بایگانی نویسنده: پریسا

درباره پریسا

سلام به همگی. من پریسام. نابینای مطلق و مبتلا به بیماریِ آر پی که رفته رفته بیناییم رو گرفت و تموم شد. گاهی شلوغم، پیش تر ها بیشتر شلوغ بودم ولی الان ها دیگه نه خیلی، همیشه پر حرفم، اگر مواظب نباشم دلم و حس و حالم کار دستم میده، کمی بیشتر یاد می گیرم که مواظب تر باشم، راحت می خندم، گریه هم می کنم ولی دوستش ندارم، این اواخر عاشق سکوت های همراه لبخندم و ترجیح میدم در جهان واقعی جهان صدا ها و صحبت های از هر جنسی و هر مدلی توی حال و هوای بی صدای طلاییه خودم باشم، زندگی رو، خدا رو و همه شما رو خیلی دوست دارم! ایام به کام همگی!


۴۱

جمعه شب. لغت های ترم آینده کانون رو از وورکبوک استخراج می کنم. فعلا بدون معنی. داخل تیمتاکم. استخراج لغت خیلی تمرکز نمی خواد پس به خودم مجوز میدم که وسط شلوغی ها بمونم. امشب آخرین شب۴۰سالگیه منه. فردا صبح … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , | 34 دیدگاه

روز مبادا

وقتی تو نیستی, هوای دلِ آسمان تار می شود. وقتی تو نیستی, آن شرحِ بی نهایتِ غم, در پژواکِ آوای مرغِ شب, تلخ, بارانی, بی صدا, بیدار می شود. وقتی تو نیستی, بهار دلگیر, تابستان تاریک, پاییز همیشه نزدیک است. … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در شعر | برچسب‌شده , , , , , , , | 12 دیدگاه

یک شب, یک تماشا.

باز هم نیمه شب. درگیرم با یک کوه تکلیف نیمه نوشته و یک دریا راه تا آخر این قصه و یک جهان دلواپسی از درس های نفهمیده و امتحان های متفاوت و برنامه های پیشبینی نشده واسه یک نابینا وسط … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , , , , , , | 20 دیدگاه

دف

  توضیح: با تاکید! این نوشته فقط، فقط، و فقط یک داستان کوتاهه.   کلاس مثل همیشه شلوغه. یک دسته نوجوون شبیه یک موج کبوتر اطرافم بغ بغو کنان از مدرسه و امتحان و درس و جشن تولد جمعه شب … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , , , , , | 18 دیدگاه

من و شب و رویا!

دو دقیقه مونده به نیمه شب شنبه. قطار زمان داره با همون حرکت۱نواختش میره طرف نیمه شب. هی بابا زمان خسته نباشی! در بالکن و پنجره آشپزخونه بازه. از بیرون صداهای شبانه میاد داخل. از پارک رو به رو صدای … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , | 19 دیدگاه

یک فرصت طلایی برای اون هایی که می خوان بهتر و بهتر بنویسن!

سلام همه. الان مشکل چیه؟ دلم نخواست بگم سلام به همگی گیر کجاست؟ خوب ولش کن. از اول. سلام همه! امیدوارم بدجوری مثبت باشید. واقعیتش اول تصمیم داشتم جدی و عادی بنویسم و چندتا خط امتحان هم کردم ولی دیدم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در آموزش, اخبار, اطلاع رسانی, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

خواب می دیدم.

شب داشت روی دقیقه های عمرم قدم می زد. آروم. بی صدا. نامحسوس. وسط کاغذ و کتاب هام داشتم شنا می کردم. سرم از خستگی سنگین بود. دلم ضعف می رفت واسه رفع تشنگی و، … چند ماه شده که … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 20 دیدگاه

پینوکیو، روایتی متفاوت.

عصر. چند شنبه؟ خاطرم نیست. زمان رو وسط کتاب هام گم کردم. بین خستگی هام فقط تمرکزم روی یک صداست که داخل سرم وحشیانه تکرار و تکرار میشه. -یکخورده بیشتر. یکخورده بیشتر. و سعی می کنم بیشتر و بیشتر وسط … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , | 30 دیدگاه

از جنس جنون

گاهی دلم عجیب کوچیک میشه. اندازه۱مشت خاطره باطله که۱وجب خاک روشون نشسته. گاهی از خودم خسته میشم. از همه چیزم. از خندیدن هام. از بیخیال گذشتن هام. از بودن هام. بودن هام! گاهی حس می کنم هوا واسه حضورم عجیب … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 38 دیدگاه

یک برگ رنگی از دفتر زندگی.

