یه مشت پراکنده گویی

سلام به تک تک اهالی محله اعم از: چراغ روشنا، چراغ خاموشا و به کل رهگذر و غیر رهگذر که میان و پستمو میخونن.
خیلی وقت بود حس و حال نوشتن نداشتم
حقیقتشو بخوایید و همینجور که از اسم پست هم پیداست هنوزم حس و حال نوشتن نیست و اینا فقط یه مشت حرف هستن که نمیشه جدیشون گرفت
از حال خودتون برام بگید
اگه از حال منم میپرسید، ای میشه گفت بدک نیستم
این روزا فقط کتاب گویا میکنم و ویرایش و خیلیا رو هم با خودم درگیر کردم خخخخ
بعضی وقتا هم میشینم به خوندن کتب غیر حقوقی ولی واقعا بعضی وقتا نمیدونم برای وقتی که بخاطر یه کتاب بی معنی، هدر دادم چکار کنم
واقعا برام خیلی عجیبه با این نوشته ها دقیقا قراره چی بشیم
اکثر نوشته ها تقریبا یه تصویر سازی یه ژانر و اکثر دیالوگ ها هم تکراری
پسر و دختری در خانواده ی فوق ثروت مند و چند کارخانه و چه و چه دار زندگی میکنن
همیشه هم دخترا مغرور و پسرا اخمو و آخرش اون دختر مغرور و اون پسر اخمو عاشق هم میشن و همه چی گل و بلبل میشه
برام سوال شده که چرا همیشه تهران؟ و نه یه شهر کوچیک تو بلوچستان یا یه روستا تو کردستان نه!!!
چرا همیشه خونه ها تو ولنجک و برنجک و گندمک و الی آخر چرا تو حلبی‌آباد و نازیاباد و نمیدونم کجا و ناکجا نباشه؟
چرا همیشه ویلاهای قصر مانند تو شمال؟ چرا یه کلبه روستایی یا یه خونه وسط شالیزار نباشه آخه؟
چرا همیشه پسر اخمو و دختر مغرور؟ نمیشه پسر زحمت کش و دختر صاف و ساده باشه؟
چرا پسر همیشه پلیس و رئیس و اینا . نمیشه پسر کارگر یا کشاورز باشه آیا؟
براستی مگه کشاورز و کارگر دل ندارن؟؟؟
و کلی چرای دیگه که هیچ جوابی براشون ندارم.
متاسفانه این تنها تو کشور ما نیست که نوشته ها این مدلی شده. چند وقت قبل یه کتاب کُردی خوندم که از فرانسه به کُردی ترجمه شده بود و دقیقا اروپا نشین هم این سبک از نوشتنو انتخاب کرده بود
بگذریم چرا از مشرق رسیدیم اشرق!!!
مدتهاست یه سفر اونجور که دلم میخواد و باب میلم باشه به روستا و هیچ جا نداشتم
اینجور که پیش میره بنظرم به این زودی ها هم نشه که جایی بتونم برم
عجیب دلم هوای روزای بی ماسک بی دستکش و بی ترس از مریض شدن رو کرده
روزایی که وقتی بعد مدتها یهو یه عزیز رو وسط خیابون میدیدی بغل و بوس و اینا ولی الآن اگه دو عزیز هم رو میبینن سعی میکنن سریعتر سر و ته احوالپرسی و بقیه حرفا رو هم بیارن و فرار رو بر قرار ترجیح بدن. خخخ
خوب دیگه بهتره این نوشته های بی سر و ته رو تموم کنم
امیدوارم که حال دلتون حسابی عالی و تنتونم به دور از هرچی مریضی و این چیزا
ایام بکام و کامتون همیشه شیرین

درباره ابراهیم

به نام یکتای بی همتا با سلام و درود خدمت تمام اهالی محله! من ابراهیم هستم! متولد 21 بهمن 71 اهل بوکان نابینای مطلق دوران ابتدایی تا اول راهنمایی رو بیجار از توابع استان کُردستان گذروندم بعد که خوابگاه اونجا جمع شد رفتم تهران شهید محبی و تا پایان پیش دانشگاهی اونجا بودم الآنم دانشجوی حقوق هستم از علایقم میتونم به نوشتن و مطالعه کتاب بخصوص رُمان و کتابهای حقوقی تا حدی موسیقی طبیعت پیاده روی زیر باران و راه رفتن روی برف نام ببرم امیدوارم در کنار هم روز های خوبی داشته باشیم مرسی که شناس ناممو خوندید شاد باشید
این نوشته در خاطره, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

