بایگانی دسته: خاطره



گرم و بارانی

در اتاق کارم مشغول مطالعه بودم. اتوماسیون بود یا سایت سازمان و یا یکی از سایتهای مربوط به نابینایان خاطرم نیست. هرچه بود سخت مشغولم کرده بود. صدای بارش باران هم روحم را نوازش میکرد. تقه ای به در خورد … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, متفرقه | برچسب‌شده , | 24 پاسخ

رضا و عبدالله بابت حضورتون ممنون خیلی خوش گذشت!

سفر داریم چه سفری. خوشگذرانی داریم چه خوشگذرانی. مهمان داریم چه مهمانی. میزبان داریم چه میزبان‌هایی. اصلا یک حس با‌حال و غریب و عجیب. حسی که از وصفیدن ماجرای من به خواننده منتقل میشه هرگز به گرد پای حس تجربه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, کودکان و نونهالان, گزارش | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , | 39 پاسخ

سفر پاییزی به دیلمان. ییلاق در مه فرو خفته استان گیلان

نمی توان از جاده چشم برداشت . پشت هر پیچ و در خم هر فرعی ، یک جنگل انبوه نگاه مان را با خود به میان درختان تنومند و کهن می برد . هربار وسوسه می شدیم که ترمز کنیم، … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, اطلاع رسانی, خاطره, صحبت های خودمونی, گزارش | برچسب‌شده , , , , , | 29 پاسخ

به یاد کودکیم

سلام دوستان هممحله ای! خوب و خوش و سلامتین? با خاطراتتون که هر کدوم از اوناو براتون یادآور یه موضوع تلخ یا شیرینن چه میکنین? یعنی اونارو چطوری نگه میدارین? با آلبوم عکس? یا توی دفترچه خاطرات?. راستش من داشتم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, تاریخ, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , | 12 پاسخ

بیایم عمه پوری نباشیم.

معمولا همه آدما توی کودکی، مخصوصا بین ۳ تا ۶ سال و اوایل بلوغ، آدمارو به بد و خوب تقسیم می کنن. شایدم سیستم آموزشی کاری میکنه که اکثریت ما این رفتار رو داشته باشیم نمیدونم. توی این دوره ها … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 45 پاسخ

نقطه های دوست داشتنی!

آخه این نقطه ها دیگه چی هستن؟, دستم قلقلک میشه, خندم می گیره, چرا وارونه باید باشن؟, چرا باید وارونه روشون دست بکشم,  اصلا چرا باید روشون دست بکشم؟, نمیفهمم چی هستند؟ من دوست دارم با چشمم نِگاشون کنم. من … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, کودکان و نونهالان | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , | 29 پاسخ

از اینجا، از آنجا و از همه جا؛

از این به بعد هر وقت که حال و حوصله ای پیدا کردم سعی می کنم که در مورد آنچه که می بینم، می شنوم، و یا می خوانم چنانچه برای دیگران هم می توانست جالب باشد آن را با … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, اطلاع رسانی, حقوقی, خاطره, متفرقه | برچسب‌شده | 15 پاسخ

بانو روان شناس می شود!

سلام بر تک تک دوستان گوشکنی و غیر گوشکنی مجازی و حقیقی چطورید آیا؟ ایامتون بر چرخ مراد می چرخه آیا؟ خب خیلی وقتی هست که لپتاپ من خراب شده و تأمیرات بعدی هم نتونسته حالش رو خوب کنه و … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, روانشناسی, صحبت های خودمونی | 45 پاسخ

فقرِ فرهنگیِ اِسمِش یا چیزِ دیگه؟!تَق, تَق, تَق, اجازه هست,

تَق, تَق, تَق, اجازه هست, بفرمایید, سلام خانوم وکیل, خدا قوت, سلام حاج آقا, احوالِ شما,؟ حاج خانم چِطورَند؟ خیلی وقت هست اَزَتون خبری نداریم؟ همیشه ذکرِ خِیرِتون با حاج خانوم تو خونه هست, خصوصا با اون همه زحمتی که … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, حقوقی, خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , | 28 پاسخ

الو، الو، اونجا زمینه؟ من از ونوس برگشتم…

سلام به پاییزی که سرک کشیده توی اتاقم،  سلام به شبی که پشت در وایستاده تا بخزه توی چشمام و تبدیل به یه خواب خوشمزه بشه. سلام به تختی که شبها منو به آغوش می گیره و بالشتی که روی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی, طنز | برچسب‌شده , , , , , , | 40 پاسخ

یک شب عالی و به یاد ماندنی در روزهای سرد پاییز در تبریز

سلاااااااااااااااام بر هم محله ای های گل و گلاب، خوبین؟ چطورایید؟ دلم حسابی براتون تنگ شده بود. دنبال بهونه ای بودم که یه پستی بذارم و جویای احوالتون باشم. این اولین پستم هست از زمان روی کار اومدن مدیر جدید … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی, متفرقه | برچسب‌شده , , , , , | 23 پاسخ

زیرنویسِ شبکه پنجِ سیمایِ اصفهان برای نابینایان!

