بایگانی دسته: داستان و حکایت



محله نابینایان تقدیم میکند: دانلود کتاب صوتی قدر رویاهایت را بدان، کتابی به قلم آقای حسین شیرمحمدی، از جنس یک همراهی، هدیه به محله نابینایان

سلام به همه ی شما عزیزانی که رفیق راهید و مشتاق پیش رفتن و دیدن و شنیدن و دانستن. شماها رو نمی دونم ولی من خودم همیشه تصور می کنم برای کسی که می نویسه, قلم بخشی از وجود انسانه, … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, داستان و حکایت, صوتی, کتاب, کتاب صوتی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | 10 دیدگاه

بالاخره فصل اول سریال روز حساب تموم شد و قسمت سوم از فصل اول اومد بیرون!

چه طووورید بچه ها! با کرونای لعنتی چه میکنید؟ والا من که خوشحالم چون دارم یه بازی جدید به نام fite on the dech رو با bgt مینویسم. این بازی توش چندتا بازی کوچولو داره و بعضیاشو دارم آنلاین مینویسم. … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, صوتی, طنز | برچسب‌شده , , , | 8 دیدگاه

بالاخره قسمت دوم سریال روز حساب هم اومد!

چه طورید! سلامتید، خوبید، با درس و زندگی و کار از اینجور خرت و پرتها چه میکنید؟ با این کرونای لعنتی چه میکنید؟ خب، دوستان من، من اگه حوصله ام سر بره، یا با tts ها بازی میکنم، و یا … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, صوتی, طنز, کودکان و نونهالان | برچسب‌شده , , , , , , , | 8 دیدگاه

یک هدیه خوب برای شما! دانلود قسمت اول سریال روز حساب که همه کارش خودم بودم!

سلسلسلسلسلسلاااااااامم بر دوستان گل و گلاب محله بزرگ و قشنگ حالتون خوبه؟ از وضع درس و همه کارهاتون چه خبر؟ والا من که الان کلاس یازدهم هستم این درسها خیلی دارن بهم فشااااار میارن خخخخ! نمیدونم چه شد که ما … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, صوتی, طنز | برچسب‌شده , , , , , , , , | 23 دیدگاه

کما.

کاملا غیر واقعی! ******* یک صبح شلوغ و نم گرفته ی تابستون شمال. شبیه تمام این روزهام صبح یک دفعه شروع شده و بدون مقدمه پرت شدم وسطش. داخل ماشین نشستم و سعی می کنم فکر پراکندم رو از جویدن … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , | 6 دیدگاه

بازگشت دوباره

سلام سلام. عصرتون یعنی ساعت 3-30 دقیقه‌تون به خیر و شادی. برم عصرانه ای بخورم و برگردم. خوبید خوشید سلامتید دماغتون که چاقه و چاییتون هم که داغ داغ. در اصل عصرانه هم نبود ناهار بود. دمپخت مرغ. دست پخت … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده | 4 دیدگاه

معرفی کتاب آتش بدون دود.

امروز و در حالی که کُرونا سایه شومش را بر زندگی همه ما پهن کرده است، بد ندیدم با معرفی کتابی که همین چند وقت پیش آن را به اتمام رسانده‌ام، مهمان لحظه‌های شما باشم. کتاب آتش بدون دود نادر … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت, کتاب | برچسب‌شده , , , , , , , | 8 دیدگاه

دانلود 73 رمان متنی پلیسی

بازم سامان با کتاب اومد ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, کتاب | برچسب‌شده , , , | 18 دیدگاه

من برگشتم با یه شروع دوباره

سلام به همه هم محلی های گل و مهربونم… من باز اومدم تا برگشت دوباره م رو به نوشتن با شما به اشتراک بذارم… این بار می خوام محکم تر و با دقت و پشت کار بیشتری به این کار … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 27 دیدگاه

رویایی به رنگ آبی.

