بایگانی دسته: خاطره



در هیاهوی بنبست قسمت ۳

حالا دقیقا حوصله ام سر رفته است. هیچ صدایی نیست مگر فرفر پنکه و چند گنجشک از بیرون. نزدیک غروب است. چند روزیست که اصلا حوصله بیرون رفتن از حیاط خانه را ندارم. می مانم توی خانه و اصلا نمی … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 2 دیدگاه

یک بغل هوای تازه

نسیم خنکی در اتاق کارم می وزد. در باز است و پنجره هم باز. هوا بارانی است. هوا حسابی نمناک است اما هر بار که نسیم می آید، گویی جانم تازه می شود. چند روزی می شود که به دستور … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, سوینا, صحبت های خودمونی, متفرقه | 8 دیدگاه

من و شب و خاطره بازی

زندگی شهد گلیست که زنبور زمان می مکدش. آنچه می ماند از آن، عسل خاطره هاست. حالا زمان زیادی گذشته است که من برای خواب آماده شده ام. در رختخواب دراز کشیده ام و انتظار خواب را می کشم اما … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , | 4 دیدگاه

در هیاهوی بنبست. قسمت ۱

فعلا سکوت کرده ام تا فکر کنم و ببینم چه بنویسم بهتر است؟ دارم یک به یک زندگی را مرور می کنم. نمی دانم از کجایش صحبت کنم خوب است. اولش فکر کردم به قولی که دادم عمل کنم و … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, داستان و حکایت, شعر, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , | 12 دیدگاه

دلم تنگه نخون آواز رفتن

بالاخره لحظه رفتنش رسیده. همون لحظه ای که برای همه کسانی که میخان از عزیزی جدا بشن خیلی سخت و غم انگیزه, مخصوصا اگر لازم باشه که برای دیدار بعدی زمان زیادی بگذره. اما بعضی از رفتنها دست ما نیست. … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , | 20 دیدگاه

یک مهمانیِ آسمانی

بسم الله الرحمن الرحیم روی تخت در هتل از این دنده به آن دنده میشوم. مرتب به خودم بد و بیراه می گویم. امشب حتما باید بروم. خودم تنها و بدون هیچکس باید بروم. فکر می کنند نمی توانم؟ کاری … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, اخبار, اطلاع رسانی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, گزارش, مذهبی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , | 52 دیدگاه

دف

  توضیح: با تاکید! این نوشته فقط، فقط، و فقط یک داستان کوتاهه.   کلاس مثل همیشه شلوغه. یک دسته نوجوون شبیه یک موج کبوتر اطرافم بغ بغو کنان از مدرسه و امتحان و درس و جشن تولد جمعه شب … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , , , , , | 18 دیدگاه

قدری با هم حرف بزنیم

البته قدری با من حرف بزنید. یک مشت حرف ها بزنید که توی عمرم نشنیده باشم. من شنیدار حرف های تکراری نیستم. ولی کلمات همیشه خودشان هستند. آنها هم زندگی خودشان را دارند. همان هایی که همیشه بوده اند و … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , | 7 دیدگاه

بیایید خاطراتمان را به اشتراک بگذاریم

سلام به دوستان گرامی بخصوص آموزگاران محترم چه بینا چه نابینا چه خانم معلم چه آقا معلم. هفته معلم رو خدمت شما فرهنگیان و آموزگاران تبریک میگم. یه خاطره داشتم مربوط میشه به دوران ابتداییم. زمانی که دوم سوم ابتدایی … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , | 10 دیدگاه

جذب‌های بسیار مثبت من

به نام خدا. سلام به همه کسانی که این پست رو مطالعه میکنن. قصد دارم از جذبهای مثبتم براتون بگم. توی این پنج شش ماه اخیر اتفاقات جالبی برای من افتاده که همه اونها رو مدیون قانون جذب هستم. از … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, روانشناسی, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 13 دیدگاه

یاقوت، نامی که بر آن زن سرخپوش نهاده شده بود!