26 Responses to یه مشت پراکنده گویی

  1. 1
    رعد بارانی says:

    سلام آبراهام توانا
    واقعیتش کرونا برای من حقیقت نداره. من مرده و شما زنده چند سال بعد به طور خیلی عجیب یا شاید هم خیلی عجیب می شنوید که کرونا یک ویروس در سطح آنفولانزا بوده و چیزی که به انسانها آسیب زد استرس و افکار و فرکانسی بوده که با خودشون حمل میکردن.
    از خودم بگم که کارهام بیشترش مجازی شده و کمی عصبی و چش درد و کلافگه و مجنون شدم خخخ
    امروز مدرسه بودم و مدرسه خلوت و آسمون ابری و موزیکی که داشتم غمگین
    حال عجیبی بود. یهو به خودم گفتم این حس و حال منفی یعنی سم یعنی دور بودن از اصل خودم. شروع کردم به شکرگزاری و حالم بهتر شد.‌
    فعلا میرم دوباره میام.‌

    • 1.1
    • 1.2
      ابراهیم says:

      سلام به رعد بزرگ دانا حکیم جذاب و اینا
      البته زیادی تنبل چون خیلی وقته دیگه پستا رو ادامه ندادی
      عرضم به حضورت مدتی قبل میخواستم بهت پیام بدم احوالتو بپرسم ولی نمیدونم چی شد که لینک ارسال پیام رو عین قبلا پیدا نکردم بعدشم درگیر کتاب شدم و بکل یادم رفت
      رعد حسابی اینجا جات خالیه ما برف و باران رو قاتی اینجا از آسمون جذب کردیم و حسابی خوش به حالمونه خخخ
      البته به زودی بارون به تو هم میرسه شاید تا حالا رسیده باشه
      راجب این ویروس شاید چیزی باشه که ت میگی شایدم چیزی باشه که کشورا تو سر و کله هم نو ادعای دستساز بودنشو دارن
      شاید جواب این ابهام به مرور زمان پیدا بشه
      ولی چیزی که حالا مهمه زندانی شدن و مرگ و میرهای فراوان هستش
      امیدوارم همیشه همینجوری سلامت و شاداب ببینمت

  2. 2

    سلام ابراهیم.
    با نوشته تو هم موافقم
    البته من دیگه خیلی وقته دلیلش رو فهمیدم دلیلش اینه که مردم عاشق تجمل هستند و دوست دارند حتی در کتاب ها هم نداشته هاشون رو متصور بشن و از طرفی فقر که چیزیه که همه فکر می کنند باهاش دست و پنجه نرم می کنند.
    این ثروته که برای همه حتی پولدار ها جذابیت داره.
    الکی هم اسم آثار رئال رو روی نوشته هاشون میذارن.

    • 2.1
      ابراهیم says:

      سلام حسین جان
      امیدوارم که ایام به کامت باشه
      موافقم ولی گاهی چنان تو این ثروت و شهورت و چیزای نداشته ی اغراقی پیش میرن تو نوشته ها که خود به خود آدم از کتاب زده میشه
      امیدوارم همیشه سلامت و سرحال باشی داداش

  3. 3

    سلام ابراهیم جان. خوشحال شدم پستی ازت دیدم.
    باهات موافقم. اما من این مشکل رو یه جور دیگه‌ای تجربه‌کردم. این روزا به خوندن ترجمه انگلیسی رمان‌ها و داستان‌های کوتاه غیر انگلیسی علاقمند شدم. خصوصا دوست دارم ادبیات کشورهای منطقه خاور میانه و آفریقای شمالی رو بخونم. ولی بیشتر کتاب‌هایی که پیدا‌می‌کنم توی کشورهای بزرگ و ثروتمند نوشته‌شدن و طبیعتا در مورد همون کشورها هم هستن. کتاب از سوئد، ژاپن، روسیه، اسپانیا، ایسلند و حتی چین خوندم ولی هنوز یک کتاب که مثلا توسط یه نویسنده تاجیکی یا ترکمن نوشته‌شده‌باشه و به انگلیسی هم ترجمه‌شده‌باشه رو ندیدم.
    من که هیچوقت اهل سفر نبودم، ولی آره این توی خونه چپیدن حتی من درون‌گرا رو هم کلافه‌کرده. اگه کرونا شرش رو کند شاید خانواده رو راضی‌کردم بریم یه جایی.
    زیاد نوشتم. خوش بگذره داداش.

