بالاخره بر دستان ما نیز دستبند زدند!!!

سلااام سلااام سلااام
به گمانم دیر زمانیست برایتان ننوشته ام و خب الآن هم نمی دونم چطوری باید از اولش براتون تعریف کنم که زیاد آسمون ریسمون نبافم و اوقات شریف رو هم مصدع نشم….
البته بگمااااا من از بدو تولد که نه … از قبلش تا بعد از مرگمم نه …. بعد از بعدش …. مرااااحممم …
خب کمربند های ایمنی رو ببندید که اولش سوار بر اتوبوس بودیم و بله دیگه همگی با هم یاور و یار هم داشتیم میرفتیم اردو…
در اینجا از تک تک دوستان که دلشون اردو می خواد و شرایط بحرانی کرونا اجازه یه بستنی خوردن ساده توی خیابون هم به آدم نمیده چه برسه دسته جمعی اردو رفتن… عذرخواهی می کنم…
و الاااااهی ای کرونا بمیری که بمیری که بمیری….
همچین بمیری که انقراضت از انقراض دایناسورها هم قطعیتر و منقرضتر باشه…

آره داشتم می گفتم با اتوبوس رفته بودیم اردو و شب رو توی ابابصیر محبوب خودمون اسکان کرده بودیم…
داخل پرانتز براتون بگم که خییلی از بچه های اصفهانی و البته غیر اصفهانی های خوابگاهی با این جناب ساختمان ابابصیر ما خاطرات زیادی دارند… حالا تلخ یا شیرین…. که خاطرات خودم واقعااااا شیرینند و دلم کله سحر شیرییینی می خوااااد!
وسط نوشت: خود عزیزم بابا برو سر اصل مطلب این همه قاطی پاتی ننویس قول میدم برات امروز شیرینی بخرم از نوع ناااارنجکییییی ….
باشه, پس بریم ادامه مطلب:
صبح که شد و البته خروسها قوقولی قوقو نکردند و ما خودمون مثل همیشه در زمره سحرخیزان از خواب بیدار شدیم و یه دوری توی حیاط زدیم و داشتیم از محیط بهره کافی و وافی رو می بردیم و در حال ملذذ شدن بودیم که صدایی یعنی صداهایی رو از پشت پنجره های بسته شنیدیم که بلهههه مسئولین محترم ابابصیر کشف کرده بودند که ما بدون مجوز قانونی شب رو در قلمرو حکومتشون گذرونده بودیم و دیگه داشتند بلند میشدند بیایند سراغمون که به حسااابمون برسند…
من واقعیت مونده بودم چی کار کنم!؟
راه فراری نبود!
برگشتم توی ساختمان “یعنی همون طبقه اول دخترونه خودمون” و پریدم توی اولین کلاس روبرویی…
میگما بچه ها فکر کنم این چند وقته که ابابصیر تعطیل بوده علاوه بر تغییر کلی محیط یه دست و دلبازی هایی هم صورت گرفته و چندتا کمد بزرگ هم خریدند!
چون توی اون کلاسی که من فرار کردم چندتا کمد دلباز بزرگ هم بود که بلهههه من داخل یکیشون قائم شدم خخخخخ
هیچی دیگه من در حال قائم شدن بودم که یهویی فرزانه و دخترش که کوچولوتر از الآنش بود هم پرید تو همون کلاس و اومد که همونجا قائم بشه….
دیگه در جریانید که با بچه و سرصداهاش نمیشه که پیدا نشد که!
دیگه فرزانه هم با دختر شیرین عسل نقل نباتش پرید تو کمد من….
و آخهههه داخل کمد که نباید آینه داشته باشهههه که تازه کمد با دربهای شیشه ای ….. نمیگید یهو یکی بخواد داخلش مأوا بگیره …. نمیگید آخههههه …..
فرزانه گفت که این کمد پشتش آینه داره و درها هم که شیشه ای قایم شدن فایده نداره … پیدامون می کنند آخرش!
در اینجا بود که منم دیدم حق با فرزانه خانم جون عزیزمه و بهتره با زبون خوش خودمو تسلیم کنم باشد که بعدش هم به خیر بگذره…
خلاصه در حالی که چندتایی از مسئولین ریخته بودند داخل کلاس و ما رو تهدید می کردند و با زبون غیر خوش میگفتند خودتون رو تسلیم کنید ما یعنی من هم خودمو تسلیم سرنوشت کردم…
چشمتون روز بد نبینه… از کمدمون که اومدیم بیرون یه عااالمه مسئول که نمی دونم این همه مسئول آخه مگه همشون بیکارند بیاند ما رو دستگیر کنند… نشسته بودند و البته بعضیهاشون هم ایستاده بودند و دیگه برام دعا کنید …. من هنوز جوونم … هزارتا آرزو دارم …
جونم براتون بگه ایستادم به دفاع از خودم که براشون توضیح بدم و البته فرزانه هم تسلیم نشده کنارم بود که نمی دونم آخه چندتا آدم که بعد اییین همه وقت اومدند اردو پلیس خبر کردنش دیگه کجا بود … خودشون دیگه نخواستند با خیر و خوشی ما رو عفو کنند …. هعیییی …
بله دوتا پلیس هم وارد اتاق شدند و مسئولین فرمودند که دستبند بزنیدشون, هر دوتاشون رو…
من می خواستم بگم آخه فرزانه که تسلیم نشده که …. من فقط تسلیم شدم … که دیدم جدی جدی دستبنده رو آقای پلیس زد به دستم!
تازه میگفت این دستبند براش بزرگه باید یه دستبند تنگتر بزنیم که بهش گفتم والا همین دستبند هم داره دستمو اذیت میکنه, تنگه, استخون دستم درد گرفته!
بگذریم انسانیت در زدن دستبند واقعا باید جز شرایط دستبند زدن باشه که البته فکر کنم هست ولی خب نمی دونم…
آره دیگه بسم الله الرحمن الرحیم رو گفتم و دیگه داشتم با خودم فکر می کردم اگه سوء نیت رو از خودم رفع کنم جرمی به من منتسب نمیشه و توی ذهنم هم با مشاهده و معاینه آقایون پلیس بزه ورود به عنف تداعی شد …
اول صحبت هام بودم و هنوز وارد دفاعیات نشده بودم که خانم بحرینی عزیزم که خداییش خیلی بهشون ارادتمندم نمیدونم چرا جز مسئولین بودند و با شنیدن صدای من و کشف و شناسایی بنده گفتند که آمنه از تو انتظار نداشتم و دیگه این حرفا که من احساساتی شدم و انگاری هم چشمهام پر اشک و صدام هم بغض آلود شده بود و بهشون گفتم که خانم بحرینی خواهش می کنم شما چیزی نگید تا من بتونم صحبت کنم و دیگه تا اومدم حرفی بزنم دیدم که بیدار شدم خخخخخخخ
هان اینم بگم قبلش یادم رفته بود بگم:
وقتی آقا پلیسه بر دستان من دستبند زد با خودم گفتم الآن خوابم یا بیدار آیا؟ کاشکی خواب باشم!…
بله دیگه نتیجه گیری هم این شد که وقتی بیدار شدم با خودم به خانم بحرینی گفتم کاشکی میذاشتی ببینیم آخرش چی میشه خخخخخخ
بیدار که شدم ساعت 5 صبح بود و ریا نشه نماز صبح رو خوندم و بعدش تصمیم گرفتم تا ماجرا رو به دست فراموشی نسپردم بهتون بگم که بلهههه ما رو هم جز دستبند زده شدگان بدانید که خیلی وقتی بود ننوشته بودم براتون هم هااا

