بایگانی نویسنده: پریسا

درباره پریسا

سلام به همگی.
من پریسام.
نابینای مطلق و مبتلا به بیماریِ آر پی که رفته رفته بیناییم رو گرفت و تموم شد.
گاهی شلوغم، پیش تر ها بیشتر شلوغ بودم ولی الان ها دیگه نه خیلی، همیشه پر حرفم، اگر مواظب نباشم دلم و حس و حالم کار دستم میده، کمی بیشتر یاد می گیرم که مواظب تر باشم، راحت می خندم، گریه هم می کنم ولی دوستش ندارم، این اواخر عاشق سکوت های همراه لبخندم و ترجیح میدم در جهان واقعی جهان صدا ها و صحبت های از هر جنسی و هر مدلی توی حال و هوای بی صدای طلاییه خودم باشم، زندگی رو، خدا رو و همه شما رو خیلی دوست دارم!
ایام به کام همگی!



دانلود۳فصل آخر از جلد چهارم کتاب آن شرلی

سلام به همگی. برید کنار دستم پره. این آنی رو کجا بذارم از کت و کول سقوط کردم بابا! طولش ندم. هرچند هر دفعه این رو گفتم بیشتر طولش دادم. به جان خودم سعی می کنم طولش ندم. بچه ها … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت, کتاب | برچسب‌شده , , , , , | 14 پاسخ

شاه و شاهباز

در شبي تاريك و در خوابي گران، در تب و در خويش و در غفلت نهان،   در سكوتِ خيسِ شامی بي سحر، در دلِ بشكسته و مژگانِ تر،   در عذابِ سوزِشِ زخمي كهن، در شكستِ بي صداي بغضِ … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت, شعر | برچسب‌شده , , , , , , | 26 پاسخ

یادشون به خیر اون۲تا مهمون اتفاقیم!

سلام به همگی. کاش وسط پاییز بهاری باشید. تمام دیروز اون بیرون داشت بارون می اومد. از صبح شروع کرده بود و همین طور داشت می بارید. دیشب هم بارید ولی امروز صبح که بلند شدم دیدم تموم شده. هواشناسی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 56 پاسخ

پشتِ این درها

يك جهان پروانه در پهناي عشق، امشب اينجا خانه ی نور و صداست.   امشب از مهتاب رنگين مي شود، امشب از شب هاي بي فردا جداست.   ماه مي آيد به تبريكي سپيد، بر لبان لبخند مهمان مي شود. … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در شعر | برچسب‌شده , , , , , | 46 پاسخ

من و صبح۴شنبه و…

صبح زود۴شنبه. نمی دونم تا نوشتنم تموم بشه چه قدر طول می کشه فقط خدا کنه ظهر نشه که مجبور نشم این بالا رو عوضش کنم! باید بلند شم آماده بشم واسه سر کار. نمیشم. البته هنوز۲دل و دلواپسم. من … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 40 پاسخ

دعایت کردم!

ياد باد آن كه ز ما وقتِ سفر ياد نكرد! به وداعي دلِ غمديده ی ما شاد نكرد.   *******   تو ز ما وقتِ سفر ياد نكردي اِي يار! به وداعي دلِ ما شاد نكردي اِي يار!   خاطراتت … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در شعر | برچسب‌شده , , , , | 62 پاسخ

باز هم پراکنده های من و البته همراه با کمی جدی اون وسط هاش!

ساعت۹و حسش نیست ببینم چند دقیقه شب. باز هم از کلاس نصفه شب رسیدم خونه. نمی فهمم واسه چی از کلاس زبان های نصفه شبانه که میام پریشان نوشتم می گیره. بی مروت شدید هم هست! کلاس آواز امروزم رو … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 42 پاسخ

من، غربت، امشب!

ساعت بین۸و۹داره تاب می خوره. تازه یعنی تقریبا تازه از کلاس زبان رسیدم. ترکید از بس واسه دفعه بعد تکلیف داد. بعد الکلاس چند نفر دور میزش جمع شده بودن داشتن به۰هایی که امشب واسشون زده بود نق می زدن. … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 50 پاسخ

کاملا زنده و مستقیم از فوق پراکنده های ذهنم در درست همین الان!

صبح! ایول صبح های تابستون! دارن تموم میشن! چه بد چه افتضاح! دیروز همکارم زنگ زد گفت۴شنبه مدرسه جلسه هست. از همون فرمالیته های هر سال. شروع۱زنجیره فرمالیته تا انتهای این دفعه! خدایا صبر بهم بده! از حالا شروع شد. … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , | 74 پاسخ

در کامِ آتش.

