تجربه ی اولین شغل: قسمت پنجم کار آموزی و استخدام در یک شرکت برنامه نویسی.

سلام.
اول بگم که نبخشید که یه هفته تاخیر افتاد اصلا ببخشی می‌خواد چی بشه اینترنت نداشتم که بزنم پس ببخشید هم نمیگم خخخ.
آره اینجوریاست.
بعد هم بگم که اگه از این سری پست خوشت اومد و قسمت های قبلی رو نخوندی می‌تونی قسمت 0 رو به عنوان اولین قسمت پیدا کنی نه قسمت 1.

فرایند مصاحبه ی شرکت های IT

ممکنه بعضی از شرکت ها فرایند خاص خودشون رو داشته باشن مثلا من یه جایی رفتم که اول یه آزمون هوش میگرفتن ولی در کل خیلی ها هم فرایند یکسانی دارن.
اول یه مصاحبه ی اولیه دارن که معمولا فنیه و یه کم هم به جنبه های دیگه شبیه منابع انسانی هم توش توجه میشه ولی یه اطلاعات کلی میخوان بدست بیارن.
بعد می‌تونه یه مصاحبه ی فنی تری داشته باشه.
بعدش هم یه مصاحبه دارن با منابع انسانی یا شاید هم مدیر شرکت.
اگه این سه تا اوکی باشه بعد از چند هفته خبر میدن که میخوان یا نه.

سربازیی یقه ام رو ول کن!

من گفتم که از اون وقتی که رزومه هام به خاطر سربازی رد شد من گفتم خب ok من که معاف حساب میشم حتی اگه کارت معافیت هم نداشته باشم کلا کی به معافیت من گیر میده!
پس از اون وقت به بعد توی رزومه ها زدم معاف. خخخ.
حالا اون شرکت هایی که از فرایند مصاحبه های اولیه گذشته بودن میگفتن فلان روز با مدارک شناسایی و دانشگاه و کارت معافیت برم برای قرارداد.
ای وای من که کارت معافیت ندارم!
سلام خانم ببخشید من همه ی مدارکم کامل ولی مدرک معافیتم رو راستش … چیزه خب من که معلومه معافم بذارید تا چند وقت بعد از قرارداد میرم دنبالش جور میکنم.
نه راستش نمیشه اگه بازرس بیاد و ببینه که مدارک شما کامل نیست بهمون گیر میده.
خب من چقدر وقت دارم تا مدارکم رو آماده کنم؟
ببینید اگه خیلی بگذره ما شاید مجبور بشیم بریم سراغ نفرات بعدی به هر حال شما باید هر چه زودتر مدارکتون رو کامل کنید.
باشه مرسی پس من خبر میدم.
ok.
عجب غلطی کردم که زودتر نرفتم دنبالش! هی دوستام میگفتن تو که معافی برو کارتت رو بگیر هی من میگفتم ولش کن من که کلا معافم!
حالا شروع کردم رفتم نظام وظیفه.
اول برو کلی فرم پر کن.
بعدش برو معاینه چشم پزشکی!
آقا کارت بهزیستی دارم دیگه چرا معاینه!
نه دیگه ما اگه تو رو نفرستیم معاینه از کی پول بگیریم برو معاینه تا واقعا معلوم بشه نمی‌بینی یا این همه سال خودت رو زدی به کوری! خخخ.
البته این رو به این صراحت نمیگفتن.
خلاصه من هر جا که می‌رفتم این قضیه ی استخدام و این‌ها رو می‌گفتم و ازشون می‌خواستم کارم رو جلو بندازن و اون‌ها هم می‌گفتن اون صندلی رو می‌بینی؟ من هم می‌گفتم نه میگفتن پس وایسا تا زیر پات علف سبز بشه شاید کارت رو راه انداختیم خخخ.
ولی یکی از مسئولین دمش گرم شاید اون روز خیلی مسئول نبود یا از مسئولیت در اومده بود یا یه چیزی خورده بود تو سرش 10 15 روز کارم رو جلو انداخت.
یه نامک بهم داد که برو پیش فلان دکتر و این‌ها کارت راه بیفته.
به هر حال خدا 2 در دنیا نیم در آخرت بهش خیر بده.
خلاصه بعد از کلی این ور و اون ور رفتن ازشون یه نامه گرفتم که من برای سربازی اقدام کردم و کارتم آماده میشه.
شرکت هم می‌گفت که همین نامه اوکی هست؛ و میشه بعد از این که کارت اومد کارت رو براشون بیارم که اسکن کنن.

