بایگانی دسته: داستان و حکایت



دوست داشتنت بهانه ای برای لجبازی هایم-پارتهای آخر‍‍‍‍‍‍‍

پارت ششم.   لبخند مرد پررنگتر شد و رو به رامتین گفت:   بفرمایید اونجا پیش جوونا که حوصلتون سر نره.   و به یه گوشه از سالن اشاره کرد که یه گروه پر از دختر و پسر دور هم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 29 پاسخ

سفری آفتابی

امروز که بیدار شدم، حس کردم با روزهای دیگه فرق داره! یه چرخی توی رخت خواب زدم و با خودم گفتم خب چی شده که اینطوری به نظر میاد؟ … دوباره برگشتم به حالت اول و چشمم افتاد به خورشیدی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , , , | 10 پاسخ

چهار دیواری

کلافه با خانم از املاکی اومدیم بیرون. گرمای هوا, تیزی آفتاب, تشنگی و از همه مهمتر بی پولی حسابی قرمزم کرده بود. می خواستم عصایم را در بیاورم و یک راست مسیری را طی کنم که خانم دستم را گرفت … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , | 25 پاسخ

آخرین سکه

اون شب خیلی خسته بودم. روز سخت و پر از مشغله ای رو پشت سر گذاشته بودم. تازه داشت چشمام سنگین میشد که صدای زنگ گوشیم من رو از جام پروند. اولش کلی غر زدم و یه کمی بد و … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , | 36 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل یازدهم

تابستون شروع شده و گرما داد همه رو درآورده بود. بر عکس هر سال اون سال هوا بیشتر از اونچه که همیشه بود گرمتر به نظر می رسید. با خاله زیر باد کولر بافت قالی جدیدی رو شروع کردیم. یادمه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 33 پاسخ

یادداشتی تابستونی تخیلی

زنگ زد. یه زنگ کاملا غیر منتظره. یه زنگ به منی که زمستون بعد از هول هولکی تموم کردن کلاس بچه‌اش بهش گفته بودم دیگه با هیشکی کلاس نمی‌گیرم. سلام مجتبیجان. سلام آقای تابنده. خوبی مجتبی؟ مرسی. هنوزم سر حرفت … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , | 25 پاسخ

آه! کاش میدیدم

  هشدار: تمامی اسامی، شخصیت‌ها، و رخدادهایی که در این داستان آورده شده‌اند، ساخته‌ی ذهن نویسنده هستند و واقعیت ندارند. هرگونه تشابه اسامی این داستان با اسامی اشخاص موجود در دنیای واقعی، کاملاً ناخواسته بوده و از کنترل نویسنده خارج … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 50 پاسخ

چرا کتاب بخوانیم؟ و دانلود برنامه ی (رمانهای ترسناک)

با سلام خدمت همه ی گوشکنی های عزیز امیدوارم حالتون خوب باشه. سایتهای زیادی رمانهایی را ارائه داده اند اما از آنجایی که ما نابینایان به دسترس پذیری نیاز داریم برنامه ای را براتون آوردم که می تونید از آن … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, اندروید, تلفن همراه, داستان و حکایت, کتاب, مقاله ها, نرم افزار های کاربردی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , | 18 پاسخ

دانلود رمان متنی ویلای وحشت

  سلام و درود خدمت همه عزیزان هم محله ای امروز اومدم با یه رمان ترسناک نام رمان: ویلای وحشت فرمت: dox ژانر: وهشت نوشته شده به قلم andia77 مقدمه.. 💜 همه چی از همون روزی شروع شد که مارسا … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت, شعر, کتاب | برچسب‌شده , , , , , | 30 پاسخ

دانلود کتاب صوتی کژال نوشتۀ ماندانا مُعینی

سلااااااااام خدمت هم محله ای های عزیز. امیدوارم حال تون توپ باشه. من اومدم با یککتاب، یک کتاب صوتی و قشنگ. اسمش کژال هست، نویسندش ماندانا مُعینی هست. این کتاب مشتمل بر ۳۲۰ صفحه میباشد. گویا شده در رودکی. شما … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت, صوتی, کتاب, کتاب صوتی | برچسب‌شده , , | 11 پاسخ