پینوشت: یه دو سه باری هست برنامه مافیا گوش می دم دو بار هم بازی کردم, همین دیشب هم رو صندلی تماشاگر نشسته بودم…
یه دستبند پلاستیکی تقلبی خونه داریم, چند وقت قبل داشتم فکر می کردم اگه یه روزی منو دستگیر کنند شاید بتونم چون مچ دستم زیاد چاقآلو نیست یه طوری دستمو آزاد کنم یا فرار کنم و حتی مثلا فکر کردم اگه جرمم سنگین باشه می ارزه دستمم بشکنم تا بتونم در برم خخخخخخ

**********

زیباترین حرفت را بگو
شکنجه ی پنهان سکوتت را آشکاره کن
و هراس مدار از آنکه بگویند
ترانه یی بیهوده می خوانید
چرا که ترانه ی ما
ترانه ی بیهوده گی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست
حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید
به خاطر فردای ما اگر
بر ماش منتیست
چرا که عشق
خود فرداست
خود همیشه است

درباره بانو.

سلام بانو هستم, نخودی قدیم قدیما... حقوق خوندم و الآن هم مشغول روانشناسی... اهل نصف جهان و یک بهمنی اصیل بینظیر|!...
این نوشته در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, طنز ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

22 Responses to بالاخره بر دستان ما نیز دستبند زدند!!!

  1. 1
    نازنین says:

    واقعا که: اصلا انتظار نداشتم. ما رو باش که با کیا دوست شدیم!

  2. 2

    سلام. واقعاً خدا را شکر. که اینها همه اش خواب بوده. خلاصه که خیلی شانس اوردید.

