مرا بشنو، ماندگار ترین محبتِ بی پایان!

ذهنم اکنون خرمشهری ویران است که زیر بمب باران واژه ها ، جان می کَنَد، می میرد، خاکستر می شود و واژه ها هنوز می بارند!

می ترسم.

فریاد هایم را دودِ بی امان می بلعد. خدایا مرا می شنوی؟

اینجا! زیرِ آوارِ مشتی رویا،

در هجومِ  بارشِ بی رحمانه ی واژه ها،

پشتِ پرده ی اشک های بی امان!

مرا می شنوی؟

من سقوطی ناگزیرم!

سردردی درست پس از یک کابوسِ  بی رحمِ طولانی!

تاوانِ شکستن باوری آشنا، شیشه ای،  به عمق اقیانوس!

یک بی خوابیِ ممتدِ بی دلیل،  در اوجِ خستگی و ویرانی!

می شنوی ام؟

من تمامِ لحظه هایم درد می کند.

خدایا!

مرا آخر زخمِ چرکینِ خنجر خورده از  نبودنی   بی دلیل، در تابستانی که  انتهای جاده ی دور شدن ها، جان به پاییز سپرد، خواهد کشت!

مرا بشنو عزیزِ مهربانِ همیشه!

من از این سکوتِ منتهی شده به بی کرانِ بغضی  که دریا، دریا اشک  او را حریف نیست،  میترسم!

از این حالِ خوبِ نقاب شده بر چهره ام،

از شب و سکوتِ دردآلودش، که زخم خوردن هایم را ورق می زند،

از این آوار،

این بمب بارانِ پر از هیچ که دفتر هایم را به زانو درآورده اند می ترسم!

من فرزندِ شبم رفیقِ هر لحظه و همیشه!

دور نشوی از من!

نسیم هایت را از  بلندای خیالِ  سیاهِ موهایم،  دریغ مکن!

بگذار امیدِ آفتابِ مهربانی ات مرا زیرِ آوار شدنِ  وجودِ ویرانم،  زنده نگاه دارد!

 

نفس هایم اکنون، غرق آتشی سوزان از سینه ی سنگینم با دردی بی امان خود را رها می کنند.

وحشتِ دوریت، سرمای سرد ترین زمستان های جهان را بر تنم تازیانه می زند!

مرا بشنو ماندگارترین محبتِ  بی پایان!

نگذار باور کنم من به دنیا آمده ام تا هر لحظه بمیرم! ***.​

درباره مهشید

در نوزدهمین روز از اولین ماه بهار سال 1380 کتاب زندگی ام آغاز شد. من  نابینای مطلق هستم و اکنون، در هجدهمین برگ از دفتر عمرم، روزها را با جوهر امید به روزها و اتفاقات خوب خط خطی میکنم! من در رشته ی علوم انسانی درس خوانده ام و به ادبیات فارسی علاقه ی بسیار دارم شعر مینویسم و موسیقی نیز کار میکنم. ...  در شعر مقامهایی نیز به لطف خداوند  در شهر و استانمان به دست آورده ام  در شهر کوچک ما ، تنها نابینایی که تا دوره ی دبیرستان درس خوانده و کنکور را پشت سر گذاشته، من هستم. عمده ترین دلیلم برای ثبت نام در گوش کن، آشنایی با نابینایان و زندگی همراه با امکانات نابینایی ست. از مدیران محله ی با صفای گوش کن برای این محله ی زیبا و دوست داشتنی و مفید یک دنیا سپاس گزارم و امیدوارم این فرصت به من نیز برای ارتباط با نابینایان عزیز و گرفتن پاسخ سوالاتم داده شود. با سپاس.
این نوشته در شعر, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

8 Responses to مرا بشنو، ماندگار ترین محبتِ بی پایان!

  1. 1

    سلام.
    ورودتون رو به محله تبریک میگم.
    خوشحالم که به جمعمون اومدین.
    نمیدونم سؤالات شما در چه موضوعی هست.
    ولی ایمیل من در شناس نامه من هست.
    میتونین ایمیل بفرستین و اگه کمکی ازم بر میاد خوشحال میشم انجام بدم.

  2. 2

    سلام.

    این اولین پست از شماست که می‌بینم پس تبریک!

    اجازه بدید حسم رو بگم.

    من اصلا احساس نپختگی و بی‌موضوع بودن و کپی ادبی درباره این نوشته ندارم.

    واقعا شما رو تحسین می‌کنم و خواهش می‌کنم حتما و حتما باز هم نوشته ها و اشعارتون رو با ما به اشتراک بزارید.

    این نظر رو بعنوان فردی که چند ورقی باطله کرده و یک مقام ناقابل کشوری شعر داره خدمتتون نوشتم.

    راستی! من هم مثل اکثر افراد دارای مشکل بینایی با شما هم رشته هستم و شدیدا به ادبیات و فلسفه و ریاضی علاقه دارم.

    ایام به کام.

  3. 3
    پریسا says:

    سلام مهشید عزیز من. چه قدر من بودم، مصداق هجا به هجای واژه های تو، در این روزهای مردد!
    خیلی قشنگه. خیلی! آفرین!
    موفق باشی دوست جوان من!

    • 3.1
      مهشید says:

      ممنونم از لطف بی نهایتت پریسای نازنین! کاش این روزای مردد تموم بشن! تردید توی تک تک لحظه هاشون، راستش یه کم داره کلافه کننده می شه! شایدم من صبرم کم شده! خخخ. ایام به کامت دوست نازنین من!

دیدگاهتان را بنویسید