تجسم یک رویای دوردست، قسمت پنجم

عاشق ترین حضور.
من تو را می بینم.
حتی اگر جهان پس از شنیدن این جمله به بهتی عمیق دچار شود که تا روز رستاخیز به طول بیانجامد !
من تو را میان تاریکی های ناگزیر لحظه هایم به روشنی می شناسم!
حضورت همان نوریست که تمام این سال ها برای یافتن حقیقت آن ذهن خالی ام را به طوفان کشانده ام.
من تو را می فهمم!
قسم به همان واژه های بی تابی که در یک قلب لبریز از عشق، با شوق به هم می پیوندند تا شعر شوند و جهان را با لبخند آذین ببندند.
من تو را می شنوم!
آواز آرام باد و پرنده و آفتاب، برای غنچه های وحشت زده از جهان ناشناخته و دور از آغوش خاک، گواه من است!
من تو را حس می کنم! درست به شیرینی حسِ سربازِ نگهبانی که زیرِ تازیانه های سرد و سوزان زمستان، شمع وجودش را با اندیشیدن به گرمای دستان مادر، با رنج روشن نگه می دارد.
عاشقترین حضورِ همیشه!
مفهومِ روشنِ بودن و ماندن!
رویای آشنای حک شده در تاریکی شب ها و روز ها!
آینهٔ تمام قد آرامشِ گذشته و اکنون و لحظه های دورِ طوفانی!
منِ غریبه با نور و رنگ و روشنایی، منِ همیشه محکوم به آغوشِ تاریک و آرام شب،
تنها تو را می شنوم،
تنها تو را حس می کنم،
تنها تو را می خوانم،
تنها تو را می خواهم،
تنها تو را می بینم!

 

 

عاشق ترین حضور.

درباره مهشید

در نوزدهمین روز از اولین ماه بهار سال 1380 کتاب زندگی ام آغاز شد. من  نابینای مطلق هستم و اکنون، در هجدهمین برگ از دفتر عمرم، روزها را با جوهر امید به روزها و اتفاقات خوب خط خطی میکنم! من در رشته ی علوم انسانی درس خوانده ام و به ادبیات فارسی علاقه ی بسیار دارم شعر مینویسم و موسیقی نیز کار میکنم. ...  در شعر مقامهایی نیز به لطف خداوند  در شهر و استانمان به دست آورده ام  در شهر کوچک ما ، تنها نابینایی که تا دوره ی دبیرستان درس خوانده و کنکور را پشت سر گذاشته، من هستم. عمده ترین دلیلم برای ثبت نام در گوش کن، آشنایی با نابینایان و زندگی همراه با امکانات نابینایی ست. از مدیران محله ی با صفای گوش کن برای این محله ی زیبا و دوست داشتنی و مفید یک دنیا سپاس گزارم و امیدوارم این فرصت به من نیز برای ارتباط با نابینایان عزیز و گرفتن پاسخ سوالاتم داده شود. با سپاس.
این نوشته در پادکست, شعر, صحبت های خودمونی, صوتی ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید