر شعری را که آموخته است تکرار خواهد کرد. تمام باورهای پژمرده را دوباره آبیاری خواهد کرد. هر آدم برفی را با قلبی اسفنجی خواهد ساخت و دستهایش را کنار مهربانی گرم خواهد کرد.

یلدا! تو امشب بیا! در طولانی ترین شب سال، کودکان امسال آموخته اند قبل از پایان ترافیک شبانه، به خواب رویاهایشان بروند. امسال پشت پنجره ی بیداری، کنار آن بوته ی پیچک تنهای خانه ی رنج، کسی نقاشی می کشد. آری همان  کودک رفته به خواب است، با همان مدادی که تراش، آخرین حس بودنش را جویده بود نقاشی می کشد. نقاشی می کشد تا تو بیایی و این آخرین تصویر کودک یلدایی را، با خود ببری و تا شب یلدایی دیگر، به  کودک روشن فردا،  بدهی

تا او نیز بداند که چرا کودکان امسال نقاش تر از هر سال دگر بودند تا او نیز بداند که چرا؟ یلدا امسال کمی دیرتر از هر سال دیگر آمد.

یلدای نا تمام من، کودک رویایی امشب نقاش ترین هنرمند دنیاست. تصویر اندوه پدر در کوچه ی عشق، که فقط دو قدم مانده به خانه اش، برسد دیگر با گامهای رنجور و خسته رنگ نشد. یلدا تا سحر بمان! بگذار این تصویر تا سحر هم رنگ آسمان شود. بگذار این پدر رنج کشیده ی سرزمینم به خانه ی شوق برسد.

بگذار خدا هم ببیند که دستان کودکان امسال تا آسمانها نرفت، خرد را راه توشه ی رد و پاهای خسته کردند. آری امسال آنها که ندیدند از تمام آنهایی که دیدند بیناتر بودند.

بگذار کودک فردا نیز بداند که تفسیر خواب راحت هر کودکی، بیداری مردمان سرزمینش است. بگذار فردا نیز باور کند، که  کودکان نقاش سرزمینم، با فال حافظ یلدا را جشن خواهند گرفت.

بر سر آنم که گر ز دست بر آید

دست به کاری زنم که غصه سر آید

بگذار کودک روشن فردا هم وزن غزل سعدی باشد…

 

درباره جمال مبارکی

من در رشته ی مدیریت بازرگانی و روانشناسی تحصیل کردم. سعی کردم گله مندیهایم را از زندگی در لابه لای سطر سطرهای نوشته هایم مخفی کنم، با نوشتن بیشتر آرامش داشتم و راحتتر می توانستم دیگران را ببخشم. سال 1383 کتاب «دختران بهشت به جهنم نمی روند» را با تشویق یکی از دوستانم چاپ کردم. البته بعدها متوجه شدم که کار بهتری نیز می توانست صورت گیرد و اگر بخش های کتاب و ویراستاری آن با حساسیت بیشتری پیش می رفت، صد البته تاثیر گذارتر برای مخاطبین خود بود. به هر صورت و امکان، به علت مشغله ی بیش از حد آن روزها و اعتماد کردن به دیگران این امر صد در صد شکل نگرفت. ولی با تمام این اوصاف کتاب بدی هم نشد. از کتابهایی که تحریر شد و بنا به دلایلی هنوز اکثریت آنها به مرحله چاپ نرسیده است. «کوچه - پنجره - دو کارگر و یک فرشته - پیام کوتاه - دختران بهشت به جهنم نمی روند - دوست من - پدر - دختر گدا» بوده است میتوان اشاره کرد. و اما... ... بعد از دو قدم رد شدن از زندگی شلوغ، پر از استرس و نا آرام زندگیم که در مسیر سنگ لاخ پیش می رفت، با دوستی بزرگوار آشنا شدم. دوستی از دنیای یک رنگی و شایدم به قول حافظ در شعر بسیار زیباش؛ منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالودم به بد دیدن وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن دنیایی که نگاه کردن ها، برایشان معنا و مفهومی خالص تر را در برداشت و واژه ها و دغدغه های ما در تنهایی خلوت آنان بسی مهربان تر و قابل پذیرش تر می نمود. من توسط آقای صالحی عزیز با دنیای نابیناها آشنا شدم و تصمیم بر آن شد که تعدادی را توسط آزمونی ساده جهت آموزش نویسندگی انتخاب کنیم. از طریق نرم افزار تیم تاک و تلاش قابل احترام آقای صالحی گروه آموزش نویسندگی شکل گرفت و با تمام سختیها، دوره ی مقدماتی آن به پایان رسید. در عین ناباوری استعدادهای توان مندی در بین نابینایان عزیز دیده شد. در حال حاضر به همت و تلاش آقای صالحی این گروه در حال شکل گیری به سمت و سوی آینده ای درخشان است. و به زودی شاهد کتابهای بسیار خواندنی از این گروه خواهیم بود. هدف گروه، استعداد یابی و پرورش کسانی است که دغدغه ی نوشتن را دارند. صد البته مسیری سخت اما پر از زیبایی در پیش خواهد بود. جایگاه کتاب در زندگی هر شخصی، باید برجسته و دارای اهمیت باشد. زیرا ما توسط کتابهای خوب می توانیم افکاری زیبا را در اجتماع شاهد باشیم. تلاش بنده در درجه ی اول چاپ و نشر کتابهایی خواهد بود که توسط عزیزان نابینا نوشته شده است. مطمئن هستم با کتابهای بسیار جذاب و خواندنی مواجه خواهیم بود. پیج اینستا: amozeshe_nevisandegi
این نوشته در اجتماعی, صحبت های خودمونی ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 Responses to یلدا

  1. 1
    سمانه کریم زاده says:

    سلام استاد بزرگوار. واقعا زیبا و قابل تامل بود. سپاس از شما بابت حضورتون و بودنهاتون در کنار ما.

  2. 2
    مریم اسلامی says:

    سلام استاد… باز هم باید بگم که، نوشته تون عالی بود! کاش یه روزی بیاد که، مردم بیشتر قدر این نوشته های پر مفهوم رو بدونن! موفق باشید.

دیدگاهتان را بنویسید