بایگانی نویسنده: پریسا

درباره پریسا

سلام به همگی. من پریسام. نابینای مطلق و مبتلا به بیماریِ آر پی که رفته رفته بیناییم رو گرفت و تموم شد. گاهی شلوغم، پیش تر ها بیشتر شلوغ بودم ولی الان ها دیگه نه خیلی، همیشه پر حرفم، اگر مواظب نباشم دلم و حس و حالم کار دستم میده، کمی بیشتر یاد می گیرم که مواظب تر باشم، راحت می خندم، گریه هم می کنم ولی دوستش ندارم، این اواخر عاشق سکوت های همراه لبخندم و ترجیح میدم در جهان واقعی جهان صدا ها و صحبت های از هر جنسی و هر مدلی توی حال و هوای بی صدای طلاییه خودم باشم، زندگی رو، خدا رو و همه شما رو خیلی دوست دارم! ایام به کام همگی!


کاملا زنده و مستقیم از فوق پراکنده های ذهنم در درست همین الان!

صبح! ایول صبح های تابستون! دارن تموم میشن! چه بد چه افتضاح! دیروز همکارم زنگ زد گفت۴شنبه مدرسه جلسه هست. از همون فرمالیته های هر سال. شروع۱زنجیره فرمالیته تا انتهای این دفعه! خدایا صبر بهم بده! از حالا شروع شد. … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , | 30 پاسخ

در کامِ آتش.

صدایی خسته می خوانَد فراموش، فرو در شام، آرام از سحر گاه،   سحر در راه و من در کامِ آتش، به یادِ شامگاهان می کشم آه.   شبان گه می رود تا صبحِ دیگر، برآید شادمان، شفاف و روشن، … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در شعر | برچسب‌شده , , , , | 36 پاسخ

تقلب.

توضیح:این رو چند هفته پیش۱شبی نوشتم و الان چه قدر دلم می خواد۱خورده بیشتر دستکاریش کنم ولی، … *** بچه که بودیم دنیای رنگیمون از جنس بچگی بود. تمام زندگیمون از جنس بچگی بود. شادی ها و غم ها از … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , , | 52 پاسخ

کتابِ خاطرات.

هواي درد مي پيچد ميانِ ديده ی خيسم، ز بس از غصه سرشارم نمي دانم چه بنويسم.   به ويرانگاهِ بستانم چو شب، تاريك بنشسته، شبي تا حشر طولاني، شبي چون روحِ من خسته.   سكوتي سرد و باراني، جهان … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در شعر, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 30 پاسخ

نیایش و محمد! یکی شدنتون مبارک!

سلااااام به همگی. شکلک شبیه ماشین ترمز بریده شوت شدم داخل. برو کنار دستم پره خودم هم ترمز ندارم. بچه ها حس آروم نشستن شبیه بچه مثبت ها حرف زدن نیست از بس در حال ذوق کردنم. چیه به من … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اطلاع رسانی, خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 180 پاسخ

فصل های۴۰و۴۱از جلد۴آن شرلی. به جان خودم فقط کتابه هیچ چی دیگه نیست با خیال راحت بیا!

سلام سلام سلام. بین بعد از ظهر و عصر جمعه همگی به خیر. به جان خودم نه قصه میگم نه خاطره میگم نه شعر میگم نه حرف می زنم. وقتش رو ندارم. واقعیتش۱فصل۲۲قسمتی از۱سریال خارجی رو دانلود کردم دارم گوشش … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت, کتاب | برچسب‌شده , , , , , , , | 20 پاسخ

چه قدر خوابم میاد!

گاهی دلم چیز های عجیبی می خواد. گاهی دلم می خواد کار های عجیبی کنم. گاهی دلم می خواد پنجره رو باز کنم و با دست های باز از لبِ پنجره مستقیم بپرم طرفِ آسمون و یقین داشته باشم که … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , | 60 پاسخ

۱لکه تاریک!

بچه که بودم، شبیه همه بچه ها۱جهان آرزو های رنگی داخل دل کوچیکم جا می شدن. آرزو هایی که هر کدوم دنیایی بودن واسه خودشون هم رنگ بچگی های سفید و شفاف من! قاطیه آرزو هام۱جفت دمپایی رو فرشی هم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , | 66 پاسخ

سفر بایدم!

همآواي خاموشِ تب گشته ام، سرا پاي، همرنگِ شب گشته ام.   تبآلوده از درد، پر مي شوم، ز شب گريه اي سرد، پر مي شوم.   دلم را سبكبال پَر مي دَهَم، به دامانِ ديوار سر مي نَهَم.   … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در شعر | برچسب‌شده , , , , | 56 پاسخ

بت!