پیش نوشت: تاریخ این خرچنگی گرد و خاکی رو خاطرم نیست. فقط می دونم۱روز از۱هفته رنگارنگ در طلاقی مرداد و شهریور امسال بود. رنگش بین روزهای رنگی رنگی به نظرم خوش رنگ و واضح تر از خیلی روزهای دیگه اومد۱کوچولو … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 56 دیدگاه

شبی از دیروز ها.

آدم ها موجودات عجیبی هستن. هر کدومشون۱دنیان. دنیایی بزرگ که در۱وجود تک نفره جا شده. دنیایی متفاوت از دنیاهای دیگه. از آدم های دیگه. با فضا و حال و هوا و خصوصیات خاص خودش. در دنیایی که من باشم، این … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 50 دیدگاه

یک شب، یک قصه، یک انتها.

توضیح: من نوشتن رو دوست دارم. فقط می نویسم. متن، داستان، شبه شعر، پراکنده، و هر چیزی که با نوشتنش حس کنم چیزی نوشتم که سبکم می کنه. این دفعه هم همین کار رو کردم. این نوشته هم شبیه تمام … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 62 دیدگاه

خاطرت نیست ولی، …

خاطرت نیست ولی شام سحر داشت عزیز! روح یخ بسته ی ما شور و شرر داشت عزیز!.   غم از این وادیه ویران که دلش نام گرفت، به حضورت تب سودای سفر داشت عزیز!.   خاطرت نیست از این کوچه … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در شعر, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 52 دیدگاه

تو نیستی که ببینی!

تو نيستي كه ببيني بهار آمده است، سحر به سير گل و سبزه زار آمده است.   تو نيستي كه ببيني جهان گل افشان شد، تو نيستي كه ببيني خزان پريشان شد.   تو نيستي كه ببيني شكوفه مي خندد، … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در شعر | برچسب‌شده , , , , | 24 دیدگاه

بی نام.

مدت هاست ننوشتم. یعنی نوشتم اما چیزی نبوده که بشه نگهش دارم. این هم نمی دونم چی در میاد. شاید از همون هایی بشه که آخرِ کار با۱فشار روی دکمه ی کنسل می فرستمش به هیچستان. راستی کجاست این هیچستان! … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 36 دیدگاه

ز خاکِ خاطراتم!

  به کامِ هقهقِ سرد و خموشم، ميانِ خاطِراتِ پاره پاره،   فرو در پيله ي تنهاييِ خويش، نهان در شامِ سرد و بي ستاره،   فرو در غربتي چون ديده ام خيس، به سانِ خاك، روي جاده ي شب. … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در شعر, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 42 دیدگاه

یک ماجرای کوچولو.

تا حالا واست پیش اومده که۱چیزی رو خیلی بخواییش در حالی که می دونی به کارت نمیاد؟ و از بس می خواییش بری بخریش و بذاریش۱گوشه فقط واسه اینکه خاطر جمع بشی که مال خودته؟ شکلک دیوونه. چیکار کنم واسه … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 40 دیدگاه

دانلود۳فصل آخر از جلد چهارم کتاب آن شرلی

سلام به همگی. برید کنار دستم پره. این آنی رو کجا بذارم از کت و کول سقوط کردم بابا! طولش ندم. هرچند هر دفعه این رو گفتم بیشتر طولش دادم. به جان خودم سعی می کنم طولش ندم. بچه ها … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت, کتاب | برچسب‌شده , , , , , | 14 دیدگاه

شاه و شاهباز

در شبي تاريك و در خوابي گران، در تب و در خويش و در غفلت نهان،   در سكوتِ خيسِ شامی بي سحر، در دلِ بشكسته و مژگانِ تر،   در عذابِ سوزِشِ زخمي كهن، در شكستِ بي صداي بغضِ … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت, شعر | برچسب‌شده , , , , , , | 26 دیدگاه

یادشون به خیر اون۲تا مهمون اتفاقیم!

سلام به همگی. کاش وسط پاییز بهاری باشید. تمام دیروز اون بیرون داشت بارون می اومد. از صبح شروع کرده بود و همین طور داشت می بارید. دیشب هم بارید ولی امروز صبح که بلند شدم دیدم تموم شده. هواشناسی … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 56 دیدگاه