بایگانی نویسنده: ابراهیم

درباره ابراهیم

به نام یکتای بی همتا با سلام و درود خدمت تمام اهالی محله! من ابراهیم هستم! متولد 21 بهمن 71 اهل بوکان نابینای مطلق دوران ابتدایی تا اول راهنمایی رو بیجار از توابع استان کُردستان گذروندم بعد که خوابگاه اونجا جمع شد رفتم تهران شهید محبی و تا پایان پیش دانشگاهی اونجا بودم الآنم دانشجوی حقوق هستم از علایقم میتونم به نوشتن و مطالعه کتاب بخصوص رُمان و کتابهای حقوقی تا حدی موسیقی طبیعت پیاده روی زیر باران و راه رفتن روی برف نام ببرم امیدوارم در کنار هم روز های خوبی داشته باشیم مرسی که شناس ناممو خوندید شاد باشید


فقط حرف

بازم بهمن شد و بازم همون ماهی که حسابی دوستش دارم. نه به خاطر ماه تولدم. بیشتر به خاطر هواش البته نه هوای این روزا و تقریبا این سال ها. عجیب دلم واسه حدود ۱۳ ۱۴ سال پیش وقتی بیجار … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , | 20 پاسخ

تجربه ی زیبا از بیست و چهار ساعت در روستا

مدتی بود زیادی مشغول بودم. درس و کلی چیزایِ دیگه، ولی پنجشنبه ظهر بالاخره تصمیم گرفتم برای مدتی هرچند کوتاه همه مشکلات رو زیرِ لحافی ضخیم بندازم و از خونه بزنم بیرون و کجا بهتر از روستا و منم همین … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , | 19 پاسخ

گذر زمان

یادش بخیر اون سال ها. نه خیلی سال قبل تا همین ده سال قبل. سال هایی که آذر که می اومد با خودش کولِ باری از برف هم می آورد و اگه زیادی خساست به خرج می داد تا بیستم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 28 پاسخ

امین مسافرتی کم پیدا تولدت مبارک

سلام سلام بیاید جشن داریم خدا بگم پریسا چکارت کنه من عجله دارم و باید سریع پست بزارم اینترنت هم که دیگه خخخخخ دو بار دیگه هم امتحان کردم ولی هر دو بار میدیدم که پست ثبت نشده و باز … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 23 پاسخ

دلم پراکنده گویی خواست

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه و ایام به کام نمیدونم از کجا بگم ! آها بزارید از کتابی که دارم میخونم شروع کنم کتاب غرور و تعصب از خانم جین آستن انگلیسی رو میخونم خیلی وقتا پیش اومده بود که … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , | 14 پاسخ

بازم سلام

سلام حالتون احوالتون خوبید آیا؟ من عالی هستم البته تقریبا. از دوشنبه اینجا داره بارون میاد هم خوشحالم هم ناراحت. خوشحالم که بویِ باران و وجود باران شدید بهم آرامش میده و باعث یه آرامش نسبی تو من میشه. از … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 30 پاسخ

زلزله اومده. کجا فرار میکنی بابا دیشب اومد و رفت برگرد

سلام حالتون چطورِ؟ شکلک عطسه های پشت سر هم. چیه بابا چرا اینجوری نگاه میکنی؟ خوب سرما خوردم این تعجب داره آیا؟ خود تو تا حالا سرما نخوردی؟ خوب بزارید از اولش بگم. من دیروز برای مدتی رفتم روستا تا … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی, طنز | برچسب‌شده , , , , , | 44 پاسخ

خیلی سخت بود خیلی

آسمون امروز خیلی دست و دل باز شده. امروز من و آسمون هم صدا با هم بغض مون رو شکستیم. من یه هفته ی درد ناک رو پشت سر گذاشتم. هفته ای پر از درد هفته ای …… همه چی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 60 پاسخ

فکر کردید فقط شما تولد دارید. اشتباه کردید خوب ما هم تولد داریم. محسن صالحی مهربون تولدت مبارک

سلام سلام حال و احوالتون چطوره خوب بعدِ مدت ها اومدم دیدم سارای خانم جشن به پا کرده همین جا تولد آبجی فرزانه رو بهش تبریک میگیم و حالا بپردازیم به تولد خودمون امروز بجز آبجی فرزانه تولد یکی دیگه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, صحبت های خودمونی, طنز | برچسب‌شده , , , | 68 پاسخ

