نشریه نگاه، ویژه کودکان و نوجوانان، شماره 4: نگاهی به دنیای گشت، کشف و تجربه

یک سلام گرم به رنگ مانای مهر، به وسعت آبی مهتاب و به روشنای خورشید به تویی که دلت و گام هایت همراه با نگاه با ما سفر میکنند.

دوباره ماییم و سفر به دنیای رنگارنگ نگاه و سیری شیرین در جاده های ناشناس تجربه و کشف و ماجرا.

باز هم با ما همراه شو تا گرمای حضورت شادی بخش نگاهمان باشد.

در ستون های نگاه می خوانیم:

 

ستون اول: قصه ها

ستون دوم: آشنایی با مشاغل

 

 

ستون سوم: نوابغ کوچک

 

ستون چهارم: مباحث روانشناسی

 

ستون پنجم: معرفی کتاب

 

وسعت هرچه بیشتر افق های نگاهت را از خدای خاک و آسمان خواهانیم!

همواره راه پیش رویت هموار, گام‌هایت پایدار و بنای آرامشت تا همیشه برقرار!

ستون قصه

 

یک ماه دیگه و باز هم سِیری در دنیای رویایی قصه‌هایی که همچنان پر هستن از ماجراها و درس‌هایی که منتظرند بریم و کشفشون کنیم. معماهایی شیرین, که با حل شدنشون بهمون رنگین‌کمانی از شادی و تجربه هدیه میدن. گوش بده! صدای زمزمه‌ها رو می‌شنوی! زمزمه‌هایی از جنس هزارها رویای شیرین. زمزمه‌هایی از دنیای رنگارنگ قصه‌هایی که برای قهرمان‌هاشون از دنیای واقعی آغوش باز کردن. دنبال کی می‌گردی؟ اون قهرمان تویی! همراهم بیا تا این ماه هم به شنیدن ناگفته‌ها و کشف پایان‌ها و پندها در قلب قصه‌ها بریم!

قصه آلبرت انیشتین

 

اسم من آلبرت انیشتین است. بسیاری از مردم در مورد کارهای خوبی که من انجام داده ام می دانند. اما من پیش از اینکه مشهور بشوم با موانع و مشکلات بسیار زیادی رو به رو بودم.

من در آلمان متولد شدم. پیش از اینکه به مدرسه ابتدایی بروم, ریاضیات و آمار را یاد گرفته بودم. وقتی یک پسر بچه بودم, وانمود می کردم یک دانشمند بزرگ هستم. عاشق مدرسه بودم, اما زندگی من در خانه و خانواده به سختی می گذشت. پدرم شغلش را از دست داد, در نتیجه خانواده من در فقر به سر می برد. ما قادر به پرداخت اجاره خانه مان در آلمان نبودیم. به ایتالیا مهاجرت کردیم. من در سوئیس دوره دبیرستان را به پایان رسانده و به کالج رفتم.

پس از کالج, شروع به نوشتن درباره علم و دانش کردم. از آنجا که من بلافاصله به موفقیت دست نیافتم, دانشمندان در آغاز کارهای مرا تأیید نکردند. آنها بر این عقیده بودند که من یک بازنده هستم. صعود به مقام و مرتبه یک دانشمند قابل تحسین یک روند تدریجی بود. به زودی ، مردم متوجه شدند حق با من بود. سرانجام, من شروع به شناخت پیرامون خود کردم.

نشان دادم چگونه می توان اندازه چیزهای بسیار بزرگ, ماننده ستاره ها را به دست آورد. همچنین حرکت چیزهای بسیار کوچک از جمله اتم ها را کشف کرده و توضیح دادم. و برای سرگرمی, ماشینی ساختم که می توانست غذا را با حذف گرما و پایین آوردن دمای آن خنک کند. هرگز بازنشسته نشدم. این وظیفه من بود که به کارم ادامه بدهم. من به سختی های بسیاری غلبه کردم, و به دلیل کارهای مهمی که انجام دادم در خاطرها باقی خواهم ماند.

دانلود قصه آلبرت انیشتین

قصه خانم مِی و دختر سبز

یک روز صبح, مردم یک شهر کوچک دختر کوچکی را در مسیر یک نهر یافتند. به نظر می رسید که دخترک لباسی سبز به تن داشت. زمانی که مردم نزدیکتر شدند, دیدند که پوست دخترک سبز بود. مردم فریاد کشیدند:

-ای وای! نکند او هدف بدی از آمدن به شهر ما داشته باشد؟ اگر او از نسل موجودات عجیب و بیگانه باشد چه؟

پیرزنی با مهربانی به سوی دخترک رفت. او از مردم خواهش کرد:

-ببینید این دختر چه قدر ترسیده است! او را از شهر بیرون نکنید. من او را به فرزندی می پذیرم.

