بایگانی نویسنده: ابراهیم

درباره ابراهیم

به نام یکتای بی همتا با سلام و درود خدمت تمام اهالی محله! من ابراهیم هستم! متولد 21 بهمن 71 اهل بوکان نابینای مطلق دوران ابتدایی تا اول راهنمایی رو بیجار از توابع استان کُردستان گذروندم بعد که خوابگاه اونجا جمع شد رفتم تهران شهید محبی و تا پایان پیش دانشگاهی اونجا بودم الآنم دانشجوی حقوق هستم از علایقم میتونم به نوشتن و مطالعه کتاب بخصوص رُمان و کتابهای حقوقی تا حدی موسیقی طبیعت پیاده روی زیر باران و راه رفتن روی برف نام ببرم امیدوارم در کنار هم روز های خوبی داشته باشیم مرسی که شناس ناممو خوندید شاد باشید


امین مسافرتی یه سال بزرگ شدنتو تبریک میگم

سلاااام و درود به همه گی. راستش اصلا یادم نبود که امروز بیستم هستش و تا الآنم یادم نبود و این شد که حالا شروع کردم به پهن کردن بساط یه جشن تولد کف محله. بازم بیستم آذر شده و … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در صحبت های خودمونی, طنز | برچسب‌شده , , , , | 18 پاسخ

دنیای ستاره فصل هفتم

روزها پشت سر هم می گذشتن و کار من شده بود رفتن به دانشگاه و برگشتن و گاهی هم خوردن یه شام بیرون از خونه همراه مسعود و لیلا. تازه از دانشگاه رسیده بودم و داشتم لباسامو عوض می کردم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 21 پاسخ

دنیای ستاره فصل ششم

ترم با تمام فراز و نشیباش به پایان رسید و برخلاف انتظارم ترم رو با موفقیت پشت سر گذاشته بودم. خونم به یه گرد گیری حسابی نیاز داشت. یه روز بعد امتحانات از صبح شروع کردم به تمیز کاری. داشتم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , , , | 20 پاسخ

دنیای ستاره فصل پنجم

یک‌شنبه بود و من داشتم خونه رو تمیز میکردم. تلفن زنگ خورد فکر کردم باید لیلا باشه که ساعت ده صبح زنگ زده. سریع به طرف گوشی رفتم و برش داشتم. تا گفتم الو بهنام بی هیچ حرف اضافه‌ای گفت … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , | 8 پاسخ

دنیای ستاره فصل چهارم

جواب پذیرش اومد و چه قدر خوشحال و در عین حال ناراحت شدم. راستش حالا که پذیرفته شده بودم یه جور پشیمانی به سراغم اومده بود. همش به خودم می گفتم آخه این چه کاری بود کردی. تو رو چه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , | 21 پاسخ

دنیای ستاره فصل سوم

دو سه شب بعد از اون روز که مثل بچه ی آدم نشستیم به حرف زدن سر شام ازم پرسید خب میخوای تو چه رشته ای ادامه تحصیل بدی؟؟!! شونه ای بالا انداختم. راستش هیچوقت به ادامه تحصیل فکر نکرده … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , | 23 پاسخ

دنیای ستاره فصل دوم

با عرض سلام خدمت همه همراهان عزیزم امیدوارم دلتون سرشار از شادی باشه. راستش قسمت قبل رو که منتشر کردم، یه عده از دوستای عزیزم بهم زنگ زدند و ازم خواستند که جای استفاده از شخص سوم از شخص اول … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , | 20 پاسخ

دنیای ستاره فصل اول

با کوبیده شدن در به هم ناخود آگاه چشماشو رو هم می ذاره. از ته دل فریاد می زنه الاهی دیگه برنگردی. به حرف خودش پوس خندی می زنه.! اطمینان داره چند ساعت بعد مست و لایعقل برمی گرده خونه, … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , | 28 پاسخ

امروز با تولد حسین آگاهی عزیزم و به نظرم تولد بزرگمهر دوست داشتنی. در خدمتتون هستم

