بایگانی نویسنده: پریسا

درباره پریسا

سلام به همگی. من پریسام. نابینای مطلق و مبتلا به بیماریِ آر پی که رفته رفته بیناییم رو گرفت و تموم شد. گاهی شلوغم، پیش تر ها بیشتر شلوغ بودم ولی الان ها دیگه نه خیلی، همیشه پر حرفم، اگر مواظب نباشم دلم و حس و حالم کار دستم میده، کمی بیشتر یاد می گیرم که مواظب تر باشم، راحت می خندم، گریه هم می کنم ولی دوستش ندارم، این اواخر عاشق سکوت های همراه لبخندم و ترجیح میدم در جهان واقعی جهان صدا ها و صحبت های از هر جنسی و هر مدلی توی حال و هوای بی صدای طلاییه خودم باشم، زندگی رو، خدا رو و همه شما رو خیلی دوست دارم! ایام به کام همگی!


تقریبا۱ساعت زنده از دیشبم!

شب۴شنبه. از هفته پیش تا الان منتظرشم. حالا اومده و من بیدارم بدون اینکه بدونم دقیقا واسه چی. شب آرومیه. حتی نسیم هم نمیاد. فقط هوای ساکت شبانه و عطر شب بو و من که به شدت گرممه. شاید از … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , | 35 پاسخ

سحر را ندیده ای؟

اِي بادِ بي قرار! سحر را نديده اي؟ اِي جانِ سبزه زار! سحر را نديده اي؟   از تندبادِ حادثه وقتي مي آمدي، در پيچِ روزگار، سحر را نديده اي؟   ما در حصارِ سردِ خزان حبس مانده ايم، اِي … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, شعر | برچسب‌شده , , , | 90 پاسخ

من و۱عالمه حرف و۱خورده آنی شرلی!

سلام به همگی. نه خودم نیستم یعنی هستم ولی از طرف سارام این آنی اونی رو آوردمش تحویل بدم برم. اینترنت سارا نکشید تا اینجا برسه این بود که آنی رو پاس داد به من بیارمش محله. نتیجه این شد … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, کتاب | برچسب‌شده , , , , , , | 40 پاسخ

شعله قلمکاری مرکب از۱خورده گاهی، درصدی پر حرفی و۱سؤال!

سلام. ایول عجب حالی میده ایام! دوستشون دارم بچه ها! قشنگن. آرومن. امنن. شما چی؟ چند تا مثبتید آیا؟ بگید خیلی. زود باشید زود زود خخخ! بچه های امتحانی کجای ماجرایید؟ به نظرم اوایل مایل به اواسطش. بیخیال تموم میشه. … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , | 28 پاسخ

آنی خون هاش جا نمونن!فصل های۲۵و۲۶از جلد چهارم آنی شرلی!

سلام به همگی. عجب عصر جمعه با حالیه! آخ جون اومدم خونه! آخ جون اینترنت خونگی! آخ جون خونه! آخ جون فضای آشنا و هوای آشنا و خدایا شکرت! خیلی خیلی زیاد شکرت! شاید خیلی ها بخندید ولی بد به … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, کتاب, کودکان و نونهالان | برچسب‌شده , , , , , | 10 پاسخ

من و دلم و دفتر خاطراتم!

سلام. بد نیستم شکر. در ارتفاعاتم. اینترنت اینجا وحشتناکه. بیخیال اگر چیزی عوض نشه فردا برمی گردم پایین. گاهی بدم نمیاد از کل اینترنت جدا شم و کلا پریسای اینترنتی تموم بشه. واسه همیشه تموم بشه. کلا تموم بشه و … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , | 44 پاسخ

در امتدادِ درد

شب است و نور در مأواي ما نيست، سكوتِ شام گه را انتها نيست.   فراغِ سردِ مهر و ماه و مهتاب، دگر نوري در اين ظلمت سرا نيست.   سكوت است و شب و دردي تب اندود، دگر فريادهايم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, شعر | برچسب‌شده , , , , | 34 پاسخ

از هر دری۱فصل پراکنده! دلم تنگ شده بود واسه پر حرفی!

سلام به همگی. چیه چشم چپ کردی زیر جلدی نق می زنی! زیاد این طرف ها میام که میام دلم می خواد بیام تو معترضی آیا؟ بی خود معترضی میندازمت داخل حوض وسط محله خنک بشی حالت جا بیاد ها! … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 36 پاسخ

برایم دعا کن!

باز، آغاز مي كنم، اين شرحِ هزاران بار، گفته را.   باز، پرواز مي كنم، وسعتِ اين آهِ در سينه نهفته را.   و در شكستِ شفق در نگاهِ دلم، اين آغاز را چقدر خسته ام!،   و بر ويرانه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, شعر, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 42 پاسخ

شبِ آخر.