همه جا در سکوت فرو رفت تا زمانی که قاضی شروع به صحبت کرد و با صدایی نگران گفت:

-من نمی دانم. اما ما نمی توانیم شما را از این کار منع کنیم. من واقعا امیدوارم شما دچار اشتباه نشده باشید.

خانم مِی دستش را به سوی دخترک دراز کرد.

-با من بیا. من به تو صدمه نخواهم زد.

دخترک به زبانی صحبت می کرد که خانم می نمی توانست آن را بفهمد. اما او می توانست از حرکات دخترک حدس بزند که او سعی داشت چه بگوید. گاهی دخترک برای توضیح دادن مقصودش تصویرهایی می کشید.

دخترک سبز از جایی بسیار دورتر از خورشید آمده بود. در آنجا, مردم درآشیانه هایی که داخل درختها می ساختند زندگی می کردند. آنها فقط برگ سبز می خوردند, که پوستشان را به رنگ سبز درمی آورد.

خانم مِی گفت:

-خب, تو نمی توانی فقط برگ سبز بخوری.

او به دخترک سبز غذای خانگی داد و وی را با وعده های غذای خانگی تغذیه کرد, و به زودی دخترک سبز دیگر سبز نبود. مردم شهر پس از آن از وی استقبال گسترده ای کرده و وی را به عنوان یک همشهری پذیرفتند.

دانلود قصه خانم مِی و دختر سبز

قصه شاهزاده سام

مادر سام در کاخ سلطنتی آشپز بود. یک روز, سام رفت تا به وی کمک کند. مادر به وی تأکید کرد که سام باید در آشپزخانه بماند. اما سام حوصله اش سر رفته بود. بنابر این, تصمیم گرفت که نگاهی به اطراف بی اندازد.

سام به گشت و گذار در گوشه و کنار پرداخت. دیدن پسری که شباهت بسیاری به خودش داشت به شدت او را متعجب کرد. سام خیلی زود بر حیرتش چیره شد. پسر به وی خیره شد. سپس او با سام صحبت کرد.

-همراه من بیا!

او می دانست که باید عاقل و منطقی باشد. اما نمی توانست انکار کند که مایل است همراه آن پسر برود. در نتیجه او پسرک را تا یک تالار دنبال کرد. پسر گفت:

-من شاهزاده برترام هستم.

سام از گفتگو با یک شاهزاده خجالت می کشید.

-من سام هستم.

شاهزاده گفت:

-جایت را با من عوض کن.

سام گفت:

-ما نمی توانیم این کار را بکنیم. مادرم مرا خواهد کشت. از این گذشته, من هیچ چیزی در مورد شاهزاده بودن نمی دانم.

شاهزاده سخن سام را قطع کرد و گفت:

-هیچ کس نمی فهمد. ظاهر ما کاملا به یکدیگر شبیه است و ما حتی در حرکات هم شبیه هم هستیم. این فقط یک هفته طول خواهد کشید.

سام گفت:

-بسیار خوب.

به زودی, زندگی سام به دلیل بودن در جایگاه یک شاهزاده تغییر کرد. او بیشتر اوقات روزانه خود را به امضای اسناد سلطنتی می گذراند. هنگام شب, اتاق شاهزاده سرد بود. او حس می کرد چیزی نمانده که از سرما منجمد شده یا اینکه بر اثر تب یا آنفولانزا بیمار شود. در پایان هفته شاهزاده خوشحال بود. شاهزاده واقعی نیز همین طور.

شاهزاده گفت:

-من نمی دانستم چگونه کارها را انجام دهم. من همیشه به خدمتکارانم متکی بوده ام تا همه کارهایم را برایم انجام دهند.

سام گفت:

-من فکر می کنم دوست دارم یک آدم عادی باشم. شاهزاده بودن سرگرم کننده نیست.

بنابراین ، هر دوی آنها  به موقعیت های عادی خود بازگشتند و از زندگی خود بیشتر از گذشته لذت بردند.

دانلود قصه شاهزاده سام

قصه کشیش

 

کشیش جوانی بود که همیشه غمگین بود. او در حرفه اش مهارت زیادی داشت, اما هیچ لذتی نمی برد. او به دیدن گروهی از راهبه های پرهیزگار رفت.