سلامی به تراوت قطرات بارون و یه سلام دیگه به خوشبویی خاک بارون خورده تقدیم به شما دوستای خوبم چند روز قبل بارون اومد و من حسابی کیف کردم امیدوارم که همه شماها بارون پاییز امسال بهتون خورده باشه و … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, اطلاع رسانی, صحبت های خودمونی, کودکان و نونهالان | برچسب‌شده , , | 53 پاسخ

با کلی شرمندگی. خاطرات یه مادر, فصل پایانی

دو سالی از ازدواجم گذشته بود و به راستی زندگی روی خوششو بهم نشون داده بود. همه چی عالی بود و فربد براستی همسری مهربان برای من و پدری فداکار برای چینی بود. دیگه کم بودی نداشتم همه چیز داشتم. … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , | 40 پاسخ

بفرما داخل تولد داریم. عمرا دَم در بهت بگم تولد کیه

سلام سلااااام. چه طورید دوستای خوبم؟ وای که چه قدر دلم برای محله تنگ شده بود. ولی راستش این روزا چنان گرفتارم که خیلی کمتر فرصت دارم. اینه که حتی خاطرات یه مادر هم مونده و خیلی وقته حتی فرصت … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , | 47 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل یازدهم

تابستون شروع شده و گرما داد همه رو درآورده بود. بر عکس هر سال اون سال هوا بیشتر از اونچه که همیشه بود گرمتر به نظر می رسید. با خاله زیر باد کولر بافت قالی جدیدی رو شروع کردیم. یادمه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 33 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل دهم

روز عروسی دیاکو رسید و به راستی اون روز و شبش برام شد یکی از بهترین خاطراتم. همه چیز عالی بود و شادی خاله ی مهربونم بهم آرامش می داد و باعث می شد کلی لذت ببرم. بعد از عروسی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , | 41 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل نهم

به زودی بساط عقد و نامزدی آماده شد و اون دوتا رو به عقد هم در آوردن خاله گلی که روزهای اول حسابی به این ازدواج اعتراض داشت یه دفعه سکوت کرد و دیگه حرفی نمیزد یه شب که دور … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 38 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل هشتم

دو سه روز اول ورود دیاکو روستا موندیم و خوشبختانه تمام مهمونایی که باید می اومدن اومدن و دیگه خیال ما تو بوکان از حضور مهمون راحت شد آماده شدیم و برگشتیم سر خونه ی خودمون با این تغییر که … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , | 38 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل هفتم

بهار با تمام جلوه های زیباش از راه رسید و همه بخاطرش جشن گرفتن دو روز اول رو روستا بودیم و بعد به خواست خاله گلی که نکنه دیاکو زنگ بزنه برگشتیم خونه خودمون هیچوقت روزی رو که برای اولین … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , | 42 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل شیشم- چهار

زندگی همه جوره داشت روی خوششو به ما نشان میداد و ما در کنار هم بودن داشتیم ازش لذت میبردیم هژار براستی مرد بود یه مرد واقعی دو سه سالی که گذشت و ما هنوز بچه نداشتیم زمزمه ها از … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , | 44 پاسخ

خاطرات یه مادر , فصل شیشم_سه

وقتی که اون دور شد منم به طرف بچه ها حرکت کردم وقتی رسیدم ظهر شده بود و به اصطلاح داشت آتیش میبارید از گرمای زیاد با همون لباسایی که تنم بود رفتم تو چشمه مدتی که موندم صدای دخترا … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 43 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل شیشم _۲

با سر و صدایی که بچه ها اطرافم به راه انداخته بودند به خودم اومدم و چشم از جایی که هژار خان قبلا ایستاده بود برداشتم کانی چیه کلک نکنه ای ای ای پس که اینطور تو دلم گفتم گلی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 40 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل ششم

زندگی در جریان بود و ما هم همراهش به پیش می رفتیم. بهار در راه بود و ما داشتیم کم کم خودمونو برای ورودش آماده می کردیم. تو این مدت جز اینکه هر ماه به دیدن چینی برم و دو … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت, طنز | برچسب‌شده , | 38 پاسخ