بایگانی دسته: داستان و حکایت



کفش سیندرلا

کلاس دوم ابتدایی بودم. دوستم سمیرا ی جفت کفش پاشنه بلند داشت که وقتی راه میرفت تق تق صدا میکرد. منم دلم میخواست ی کفش داشته باشم که وقتی راه میرم تق تق صدا کنه. مدتی گذشت. قصه سیندرلا رو … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, کودکان و نونهالان | برچسب‌شده | 20 پاسخ

فاز رویا، توهم، و تکرار

هشدار: تمامی اسامی، شخصیت ها، و رخداد هایی که در این خاطره آورده شده اند، ساخته ی ذهن نویسنده هستند و واقعیت ندارند. هرگونه تشابه عناصر این خاطره با عناصر موجود در دنیای واقعی، کاملا ناخواسته بوده و از کنترل … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , , | 62 پاسخ

داستان یک روز مدرسه،به صورت کاملا واقعی!

مادرم همیشه عادت داشت گاهی اوقات به همراه تغذیه من، برای همکلاسی های مدرسه مان هم خوراکی بفرستد تا هیچ وقت شرمنده ی آن ها نشود. بارها این کار تکرار شده بود. روز سه شنبه هم مثل همیشه مادرم به … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, داستان و حکایت, طنز, کودکان و نونهالان | برچسب‌شده , , , , , | 38 پاسخ

تقلب.

توضیح:این رو چند هفته پیش۱شبی نوشتم و الان چه قدر دلم می خواد۱خورده بیشتر دستکاریش کنم ولی، … *** بچه که بودیم دنیای رنگیمون از جنس بچگی بود. تمام زندگیمون از جنس بچگی بود. شادی ها و غم ها از … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , , | 52 پاسخ

یک دستخط: بخش پنجم

هشدار: تمامی اسامی، شخصیت‌ها، و رخدادهایی که در این داستان آورده شده‌اند، ساخته‌ی ذهن نویسنده هستند و واقعیت ندارند. هرگونه تشابه عناصر این داستان با عناصر موجود در دنیای واقعی، کاملاً ناخواسته بوده و از کنترل نویسنده خارج است. شما … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , | 30 پاسخ

خاطرات یک خونآشام. نترسید منظورم خودم نیست. بازم کتابه

سلام سلام دوستان گلُ گلاب. حالتون خوب که هست ایشالا. جون شیرینم براتون بگه که بازم با کتاب خدمت رسیدم. یه کتاب هیجانی, پلیسی, خونآشامی, جنایی. برا اینکه بعضیها نگن تعریف الکی می کنم یا همچی چیزی, با یه کوچولو … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در English stuff, داستان و حکایت, کتاب | برچسب‌شده , , , , , , , | 6 پاسخ

یک دستخط: بخش چهارم

هشدار: تمامی اسامی، شخصیت‌ها، و رخدادهایی که در این داستان آورده شده‌اند، ساخته‌ی ذهن نویسنده هستند و واقعیت ندارند. هرگونه تشابه عناصر این داستان با عناصر موجود در دنیای واقعی، کاملاً ناخواسته بوده و از کنترل نویسنده خارج است. شما … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , | 17 پاسخ

یک دستخط: بخش سوم

هشدار: تمامی اسامی، شخصیت‌ها، و رخدادهایی که در این داستان آورده شده‌اند، ساخته‌ی ذهن نویسنده هستند و واقعیت ندارند. هرگونه تشابه عناصر این داستان با عناصر موجود در دنیای واقعی، کاملاً ناخواسته بوده و از کنترل نویسنده خارج است. شما … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , | 19 پاسخ

ستون طنز نابینایان، قسمت ۲

سلام بر یاران همیشه همراه طنز. در شماره دوم ستون، دو طنز از هم محلی های عزیزمان، بانو رضایی و آقای علاء الدین تقدیم حضورتان می‌گردد. ما را از نظرات و پیشنهاداتتان محروم نگردانید. مهمتر این که، منتظر ارسال متون … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, طنز, کودکان و نونهالان | برچسب‌شده , , , , , , | 46 پاسخ

یک دستخط: بخش دوم

هشدار: تمامی اسامی، شخصیت‌ها، و رخدادهایی که در این داستان آورده شده‌اند، ساخته‌ی ذهن نویسنده هستند و واقعیت ندارند. هرگونه تشابه عناصر این داستان با عناصر موجود در دنیای واقعی، کاملاً ناخواسته بوده و از کنترل نویسنده خارج است. شما … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , | 23 پاسخ

دوستداران کتاب, طنز, تاریخ و ایران باستان بفرمایید تو. دانلود کتاب ۴ جلدی و بی نظیره آینه ی زمان