دانشگاه میگفت معافیت بیار تا مدرک بهت بدیم سربازی میگفت آخرین مدرک تحصیلیت رو بده

ماشالا چقدر این کشور ما هماهنگه!
اصلا یه هماهنگی توش موج میزنه که کلا جای رشد میتونیم خیلی کارهای دیگه هم بکنیم.
خلاصه رفتم یه نامه از دانشگاه گرفتم و دادم به نظام وظیفه و از اونها هم یه نامه گرفتم دادم به دانشگاه که مدرکم رو بدند خخخ.
می‌دونید؛ چون دولت الکترونیک هستیم اینجوری به جای استعلام باید خودم اقدام می‌کردم!
شاید می‌ترسیدند اینترنتشون تموم بشه یا شاید هم تاکسی ها بی کار می‌شدند.
اصلا شاید هم اون کسانی که اونجا اون نامه ها رو باید امضا میکردن بیکار میشدن.
اصلا فکر میکنم این وضع تقصیر اون‌هایی هست که برامون این قصه های مثل دویدم و دویدم رو تعریف میکردند.
دقیقا شرح حال ما هستش.
دویدمو دویدم
سر کوهی رسیدم
دوتا خاتونو دیدم
یکیش به من نون داد
یکیش به من آب داد
نونو خودم خوردم
آبو دادم به زمین
زمین به من علف داد
علفو دادم به بزی
بزی به من شیر داد
شیرو دادم به نانوا
نانوا به من آتیش داد
آتیشو دادم به زرگر
زرگر به من طلا داد
طلارو دادم به خیاط
خیاط به من لباس داد
لباسو دادم به مامان
مامان دو تا خرما داد
یکیشو خودم خوردم
یکیشو دادم به دوستم
دوستم به من کتاب داد
کتابو دادم به بابا
اگه گفتید بابا بهم چی داد
خخخخخخخخخخ
آره من هم فرم رو دادم وظیفه.
وظیفه به من نامه داد.
نامه رو دادم پزشک.
پزشک تأییدیه ی بینایی داد.
تأییدیه رو دادم پادگان. پادگان یه نامه ی دیگه داد.
اون رو دادم دانشگاه دانشگاه بهم یه نامه ی دیگه داد.
اون رو دادم به وظیفه
وظیفه بهم تأیید داد
تأیید رو دادم به شرکت
شرکت بهم اوکی دادخخخخخخخ
خلاصه هر چه زودتر برای کارت معافیتتون اقدام کنید.

تجربه های کار آموزی و استخدام

13 مرداد 99 اولین روز کاری من بود.
روز اول همیشه هیجان انگیز و سرکاریه.
خب میری که با محیط آشنا بشی و خودت رو فقط نشون بدی که من هم هستم.
روز اول که رفتم طبیعتا سیستم و اینها که نداشتن.
سرپرستمون رو دیدم و با هم گپ زدیم. بعدا فهمیدم که انگار یه دوست نابینا هم داشته و با این که چه جوری یه نابینا رو راهنمایی کنه و این‌ها آشناست.
محیط رو بهم نشون داد و یه کلیتی از سیستم و بچه ها گفت.
و بعدش هم گفت برو فلان روز بیا تا سیستمت آماده بشه.
چون متاسفانه تو اوضاع کرونایی بودیم بیشتر بچه ها نبودن و نتونستم باهاشون آشنا بشم.
ولی بچه ها این قضیه که یه نفر به عنوان یه نابینا می‌تونه مسیر بقیه ی نابینا ها رو هموار کنه یه گند بزنه به زندگی بقیه خیلی مهم هست.
اگه یه نفر اونجا بود که میتونست برای استخدام من به عنوان یه فرد نابینا تصمیم بگیره و تجربه ی بدی از نابینا های دیگه تو ذهنش مونده بود همون مصاحبه ی اول یه بهونه ای میتونست بیاره.
یا حتی اگه بعد از من هم تجربه ی بدی تو ذهنشون بمونه, یا اگه یکی از همکارها که میره یه شرکت دیگه تجربه ی بدی داشته باشه, و احتمالا هم با آب و تاب برای همکار‌های دیگه و خانواده تعریف کنه, برای عدم استخدام یا همکاری یه نابینای دیگه که حتی روانشناسی یا جامعه شناسی می‌خونه هم بسه.
پس اول خودم, و بعدش تویی که داری این پست رو میخونی, واقعا اگه یه گندی بزنی یا یه کار باحالی انجام بدی, میتونه مثل توپ صدا کنه!
نمیگم ما مسئول این هستیم که دیگران در مورد ما چی فکر میکنن یا دست کم میگیرنمون چون طبیعیه.
من میگم اگه یه فرصتی بهم یا بهت داده شد و گند بزنیم ما مسئولیم.

