و خدایی که در این نزدیکیست

و خدایی که در این نزدیکیست:

صبح دیر از خواب بیدار شده بود و صبحانه خورده نخورده از خونه زده بود بیرون
هیچ وقت زمان زیادی رو صرف آماده شدن و لباس پوشیدن نمی کرد
ولی اون روز از بس عجله کرده بود تردید داشت که سر و وضعش مرتب هست یا نه
کسی هم خونه نبود…
باید عجله می کرد
امتحان پایان ترم داشت و توی اون اوضاع مجبور بود برای بینایی سنجی بره ستاد…
از زمانی که بینایی سنجی رفته بود چهار پنج سالی می گذشت و علاوه بر میزان بیناییش که تحلیل رفته و رو به انقضا بود! گواهی قبلی بینایی سنجیش هم منقضی شده بود!
وقت غُر و لُند و ناله و زاری هم نداشت…. دیرش شده بود و با خودش فکر می کرد:
مقنعه مانتوم مرتبه؟ چروک نیست؟ لک نشده؟
به خاطر مشکل بینایی امکان منطقی بررسی خودش و حصول اطمینان رو نداشت…
و نمی دونست این حساسیت و وسواس امروز از کجا بلند شده و مستقیم اومده سراغش و مثل کنه چسبیده به مخچه و افکارش!
با خودش گفت: شاید عکس العمل طبیعی ذهن در برخورد بنده با موقعیت های پیش روی امروزم هست و ناخود آگاه لبخندی نشست روی لبهاش, خنده ش گرفته بود از تحلیل های روانشناسانه ذهنش اونم درست یک ساعت و نیم قبل از امتحان مدنی4 و استاد گرامی دکتر یزدانیان! سخت ترین امتحان کل زندگیش تا حالا!
فکر کرد: حالا ملت با خودشون میگن: این دختره خلِ با خودش فکر می کنه و می خنده و خواست لبخندش رو جمع کنه که باز مثل همیشه قیافه ش کج و کوله شد و جدا چرا نمی تونست خود آگاه لبخند بزنه یا نزنه آخه؟

یه خانم چادری از کنارش رد شد و با خودش گفت: نه این نه.
هنوز تصمیمش رو قطعی نگرفته بود باید یه خورده دیگه آمادگیش رو بیشتر می کرد!
یه آقا و دو تا زوج خوشبخت و سه چهارتا دختر دبیرستانی هم از کنارش رد شدند…
نه…
و باز یه خانم چادری دیگه…
می خواست بگه »اینم نه« که ناگهان سریع برگشت عقب و گفت:
ببخشید خانم. شرمنده…
خانم چادری گفتند: بله عزیزم, بفرمایید:
گفت: ببخشید من مشکل بینایی دارم و حس می کنم مانتو و مقنعه ام نامرتب هست! امکانش هست نگاه کنید اگر چروکی یا لکی هست به من بگید؟
-خانم چادری بعد از یه مکث کوتاه با یه لبخند مهربون که توی صداش ریخته بود گفت:
مرتبِ مرتب…. خیالت راحت باشه عزیزم…
از خانم چادری عمیقا تشکر کرده بود و در پاسخ سوالشون که اگه کار دیگه ای هم داری بگو, خواسته بود از خیابون ردش کنند تا بره اون طرف سمت ایستگاه اتوبوس دانشگاه…

روی صندلی اتوبوس که نشست در حالی که عصاش رو جمع می کرد فارغ از فکر بینایی سنجی و امتحان و ساعتی که تیک تاک کنان تنگی وقت رو یادش می اورد!
به تک تک افرادی که از خیابون ردش کرده بودند, تمام غریبه هایی که کمکش کرده بودند و … فکر کرد…
خیلی بودند… خیلی…
ولی اون هیچ وقت هیچ کدومشون رو فراموش نمی کرد… هیچ وقت…
با خودش گفت: »و خدایی که در این نزدیکیست«
همه اونها دست های همین خدای مهربونش بودند…
پر بود از حس دوست داشتن و دوست داشته شدن…
و اطمینان از بودنی که همیشگی هست…

پینوشت:
این داستانک یا هرچی بخواید اسمش رو بذارید رو چندی قبل نوشته بودم که الآنی یهویی دلم خواست که پستش کنم اینجا…
البته به هیچ وجه هیچ جمله ایش خالی از واقعیت نیست و خب خاطرات شخصی خودم هست البته یه کم این طرف و اون طرفتر….
باشد که بخونید, خوشتون بیاد و البته رستگار هم بشیم…

درباره بانو.

سلام بانو هستم, نخودی قدیم قدیما... حقوق خوندم و الآن هم مشغول روانشناسی... اهل نصف جهان و یک بهمنی اصیل بینظیر|!...
این نوشته در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

5 Responses to و خدایی که در این نزدیکیست

  1. 1

    درود. ما خواندیم و خوشمان آمد و در ضمن دیدگاه هم برایتان گذاشتیم.
    باشد که بخوانید و بمانید و پاسخ بدهید و باز هم بیایید مافیا بازی کنیم.
    با تقدیم احترام.

  2. 2

    سلام.
    جالب بود نوشته تون.
    فقط اومدم بعد از تشکر بگم که چرا مدنی چهار سخت ترین امتحان کل زندگی شما بوده در حالی که مدنی 3 بسی بسیار سخت تره و البته با توجه به چارت درسی دانشگاه شیراز عرض می کنم که مدنی 3 الزام های خارج از قرارداد بود برای ما و نسبت به مدنی 3 خیلی ساده تر بود.

  3. 3
    مظاهری says:

    آخی الهی حس همدردی داشتم بات.
    میدونی با خودم گفتم حست درست بوده و آخرش مینویسی حسم هیچ وقت بهم دروغ نمیگه.
    یاد قدیما افتادم چقدر اینجا خاطره مینوشتیم.

  4. 4
    بانو. says:

    سلام بر آقای شاگرد روزگار بزرگوار, حسین آگاهی گرامی و مظاهری خانمی عزیز
    ممنون از تک تکتون بابت توجه و کامنتتون.

    آقای آگاهی اتفاقا به نظر من شیرینترین درس حقوق مدنی3 هست و خب کماکان مدنی4 و الزامات خارج از قرارداد دوست ندارم…
    و مظاهری بانوی عزیز واقعا یادش به خیر … شکلک من تصمیم گرفتم چه کسی بخونه چه نخونه و چه کامنت بذاره چه نه گاهی دوباره بنویسم اینجا … واقعا حس خوب بهم میده ولی خب اون روزگاران خییلی خوش میگذشت اینجا یادش به خیر و گرامی
    بازم ممنون همگی

دیدگاهتان را بنویسید