خاطره بازی

دوستان عزیزم در محله نابینایان سلاااام. امیدوارم که حال دلتون خوب باشه. برای راهنمایی یک دوست گذرم به محله افتاد که تماااام خاطرات شیرین هفت سال گذشته از خیالم گذشت.
یادش بخیر چه روزای قشنگ و خاطره انگیزی در این محله باصفا داشتیم.  دوستای قدیمیاگه هنوز تو محله هستین و یا گذرتون به اینجا افتاد بیاین کامنت بذارین و از خودتون بگین، بهترین خاطره تون رو بنویسین و خلاصه اینکه باز هم دور هم خوش بگذرونیم.  خوشحال میشم بازم اینجا ببینمتون. دلم برا تک تکتون تنگ شده.

درباره تبسم

بنام او که عشق را آفرید. سلاااام. تبسم هستم. بخاطر گلوکوم مادرزادی در دوران کودکی دو سه بار زیر تیغ عمل جراحی رفتم. و خداروشکر الان بینایی نسبتا خوبی دارم. دانش آموخته رشته جامعه شناسی تا مقطع کارشناسی ارشد هستم. یک سال و نیم سابقه مددکاری اجتماعی دارم. در ۲۶ آذر سال ۹۴ خانه ای ساخته ایم، ایوانش همه عشق، زیر پا فرش غرور، در حصارش همه تکرار صفاست و حاصل این آغاز، آرمان و باران دوست داشتنی ست. عاشق سفریم، عاشق طبیعت، عاشق پاییز با باروناش، عاشق زمستون و برفش، عاشق رود، عاشق کوه. از لمس کردن اتفاقات نو و تجربه های جدید لذت میبریم و هر وقت فرصتی دست بده، میریم سفر. ورزش مورد علاقم شنا و کوهنوردیه که بطور حرفه ای دنبال میکنم.
این نوشته در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

17 Responses to خاطره بازی

  1. 1
    نازنین says:

    سلااااااااام و احوال پرسی و اینا. خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟ بچا خوبند؟ بازم از محله غافل شدم و خخخ. در طول این حدود هفت سال اینجا به نظرم هم خاطرات خوب داشتیم و گاهی هم خاطرات بعضا تلخ. ولی در کل شیرینی و خوبیهای اینجا به قدری بوده و هست که یکی مثل من هنوز نمیتونه به این راحتی دل بِکَنِه. یکی از خاطراتی که برام ماندگار شد پست تولدی بود که بانو خانمی برام منتشر کرد که در مورد تاریخ تولدم بین علما اختلاف افتاده بود خخخ. فعلا همینو داشته باشید. شاید بازم بیام بنویسم.

    • 1.1

      سلااااام نازنین عزیییزم. خوشحالم که مثل همیشه فعال هستی. مرسیی قربون محبتت. خداروشکر ماهم خوبیم. بچه ها هم خوبن و درحال شیطونی کردنن. الان دقیقا یک ساعته که خاموشی زدم ولی مگه میخوابن اینا؟ امیر باران رو برد تو اتاق بخوابونه، اومد گفت خوابید گذاشتمش رو تخت. دید باران تو بغل منه خخخخخخخ
      یه سرک کشیدم به پست تولدت، تقریبا همه‌ی بچه ها بودن و حسابی آتیش سوزوندن. یاد همشون بخیر و روح عمو چشمه‌ی عزیز هم در آرامش. هنوز بعد از سالها باورم نشده که دیگه بین ما نیست. 🥲🥲🥲

  2. 2
    نازنین says:

    وااااای خخخخ. آره دقیقا بچه ها به این راحتی که نمیخوابند. بچه یکی از اقواممون یادم هست التبه الآن بزرگ شده. پدرش برده بود بخوابوندش بعد دیدند خودش برگشته بود بهش گفتند پس بابات کجاست گفته بود بابام خوابش برد خخخ. خدا حفظشون کنه. خونه با وجود همین بچه هاست که آدم حس میکنه زندگی توش جریان داره.