چالش دسترسناپذیری و کار کردن با یه کامپیوتر قراضه

این کامپیوتری که بهم دادن یه سیستمی بود با ویندوز 10 و CPU dual core و رم 6.
و روش یه node 32 ریخته بودن که خرکی رم و CPU میخورد.
در این صورت یه IDE که بالا می آوردی و چندتا Tab firefox که باز میکردی دیگه NVDA صداش در نمی اومد.
من این موضوع رو خیلی پیگیری کردم ولی گفتن که چون داریم در آینده ی نزدیک سیستم هامون رو عوض میکنیم الان نمیتونیم کار خاصی برات انجام بدیم و باید صبر کنی تا سیستم های جدید آماده بشه.
مسأله ی دیگه این بود که خیلی از ابزار هایی که بچه های دیگه استفاده میکردند و مرسوم بود دسترسپذیر نبودند و من مجبور بودم براش ابزار های جایگزین پیدا کنم.
مثلا IDE Intelij استفاده میکردن که به جاش Eclipse داشتم و اگه به مشکلی می‌خوردم باید خودم حلش بکنم.
Database client PlSql داشتن که من به جاش مجبور بودم از SQLDeveloper استفاده کنم که اون هم بازی های خودش رو در میاره و کاملا دسترسپذیر هم نیست.
و…
خلاصه من تو این سه ماه یه سری فیلم ها و مطالب آموزشیشون رو خوندم, با ساختار پروژه تا حدی آشنا شدم و با ابزار های جایگزین کار کردم.
بعد از این 3 ماه هم یه سیستم توووووپ با CPU core I7 9500 و رم 16 و هارد SSD تحویل گرفتم.

جلسه ی ارزیابی و استخدام

14 آبان بعد از این سه ماه جلسه ی ارزیابی داشتم که یه مصاحبه ی فنی بود.
به نظرم چالش برانگیز بود ولی سوال های بی ربط هم زیاد داشت.
ولی در کل از ماه بعد به عنوان کارشناس نرم افزار استخدااام شددممممممممم.
هووووووووووووراااارارارارارا.
شکلک شیرینی و کیک و شاااممم و این سری پست به عنوان کادو به محله.

حرف آخر.

اول بگم که این پست آخر از این سری هست ولی من تو عنوان ننوشتم که اگه کسی تا اینجا نخونه بمونه تو خماری خخخ.
اگه کسی هم این قسمت رو فقط میخونه که خب خیلی بیکاری برو از اول بخون خخخ.
مطلب دیگه اینه که من این سری پست رو نزدم که بگم من خیلی خفنم و این‌ها.
و دیدی که خیلی هم فنی نشدم که حوصلت سر بره.
من خواستم نقطه ی شروع یا start point باشه برای کسایی که به IT علاقه دارن یا کلا به راه های متفاوت فکر میکنن حتی اگه کامپیوتری نباشن.
و خواستم فقط تجربیاتم رو به اشتراک گذاشته باشم.
اگه سوالی داشتی حتما تو کامنتها بگو.
کلا کامنت موجب میشه که بچه ها تعامل داشته باشن و من هم از این دست پستها بیشتر بزنم.
به دوستات بگو, بدوستاشون بگن, “این پست رو بخون, کامنت بده, و برای دوستای دیگت بفرست.”
فعلا bye.
التماس دلار.