    • 3.1
      ابراهیم says:

      ایول ببین کی اینجاست
      سلام میثم جان حالت چطوره
      امیدوارم حسابی عالی باشی و ایام به کامت باشه
      دقیقا همینطور هستش
      ولی ببین اگه کتابهای چنگیز آیت ماتوف به انگلیسی پیدا کردی حتما بخون خیلی قشنگن کتاباش
      ایشالا که همه چی به حالت اولش برمیگرده
      حسابی شاد باشی داداش گلم

  4. 4
    کامبیز says:

    سلام خوبی؟
    من اومدم بهت بگم هیچ خبری نیست، کارتو با خیال راحت انجام بده.

  5. 5
    رعد بارانی says:

    ✴️سیستم RAS در مغز:

    یکی از سیستم های جالب و قابل توجه در مغز انسان سیستم فعال کننده مشبک یا RAS در مغز است.این سیستم شبکه کوچکی از سلولهایی است به اندازه یک چهارم سیب در مغز انسان که وظیفه آن فیلتر کردن اطلاعات خصوصی از بین اطلاعاتی است که به ما می رسند.

    مثلا اگر شما یک کفش  بخرید, پس از آن وقتی به خیابان می روید دائما کفش هایی از نوع و رنگ کفش  خود را می بینید , گویی کفشهایی از نوع کفش شما در پای مردم  بیشتر شده اند درحالیکه  که این طور نیست فقط سیستم فعال کننده مشبک یا RAS در مغز شما کشف های هم شکل را از بین کفش های مردم انتخاب می کند  و به ذهن شما وارد می کند.

    وظیفه  RAS نیز همین انتخاب و گزینش اطلاعات از دنیای اطراف و نتایج کارهای شما است, با توجه به چیزی که شما می خواهید, یعنی نوعی فیلتر کردن اطلاعات که به مغز شما وارد می شوند.

    مثلا اگر تصمیم بگیرید که فکر کنید شما انسان خوشحالی هستید  , سیستم فعال کننده مشبک یا RAS در مغز مشغول جمع آوری اطلاعاتی است که نشان گر خوشحال بودن شماست و بعد آن را به سیستم پردازش مغز شما وارد می کند و ذهن شما هم با توجه به اطالاعاتی که دریافت می کند به شما ثابت می کند که شما درست گفته اید و آنچه فکر می کنید هستید .

    در این مورد  هنری فورد نظریه ای دارد که جا دارد آن را در اینجا بیان کنم.او می گوید :اگر فکر می کنید که می توانید و اگر فکر می کنید که نمی توانید در هر دو صورت درست فکر کرده اید.پس شیوه تفکر شماست که از شما آنچه که می خواهید می سازد اگر فکر می کنید که آدم خوش‌شانسی هستید پس خواهید بود و بالعکس.

    پس متوجه شدید اینکه شما احساس خوشبختی و بد بختی  کنید کاملا  در اختیار شماست وفقط بستگی به چگونگی و شیوه برنامه ریزی  ذهن توسط خودتان و تصمیم هایی دارد که با توجه به اطلاعات خود می گیرید.

    اگر همین الان  تصمیم بگیرید که موفق باشید و بر تصمیم خود پایبند باشید, در اینصورت  سیستم  فعال کننده مشبک یا RAS در مغز شما سعی می کند  شما را به چیزی که می خواهید برساند

  6. 6
    Eagle says:

    بَه! کاکی نوسَر. چی بوه؟ ایتر نهنوسی؟
    کاکی نوسهر بذار فارسی بنویسم که دوستان نیز دریابند. اولش سلام. بعدشم کتاب کردی که خوندی اسمش چی بود؟ من حدود چندین دی وی دی کتاب کردی دارم که حاصل گشت زنیهام در سلیمانیه هستش. حالا اینو بگو ببینم دارم یا نه؟ و اگه نه، یه جورایی تهیه کنیم. دمت گرم و سرت خوش باد.

