بایگانی برچسب: s



منو مامانیمو بیمارستان،یعنی کلا همه چی در هم بر هم که

شلام شلام شلااااٱاااام،ای بابا گفتم شلاااام،اینکه کمه که واسه سه ماه غیبتم خخخ،پس شلالالالالالااااٱااااٱااااٱاااااٱاااالالالاااام،ی،که،خوبید بچهها، دلم واشتون یه عالمه تنگ لفته بود که،هوم هوم هوم،ولی خداییش همش یادتون بودم و همش دعا دعا میکردم که ای کاش زودتر بشه که … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 62 دیدگاه

حال چشمک اساسی گرفته شد

آره دیگه بعضی وقتها آدم بد جور زایع می شود بد جور. کلی برنامه ریزی می کند که مثلا فلان کار را بکند بعدش می بیند هیچی به هیچی. آره بعضی وقتها آدم می خواهد بترکد اما یک جوری از … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , | 38 دیدگاه

چگونه یه خبر بد بدهیم؟!!!

راهروی بيمارستان– داخلي زني جوان در راهروي بيمارستان ايستاده، نگران و مضطرب. در انتهاي کادر در بزرگي ديده مي شود با تابلوي “اتاق عمل”. چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح – با لباس سبز رنگ – از … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت, کودکان و نونهالان | برچسب‌شده , , , , , | 3 دیدگاه

این هم یک اتفاق غیر منتظره که در مورد من رخ داد!

(بیشتر…)

منتشرشده در اخبار, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , | ۱ دیدگاه