دوست داشتنت بهانه ای برای لجبازی هایم-پارت ۵

  دو سه روزی می شد که امتحاناتم تموم شده بود و من هنوزم درگیر درس بودم اونم بخاطر کنکور. یعنی میشه این کنکور لعنتی تموم بشه؟ خسته شده بودم. دیگه کشش نداشتم. از طرفی دوری پدر و مادرم و … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 28 پاسخ

یک گلایه از بعضی دوستان و یه هدیه برای والدین نابینا

به نام خدا درود بر دوستان عزیزم امیدوارم طاعات و عبادات همه شما مورد قبول خداوند باشه و هیچ مشکلی هم نداشته باشید. قبل از این که برم سراغ مطلب اصلی می خوام یه درد دل را با شما دوستان … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, صوتی, کتاب, کتاب صوتی, کودکان و نونهالان | برچسب‌شده | 31 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل دهم

روز عروسی دیاکو رسید و به راستی اون روز و شبش برام شد یکی از بهترین خاطراتم. همه چیز عالی بود و شادی خاله ی مهربونم بهم آرامش می داد و باعث می شد کلی لذت ببرم. بعد از عروسی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , | 41 پاسخ

فصلهای پنجم تا دهم از جلد ششم آنه شرلی

سلام دوستان حالتون چطوره، خوبید؟ امیدوارم شاد و خوب و خوشبخت باشید. امروز بالاخره با پست آنه شرلی از راه رسیدم. می دونم که تأخیر زیادی داشتم و هیچ بهانه ای هم برای تأخیرم ندارم. دوستان من رو برای این … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت, کتاب, کودکان و نونهالان | برچسب‌شده , , , , , , , | 12 پاسخ

دوست داشتنت بهانه ای برای لجبازی هایم-پارت ۴

  بعد از ثبت اطلاعات و پیگیری شماره ای که باهاش باهام  تماس گرفته شده بود؛  رامتین تصمیم گرفت که برگردیم خونه. توی ماشین پر از سکوت بود و اصلا هم قصد شکستن این سکوت رو نداشتم ولی انگار رامتین … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , | 18 پاسخ

بشتابید بشتابید بعد از مدتها بازم براتون قصه خوندم یه حکایت قشنگ به گویندگی سارا بشارت

سلااااام به هم محلی های عزیزم. امیدوارم حالِ دلتون خوب باشه و چرخِ روزگار بر وفق مرادتون بچرخه.‏ یادم نمیاد آخرین پستی که توی محله گذاشتم کی بوده. ولی اینو قطعا می دونم که دلم برای محله و همه ی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت, صوتی, کتاب, کتاب صوتی | برچسب‌شده | 24 پاسخ

هوش و سرگرمی (۶): امیرالمؤمنین و یک مسأله ریاضی

بسم الله الرحمن الرحیم و سلام! شهادت مولی الموحدین، امیرالمؤمنین، امام علی علیه‌السلام تسلیت باد!   باز هم با یه مطلب دیگه از مجموعه «هوش و سرگرمی» اومدم. اما این بار از جدول خبری نیست. نه از نوع اطلاعات عمومی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بازی, داستان و حکایت, مذهبی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , | 15 پاسخ

دوست داشتنت بهانه ای برای لجبازی هایم-پارت ۳

  حدود یک هفته بود که امتحاناتم شروع شده بود و من هم سخت مشغول درس خوندن و گذروندن امتحاناتم بودم. ساعت ۴ بعد از ظهر بود و من هم خیلی خسته شده بودم چون حدود ۶ ساعت میشد  که … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت, متفرقه | برچسب‌شده , , | 19 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل نهم

به زودی بساط عقد و نامزدی آماده شد و اون دوتا رو به عقد هم در آوردن خاله گلی که روزهای اول حسابی به این ازدواج اعتراض داشت یه دفعه سکوت کرد و دیگه حرفی نمیزد یه شب که دور … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 38 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل هشتم

دو سه روز اول ورود دیاکو روستا موندیم و خوشبختانه تمام مهمونایی که باید می اومدن اومدن و دیگه خیال ما تو بوکان از حضور مهمون راحت شد آماده شدیم و برگشتیم سر خونه ی خودمون با این تغییر که … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , | 38 پاسخ