شاعر کفش های چیده

یک آسمان امید و جهانی پر از طلوع,
البته شاید مصرع دوم هم بشه:
گل واژه های خنده, خدایی به رنگ نور.
خب شایدم این مصرع بهش نخوره و در کل به نظرم از شاعر کفش های چیده انتظاری بیش از این داشتن رو نداشته باشید برای خودتون بهتره چراکه هر داشته ای داشته نیست و عاقلانه منطقی اینه که برید دنبال داشته ای که براتون آب و نون داشته باشه بیخیااال من و کفشام…
البته فکر نکنید که ما همین طوری همین طوری شاعر کفش های چیده شدیم ها, از همون سر شب تا سحرخیزان خروس خوان داشتیم شعر می گفتیم, شعرمون رو هم کامل کرده بودیم و اومدیم که بخونیم دیدیم که کجکی مثل آبشار البته مثل آبشار که نه زیادی شاعرانه میشه و تازه تمثیل مناسب وافی به مقصودی هم نیست, مثل یه خطی که شمال غربی رو وصل کنه به نزدیکای رو به مرکز جنوب شرقی بیت و مصراعام تو هم تو هم شدند و اصلا یادم نیست بلند خوندمش یا نه ولی وقتی خواستم از روش دوباره بنویسم دیدم یه صفحه سفید دارم با چندین جفت کفش که یعنی خودم این طوری چیده بودنمشون روی صفحه آیا که اینم یادم نیست فقط خاطرم هست که کفش ها همگی جفت جفت بودند و اون پایین هم دو جفت از این دمپایی جلوبسته های معروف بود که البته اگر به حضور منور شما آشنا نیست حالا شاید اگر حال داشتم بعدا براتون یه پینوشت مفصلی در موردشون نوشتم که می تونید رو قول من حساب کتاب نکنید که از توی اینم آب و نون در نمیاد, بگذریم توانایی های ما رو دست کم گرفتید گمانم ها از قیافه هاتون اگه برید خودتون رو تو آینه ببینید معلومه, فکر کردید من الکی الکی شاعر کفش های چیده شدم آیا؟ فکر کردید واقعا اصلا چرا فکر می کنید خب بذارید خودم براتون با افتخاااار بگم که بله شعرمون رو مجدد بازنویسی کردیم و در حال افتخار به خودمون بودیم که یهویی خوردیم به خاله مرحوممون که از تو یخچال یه لیوان آب دراورده بود بخوره و یهویی آب پرید تو گلوش و افتاد به سرفه و همه ریختند رو سرش که بزنند تو کمرش و من از تو حیاط صدای جیغ هاشون رو می شنیدم که همین طور بلند و بلندتر و کشیده تر میشد و منم بی خیال شعر و کفش فقط فریاد می زدم خدااااا منو قااتل نکن که حس و حال منو فقط یه قاتل غیر عمد قبل از خروج کامل روح از جسد مقتولش درک می کنه, بگذریم این بار رو هم مثل دفعه قبلی که براتون نوشته بودم قِصِر در رفتیم که اگه اشتباه نکنم و یادم مونده باشه ساعت پنج و نیم صبح بود که هنوز چشمامو کامل باز نکرده به ذهنم رسید “یک آسمان امید و جهانی پر از طلوع” که به گمان خشدار بودن صدامون ولی بی خیالش برای خودمون یادداشت صوتیش کردیم و در حال فکر کردن به هرآنچه بر ما گذشته و تصمیم به نوشتنش مصراع دوم رو هم با صدایی زیرتر که کسی رو از خواب بیدار نکنه ثبت نموده پس از اقامه نماز صبح و نهایتا رأس ساعت هفت و پنج دقیقه صبح یوم جاری بیستم مهر ماه 1400 به پایان آمدین دفتر ولی اینم بگم تا نرفتم اصلا به نظرم شایدم من خاله مرحومم رو نکشته باشم, الکی ملت جیغ زدند که منو قاتل وانمود کنند و هرچند قتلی هم محقق نشد ولی به فرض وقوع لوث محقق هست که اینا رو گفتم که بگم آره ما هم بعلههه خخخخ و برید برای کسب اطلاعات در این باب مواد 312 تا 346 قانون مجازات اسلامی مصوب 1392 رو بخونید که مستندا به ماده 2 قانون مدنی جهل به قانون رافع مسوولیت نیست.