سلام سلاااام اهل دلاش بیاین یه کتاب جدید و فوقالعاده. اوه راستی یادم رفت احوال پرسی کنم. خب خوبید آیا؟ خانواده خوبند آیا؟ سیستمتون خوبه آیا؟ آنتی ویروستون سلامته به حمد الله؟ گوشیهاتون بروزه آیا؟ و از همه مهم تر … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در تاریخ, داستان و حکایت, طنز, کتاب | برچسب‌شده , , , , , , | 43 پاسخ

یک دستخط: بخش اول

هشدار: تمامی اسامی، شخصیت‌ها، و رخدادهایی که در این داستان آورده شده‌اند، ساخته‌ی ذهن نویسنده هستند و واقعیت ندارند. هرگونه تشابه عناصر این داستان با عناصر موجود در دنیای واقعی، کاملاً ناخواسته بوده و از کنترل نویسنده خارج است. شما … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , | 32 پاسخ

معرفی و دانلود کتاب صوتی : اگر قره قاج نبود، نوشته ی استاد محمد بهمنبیگی

سلام به شما همسایه های عزیز تو محله ی صمیمی گوش-کن. امیدوارم دلتون شاد و زندگی به کامتون باشه. تو این پست یه کتاب جذاب از استاد بزرگ، محمد بهمنبیگی براتون اوردم که امیدوارم شما هم مثل من از خوندنش … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, داستان و حکایت, صوتی, کتاب, کتاب صوتی | برچسب‌شده , , , , , | 35 پاسخ

فصل های۴۰و۴۱از جلد۴آن شرلی. به جان خودم فقط کتابه هیچ چی دیگه نیست با خیال راحت بیا!

سلام سلام سلام. بین بعد از ظهر و عصر جمعه همگی به خیر. به جان خودم نه قصه میگم نه خاطره میگم نه شعر میگم نه حرف می زنم. وقتش رو ندارم. واقعیتش۱فصل۲۲قسمتی از۱سریال خارجی رو دانلود کردم دارم گوشش … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت, کتاب | برچسب‌شده , , , , , , , | 20 پاسخ

سومین اردوی محله نابینایان هم مثل دو اردوی قبلیش خعلی خوش گذشت!

سلام سلام سلاااااام به همه ی هم محلی ها چه اونایی که توی اردو بودید، چه اونایی که نبودید. قبل از هر چیز، جا داره از تمام کسایی که دست به دست هم دادین تا این اردو تشکیل بشه، تشکر … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, اخبار, اطلاع رسانی, بازی, خاطره, داستان و حکایت, رستوران محله نابینایان, صحبت های خودمونی, طنز, کودکان و نونهالان, گزارش, مسابقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | 77 پاسخ

۱لکه تاریک!

بچه که بودم، شبیه همه بچه ها۱جهان آرزو های رنگی داخل دل کوچیکم جا می شدن. آرزو هایی که هر کدوم دنیایی بودن واسه خودشون هم رنگ بچگی های سفید و شفاف من! قاطیه آرزو هام۱جفت دمپایی رو فرشی هم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , | 66 پاسخ

یک سفر بین شهری

از ماشین پیاده شدم. راننده هم پیاده شد. راننده: بفرمایید سمت چپ. کمی جلوتر. بله. درسته. این ورودی ترمیناله. همین رو مستقیم بِرید. از لحنش کلمه مستقیم رو تا حدود صد متر تخمین زدم. کوله پشتی رو روی پشتم مرتب … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, صوتی, موسیقی | برچسب‌شده , , , , , , , | 56 پاسخ

یه جفت گوشواره برای مادرم

سلام. اول دبیرستان بودم که از طریق مشاور مدرسه که من بهش مامان عاطفه میگم متوجه شدم که یه مسابقه ی داستان نویسی هست و من تا پنج روز دیگه وقت دارم یه داستان بنویسم و بفرستم محل مسابقه. حالا … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 62 پاسخ

بت!

بچه که بودم عروسک زیاد دوست داشتم. نوجوون هم که شدم همین طور. هنوز هم عروسک زیاد دوست دارم. اما نه هر مدلش رو. عروسک های پشمی و خرسی و از این چیز ها رو نمی پسندم. عاشق باربی ها … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , | 72 پاسخ

پله کان. معرفی یک نمایش رادیویی ماندگار

با درود و عرض ادب فراوان خدمت همه ی اهالی عزیز محله. امیدوارم که حال و احوال همه خوش و خُّرَم باشه، و در سلامتی کامل به سر ببرید. خوب دوستان، خیلی وقت است که هیچ مطلبی در محله منتشر … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, صوتی | برچسب‌شده , , | 18 پاسخ