وقتی کشیش به منزل راهبان رسید, آنها با وی سلام و احوالپرسی کرده و اجازه دادند داخل شود. راهبها از کشیش پرسیدند:

-موضوع چیست؟

کشیش گفت:

-من باید شاد و خوشحال باشم, اما نیستم. نمی دانم چه کار باید بکنم.

راهبان دانا لحظه ای سکوت کردند. سپس یکی از آنها گفت:

-ما به ایمان شما یقین داریم. شما کشیش بسیار خوبی هستید. اما برای دستیابی به شادی, شما باید کارهای بیشتری انجام بدهید. از همه مهمتر, شما باید درباره چیزهایی که در زندگی بیشتر مورد علاقه ی شما هستند بیشتر بدانید و آنها را بیشتر بشناسید.

کشیش با خود اندیشید: این پاسخ عجیبی است, اما کنجکاو بود که از آن سر در بیاورد.

روز بعد, کشیش درباره توانایی های خود اندیشید. چیزهایی به فکرش خطور کرد, و نخواست بیش از این تأخیر کند. دوست داشت نقاشی کند, در نتیجه تعدادی کارتون ساخت. همچنین دوست داشت بنویسد, بنابر این شروع به نوشتن در یک دفتر خاطرات کرد. به کشاورزی علاقه مند بود, لذا به کاشت غلات پرداخت. با توت مربا درست کرد. برچسب های مخصوص خود را برای روی شیشه های مربا ساخت. سقف خانه اش را رنگ و نقاشی کرد. کشیش چیزهایی یاد گرفت. در هر حال, شاد بودن چندان سخت نیست. تنها کاری که یک نفر برای شاد بودن باید انجام دهد, یافتن کارهایی است که به انجامش علاقه مند بوده و انجام آن کارها است.

دانلود قصه کشیش

قصه ماشین مشهور هِنری فورد

اسم من هنری فورد است. و من ماشینی به نام مدل تی اختراع کردم. قبلا عادت داشتم که کالسکه ها را در خیابان تماشا کنم. آنها مرا مجذوب خود می کردند. سپس به عنوان یک شاگرد مکانیک شغلی پیدا کردم. پدرم به این امر معترض بود. او می خواست که من در اداره ی مزرعه به فعالیت بپردازم. اما من تغییری در برنامه هایم ایجاد نکردم.

پس از آن در شرکت خودرو سازی دیترویت مشغول به کار شدم. اما من می خواستم که با استفاده از زحمت و نیروی کمتر ماشین بسازم. بدین ترتیب هزینه ی کمتری صرف می شد. در سال 1903 شرکت فورد موتور را تاسیس کردم. در آغاز, شرکت عملکرد خوبی نداشت. اما تعداد زیادی از مردم روی موفقیت من شرط بستند. من همچنین در هدفم صادق بودم و می خواستم ماشینی بسازم که هر کسی بتواند آن را بخرد.

پس از آن, در سال 1908, من در یک مراسم رسمی مدل تی را معرفی کردم. این امر تأیید کرد که من به راه درست رفته و حق داشتم و ساختن ماشین به روشی که من پیشنهاد کرده بودم امکانپذیر بود.

مدل تی با دیگر وسایل نقلیه فرق دارد. تعمیرکارها می توانند قطعاتی از ماشینهای دیگر از جمله کامیون را به این ماشین متصل کنند. این امر به صرفه جویی در وقت کمک می کند. قطعات یک مدل تی را می توان در نود و سه دقیقه سر هم کرد. همه ی آنها دارای طرح و شکل یکسان هستند. آنها اندازه و ارتفاع یکسانی دارند. دلیل اصلی این امر صرفه جویی در هزینه بود.

در طی 19 سال, من بیش از 15 میلیون مدل تی فروختم. این برای شرکتهای دیگر نشانه مطلبی بود. اگر قیمتها به اندازه ی کافی پایین باشند, مردم برای رفت و آمد به مقصدهایی از جمله محل کارشان ماشین خریداری می کنند.

دانلود قصه ماشین مشهور هِنری فورد

قصه من منحصر به فردم

دانلود قصه من منحصر به فردم

قصه باغ رز

 

 

دانلود قصه باغ رز

قصه اژدها ها

 

 

دانلود قصه اژدها ها

قصه دوست فوق العاده

 

دانلود قصه دوست فوق العاده

عوامل ستون قصه

پیشگفتار، با متنی از پریسا جهانشاهی.

قصه آلبرت انیشتین، با ترجمه پریسا جهانشاهی. اجرا: سارا شاهپورجانی. تنظیم کننده: سارا شاهپورجانی.