بچه که بودم عروسک زیاد دوست داشتم. نوجوون هم که شدم همین طور. هنوز هم عروسک زیاد دوست دارم. اما نه هر مدلش رو. عروسک های پشمی و خرسی و از این چیز ها رو نمی پسندم. عاشق باربی ها … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , | 72 پاسخ

تقریبا۱ساعت زنده از دیشبم!

شب۴شنبه. از هفته پیش تا الان منتظرشم. حالا اومده و من بیدارم بدون اینکه بدونم دقیقا واسه چی. شب آرومیه. حتی نسیم هم نمیاد. فقط هوای ساکت شبانه و عطر شب بو و من که به شدت گرممه. شاید از … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , | 48 پاسخ

سحر را ندیده ای؟

اِي بادِ بي قرار! سحر را نديده اي؟ اِي جانِ سبزه زار! سحر را نديده اي؟   از تندبادِ حادثه وقتي مي آمدي، در پيچِ روزگار، سحر را نديده اي؟   ما در حصارِ سردِ خزان حبس مانده ايم، اِي … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, شعر | برچسب‌شده , , , | 90 پاسخ

من و۱عالمه حرف و۱خورده آنی شرلی!

سلام به همگی. نه خودم نیستم یعنی هستم ولی از طرف سارام این آنی اونی رو آوردمش تحویل بدم برم. اینترنت سارا نکشید تا اینجا برسه این بود که آنی رو پاس داد به من بیارمش محله. نتیجه این شد … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, کتاب | برچسب‌شده , , , , , , | 40 پاسخ

شعله قلمکاری مرکب از۱خورده گاهی، درصدی پر حرفی و۱سؤال!

سلام. ایول عجب حالی میده ایام! دوستشون دارم بچه ها! قشنگن. آرومن. امنن. شما چی؟ چند تا مثبتید آیا؟ بگید خیلی. زود باشید زود زود خخخ! بچه های امتحانی کجای ماجرایید؟ به نظرم اوایل مایل به اواسطش. بیخیال تموم میشه. … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , | 28 پاسخ

آنی خون هاش جا نمونن!فصل های۲۵و۲۶از جلد چهارم آنی شرلی!

سلام به همگی. عجب عصر جمعه با حالیه! آخ جون اومدم خونه! آخ جون اینترنت خونگی! آخ جون خونه! آخ جون فضای آشنا و هوای آشنا و خدایا شکرت! خیلی خیلی زیاد شکرت! شاید خیلی ها بخندید ولی بد به … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, کتاب, کودکان و نونهالان | برچسب‌شده , , , , , | 11 پاسخ

من و دلم و دفتر خاطراتم!

سلام. بد نیستم شکر. در ارتفاعاتم. اینترنت اینجا وحشتناکه. بیخیال اگر چیزی عوض نشه فردا برمی گردم پایین. گاهی بدم نمیاد از کل اینترنت جدا شم و کلا پریسای اینترنتی تموم بشه. واسه همیشه تموم بشه. کلا تموم بشه و … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , | 44 پاسخ

در امتدادِ درد

شب است و نور در مأواي ما نيست، سكوتِ شام گه را انتها نيست.   فراغِ سردِ مهر و ماه و مهتاب، دگر نوري در اين ظلمت سرا نيست.   سكوت است و شب و دردي تب اندود، دگر فريادهايم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, شعر | برچسب‌شده , , , , | 34 پاسخ

از هر دری۱فصل پراکنده! دلم تنگ شده بود واسه پر حرفی!

سلام به همگی. چیه چشم چپ کردی زیر جلدی نق می زنی! زیاد این طرف ها میام که میام دلم می خواد بیام تو معترضی آیا؟ بی خود معترضی میندازمت داخل حوض وسط محله خنک بشی حالت جا بیاد ها! … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 36 پاسخ

برایم دعا کن!

باز، آغاز مي كنم، اين شرحِ هزاران بار، گفته را.   باز، پرواز مي كنم، وسعتِ اين آهِ در سينه نهفته را.   و در شكستِ شفق در نگاهِ دلم، اين آغاز را چقدر خسته ام!،   و بر ويرانه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, شعر, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 42 پاسخ

شبِ آخر.

دیر وقته. از خواب پریدم نمی فهمم واسه چی. خستهم ولی بیدار. تلخم امشب. پر از حسِ تاریکِ غبار. پر از خستگیِ رفتن ها و نرسیدن ها. کم بودن ها. نبودن ها. پُرَم از تلخیه حسِ دلتنگی. در حالِ ترکم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 50 پاسخ