  3. 3
    ابوالفضل خرمازایی says:

    سلام از صمیم قلب برای شما خوشحالم که این فقط یه خواب بوده

  4. 4
    زهرا حسینی says:

    سلام خوشحالم که بعد مدتها اینجا مطلب نوشتید. ولی از حق نگذریم عجب خوابهای جنایی میبینید ??

  5. 5
  6. 6
    رهگذر says:

    دو روز پیش خونه ساناز و هنگامه بودم. سراغتو از هنگامه گرفتم اونم سراغ زهره رو از من گرفت و شگفتا که هیچکدوم خبر از هیشکی نداشتیم. خخخخخخخخ. دلم برات تنگ شده خره چرا نمیفهمی خخخخخخ

    • 6.1
      بانو. says:

      خره دل به دل راه داره … دو روز پیش جای من خیییلی خالی بوده …. یادش به خیر چنقز خوش میگذشت اون روزااا هعععیییی …… میگما هیچی نمیگما شکلک میخواستم بگم بیاید یه روز با هم بزنیم دسته جمعی بیرون!!!!!! بعدا در فرصت ان شااااا الله مناسب آتی البته امیدوارم به زودی بیام بگمش …..

  7. 7

    سلام آخر شبی اومدم یه نگاهی اینجا بندازم که با تیتر پستتون جا خوردم، تا وقتی نخونده بودمش با خودم گفتم احتمالا یه پرونده ی پر درد سر را قبول کردید که براتون پاپوشی چیزی دوختند و حالا با خوندنش کلی درس حقوقی می گیرم. بعدش فهمیدم که یه محله را سر کار گذاشتید، آخرش هم که فهمیدم به روانشناسی هم مشغول شدید، یه وکیل روانشناس میتونه یه بازپرس عالی باشه و امیدوارم در این جایگاه ببینمتون. یا علی.

    • 7.1
      بانو. says:

      سلام بر شما و حقیقتا ممنون بابت توجه و لطفتون. فکر کنم در عالم بیداری زیاد اهل ریسک به این صورت نیستم که چنین عواقبی رو به همراه داشته باشه…..
      من هم برای شما بهترین ها رو آرزو می کنم….
      راستی درست حقوقی هم عذرخواهی که نداشت پستم !!!!!…..

  8. 8
    شفیعی says:

    سلام بر بانوی وکیل مجرم.
    داشتم می‌خوندم همش با خودم می‌گفتم کاش منم باهاشون می‌بودم!
    بعد اینکه کاشف به عمل اومد که خواب بوده بازم دلم خواست می‌بودم!
    خدایی یادش بخیر. خیلی سخت گذشت اما دلم فقط و فقط یه بار دیگه دیدن ابابصیر رو می‌خواد. این دفعه می‌خوام با علاقه و با کلی خاطره برم یاد سختی‌هایی رو که توی رؤیاییترین دوره زندگیم گذشته برای خودم زنده کنم.
    دشواری‌ها و سختی‌هایی که تنها حاضران اون دوره می‌تونن با تمام وجود تلخی و شیرینی‌ش رو درک و تصور کنند. کاش و هزاران کاش که می‌شد!
    مرسی بانوی مهربون برای تداعی یه دوره‌ی خاص و برای خواب قشنگ و عجیبی که تعریف کردی.

    • 8.1
      بانو. says:

      سلاااام بر شفیعی خانمی عزیزم
      منم دلم میخواست همتون تو خوابم بودید یعنی خب دیدار بیدارانه که میسر نمیشه حد اقل توی خواب مستفیض بشیم از حضورتون….
      ابابصیر هم واقعا دنیایی و ماجراهای زیادی رو داره….
      هر کس به نوعی و نحوی….
      ان شا الله کرونا که تشریفشو برد بیا در خدمتیم اگه شد میریم دانشگاه سر میزنیم ابابصیر ….
      البته اون دانشگاه و ابابصیر خیییلی متفاوت شده از ابابصیر خودمون….
      حتی قسمت دخترونه ش فرسوده شده بود و دربشو بسته بودند و کلا همون بهتره توی خواب بریم تا خاطراتمون دست نخورده بمونند…..
      به امید دیدار خیییلی زود

  9. 9

    درود. خَخ. من اولش فکر کردم ممکنه ازدواج کرده باشین و کلی خوشحال شدم. و گفتم خب شاید مادر یکی از بچه ها اونجا بوده و ازتون خواستگاری کرده. بعدش که متوجه شدم یه خواب بوده کلی خندیدم. هنوز هم شیطنتهای قبلی رو داریناااا. یاد اون یه لنگ جوراب به خیر خَخ.

دیدگاهتان را بنویسید