قصه باغ رز، با ترجمه معصومه نفیسی. اجرا: ملیکا انصاری. تنظیم کننده: امید بدویان.

قصه کشیش، با ترجمه پریسا جهانشاهی. اجرا: لیلا سعیدیفر. تنظیم کننده: لیلا سعیدیفر.

قصه اژدها ها، با ترجمه عطیه الحسینی. اجرا: ملیکا انصاری. تنظیم کننده: امید بدویان.

قصه خانم مِی و دخترک سبز، با ترجمه پریسا جهانشاهی. اجرا: مهشید حسنی. تنظیم کننده: مهشید حسنی.

قصه من منحصر به فردم، با ترجمه سعیده عاقلتر. اجرا: مرجان بابامحمدی. تنظیم کننده: امید بدویان.

قصه ماشین مشهور هِنری فورد، با ترجمه پریسا جهانشاهی. اجرا: فاطمه علیمرادی. تنظیم کننده: فاطمه علیمرادی.

قصه دوست فوق العاده، با ترجمه سمیرا ابراهیمی. اجرا: ملیکا انصاری. تنظیم کننده: سارا شاهپورجانی.

قصه شاهزاده سام، با ترجمه پریسا جهانشاهی. اجرا: غزل بهرامی. تنظیم کننده: مهشید حسنی.

ستون آشنایی با مشاغل

سلام به جستجوگران راه دانستن. امیدوارم در مسیر کسب آگاهی هرچه بیشتر ثابت قدم و پیشرو باشید! سوال. درباره شغل های مختلف چی می دونید؟ ده ها و صدها شغل در اطراف ما وجود دارند که خیلی هاشون می تونن انتخاب های ما باشند و تعدادیشون هم برای ما مناسب نیستن. ولی می دونی؟ به نظر شخص من, کمی بیشتر دونستن از شغل های گوناگون, حتی اون هایی که در زندگی ما نقشی ندارن, خالی از لطف نیست. به بالا بردن اطلاعات عمومیمون کمک می کنه, حس کنجکاویمون نسبت به مشاغل مختلف ارضا میشه, در انتخاب شغل به کارمون میاد, و چه بسا که دونسته های ما بتونن به کسی جز خودمون کمک کنن و بتونیم برای دیگران در پیدا کردن راهشون راهنماهای مفید و موثری باشیم. حالا دوست من! اگر تو هم شبیه خودم می خوایی در مورد مشاغل آشنا یا حتی ناشناس اطرافت بیشتر بدونی, در این ستون همراه ما شو و بیا تا برای گشودن درهای تازه به سوی ناشناخته ها بریم و دونستنی های بیشتری رو کشف کنیم!

میخوام یک کلمه بگم و2تا شماره بشمارم و تو سریع بگو ازش چی میدونی. کلمه ی صدابردار چه چیزهایی رو به خاطرت میاره؟ اصلا معنیش چیه؟ صدابردارها اصلا چیکار میکنن؟ با چه مدل وسایلی سر و کار دارن؟ شغلشون چه جوریه؟ کجاها ازش استفاده میشه؟ و یک عالمه سوال که من جوابشون رو نمیدونم ولی خیالم نیست چون این ماه قراره همین جا جوابهام رو پیدا کنم. این بار قراره با نگاه همراه بشیم و نگاهی بندازیم به دنیای صدابردارها تا سر دربیاریم اونها چیکار میکنن. بریم؟ بریم! طول کشید. حرف دیگه بسه.

دانلود معرفی صدابردار در ستون مشاغل

عوامل ستون آشنایی با مشاغل

نویسنده پیش گفتار: پریسا جهانشاهی. گوینده: عباس مرزبان. تنظیم کننده: فاطمه خلیلی.

ستون نوابغ

اهل اکتشاف عجایب سلام! این مدت چیز عجیب ندیدی؟ اگر دیدی واسم بگو که حسابی مشتاقم بدونم. میگم تا حالا با خودت فکر کردی افرادی که به خاطر داشتن استعداد عجیب موسیقی مشهور میشن چه مدل نگاهی به اطرافشون دارن؟ چه قدر با بقیه اطرافیانشون متفاوتن و آیا حس و حالشون با ماها فرق داره یا نه؟ این بار میخوایم به سراغ دفتر زندگی یکی از این مشاهیر بریم و صفحاتی از مسیرش رو ورق بزنیم ببینیم در لابه لای پیشرفت های این آدم چه خبرهایی بوده. موضوع گردش این ماهمون موتسارته. موسیقیدان بزرگی که به نظرم حسابی می ارزه در موردش بیشتر بدونیم. تا بیشتر از این دیر نشده بریم کوله پشتی هامون رو از دونستن های این دفعه پر کنیم!