دیر وقته. از خواب پریدم نمی فهمم واسه چی. خستهم ولی بیدار. تلخم امشب. پر از حسِ تاریکِ غبار. پر از خستگیِ رفتن ها و نرسیدن ها. کم بودن ها. نبودن ها. پُرَم از تلخیه حسِ دلتنگی. در حالِ ترکم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 50 پاسخ

غمِ پروانه ها

شبی از نوبهاران می نوشتم. حدیث از باغ و بستان می نوشتم.   سَحَرگاه و بهار و عطر و گلشن، هَزار و سبزه زار و یاس و سوسن.   به برگِ سبزِ شمشادی نشسته، یکی پروانه با بالی شکسته.   … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, داستان و حکایت, شعر | برچسب‌شده , , | 56 پاسخ

فصل های۲۳و۲۴از جلد۴کتاب آن شرلی

سلام به همگی. به جان خودم تقصیر من نیست تکراری شدم من الان۲تام یعنی۲نفرم یکیش خودمم یکیش سارام. یعنی چیزه. ای بابا چی شد الان رسما نوشته دادم که به بیماریه چند شخصیتی مبتلا هستم آیا؟ عه بابا ول کن … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت, کتاب, کودکان و نونهالان | برچسب‌شده , , , , | 12 پاسخ

کاش بودی!

ساحلِ شنی. دریای موج دار. غروب و نسیمِ آرومی که بویِ هوای خیسِ آغشته به نمک رو همراهِ قطره های خنک و خیلی خیلی ریز می پاشید به ساحل و ساحلی ها. همه چیز شبیهِ همیشه بود. شبیهِ زمان هایی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , | 54 پاسخ

نباید بخوابی! واسه چی پریدی بابا اسم کتابه داخل پست بود راحت باش!

حالا گیریم که سلام. چیه بابا اعصاب ندارم! ای بابا میگم اعصاب ندارم برو کنار عه! اعصابم خورده! شکلک خشم شکلک حرص شکلک اخم شکلک بغ کرده۱عالمه از این شکلک اخم های زمین جارو کن و از این چیز ها! … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت, کتاب, کودکان و نونهالان | برچسب‌شده , , , | 48 پاسخ

من، جمعه، امتحان، زندگی، …!!!

سلام. از امتحان متنفرم. هر مدلیش که باشه در هر موردیش که باشه. بعضی هاشون خیلی سنگین نیستن ولی من دوستشون ندارم. سنگین تر هاش که جای خود داره. کسی می گفت ما آدم ها به جرم داشتن عقل همیشه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , | 58 پاسخ

برید کنار آن شرلی تخت گاز اومد! فصل های۱۷تا۲۲از جلد۴آن شرلی!

سلام به همگی! ای بابا چیه هوارت در اومد خوب تکراری اومدم که اومده باشم خیلی هم خوبه پریسا اینجا پریسا اونجا پریسا همه جا! عه! بابا بذار من بگم بعد جیغ بکش! عجب داستانیه! بچه ها این دفعه جای … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت, کتاب, کودکان و نونهالان | برچسب‌شده , , , | 22 پاسخ

نوبهار آمده باز!

صبحگاه آمده باز، باز لبخندِ بهار، باز آن بلبلِ مست، باز آوازِ هَزار.   باغ ها غرقِ سُرور، آسمان مستِ سحر، قاصدك هاي صبا، قاصدانِ خوش خبر،   خاك بنشسته به گل، ياس ها شاد و سپيد، عطرِ گل، بويِ … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در شعر | برچسب‌شده , , , | 82 پاسخ

این روز ها، من، زندگی!

سلام. از اون سلام های بی جواب و بی هدف که از جنس همین طوری های بهاری می فرستی آسمون و منتظر جواب هم واسش نیستی! از اون سلام ها! دلم۱عالمه از این سلام ها خواست که بفرستم آسمون تا … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , | 48 پاسخ

من خوبم. شما چه طورید؟

سلااام بچه ها من اومدم! چیه چپ نگاه می کنی کی گفته چرت بزنی که حالا با پاره شدن رشته های طلاییه چرتت اخم کنی به من؟ چند وقت نبودم ذوق زده شدی؟ بی خود شدی. سفر بودم. الان هم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , | 42 پاسخ

تردید!

صدای بارون میاد، از انتهای تردید، سکوتِ سردِ مبهم، صدا صدای تردید!.   میونه شب نشستم، نفس بریده خسته، شبا شبای غربت، هوا هوای تردید!.   طنینِ تلخِ۱آه، سرودِ خیسِ بارون، هوای شب گرفته، فضا فضای تردید.   بخارِ روی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در شعر | برچسب‌شده , , , | 72 پاسخ