محمد قاسم عزیز تولدت مبارک. بفرما داخل دَم در بدِ

سلام سلام سلااااام حالتون احوالتون خوبید خوشید سلامتید؟ خوبه خدا رو شکر امروز دلم یه محفل شاد و دسته جمعی خواست ولی نمیدونستم به چه بهانه ای باید شادی کنیم همینجوری که تو کوچه پس کوچه های محله زیر درخت … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , | 68 پاسخ

یه سلام و کمی حرف از این ور اون ور

سلام سلام سلااااااام حال شما چه طوره خوبید به قول مرحومه ملیسا احیانا گویا که آیا و از اینا. خوب از کجا شروع کنم؟ آها هفته ی قبل که روز روستا بود یهو بچه ها آماده شدن برن به یه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , | 40 پاسخ

کجا رفتن روزای آخر تابستون بچه گی هام؟؟؟؟

بازم شبِ یه شب تقریبا پاییزی. تابستون وسایلشو جمع کرده داره میره. و من باز رفتم به گذشته. چرا همش میگیم یادش بخیر دیروزا؟؟؟ یادمه کوچیک که بودم و بیجار درس می خوندم هفته ی آخر پدربزرگ بهمون پول می … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , | 30 پاسخ

خیلی وقته چیزی نگفتم,

بازم من و بازم سکوت نسبی شب های روستا. تابستون داره وسایلاشو جمع و جور می کنه تا کم کم و عصازنان بره و جاشو بده به پاییز که اونم داره عصازنان میاد و نرسیده درخت ها دارن کم کم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , | 50 پاسخ

یه جفت گوشواره برای مادرم

سلام. اول دبیرستان بودم که از طریق مشاور مدرسه که من بهش مامان عاطفه میگم متوجه شدم که یه مسابقه ی داستان نویسی هست و من تا پنج روز دیگه وقت دارم یه داستان بنویسم و بفرستم محل مسابقه. حالا … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 62 پاسخ

حالا شبِ

بازم شب شده یه شب آروم و ساکت انگار تنها خودم هستم و خودم بازم روستا ولی این با روستای داییم اینا فرق داره اینجا خونه ی عممه این روستا انگار فصلی به اسم تابستون نمی شناسه! وسط تابستون اینجا … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی, طنز | برچسب‌شده , , , , , , | 36 پاسخ

یه سری پراکنده

سلام به همه ی اهالی این محله خوب و خوشید! خوب خدا رو شکر دو هفته پیش جمعه نشسته بودم نه تخمه نمیخوردم! داشتم پست این روزای من رو ویرایش میکردم که تلفن خونه زنگ خورد! مادرم جواب داد و … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , | 35 پاسخ

می دونم بی صدا اینجا رو دنبال می کنی.، پس من با صدا تولدتو تبریک میگم

سلااام و صد سلام خدمت شما تمامی دوستای عزیزم آخ جون این روزا کلا جشن بارون شده محله خوب منم یه جشن بر پا کنم باشد که همه گی تمام لحظاتمون در شادی و شاد کامی باشه اینجا همه چی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در صحبت های خودمونی, طنز | برچسب‌شده , , , | 24 پاسخ

این روزای من

سلامی به خنکای آب چشمه های کُردستان تقدیم به دلهای مهربون شما عزیزان حالتون چطوره احوالتون! من ای تقریبا خوبم اینجا همه مشغول نُخُد چینی دِرُیی گندم و از این کارا هستن منم روستام اینجا رو خیلی دوست دارم حسابی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی, طنز | برچسب‌شده , , | 54 پاسخ

هدیه ی شیرین فصل پایانی _۲ لطفا با نظرات سازنده تون بهم کمک کنید

سلام به همه ی دوستای گرامیم امیدوارم که خوب باشید آماده ی شنیدن پایان دوم هستید! فقط تا یادم نرفته ازتون بخوام نظراتتونو در باره ی این داستان واقعی بهم بگید حتی اگه به درد نخور هم بوده دوست دارم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت, طنز | برچسب‌شده , , , , | 30 پاسخ

هدیه ی شیرین فصل پایانی _۱

سلاااام به همه ی دوستای عزیزم امیدوارم که خوب و سلامت باشید راستش برای پایان هدیه ی شیرین دو تا پایان دارم چون هر دوش زیبا بود بخاطر همین امروز اولیشو براتون میارم بعدا هم دومیشو حالا هیس آروم آروم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, طنز | برچسب‌شده , , , , | 32 پاسخ