    • 2.1
      تبسم says:

      یه همچین بلایی رو سر من هم میارن. بعضی وقتا از شدت خستگی خوابم میبره. امیر میمونه و بچه ها خخخ البته امیر تبهر خاصی تو بچه خوابوندن داره. من فقط براشون قصه و لالایی میخونم اگه خوابیدن که هیچی، اگه نخوابن پاس میدم به امیر😂😂

  3. 3
    a.monfared says:

    سلااااام این جانب عضو جدیدی در محله من خاطره یک بار خواب بودم خودم که به لطف دختر عمو بزرگم چنان پرید رو من که فکر کردم جنگ جهانی شده منو دارن میبرن شکنجه بدن خخخخخ منم بلند شدم داد و بیداد اما چی شد تهش من مقصر شدم اینم قضیه من که هیچوقت حق با من نبوده گریههههه خداحافظ

  4. 4
    سارای says:

    سلام تبسم جان.سلام به همه هم محلی ها
    خوبید خوشید؟چه خوب که پست گذاشتی.یاد تمام لحظات خوب و بدی که توی محله داشتیم بخیر.نمیدونم شما اینطوری هستید یا خیر؟باشماها که خیلی خاطرات خوبی دارم.خیلی خانومی.اما همیشه از کسی یا جایی که زمانی دوسش داشتم و عمری هر چند کوتاه را باهاش بودم دور میشم. خاطرات بدش و تلخی هاش اینقدر برام کمرنگ میشه که شاید باورتون نشه دلم برای تلخی هاش هم تنگ میشه.دلم همیشه به محله تنگ میشه.
    در پناه خدا خوب و خوش باشید همیشه.

    • 4.1
      تبسم says:

      سلااااام سارای عزیزم. شما خوبییی؟ خیییییلی خوشحال شدم که اینجا دیدمت. واقعا روزای خوب و قشنگی رو اینجا گذروندیم. من هیچ وقت محله و بچه هاشو فراموش نمی‌کنم. هرچند الان بچه‌ها به واتساپ و تلگرام و اینستا و … کوچ کردن ولی اینجا یه چیز دیگه‌ست. یه صفای خاصی داره.
      دوست دارم هرچندوقت یکبار بیایم اینجا و از همدیگه خبر بگیریم و از همدیگه کلللی چیزای جدید یاد بگیریم و خلاصه خوش باشیم.
      بازم مرسی که اومدی. کلی ذوق کردم🌹💞

  5. 5
    رعد بارانی says:

    سلام لبخندی جونم
    یادش بخیر
    چه روزهای خوبی بود.
    خدا روح آقای چشمه هم بیامرزه.
    خاطره من بر میگرده به سال ۹۳. زمانی که شما سورپرایزم کردی و برام تولد گرفتی. جوونی کجایی آی جوونی خخخ

    • 5.1
      تبسم says:

      وااااای ببین کی اینجاست؟ رعد عزیییزم😍البته فکر کنم یکی از باوفاترین اعضای محله شما هستی. خیییلی خوشحال شدم که بازم اینجا دیدمت. باشما که کللللی خاطرات قشنگ دارم.
      سال ۹۳… آره دقیقا یادمه. تازه اومده بودی تو محله. وبعدش با اون پست، پست های محله بنیان گذاری شد خخخ
      واقعا هفت ساااال گذشت؟ چقددددر زود؟ به سرعت برق وباد.
      آره دیگه پیر شدیم. من که دیگه دارم فسیل میشم خخخ

      • 5.1.1
        تبسم says:

        خب بذار یه خاطره ازت بگم. فکر کنم تو از توی وبلاگ هواشناسی امیر اینجا رو پیدا کرده بودی. بعد به امیر ایمیل داده بودی که شماره تبسم رو میخوام. امیر بهم زنگ زد و گفت یه دختره شماره تو رو میخواد بهش بدم؟ حالا اون موقع من و امیر مدتی بود باهم آشنا شده بودیم. این وسط یه دختره پیدا شده بود و اسراااار داشت که با من آشنا بشه. منم میترسیدم که نکنه این میخواد بین مارو به‌هم بزنه خخخخ
        ولی همین دختر بعدا خودش آستین بالازد و اومد من رو برای امیر خواستگاری کرد 😂

  6. 6
    سیتا says:

    کوه های غرورم
    از گناه رفتنت آب شده
    تا قبل از سیل برگرد …
    سیل که بیاید همه را با خود می برد
    حتی خاطراتت را !

