بایگانی نویسنده: ابراهیم

درباره ابراهیم

به نام یکتای بی همتا با سلام و درود خدمت تمام اهالی محله! من ابراهیم هستم! متولد 21 بهمن 71 اهل بوکان نابینای مطلق دوران ابتدایی تا اول راهنمایی رو بیجار از توابع استان کُردستان گذروندم بعد که خوابگاه اونجا جمع شد رفتم تهران شهید محبی و تا پایان پیش دانشگاهی اونجا بودم الآنم دانشجوی حقوق هستم از علایقم میتونم به نوشتن و مطالعه کتاب بخصوص رُمان و کتابهای حقوقی تا حدی موسیقی طبیعت پیاده روی زیر باران و راه رفتن روی برف نام ببرم امیدوارم در کنار هم روز های خوبی داشته باشیم مرسی که شناس ناممو خوندید شاد باشید


بازی روزگار فصل هشت تا پایان

***************** فصل هشتم ******خیلی زودتر از چیزی که تصورشو میکردم یه سال گذشت. سالی که پر از استرس و درسای که هرچی میخوندم برای کنکور تمومی نداشت گذشت برام. روز کنکور از راه رسید و پروین خانم اون زن مهربون … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , | 24 دیدگاه

بازی روزگار فصول ششم و هفتم

اون روز و چند روز بعدش پروین خانم حرفی نَزَد و هروقت سوال کردم، با گفتن اینکه فعلا استراحت کن پسر جان وقت زیاده برای حرف زدن، بحث رو خاتمه میداد. واقعا نگران بودم که چه اتفاقی در انتظارمه. بالاخره … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

بازی روزگار فصل پنجم

تا چشم به هم زدم وقت آزادیم از راه رسید. نمیدونستم حالا که دارم آزاد میشم براستی چه حسی دارم. نگرانی اصلیم اینجا بود که نمیدونستم وقتی آزاد بشم باید کجا برم و چکار کنم. حاضر بودم هرکاری انجام بدم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

بازی روزگار فصل چهارم

تا چشم به هم زدم روز دادگاه از راه رسید. صبحش با تب و لرز شدید از خواب بیدار شدم. یه جوری که حتی توان سر پا ایستادن را هم نداشتم. وکیلم که از طرف دادگاه بهم معرفی شده بود … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , | 14 دیدگاه

بازی روزگار فصل سوم

چند روزی به دادگاه مانده و دلشوره ی عجیبی به دلم چنگ میزند. از سویی دلم می خواهد مثل اکثریت مردم آزاد باشم و هرکاری دلم خواست انجام دهم. و از سویی دیگر با خودم می گویم به راستی آزاد … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 17 دیدگاه

بازی روزگار فصل دوم

با سر و صدایی که به پا شده بود از خواب پریدم. یه روز جدید و اتفاقای جدید زندون شروع شده بود. عجیب احساس کسالت می کردم و دلم می خواست بگیرم بخوابم. ولی نمیشد و باید برای هواخوری می … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 26 دیدگاه

بازی روزگار فصل اول

زندان در تاریکی و سکوت فرو رفته. و جز صدای خروپف زندانی ها و چندتایی جیرجیرک خسته که از دور و نزدیک به گوش میرسید صدایی نیست. ساعتی از خاموشی گذشته و عجیب بیخوابی زده به سرم. فکر و خیال … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , | 29 دیدگاه

دنیای ستاره فصل یازده تا سیزده و پایانی

فصل یازدهم روزها به سرعت از پی هم میرفتن و ازشون جز خاطره ای چیزی باقی نمیموند. خاطراتی گاه خنده دار و جالب و گاه ناراحت کننده. دو تا از خنده دار ترین خاطرات اون روزها یکی وقتی بود که … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , | 24 دیدگاه

دنیای ستاره فصل دهم

روزهای سوگ آرش به سرعت به دنبال هم می گذشتن. تا به خودم اومدم چهلمش هم از راه رسید. چنان افسرده و گوشه گیر شده بودم که عمه با وضعیت عسف بار خودش نگران حال من بود. بارها در جمع … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , , | 58 دیدگاه