صدایی خسته می خوانَد فراموش، فرو در شام، آرام از سحر گاه،   سحر در راه و من در کامِ آتش، به یادِ شامگاهان می کشم آه.   شبان گه می رود تا صبحِ دیگر، برآید شادمان، شفاف و روشن، … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در شعر | برچسب‌شده , , , , | 38 پاسخ

تقلب.

توضیح:این رو چند هفته پیش۱شبی نوشتم و الان چه قدر دلم می خواد۱خورده بیشتر دستکاریش کنم ولی، … *** بچه که بودیم دنیای رنگیمون از جنس بچگی بود. تمام زندگیمون از جنس بچگی بود. شادی ها و غم ها از … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , , | 52 پاسخ

کتابِ خاطرات.

هواي درد مي پيچد ميانِ ديده ی خيسم، ز بس از غصه سرشارم نمي دانم چه بنويسم.   به ويرانگاهِ بستانم چو شب، تاريك بنشسته، شبي تا حشر طولاني، شبي چون روحِ من خسته.   سكوتي سرد و باراني، جهان … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در شعر, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 30 پاسخ

نیایش و محمد! یکی شدنتون مبارک!

سلااااام به همگی. شکلک شبیه ماشین ترمز بریده شوت شدم داخل. برو کنار دستم پره خودم هم ترمز ندارم. بچه ها حس آروم نشستن شبیه بچه مثبت ها حرف زدن نیست از بس در حال ذوق کردنم. چیه به من … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اطلاع رسانی, خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 180 پاسخ

فصل های۴۰و۴۱از جلد۴آن شرلی. به جان خودم فقط کتابه هیچ چی دیگه نیست با خیال راحت بیا!

سلام سلام سلام. بین بعد از ظهر و عصر جمعه همگی به خیر. به جان خودم نه قصه میگم نه خاطره میگم نه شعر میگم نه حرف می زنم. وقتش رو ندارم. واقعیتش۱فصل۲۲قسمتی از۱سریال خارجی رو دانلود کردم دارم گوشش … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت, کتاب | برچسب‌شده , , , , , , , | 20 پاسخ

چه قدر خوابم میاد!

گاهی دلم چیز های عجیبی می خواد. گاهی دلم می خواد کار های عجیبی کنم. گاهی دلم می خواد پنجره رو باز کنم و با دست های باز از لبِ پنجره مستقیم بپرم طرفِ آسمون و یقین داشته باشم که … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , | 60 پاسخ

۱لکه تاریک!

بچه که بودم، شبیه همه بچه ها۱جهان آرزو های رنگی داخل دل کوچیکم جا می شدن. آرزو هایی که هر کدوم دنیایی بودن واسه خودشون هم رنگ بچگی های سفید و شفاف من! قاطیه آرزو هام۱جفت دمپایی رو فرشی هم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , | 66 پاسخ

سفر بایدم!

همآواي خاموشِ تب گشته ام، سرا پاي، همرنگِ شب گشته ام.   تبآلوده از درد، پر مي شوم، ز شب گريه اي سرد، پر مي شوم.   دلم را سبكبال پَر مي دَهَم، به دامانِ ديوار سر مي نَهَم.   … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در شعر | برچسب‌شده , , , , | 56 پاسخ

بت!

بچه که بودم عروسک زیاد دوست داشتم. نوجوون هم که شدم همین طور. هنوز هم عروسک زیاد دوست دارم. اما نه هر مدلش رو. عروسک های پشمی و خرسی و از این چیز ها رو نمی پسندم. عاشق باربی ها … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , | 72 پاسخ

تقریبا۱ساعت زنده از دیشبم!

شب۴شنبه. از هفته پیش تا الان منتظرشم. حالا اومده و من بیدارم بدون اینکه بدونم دقیقا واسه چی. شب آرومیه. حتی نسیم هم نمیاد. فقط هوای ساکت شبانه و عطر شب بو و من که به شدت گرممه. شاید از … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , | 48 پاسخ

سحر را ندیده ای؟

اِي بادِ بي قرار! سحر را نديده اي؟ اِي جانِ سبزه زار! سحر را نديده اي؟   از تندبادِ حادثه وقتي مي آمدي، در پيچِ روزگار، سحر را نديده اي؟   ما در حصارِ سردِ خزان حبس مانده ايم، اِي … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, شعر | برچسب‌شده , , , | 90 پاسخ