بایگانی دسته: خاطره



پستوی خاطرات (۶): آه باطل از تلاش بی‌حاصل

بسم الله الرحمن الرحیم و سلام! ضمن تسلیت شهادت پیامبر اسلام، حضرت محمد (صّلی الله علیه وآله وسلم)، امام حسن مجتبی و امام رضا علیهما السلام، در این مطلب به خاطره‌ای دردناک از دوران دانشجویی خواهم پرداخت.   در روزهای … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی, کتاب | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , | 20 پاسخ

دانلود پنجاهمین برنامه ی ۶ نقطه.

سلام و درود بسیار فراوان بر عابران کوچه ی رادیوی محله ی نابینایان ایران. امیدوارم هر جا هستید خوب باشید. خب کمی دیر اما به هر حال بریم سراغ پنجاهمین برنامه ی ۶ نقطه که شنبه شب بیستم آبان ۹۶ … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, اخبار, اطلاع رسانی, برنامه های رادیویی ویژه نابینایان, حقوقی, خاطره, صحبت های خودمونی, صوتی, کامپیوتر, گزارش, موسیقی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , | 21 پاسخ

شهر خبر معلولین. انتشار بیست و پنج خبر در شمارگان پنجاه و سوم

درود، عرض ادب و احترام من رو در بیست و دومین روز آبانماه سال ۹۶ پذیرا باشید. متأسفانه شب گذشته، یکی از تلخترین شب های تاریخ این سرزمین رقم خورد و عده ای از هموطنان خوبمون در استان کرمانشاه، عزیزانشون … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, اخبار, اطلاع رسانی, اندروید, تلفن همراه, خاطره, کامپیوتر, گزارش, معرفی ابزار, ورزش | برچسب‌شده , , , , , , , , | 25 پاسخ

زلزله اومده. کجا فرار میکنی بابا دیشب اومد و رفت برگرد

سلام حالتون چطورِ؟ شکلک عطسه های پشت سر هم. چیه بابا چرا اینجوری نگاه میکنی؟ خوب سرما خوردم این تعجب داره آیا؟ خود تو تا حالا سرما نخوردی؟ خوب بزارید از اولش بگم. من دیروز برای مدتی رفتم روستا تا … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی, طنز | برچسب‌شده , , , , , | 44 پاسخ

خاطرات کویری عدسی!

ضمن درود فراوان و عرض ادب! خب دوستان عزیز و گرامی من دوباره اومدم با تعریف یه خاطره از کویر گردی و پای برهنه قدم زدن روی ماسه های کویر و بازی و سرگرمی در ماسه ها و بازی های … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی, گزارش | برچسب‌شده , , , , , | 12 پاسخ

درد و دلهای یک رهگذر

سلام بر بچه محلای عزیز اص قصد طنز نوشتن ندارم. قصد نصیحت ندارم. فقط و فقط میخوام درد و دل کنم. جونم برادون بگه که ما ورداشدیم همینطور که کار میکردیم هدفون گذاشدیم تو گوشمون و هلک و هولوک رفدیم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی, طنز | برچسب‌شده , , | دیدگاه‌ها برای درد و دلهای یک رهگذر بسته هستند

خیلی سخت بود خیلی

آسمون امروز خیلی دست و دل باز شده. امروز من و آسمون هم صدا با هم بغض مون رو شکستیم. من یه هفته ی درد ناک رو پشت سر گذاشتم. هفته ای پر از درد هفته ای …… همه چی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 60 پاسخ

پستوی خاطرات (۵): باید به او چه می‌گفتم؟؟

بسم الله الرحمن الرحیم و سلام!     تابستون‌های قم مثل دیگر شهرهای کویری و حاشیه کویر، گرم و طاقت‌فرساست. امسال هم مانند یکی دو سال پیشترش از اواخر بهار عازم زادگاه پدری شدیم تا اونجا تابستونی دل‌پذیر رو بگذرونیم. … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, خاطره | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , | 34 پاسخ

سلام و معرفی و درخواست منبع صوتی متون حقوقی

سلام به همه دوستان عزیز , بنده امیر طراحان هستم که چند سال هست در جمع شما دوستان به طور چراغ خاموش حضور دارم , ولی تا به حال فعالیتی غیر از لایک کردن چند تا پست اینجا نداشتم , … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در حقوقی, خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 21 پاسخ