دنیای ستاره فصل نهم

عرض سلام ادب و احترام خدمت تمام اهالی چراغ خاموش و چراغ روشن و چراغ نیمه روشن وای اینجا چرا اینقده ساکته تا ماه قبل یه روز نمیومدی محله یهو میدیدی ده دوازده تا پست منتشر شده و حالا بیا … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , | 34 دیدگاه

دنیای ستاره فصل هشتم

خانوادم دو هفته پیشم بودن و شاید اگه اون خبر لعنتی رو نمی شنیدم اون روزا برام بهترین روزای عمرم حساب می شد. همه تلاش می کردیم ناراحتی رو از بقیه مخفی کنیم و برای بقیه لحظات خوبی رو فراهم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , | 28 دیدگاه

امین مسافرتی یه سال بزرگ شدنتو تبریک میگم

سلاااام و درود به همه گی. راستش اصلا یادم نبود که امروز بیستم هستش و تا الآنم یادم نبود و این شد که حالا شروع کردم به پهن کردن بساط یه جشن تولد کف محله. بازم بیستم آذر شده و … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در صحبت های خودمونی, طنز | برچسب‌شده , , , , | 18 دیدگاه

دنیای ستاره فصل هفتم

روزها پشت سر هم می گذشتن و کار من شده بود رفتن به دانشگاه و برگشتن و گاهی هم خوردن یه شام بیرون از خونه همراه مسعود و لیلا. تازه از دانشگاه رسیده بودم و داشتم لباسامو عوض می کردم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 21 دیدگاه

دنیای ستاره فصل ششم

ترم با تمام فراز و نشیباش به پایان رسید و برخلاف انتظارم ترم رو با موفقیت پشت سر گذاشته بودم. خونم به یه گرد گیری حسابی نیاز داشت. یه روز بعد امتحانات از صبح شروع کردم به تمیز کاری. داشتم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , , , | 20 دیدگاه

دنیای ستاره فصل پنجم

یک‌شنبه بود و من داشتم خونه رو تمیز میکردم. تلفن زنگ خورد فکر کردم باید لیلا باشه که ساعت ده صبح زنگ زده. سریع به طرف گوشی رفتم و برش داشتم. تا گفتم الو بهنام بی هیچ حرف اضافه‌ای گفت … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , | 8 دیدگاه

دنیای ستاره فصل چهارم

جواب پذیرش اومد و چه قدر خوشحال و در عین حال ناراحت شدم. راستش حالا که پذیرفته شده بودم یه جور پشیمانی به سراغم اومده بود. همش به خودم می گفتم آخه این چه کاری بود کردی. تو رو چه … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , | 21 دیدگاه

دنیای ستاره فصل سوم

دو سه شب بعد از اون روز که مثل بچه ی آدم نشستیم به حرف زدن سر شام ازم پرسید خب میخوای تو چه رشته ای ادامه تحصیل بدی؟؟!! شونه ای بالا انداختم. راستش هیچوقت به ادامه تحصیل فکر نکرده … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , | 23 دیدگاه

دنیای ستاره فصل دوم

با عرض سلام خدمت همه همراهان عزیزم امیدوارم دلتون سرشار از شادی باشه. راستش قسمت قبل رو که منتشر کردم، یه عده از دوستای عزیزم بهم زنگ زدند و ازم خواستند که جای استفاده از شخص سوم از شخص اول … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , | 20 دیدگاه

دنیای ستاره فصل اول

با کوبیده شدن در به هم ناخود آگاه چشماشو رو هم می ذاره. از ته دل فریاد می زنه الاهی دیگه برنگردی. به حرف خودش پوس خندی می زنه.! اطمینان داره چند ساعت بعد مست و لایعقل برمی گرده خونه, … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , | 28 دیدگاه

امروز با تولد حسین آگاهی عزیزم و به نظرم تولد بزرگمهر دوست داشتنی. در خدمتتون هستم

سلامی به تراوت قطرات بارون و یه سلام دیگه به خوشبویی خاک بارون خورده تقدیم به شما دوستای خوبم چند روز قبل بارون اومد و من حسابی کیف کردم امیدوارم که همه شماها بارون پاییز امسال بهتون خورده باشه و … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, اطلاع رسانی, صحبت های خودمونی, کودکان و نونهالان | برچسب‌شده , , | 53 دیدگاه