امروز به یادداشتهای کهنه و قدیمی نگاهی گذرا انداختم. نامش را در یکی از آنها دیدم که نوشته بودم امروز یاقوت مرا از این سوی میدان فردوسی به آن سو هدایت کرد و برایم تاکسی گرفت تا به میدان انقلاب … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 15 دیدگاه

دانلود پادکست نوروزی روی موج دریا

سلاااام به همه ی شما دوستان خوبم سال نو رو پیشا پیش خدمت شما تبریک عرض میکنم در خدمتتون هستم با آخرین برنامه روی موج دریا در سال ۹۷ گفتنیا رو توی تیزر گفتم اما خلاصه وار عرض کنم که … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, برنامه های رادیویی ویژه نابینایان, خاطره, شعر, صحبت های خودمونی, صوتی, طنز | برچسب‌شده , , | 2 دیدگاه

رفت برای همیشه

سکوت می کنم. وقتی هم که گفتند برای همیشه رفت مدتی سکوت کردم. قلبم مثل قلب او می تپید. از خودم پرسیدم: یعنی واقعا باید مثل همه شیون کنم یا بی صدا اشک بریزم؟ درست دو هفته پیش در همین … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده | 23 دیدگاه

ای دل آرام بگیر!!!!!!!

منتظر بودم. مثل هر سال منتظر بودم که برگه های تمدید قراردادم را بیاورند و امضا کنم. همان طور که بقیه امضا کرده بودند. خدایا! چرا دیر شد!؟ در شرکت همه از تمدید قراردادشان صحبت می کردند. بی خیال. فکرش … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , | 21 دیدگاه

خواب می دیدم.

شب داشت روی دقیقه های عمرم قدم می زد. آروم. بی صدا. نامحسوس. وسط کاغذ و کتاب هام داشتم شنا می کردم. سرم از خستگی سنگین بود. دلم ضعف می رفت واسه رفع تشنگی و، … چند ماه شده که … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 20 دیدگاه

مراسم عروسی توی محله ما هیچ وقت پایان نداره, بلکه از زوجی به زوجی دیگه منتقل میشه. بفرمایید عروسی!

سلام بچه ها! اومدم که بگم عروسی داریم عروسیییی! اونم عروسی و به هم رسیدن زوجی که از دیدن خوشبختیشون وجودم سرشار از شادی میشه. هانیه صالحی و مهدی سعادت. تبریییییک ویییییژه عشقتون پایدار, زندگیتون آروم, خوشبختیتون با دوام و … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , | 72 دیدگاه

اسفند صدای پای بهار

سلام به هم محلیهای عزیز حال و احوالتون چطوره؟ دیگه کم کم داره بهار از راه میرسه و ننه سرما داره بساتشو جمع میکنه هرچند که سال به سال زمستون بهاریتر از سالهای قبل میشه. دیگه خبری از برفهایی که … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , | 11 دیدگاه

نامه به خود چهارده ساله

اوایل صبح بود که متوجه شدم در آن اتاق پذیرایی قدیمی و رو به روی آن اُرگ کوچک نشسته ام. فهمیدم به سالها قبل برگشته ام. رها از تمام ناراحتی ها و درگیری ها و قید و بند های دست … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , | 7 دیدگاه

پادکست سفر ۳ روزه به جزیرۀ زیبای کیش قسمت ۶، ۷ و ۸ (پایان)

با سلام خدمت شما دوستان عزیز پادکست سفر به جزیرۀ زیبای کیش به پایان رسید، امیدواریم از این پادکست لذت برده باشید. دوستان توجه کنید که ما تعدادی پادکست برای شما ضبط کردیم از جمله: چند پادکست آشپزی، رفتن به … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی, صوتی, طنز, گزارش, متفرقه | دیدگاه‌تان را بنویسید:

پینوکیو، روایتی متفاوت.

عصر. چند شنبه؟ خاطرم نیست. زمان رو وسط کتاب هام گم کردم. بین خستگی هام فقط تمرکزم روی یک صداست که داخل سرم وحشیانه تکرار و تکرار میشه. -یکخورده بیشتر. یکخورده بیشتر. و سعی می کنم بیشتر و بیشتر وسط … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , | 30 دیدگاه