  7. 7
    سیتا says:

    سلام تبسم خوبی خوشی🌹
    خوبه ک اومدی آثار باستانی
    خاطره تو این محله ک زیاده ولی بیشتریش بر میگرده به محله گردی من و رهگذر و خرابکاری تو کامنتای پست های قدیمی😂😂
    باشد ک رستگار شوی

  8. 8
    امین مسافرتی says:

    سلام و عرض ادب.
    چه بد شد که بعد گذشت پنج روز تونستم این پست رو بخونم و کامنت بذارم. ولی به هر حال ممنون که باعث شدین خاطراتی یادآوری بشه.
    البته من نسبت به شما و خیلی های دیگه تقریبا جدیدتر حساب میشم.
    سال 1395 که وارد دانشگاه شدم به واسطه یکی از هم دانشگاهی های نابینا با اینجا آشنا شدم.
    اوایل فقط پستها رو میخوندم و اگه آموزشی چیزی بود که به دردم میخورد دانلود میکردم.
    اما اوایل سال 1396 بود که با خودم گفتم منم یکی مثل همین بچه هام. اینجا میتونه خونه منم باشه.
    چند روز بعد از ثبت نام وقتی که آقای درفشیان بهم زنگ زدن و گفتن که حسابت تایید شده اونقدر ذوق کردم که کلاس ساعت 2 بعد از ظهر رو پیچوندم و رفتم خوابگاه تا
    پست اولم
    رو منتشر کنم.
    یه خاطره دیگه هم دارم که برام جالب بود.
    به مناسبت تولد 7 سالگی محله میخواستم سه تا فیلم توضیحدار که قبلا تو محله نبود رو قرار بدم.
    خیلی زمان برد که تونستم قفسه دریافت کنم و آموزش آپلود کردن و لینک گذاشتن و اینها رو پیدا کنم و یاد بگیرم.
    ولی بعد از هر آپلود یک پیغام که میگفت هیچی پیدا نشد، باعث میشد که همش تو ذوقم بخوره و چند بار دیگه هم تلاش میکردم و باز همون پیغام. خیلی حرص خوردم که چرا نمیشه.
    ولی خب عاقبت به کمک یکی از دوستان تونستم فایلها رو آپلود کنم و لینکها رو قرار بدم و
    اون پست
    رو منتشر کنم.
    اون پیغامه هم منظورش این بوده که تا حالا چنین چیزی آپلود نشده و من زیادی جدی گرفته بودم.
    خلاصه یادش به خیر روزهایی که هر پست مملو از کامنت بود و اصلا یکی از دلایل پست گذاشتن بچه ها همین شلوغ شدن کامنت دونی بود.
    ولی الان دیگه تیمتاک و واتساپ و تلگرام و مشغله های دوستان و عوامل دیگه اینجا رو خیلی خلوت کرده.

    • 8.1
      تبسم says:

      سلام آقای مسافرتی. خوش اومدین. تا حدودی شما رو میشناسم و پستاتون رو هم خوندم. خوشحالم که محله براتون مفید بوده. من خودم به شخصه خبیییلی چیزای زیادی رو از گوشکن یاد گرفتم و هرکسی که نیاز به آموزش خاصی داشته باشه اینجا رو بهش معرفی میکنم. درواقع اینجا به نوعی مرجع و دایره المعارف نابینایانه. چه خوبه که دوستانی که تخصص خاصی دارن و آموزشش رو توی سایر شبکه های اجتماعی منتشر میکنن، اینجاهم منتشر کنن تا از همه لحاظ جامع و کامل باشه.
      شاد، موفق و سربلند باشید.

  9. 9

    سلام،
    قدیما هر کاری که می کردم، به فکر محله بودم. وقتی پرده میخریدم، سالاد درست می کردم، توی مسابقه تلویزیونی شرکت می کردم، به دندون پزشکی می رفتم، به خاطرات کودکی فکر می کردم، به دیدن حیوانات وحشی می رفتم، خونه اجاره می کردم، یه آمبولانس که از کنار خونه ما رد می شد، هر کاری که پرنده ها می کردند، ذرت یا پنیر که درست می کردم، گاز فندک که پر می کردم، هر تجربه ای که به دست می آوردم، فکر می کردم این تجربه رو چطوری با بچه های محله در میون بذارم که ارزش یه بار خوندن داشته باشه. یادمه برای نوشتن پست داستان استقلال خیلی وقت گذاشته بودم. بیشتر پست ها برام مهم بود. خصوصاً پست های بچه های نوجوون. این طوری بود که دوستان زیادی توی محله پیدا کردم. محله هنوز هم جای خاصی در قلب من داره. خبر پرواز عمو چشمه رو توی اداره بودم که خوندم. دستام می لرزید. تمام تنم می لرزید. اشکم بند نمی اومد.
    یکی از پست هایی که همیشه بی صبرانه منتظرش بودم، پستهای آنه شرلی بود که ناتمام موند.

دیدگاهتان را بنویسید