دانلود معرفی ولفگانگ آمادئوس موتسارت در ستون نوابغ

عوامل ستون نوابغ

نویسنده پیشگفتار: پریسا جهانشاهی. گوینده: مریم امینی. تنظیم کننده: فاطمه خلیلی.

ستون مباحث روانشناسی

روح و احساس آدم‌ها, این بخش‌های پیچیده و نادیدنیِ وجود ما که نقشی کلیدی در کیفیت زندگیمون دارن, در هر دوره از عمر و هر موقعیتی نیازمند توجه و مراقبتند. به خصوص در دوران کودکی که ستون‌های شخصیت روانی در حال شکل‌گیری و محکم شدنه, چه بسا که یک نقطه‌ی تاریک بعدها در بزرگسالی به یک فاجعه ختم بشه. پس هشیار باشیم و لطافت روح و روان کودکانمون رو بیشتر و بهتر بشناسیم. باز هم میریم تا در ستون روانشناسی این ماهِ نگاه, برگی به دفتر تجربه و آگاهیمون اضافه کنیم و گامی در جهت شناخت بهتر سایه روشن‌های وجود گل‌های زندگیمون برداریم.

دانلود مبحث روانشناسی در چهارمین شماره نشریه نگاه

عوامل ستون مباحث روانشناسی

نویسنده پیشگفتار: پریسا جهانشاهی. اجرا: حدیثه اسدزاده. تنظیم: فاطمه خلیلی.

ستون معرفی کتاب

سلام به کتاب دوست ها! احوالتون در چه حاله؟ قطعا خیال نداشتید منو جا بذارید و تنهایی برای خوندن کتاب جدید برید. راستی کسی میدونه کتاب این دفعه اسمش چیه؟ داستانش چی؟ چه جور ماجرایی داخل صفحه هاش منتظرمونه؟ میگم بیا اینجا دنبال توضیحات نگردیم. بیا وارد دنیای گیرای کتاب بشیم و ببینیم این دفعه اونجا چه خبرهاست! آماده ای؟ پس پیش به سوی یک اتفاق تازه!

دانلود معرفی کتاب شیرها از آمپول نمی‌ترسند

عوامل ستون معرفی کتاب

نویسنده پیشگفتار: پریسا جهانشاهی. گوینده: ارغوان حمسی. تنظیم کننده: ارغوان حمسی.

کلام پایانی

به انتهای چهارمین شماره رسیدیم. امید اینکه گام هامون هرچی محکم تر و بلندتر باشن. اگر مشتاق همکاری هستی از طریق راه ارتباطی همیشگی یعنی:

آیدی تلگرام: @hotgooshkon1 و ایمیل: hotgooshkon@gmail.com به ما اطلاع بده. و اگر می خوایی که همراه باشی, قرارمون, ماه آینده, همین زمان, همینجا.

تا ماه بعد و دیدار بعد, خدای خاک و آسمان به همراهت.

درباره محسن صالحی

محسن صالحی هستم, متولد 11 آبان 1369 و ساکن شهرستان سمیرم. به علت بیماری RP از سال 93 تا 94 با افت شَدید بینایی رو‌به‌رو شدم و در حال حاضر فقط تشخیص نور دارم. جهت ارتباط و ارسال پیشنهادات و همکاری با برنامه هات گوش کن, با آیدی تلگرام @HotGooshkon1 و ایمیل HotGooshkon@Gmail.Com در تماس باشید.
این نوشته در آموزش, اجتماعی, داستان و حکایت, روانشناسی, صوتی, کتاب, کودکان و نونهالان, نشریه نگاه ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 Responses to نشریه نگاه، ویژه کودکان و نوجوانان، شماره 4: نگاهی به دنیای گشت، کشف و تجربه

  1. 1
    manchester says:

    سلام،
    مثل همیشه عالی،
    فقط اومدم به همه ی دست اندر کاران یه خسته نباشید جانانه بگم و برم.
    امیدوارم این نشریه قویتر از قبل به کارش ادامه بده و مشتاانه منتظر بعدیهاش هستم.
    چون من اینا رو برای خواهر زادم که فقط 6 سال داره پخش می کنم.
    اونم خیلی استقبال کرده.
    مرسی که هستید

دیدگاهتان را بنویسید