  7. 7
    رهگذر says:

    زندگی سیگار کاپتان بِلَکِه
    میکِشیش تلخه، فقط بوش خوبه

    • 7.1
      ابراهیم says:

      سلام و درود بر ننه زبیده کم پیدا امیدوارم عالی و سلامت باشی
      بیخیال بابا برو شیرینی خامه ای بخور حالشو ببر زندگی و سیگار رو هم به حال خودشون بزار
      خوشحال شدم از دیدنت
      روز و روزگارت پر از آرامش

      • 7.1.1
        رعد بارانی says:

        ننه زبیده هههه این اسمای زیر خاکیو از کجا میاری ؟

        • ابراهیم says:

          این اسمیه که خودش از زیر خاک درآورد و داد دست من گفت محکم نگهشدار برای خودت
          قبل ها با کسی به اسم عبید ازدواج کرد بعد یه چند صد بچه به دنیا اومدن از اون ازدواج بعد از اون بچه ها هم چندهزار بچه و از اونا هم دهها هزار بچه و الی آخر
          بعد مرگ عبید گرامی ننه تصمیم گرفت اسم با کلاس رو خودش بزاره و حالا همونیه که میبینی خخخ

  8. 8
    ابراهیم says:

    سلام به عمو مرتضی عزیز خودم
    امیدوارم عالی باشی
    متاسفانه اسم نویسنده و کتاب رو نگفته بود اول کتاب و بعد اینکه یه کم خوندم و واقعا غیر قابل تحمل بود بلافاصله حذفش کردم
    ولی کتاب از اون مرکز ضبط شده که اول کتاباشون میگه
    کتِب باشترین هاوره
    جدی!!! من تا 2006 میلادی کتابای کُردی رو دارم اینم شانسی به دستم رسید
    چطور میشه کتابا رو ازتون بگیرم؟؟؟
    مام مرتضای خوش ویست اگَ کتِبی کچ کوردکی انفالکراوت هَیَ حتما بی خِوِنَوَ زووور جوان بو
    ویستم بیکَمَ فارسی ولی اوندم کار بو پِش هات نمتوانی
    ببخشید همه گی این قسمت راجب یه کتاب کُردی بود

    • 8.1
      Eagle says:

      دمت گرم کاکی نوسر. اینو که گفتی دوزاریم افتاد، اونی که میگه: کِتِب باشترین هَورِ مردیه به اسم «امید علی» من اکثر کتاباشونو دارم در واقع این یه برنامۀ کتاب‌خونیه که از رادیو سلیمانیه پخش می شده. من «چشتی مُجِوِر» از ماموستا هژار رو کامل از اون برنامه گوش دادم. الآنم دارمش. کتابا رو هر جوری که بخوای بهت می رسونم. یا تشریف بیار که در خدمتت باشیم و مفتخر شیم، و یا من بزنم تو دی وی دی واست پست کنم، و یا این که من اومدم اون ورا یه نیم ساعتی مزاحمت شم. خلاصه ریش و قیچی دست خودتو می بوسه. بای، تا های. ههر بژی

      • 8.1.1
        Eagle says:

        آها کاکی نوسر! الآن که نگاه می کنم من درست 25 گیگ کتاب صوتی کردی دارم. البته این شامل کتب شعر کردیم نمیشه یه پوشه مجزی واسه اون دارم که از همن گرفته تا شرکو بِکَس، جمال غمبار و غیره دارم که خودش باز کلی حجم داره. بای.