درباره حمیدرضا آب روشن

سلام حمیدرضا آب روشن هستم. برنامه نویس پلتفرم تحت وب و desktop به زبان java, سابقه ی آموزش کامپیوتر به افراد دارای آسیب بینایی, لیسانس علوم تربیتی از دانشگاه علامه طباطبایی, کمبینام و دلیلش هم نه ژنتیک بوده و نه سانحه فقط یه بی دقتی یه اشتباه پرستاری که چون یه کمی زود به دنیا اومدم و باید چشمامو میبست و اکسیژن به اعصاب چشم آسیب رسوند معمولا سعی میکنم زندگیم رو بر اساس علاقم شکل بدم, یه گیک کامپیوتر و تکنولوژی, به زبان هم علاقه دارم. راستی یه آبانی هفتاد و پنجی با خصوصیات منحصر به فرد! از کمک به دوستان هم خوشحال میشم. راههای ارتباط, skype: live:hamidrezaabroshan hamidreza.abroshan@gmail.com
این نوشته در آموزش, آموزش های رایگان, اجتماعی, اخبار, خاطره, صحبت های خودمونی, کامپیوتر, نرم افزار های کاربردی ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

12 Responses to تجربه ی اولین شغل: قسمت پنجم کار آموزی و استخدام در یک شرکت برنامه نویسی.

  1. 1
    manchester says:

    سلام حمیدرضا،
    تو رو که اذیت نکردند.
    اگر بدونی در شش ماه اول من چه بلاهایی که سرم نیاوردند، اون موقع قدر محل کارت رو بیشتر می دونی.
    اینکه مثلاً یه قطره از دریاش رو برات میگم.
    تو شش ماه اول، سیستم رو طوری طراحی کرده بودند که متون طولانیتر جهت ترجمه به من کور بخوره.
    بعد هم به زعم خودشون این کور خسته بشه و بره.
    ولی نمی دونستند که این کور بد پیله تر از این حرفهاست.
    الان وقتی به اون روزا فکر می کنم، دلم می خواد یه سری آدمها رو آتیش بزنم.
    ولی متأسفم که دیگه بهشون دسترسی ندارم.
    یه نابینا اگر بخواد تو جاهای درست و حسابی مشغول بشه باید چکش کاری بشه و اگر بی طاقت باشه زود جا خالی میده.
    در هر صورت لذت بردم از پستهات و امیدوارم بهترینها همیشه در انتظارت باشه.
    چون منی که تو رو می شناسم می دونم که لایق بالاتر از اینها هستی.
    پس همین فرمون که نه حتی با یه فرمون قوی تر برو جلو که می دونم یه روزی تو شرکتهایی مثل bookin می بینمت.
    فقط رفتی به من هم ویزا بده بیام.

    • 1.1
      حمیدرضا آب روشن says:

      سلام.
      دمت گرم که اینقدر بد پیله ای! خخ
      بدونه تعارف تیکه پاره کردن من برای خیلی از دوستای بینا و نابینا این از این انگیزه و پشت کار تو تعریف کردم.
      راست میگی اینجا من رو البته تا حالا اذیت نکردند.
      تو هم برامون از تجاربت و چکش کاری هایی که شدی بنویس.
      چند بار هم گفتم که بنویسی حتما برای خیلی ها با ارزش هست.
      در مورد لطفی هم که داشتی مرسی.
      اصلا بلیت میگیرم با هم بریم خخ.
      اگه اونهایی رو که دوست داری آتیش بزنی پیدا کردی حتما خبرم کن.

  2. 2

    سلام
    رم شانزده, wowowowowwowowowowowowowowowowowowow
    همشو تا ته ته خوندم اما گفتم یه واکنشی به این رم نشون بدم خخخ
    موفق باشی

    • 2.1
      حمیدرضا آب روشن says:

      آره پسر خودم هم حال کردم با این کانفیگی که بستن.
      یه جوکی هم بگم این سیستم ها ALLInOne هست یعنی کیس و اینها نداره من خودم چند دقیقه ی اول دنبال کیس میگشتم! خخخخخخخ.

  3. 3
    حسین پیمانی فروشانی says:

    درود بر شما. اولا سپاس بابت این سری پست و اشتراکگزاری تجارب. دوما این رو شاید نوشته باشید ولی چون من به صورت تنبلانه این پست ها رو دنبال کردم اینجا ازتون می پرسم. مدرک دانشگاهیتون نقش مهمی در استخدامتون داشتند آیا؟ پیشاپیش سپاس بابت پاسخگویی

    • 3.1
      حمیدرضا آب روشن says:

      سلام.
      ببین لیسانس رو باید داشته باشی.
      از این لحاظ که لیسانس داشتم آره چون زیر لیسانس رو سخت استخدامشون میکنن و برای ما که نابینا هم هستیم شرایط سختتر هم میشه.
      اما از لحاظ مرتبط بودن نه من علوم تربیتی خونده بودم که هیچ ربطی به IT و برنامه نویسی نداشت.
      و کلا نه اینجا بل که خیلی از جاهایی که رفته بودم خیلی به مدرک گیر نمیدادند.