یه سلامِ صمیمی خدمتِ تمامیِ همراهان در این محله, امیدوارم تو این روزایِ پاییزی, بتونیم از زیباییهایِ خزون, تو محله حسابی لذت ببریم.میخوام تو این پست یه مطلبی رو به اطلاعِ دوستانِ گرامی بِرِسونم و در آخرش هم یه پیشنهاد … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, اخبار, اطلاع رسانی, خاطره, صحبت های خودمونی, گزارش | برچسب‌شده , , , , , , , , , | 27 پاسخ

کودک امروز پاسخ می خواهد نه دهنت را ببند

درود بر عاشقان و همراهان همیشگی گوش کن، در طی این ۳۰ سالی که از عمرم می گذرد به کرات، در خصوص نوع رفتار با کودکانمان در جراید خوانده و یا در رسانه های صوتی و تصویری ملی شنیده ام. … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, خاطره, روانشناسی, صحبت های خودمونی, کودکان و نونهالان | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , | 39 پاسخ

روز چهارم نمایشگاه

نیلوفر تلفن کرد تا ببینه امروز برای اختتامیه میرم یا نه گفتم حتماً میرم. اونم گفت که میاد بهش گفتم اگه دوست داره باهم بریم. گفت ساعت پنج میاد دنبالم. نیلوفر همونه که روز اول برام اشک مصنوعی خریده بود. … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, رستوران محله نابینایان, صحبت های خودمونی, صوتی, متفرقه, ورزش | 20 پاسخ

تحلیل و بررسی نتایج رشته های مختلف ورزش نابینایان در مسابقات پارا آسیایی/روایت خبرنگاران اعزامی به جاکارتا

دوستان خوبم سلااام. همونطور که خیلی هاتون در جریان هستین، سومین دوره مسابقات پارا آسیایی با نتایج درخشانی برای کاروان خودباوری و امید همراه بود. تو این بین، ورزشکاران نابینا و کمبینا هم حسااابی خوش درخشیدن و تونستن ۴۸ مدال … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اخبار, اطلاع رسانی, خاطره, صحبت های خودمونی, صوتی, گزارش, ورزش | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , | 30 پاسخ

روز سوم نمایشگاه

روز سوم اما کمی تفاوت داشت. جمعه بود و من این امکان رو داشتم که هم صبح و هم عصر در نمایشگاه حاضر باشم. ترجیح دادم صبح رو به امور منزل بپردازم. حدود ساعت ۴ بعد از ظهر یه بسته … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی, متفرقه, ورزش | 16 پاسخ

روز دوم نمایشگاه

دیگه خیلی نیاز نبود که برم. فقط روز افتتاحیه از من خواسته بودند که اونجا باشم. صبح که اداره بودم. حالا هم خسته بودم. با آقا مسعود تماس گرفتم دیدم اون هم صبح نمایشگاه بوده و عصر قرار نیست اونجا … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی, متفرقه, ورزش | 21 پاسخ

این همه هیاهو تو بهزیستی به مناسبتِ هفته جهانی عصای سپید!

یه سلامِ صمیمی به شما خواننده گرامی, شاید باور نکنید, ولی هیاهوی عجیبی بود, می خوام کمی براتون توصیفِش کنم, شاید بتونید خودتون رو تو اون حال و هوا بِذارید و از اون هیاهو لذت ببرید و حسابی کیف کنید, … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, اطلاع رسانی, خاطره, داستان و حکایت, طنز | برچسب‌شده , , , , , , , , , , | 26 پاسخ

روز اول نمایشگاه

قرار بود مدت کوتاهی رو اون هم فقط در افتتاحیه نمایشگاه حاضر باشم اما نمیدونستم این نمایشگاه چه روزی برگزار میشه. دم غروب داشتم میرفتم قدری میوه و اشک مصنوعی بخرم که تلفنم زنگ زد. فردا ساعت ۱۰ صبح نمایشگاه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی, متفرقه, ورزش | 14 پاسخ

همون ساعتِ دیجیتالیِ کنارِ ستون!

سلام خدمت شما دوستان عزیز و همراهان با ارزش, میخوام در مورد یه تجربه جالب و البته دردسر ساز براتون بگم, شاید به دردتون بخورِ و البته حسی که براتون به وجود می یاد, دیگه خودتون میدونید. و اما, مدتی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, طنز | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , | 38 پاسخ