پی نوشت 1: گشنمه حالشو ندارم بنویسم خدافظی برید خودتون از علامه حکیم google.com بپرسید البته همراه با اختیارات تامه یعنی همون نخواستید هم نرید بپرسید.

پی نوشت 2: سلاااام یادم رفت!
سلاااام حال شما؟ چطوره احوال شما؟

پی نوشت 3: امروز بیست مهر روز گرامیداشت خواجه حافظ شیرازی مون هست که یه طووور خیییلی خاص و ویژه خدمتتون گرامی داشت می گم و بیاید با هم به خودمون افتخار کنیم که حافظ مال خودمونه…

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم

شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم

نسیم عطرگردان را شِکَر در مجمر اندازیم

چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش

که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم

صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز

بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم

یکی از عقل می‌لافد یکی طامات می‌بافد

بیا کاین داوری‌ها را به پیش داور اندازیم

بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه

که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم

سخن دانی و خوشخوانی نمی‌ورزند در شیراز

بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم

درباره بانو.

سلام بانو هستم, نخودی قدیم قدیما... حقوق خوندم و الآن هم مشغول روانشناسی... اهل نصف جهان و یک بهمنی اصیل بینظیر|!...
این نوشته در حقوقی, داستان و حکایت, شعر, صحبت های خودمونی, طنز ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 Responses to شاعر کفش های چیده

  1. 1
    نازنین says:

    سلاااااام. یادش به خیر. سال 1381 در چنین روزی، تو مدرسه به همین مناسبت برنامه داشتیم. اسم دبیرستانمون هم حافظ بود. مسابقه مشاعره بود که من متأسفونه همون اول کار با حرف مورد نظر شعر یادم نیومد و باختیده شدم خخخ.

    • 1.1
      بانو. says:

      سلام حیف که باختیده شدی ولی یادش به خیر

      منم یه بار مسابقه مشاعره مدرسه برنده شدم که البته شانس اوردم رقیب وااااقعا بلدم به حرف مورد نظر ث خورد و باختید

      برای مرحله بعدش با دوستم یه عالمه شعر حفظ کرده بودیم که یادش به خیر یادمشون رفته
      و تو مسابقه بین مدارس هم زود اومدم شعر بخونم حرف آخر رو اشتباه کرده بودم و نهایتا باختیدم خخخخخ

  2. 2

    سلام، از خوندن شعر حافظ خیلی خوشحال شدم، ولی تا اونجایی که بنده ی بی سواد یادم هست، حافظ و ساقی برای مبارزه با لشکر غم با هم می ساختند و به هم نمیتاختند. (من و ساقی به هم سازیم)، راستی بعد از این همه مقدمه خوب کفشاتون را میچیدید توی جاکفشی شیک میگذاشتید اینجا ببینیم چی از آب در اومده. التماس دعا و یا علی.

  3. 3

    سلام.

    خب مواد 312 – 346 مطالعه گشت و مبنی بر عدم حسول لوث و عدم اقامه قسامه ۵۰ نفر از نزدیکان شاکی اتهام قطل عمد رفع گشته و در صورت ادعای شاکی بر اصل قطل نیز با اقامه قسامه شما مبنی بر عدم اطلاع از از اصل جرم و نیز عدم حسول لوث و با توجه به امکان بررسی توسط قاضی و این که شواهد مستدلی هم یافت نخواهد شد، شما کلا تبرئه شدید و دیه آن مرحومه مغفوره هم از جیب مبارک بیت‌المال پرداخت خواهد گشت.

دیدگاهتان را بنویسید