نیمه شب. تاریخش رو خاطرم نیست. ساعتش رو هم همین طور. روی شونه های بابا زمان آهسته پیش میرم. نمی فهمم این رفتنم رو. وسط تلخیِ ناکامی شناورم. در نظرم هیچ چیزی نیست جز یک دفترچه پرسشنامه بریل که قرار … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , | 20 دیدگاه

ماندگارترین یلدا

به نام خدا. آن روزها تنها هشت سال داشتم. چند روز بیشتر به شب یلدا نمانده بود. هوا به شدت سرد شده بود و سوز عجیبی داشت. همه در تلاش برای خرید خوراکیهای خوشمزه برای شب یلدا بودند. همه در … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 9 دیدگاه

برفی

با صدای پارس رکس و باک از خواب بیدار شدم. رفتم توی حیاط ببینم چه خبره. دیدم یه سگ غریبه پیش رکسه و باک هم داره به شدت پارس می‌کنه. رکس معمولا، بازه و باک معمولا، بسته. پرسیدم: چکار می‌کردند؟ … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, داستان و حکایت | برچسب‌شده | 14 دیدگاه

بازی روزگار فصل هشت تا پایان

***************** فصل هشتم ******خیلی زودتر از چیزی که تصورشو میکردم یه سال گذشت. سالی که پر از استرس و درسای که هرچی میخوندم برای کنکور تمومی نداشت گذشت برام. روز کنکور از راه رسید و پروین خانم اون زن مهربون … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , | 27 دیدگاه

بازی روزگار فصول ششم و هفتم

اون روز و چند روز بعدش پروین خانم حرفی نَزَد و هروقت سوال کردم، با گفتن اینکه فعلا استراحت کن پسر جان وقت زیاده برای حرف زدن، بحث رو خاتمه میداد. واقعا نگران بودم که چه اتفاقی در انتظارمه. بالاخره … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

یک تصویر بزرگتر

گاه این جا و آنجا دوستان در مورد بریل فارسی کامپیوتری صحبت می کنند. همان بریل هشت نقطه. یا گاه از عبارات فارسی منوها یا راهنمای NVDA استفاده می کنند. در پستها یا مکالمه های خود از جملات مجهول مانند … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, کامپیوتر, نرم افزار های کاربردی | برچسب‌شده , , , | 13 دیدگاه

یک شب, یک تماشا.

باز هم نیمه شب. درگیرم با یک کوه تکلیف نیمه نوشته و یک دریا راه تا آخر این قصه و یک جهان دلواپسی از درس های نفهمیده و امتحان های متفاوت و برنامه های پیشبینی نشده واسه یک نابینا وسط … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , , , , , , | 20 دیدگاه

بازی روزگار فصل پنجم

تا چشم به هم زدم وقت آزادیم از راه رسید. نمیدونستم حالا که دارم آزاد میشم براستی چه حسی دارم. نگرانی اصلیم اینجا بود که نمیدونستم وقتی آزاد بشم باید کجا برم و چکار کنم. حاضر بودم هرکاری انجام بدم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

بازم تابستون اومد

بازم تابستون گرم و پر از خاطره سوار بر قطار فصلها از راه رسید و با اومدنش منو برد به اون سالا. اون سالایی که اگرچه خیلی دور نیستن و خیلی از رفتنشون نگذشته، ولی مثل برق و باد گذشتن. … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , | 14 دیدگاه

بازی روزگار فصل چهارم

تا چشم به هم زدم روز دادگاه از راه رسید. صبحش با تب و لرز شدید از خواب بیدار شدم. یه جوری که حتی توان سر پا ایستادن را هم نداشتم. وکیلم که از طرف دادگاه بهم معرفی شده بود … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , | 14 دیدگاه

من و شب و خاطره بازی

زندگی شهد گلیست که زنبور زمان می مکدش. آنچه می ماند از آن، عسل خاطره هاست. حالا زمان زیادی گذشته است که من برای خواب آماده شده ام. در رختخواب دراز کشیده ام و انتظار خواب را می کشم اما … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , | 4 دیدگاه