  4. 4

    سلام.
    منم بهتون تبریک میگم و خیلی خوشحال شدم از خوندن این پست.
    از موفقیت همنوعان واقعا خوشحال میشم خصوصا اگه کسی حافظ قرآن باشه یا در زمینه برنامه نویسی کار کنه و به موفقیت برسه.
    اون کامپیوتر اولتون پردازندش پایین بود درسته؟
    چون رم شش که فکر نکنم مشکلی داشته باشه به نظر من که زیادم هست برای شخص خودم و رم سیستم خودم که 2.5 هست اگه چهار بود به نظرم کافی بود.
    ولی خب نرم افزارهای برنامه نویسی رو باهاشون آشنا نیستم و نمیدونم به چه سیستمی با چه مشخصاتی نیاز دارن.

    • 4.1
      حمیدرضا آب روشن says:

      سلام مرسی.
      معمولا نرم افزار های برنامه نویسی رم بیشتری میخوان و مخصوصا اگه خود برنامه ها سنگین باشن و تحت سرور اجرا بشن دقیقا سرور هم باید روی کامپیوتر برنامه نویس اجرا بشه تا بتونه برنامه رو تست کنه و رم و cpu بیشتری میخواد.
      مرسی به پست سر زدید.

  5. 5

    سلام!
    رم 16؟ wowowowowowowowowowowowowowowowowowowowowowo!
    چقدر حجمش بود؟
    رم لپتاپ من که فکر کنم 4 هست!
    راستی، چرا به سربازیت گیر دادن؟
    به نظر من که حق با خودته!
    من هم نابینا هستم، تو آتیش هم بندازنم نمیرم سربازی!
    پس کارت معافیت میخوام چیکار؟
    همینکه بگم نابینا هستم و زور جنگ هم ندارم و گفتن تو به درد سربازی نمیخوری، براشون کافیه!
    راستی، چرا تو اون شرکت از لپتاپ خودت استفاده نکردی؟
    آخه مجبور بودی از اون کامپیوتر درپیتشون که کیس هم نداشت استفاده بکنی؟
    اگه من جای شما بودم، میگفتم من حوصله ی این کامپیوتر اهمقانه رو ندارم!
    یا کامپیوتر درست رو بهم میدید، یا میرم به یه خبرنگار زنگ میزنم و ازشون درخواست مصاحبه میکنم و بهشون میگم باهام مصاحبه بکنید و تو مصاحبه در مورد شما حرف میزنم تا تو روزنامه ها چاپ بشه!
    به نظرت تهدید خوبی نیست؟
    حالشون رو میگیری و آبروشون رو هم میبری!

    • 5.1
      حمیدرضا آب روشن says:

      سلام.
      نه بخاطر یه سری مسایل نمیشد از لپتاپ خودم استفاده کنم.
      ببین هر جایی یه شرایطی داره و تو باید تلاش کنی که کم کم شرایط رو عوض کنی با تهدید و اینها نمیشه کاری رو جلو برد.
      تهش اینه که میگن ما اصلا شرایط پذیرش فردی با ویژگی های شما رو نداریم خوش آمدید.
      و میبینی که نتیجه ی یه کم صبر کردن شد یه کامپیوتر با حال.

  6. 6
    سمانه کریم زاده says:

    سلام بر شما. اول بهتون تبریک میگم به خاطر استخدام و پیدا کردن شغلی که بهش علاقه دارید و برای به دست اوردنش تلاش بسیاری کردید، بعد هم باید به خاطر تلاش و پشتکاری که تو این راه داشتید بهتون آفرین بگم، من واقعا از خوندن این دست پستها لذت میبرم، خیلی عالی بود، امیدوارم باز هم برامون بنویسید و از تجارب جدیدتون برامون تعریف کنید. موفق باشید.

    • 6.1
      حمیدرضا آب روشن says:

      سلام.
      مرسی از لطفتون.
      نه دیگه این دفعه نوبت شماست که از تجاربتون بنویسید.
      میتونه از هر جنسی باشه.
      شغلی, استقلال,خانه داری, زبان, یا هر چیزی که فکر میکنید با حاله و براش تلاش کردید.
      منتظرم.

دیدگاهتان را بنویسید