بایگانی نویسنده: ابراهیم

درباره ابراهیم

به نام یکتای بی همتا با سلام و درود خدمت تمام اهالی محله! من ابراهیم هستم! متولد 21 بهمن 71 اهل بوکان نابینای مطلق دوران ابتدایی تا اول راهنمایی رو بیجار از توابع استان کُردستان گذروندم بعد که خوابگاه اونجا جمع شد رفتم تهران شهید محبی و تا پایان پیش دانشگاهی اونجا بودم الآنم دانشجوی حقوق هستم از علایقم میتونم به نوشتن و مطالعه کتاب بخصوص رُمان و کتابهای حقوقی تا حدی موسیقی طبیعت پیاده روی زیر باران و راه رفتن روی برف نام ببرم امیدوارم در کنار هم روز های خوبی داشته باشیم مرسی که شناس ناممو خوندید شاد باشید


با کلی شرمندگی. خاطرات یه مادر, فصل پایانی

دو سالی از ازدواجم گذشته بود و به راستی زندگی روی خوششو بهم نشون داده بود. همه چی عالی بود و فربد براستی همسری مهربان برای من و پدری فداکار برای چینی بود. دیگه کم بودی نداشتم همه چیز داشتم. … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , | 40 پاسخ

بفرما داخل تولد داریم. عمرا دَم در بهت بگم تولد کیه

سلام سلااااام. چه طورید دوستای خوبم؟ وای که چه قدر دلم برای محله تنگ شده بود. ولی راستش این روزا چنان گرفتارم که خیلی کمتر فرصت دارم. اینه که حتی خاطرات یه مادر هم مونده و خیلی وقته حتی فرصت … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , | 47 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل یازدهم

تابستون شروع شده و گرما داد همه رو درآورده بود. بر عکس هر سال اون سال هوا بیشتر از اونچه که همیشه بود گرمتر به نظر می رسید. با خاله زیر باد کولر بافت قالی جدیدی رو شروع کردیم. یادمه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 33 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل دهم

روز عروسی دیاکو رسید و به راستی اون روز و شبش برام شد یکی از بهترین خاطراتم. همه چیز عالی بود و شادی خاله ی مهربونم بهم آرامش می داد و باعث می شد کلی لذت ببرم. بعد از عروسی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , | 41 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل نهم

به زودی بساط عقد و نامزدی آماده شد و اون دوتا رو به عقد هم در آوردن خاله گلی که روزهای اول حسابی به این ازدواج اعتراض داشت یه دفعه سکوت کرد و دیگه حرفی نمیزد یه شب که دور … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 38 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل هشتم

دو سه روز اول ورود دیاکو روستا موندیم و خوشبختانه تمام مهمونایی که باید می اومدن اومدن و دیگه خیال ما تو بوکان از حضور مهمون راحت شد آماده شدیم و برگشتیم سر خونه ی خودمون با این تغییر که … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , | 38 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل هفتم

بهار با تمام جلوه های زیباش از راه رسید و همه بخاطرش جشن گرفتن دو روز اول رو روستا بودیم و بعد به خواست خاله گلی که نکنه دیاکو زنگ بزنه برگشتیم خونه خودمون هیچوقت روزی رو که برای اولین … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , | 42 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل شیشم- چهار

زندگی همه جوره داشت روی خوششو به ما نشان میداد و ما در کنار هم بودن داشتیم ازش لذت میبردیم هژار براستی مرد بود یه مرد واقعی دو سه سالی که گذشت و ما هنوز بچه نداشتیم زمزمه ها از … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , | 44 پاسخ

خاطرات یه مادر , فصل شیشم_سه

وقتی که اون دور شد منم به طرف بچه ها حرکت کردم وقتی رسیدم ظهر شده بود و به اصطلاح داشت آتیش میبارید از گرمای زیاد با همون لباسایی که تنم بود رفتم تو چشمه مدتی که موندم صدای دخترا … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 43 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل شیشم _۲

با سر و صدایی که بچه ها اطرافم به راه انداخته بودند به خودم اومدم و چشم از جایی که هژار خان قبلا ایستاده بود برداشتم کانی چیه کلک نکنه ای ای ای پس که اینطور تو دلم گفتم گلی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 40 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل ششم

زندگی در جریان بود و ما هم همراهش به پیش می رفتیم. بهار در راه بود و ما داشتیم کم کم خودمونو برای ورودش آماده می کردیم. تو این مدت جز اینکه هر ماه به دیدن چینی برم و دو … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت, طنز | برچسب‌شده , | 38 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل پنجم

سلام دوستای خوبم. امیدوارم که ایام به کامتون باشه. راستش قرار بود دوشنبه این فصل رو منتشرش کنم ولی از اونجایی که کاری پیش اومده و احتمالا چند روزی به اینترنت دست رسی نداشته باشم، اینه که امروز این رو … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 34 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل چهارم

دو سه ماه از روزی که دعوامون شد گذشته بود و دیگه علی رو ندیده بودم جاش هر روز مادرش می اومد ساعتی می نشست و به من بیچاره نیش می زد و اگه چیز دیگه ای واسه گفتن نداشت … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 78 پاسخ

با تولد مهدی بهرامی راد در خدمتیم بفرما داخل

سلام به همه ی هم محله ای ها امیدوارم که خوب خوش و خرم و از این چیزا باشید اینجوری نگاه نکنید خوب چکار کنم بازم تولد داریم و من لباس جشن پوشیدم و شما هم برید آماده شید بیایید … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در صحبت های خودمونی, طنز | برچسب‌شده , , , | 62 پاسخ

تو رفتی

تو رفتی و ما در سوگ تو نشستیم. چه طور نبودنت رو باور کنم؟ آخه مگه میشه نصیحت های پدرانت صدای لطیف سازتو که هر از گاهی تو مقطع راهنمایی می پیچید فراموش کنم؟ زود بود آقای لکا خیلی زود. … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , | 20 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل سوم

سلام دوستان همراه. ************** روز ها از پی هم می رفتن و چینی من هم کم کم بزرگ می شد و به خاطر ندیدنش نگرانی های منم بیشتر می شد. چینی دختر شلوغ و کنجکاوی بود و می خواست سر … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 23 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل دوم

از اون لحظه به بعد همه چی عوض شد طفلک دخترم وقتی همه فهمیدن چی به چیِ همه چی عوض شد انگار چینی که محبوب همه دلها حتی پدرش بود رو بردم و یکی دیگه جاش آوردم زخم زبان ها … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 24 پاسخ

بیایید بریم خونه علی اصغر جشن تولد برپاست

سلااام حالتون خوبه امیدوارم که خوب باشه راستش پریروز که سیزده بدر بوده تولد علی اصغر هم بود از اونجایی که خودم و خیلیا پریروز خونه نبودیم و خلاصه دیدم جشن بزن بکوب اینجوری بی فایدست گفتم حالا شب که … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , | 28 پاسخ

کامی جان تولدت مبارک

سلاااام سلاااام. حال و احوال چطوره دوستان? امیدوارم که ایام عید رو با خوبی بگذرونید و کلی هم خوراکی خوش مزه نوش جان کنید و حالشو ببرید.. از یه جایی دارن بهم اشاره میکنن که دادا تقویمت یه روز جلو … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , | 63 پاسخ

خاطرات نوروزی

هر سال نوروز برای ما بچه ها رنگ و بویِ دیگه ای داشت. از یه طرف مدارس تعطیل می شدن و آخ جون و از طرف دیگه دور هم بودن و بازی ها عیدی ها و کلی چیز دیگه. تو … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , | 10 پاسخ