  9. 9

    سلام ابراهیم… آقا در باره موضوع اول، باید بگم انتخابهای خوبی نکردی… ادبیات داستانی ما پر از چیزهایی که تو خودت اینجا گفتی چرا نیست. مثلا نمونه نه خیلی حتی خوبش«چشم سگ» که بیشتر داستانهاش تو بجنورد. خیلی نمونه های دیگه هم هست… مثل:«سفر شب، شب هول، طوطی، باغهای شنی، دیوانه در مهتاب و …» به نظرم به ادبیات جدی خوب نگاه نکردی. کسایی مثل «گلشیری، محمود، صادقی، امیرشاهی، علیزاده، چوبک،و …» حتی معاصر هایی که این روزها دارن مینویسند هم هیچ کدوم اون فضاهایی که گفتی رو ندارن. اونها مربوط به ادبیات زرد… حتی ادبیات داستانی معاصر آمریکا هم کلی کار درجه یک داره. مثل «دنیس جانسون، شرمن الکسی، جان چیور و …» خلاصه که کلی کتاب درجه یک آمادست بخونی این روزها…
    مراقبت کن زیاد…

    • 9.1
      ابراهیم says:

      سلام به محمد صادق عزیز
      همکلاسی خیلی عزیز سابق
      امیدوارم خوب باشی و تو ادبیات نمایشی که شنیدم داری میخونی حسابی به جایگاه دلخواهت رسیده باشی و بازم به پیش بری
      موافقم که اینجور کتابها هم کم نداریم خوشبختانه و هستن که خونده بشن. من در کل منظورم اکثر کتابهایی بود که این روزا چاپ میشن و هیچکس هم نمیگه چرا اینا اینجورین نمیشه که یه جور دیگه باشن
      کتابهای گلشیری شهریار مندنی پور و خیلیای دیگه رو خوندم و حسابی لذت بردم ولی اکثر کتابای الآن یا عشقهای اقرار آمیز یا همراه با جادو و خیلی چیزای دیگه هستن.
      زیاد نوشتم دلت شاد و تنت سلامت

  10. 10

    عزیزی پسر…. آخه اون کتابهایی که میگی تکلیفشون خیلی معلوم. مثل این میمونه که کسی بگه چرا ترکیه داره فلان سریالها رو میسازه… خب این بخش تجاری هنر… ولی ابراهیم انتشارات های خوب معمولا کتابهای خوبی دارن میدن بیرون… خلاصه که نمیشه گفت چرا اونها هستند. اونها هم باشن… کتابهای خوب همیشه زیادند و همیشه مهجور…

    • 10.1
      ابراهیم says:

      دقیقا اینم حرفیه
      بعضی از کتابایی که تو کامنت قبلیت گفته بودی نخوندم
      باید پیداشون کنم بخونم
      فعلا دارم در جستجوی زمان از دست رفته از مارسل پروس رو میخونم کتاب قشنگیه
      کتابایی که گفتی رو خوندم دوباره پست میزنم بیایی یه سری جدید بگی برام خخخ
      خوشحالم که هستی وبلاگتم فوق العاده بود باید تو یه فرصت بشینم بخونم

  11. 11
    بانو. says:

    سلام بر آقا ابراهیم محله. حال احوال تون چطوره الاااهی سالم و سلامت باشید و البته شاااد.
    میگما منم دقیقا در حین خوندن این مدل کتاب ها همین افکار رو دارم ولی بازم می خونم …. ما شا الله این کرونا باعث شده وقت اضافه بیاریم برای هدر دادن خخخخخ.
    راستی چطوری کتاب گویا می کنید آیا؟ کتاب های حقوقی؟ بعد هم کاش ما هم روستا داشتیم …. من می رفتم روستا …..
    و دیگه منم داشتم به کمک جناب گوگل یه مطلب سرچ می کردم الآن نشستم به پست خوندن و کامنت نوشتن و چقدر هم دلم می خواد الآن یه یزی بنویسم پست کنم محله ولی چی بنویسمش هم مهمه که ذهنم همکاری لازم و کافی و وافی رو نمی کنه…..
    باز هم براتون آرزوی سلامتی دارم و راستی قبلنها داستان می نوشتید الآن دیگه نمی نویسید آیا؟
    روز به خیر و شاااد باشید

    • 11.1
      ابراهیم says:

      سلام به بانوی بزرگوار بهمنی و حقوق دان روانشناس
      امیدوارم حسابی این اوقات هدر دادنا به خوشی بگذره
      بله همچنان کتابای حقوقی گویا میکنیم با تعدادی از بچه ها
      نوشتن حقیقتش همونطور که گفتم حسابی هم درگیر اون کتابا شدم هم به قول معروف و مشهور چیزی به ذهنم نمیرسه بنویسم
      ایام همیشه به شادی

دیدگاهتان را بنویسید