اولین پست من، نامه ای به مجتبی

سلام مجتبی. خوبی؟ ؟مدتی هست ازت خبر ندارم گفتم نامه ای بنویسم اینجا بذارم شاید بخونی کامنت بدی ازت خبر بگیرم و جویای احوالت بشم! مجتبی روزی که به این سایت اومدم یه مبتدی به تمام معنا بودم. یعنی یه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, گزارش | برچسب‌شده , , , , , , , | 58 پاسخ

عه! پس خونه ی ما کوووو؟؟

۵شنبه است, ساعت نزدیک ۱۱, سر کارم, می خوام آژانس بگیرم برم خونه, می خوایم بریم مشهد. دیروز وسایلمو جمع کردم یه ذره خورده کاری مونده زودتر برم بهتره. شماره ۲تا آژانسو می گیرم, ماشین ندارن. از همکارم می پرسم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , | 42 پاسخ

خاطره فنی و حرفه ای من , سیم پیچی

درود بر دوستان عزیز محله با آرزوی قلبی سلامت , برای تک تک تون . می خوام گوشه ای از خاطرات قدیمی و جوونی رو باهاتون به اشتراک بذارم و شایدم کمی میونش بعضی از محیط ها و ابزار ها … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در آموزش, آموزش های رایگان, اجتماعی, خاطره, معرفی ابزار | برچسب‌شده , , , , , , | 40 پاسخ

درباره مظاهری ، زاد روزتان فرخنده و مبارک

ضمن عرض درودهای بسیار صمیمی و گرم مبتنی بر شادی و شادکامی که حاکی از بروز اتفاق عجیب در سالیان پیشین بوده، و بنا بر رسم ادب و احترام که سرمنشأ آن وجود پربرکت و صمیمی شخص مورد نظر بوده … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 91 پاسخ

لطیفترین حس دنیا، عجیب منتظرتم!

زیاد از پاییز گفتم و زیاد خوندین ازم، اما هرقدر هم میگم سیر نمیشم! هر سالی که به عمرم اضافه میشه، پاییز و مخصوصا آبانش رو بیشتر از سال قبل دوست دارم. گرم و سرد شدنش رو، بارونی شدنش رو، … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , | 18 پاسخ

فرصتی برای یک نَفَس

سلام به همه ی هم محلی های خوبم. امیدوارم هر جا که هستین. دلتون شاد و لباتون خندون باشه. با پاییز فصل خش خش برگا و نم نم بارون چه می کنین؟ بهتون خوش که می گذره؟ راستشو بخواین خیلی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 20 پاسخ

یادشون به خیر اون۲تا مهمون اتفاقیم!

سلام به همگی. کاش وسط پاییز بهاری باشید. تمام دیروز اون بیرون داشت بارون می اومد. از صبح شروع کرده بود و همین طور داشت می بارید. دیشب هم بارید ولی امروز صبح که بلند شدم دیدم تموم شده. هواشناسی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 56 پاسخ

از یه نابینا چی می سازن؟ عجیبه، نیست؟

سلام بر دوستان گوش کنی. امیدوارم خوب باشید. دیدم خیلی وقته پست نزدم، گفتم یه پستم بزنم یه خورده از این ور و اون ور بگم که دقیقا به عنوان پست هم مربوطه. یه ماه و خورده ای پیش دانشگاه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 16 پاسخ

حالا میگن همه راس میگن همه… دربدرم کردی تو کردی…

سامُ علیکوم. بنده سرما خوردم زندگیم تعطیل رفته. نه میتونم بخونم. نه میتونم بیشینم نه راه برم، نه میتونم نقاشی کنم. افقی چَپه شدم گفتم بذ یه پست بزنیم اقلکم مشغول شم. جونم براد بگه ننه که چن وق پیش … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 90 پاسخ

حوالی نیمه آبان و یک روز پاییزی با فرزانه/فرزانه جان تولدت مبارک!

حوالی نیمه آبان هست و یک روز پاییزی دلچسب.سر کارم هستم و با همکارم ناهار میخوریم. میخوام تا یه ساعت دیگه راه بیفتم برم طرف انجمن نابینایان. با یکی از راننده‌های کارخونه تا سر خیابونی که انجمن هست میرم. یکبار … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , | 56 پاسخ

ایستگاه آخرِ عزیز

یک شب تا شب به خانه میرسم و در را باز می کنم: سلام. ولی مثل همیشه صدای آرش را نمی شنوم که می دوید جلویم و با خوشحالی سلام میکرد. صدای نالانی از اتاق خواب به گوش می رسد … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, کودکان و نونهالان, گزارش | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , | 58 پاسخ