بایگانی برچسب: s



خاطرات کویری عدسی!

ضمن درود فراوان و عرض ادب! خب دوستان عزیز و گرامی من دوباره اومدم با تعریف یه خاطره از کویر گردی و پای برهنه قدم زدن روی ماسه های کویر و بازی و سرگرمی در ماسه ها و بازی های … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی, گزارش | برچسب‌شده , , , , , | 12 پاسخ

اولین پست من، نامه ای به مجتبی

سلام مجتبی. خوبی؟ ؟مدتی هست ازت خبر ندارم گفتم نامه ای بنویسم اینجا بذارم شاید بخونی کامنت بدی ازت خبر بگیرم و جویای احوالت بشم! مجتبی روزی که به این سایت اومدم یه مبتدی به تمام معنا بودم. یعنی یه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, گزارش | برچسب‌شده , , , , , , , | 58 پاسخ

حوالی نیمه آبان و یک روز پاییزی با فرزانه/فرزانه جان تولدت مبارک!

حوالی نیمه آبان هست و یک روز پاییزی دلچسب.سر کارم هستم و با همکارم ناهار میخوریم. میخوام تا یه ساعت دیگه راه بیفتم برم طرف انجمن نابینایان. با یکی از راننده‌های کارخونه تا سر خیابونی که انجمن هست میرم. یکبار … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , | 56 پاسخ

اندر احوالات من و مردم، ۴ آبان!

سلام سلام. مثل همیشه امیدوارم حالتون خوب باشه. امروز یه اتفاق با مزه واسم پیش اومد که گفتم به اشتراکش بذارم. خدایی ما هم فیلمی داریم تو این رفت و آمدها و ارتباطاتمون با مردم! امروز سوار بی‌آرتی شدم و … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی, طنز | برچسب‌شده , , , , , | 64 پاسخ

خاطراتی از جنس بنجل

راستش اصلا نمی‌دانیم از کجایش شروع کنیم که جاهای دیگرش دلخور نشوند، ولی خب مفید و مختصرش اینکه حوالی ساعت ۱۱ شب بود که عزم کردیم لحظاتی را در تیم تاک محله بلولیم تا اگر جنبنده‌ای آنجا بود تنها نمانَد … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی, طنز | برچسب‌شده , , , , , , , | 30 پاسخ

کجا رفتن روزای آخر تابستون بچه گی هام؟؟؟؟

بازم شبِ یه شب تقریبا پاییزی. تابستون وسایلشو جمع کرده داره میره. و من باز رفتم به گذشته. چرا همش میگیم یادش بخیر دیروزا؟؟؟ یادمه کوچیک که بودم و بیجار درس می خوندم هفته ی آخر پدربزرگ بهمون پول می … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , | 30 پاسخ

یک شب نرسیده به پاییز…!

شب حضور اطمینانبخشش را بر سر و روی شهر میپاشد، و ماه، غرق در ناز و عشوه، به روی هستی چشمک میزند. در این سکوت خواستنی، عطری آشنا از هر سو مشام را نوازش میکند! عطری آشنا، از جنس عاشقانه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, شعر, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , | 27 پاسخ

فاز رویا، توهم، و تکرار

هشدار: تمامی اسامی، شخصیت ها، و رخداد هایی که در این خاطره آورده شده اند، ساخته ی ذهن نویسنده هستند و واقعیت ندارند. هرگونه تشابه عناصر این خاطره با عناصر موجود در دنیای واقعی، کاملا ناخواسته بوده و از کنترل … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , , | 62 پاسخ

حالا شبِ

بازم شب شده یه شب آروم و ساکت انگار تنها خودم هستم و خودم بازم روستا ولی این با روستای داییم اینا فرق داره اینجا خونه ی عممه این روستا انگار فصلی به اسم تابستون نمی شناسه! وسط تابستون اینجا … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی, طنز | برچسب‌شده , , , , , , | 36 پاسخ

یه سری پراکنده

سلام به همه ی اهالی این محله خوب و خوشید! خوب خدا رو شکر دو هفته پیش جمعه نشسته بودم نه تخمه نمیخوردم! داشتم پست این روزای من رو ویرایش میکردم که تلفن خونه زنگ خورد! مادرم جواب داد و … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , | 35 پاسخ

به یاد بچگی های من و شما: بخش دوم

بچه ها؟ یه سوال دارم. آیا من باید به کامنت های به اون قشنگی که شما توی بخش اول این مجموعه گذاشته بودید پاسخ می دادم و سلسله ی قشنگ خاطرات شما رو با حرف های بی ربطم خراب می … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, بازی, خاطره, صحبت های خودمونی, طنز, کودکان و نونهالان | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , | 38 پاسخ

این روزای من

سلامی به خنکای آب چشمه های کُردستان تقدیم به دلهای مهربون شما عزیزان حالتون چطوره احوالتون! من ای تقریبا خوبم اینجا همه مشغول نُخُد چینی دِرُیی گندم و از این کارا هستن منم روستام اینجا رو خیلی دوست دارم حسابی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی, طنز | برچسب‌شده , , | 54 پاسخ

به یاد بچگی های من و شما: بخش اول

به یاد بچگیم که وقتی توی سه چهار سالگی حوصله ام از همبازی نداشتن و بیکاری سر می رفت، مادرم منو می فرستاد دنبال قوطیه بگیرو بشین. قوطی ای که در واقع وجود خارجی نداشت و اگه هم داشت، هیچ … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی, کودکان و نونهالان | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , | 36 پاسخ

از همه چی و همه جا

سلااااام خیلی از برگشتن گوش کن خوشحالم گوش کن عزیزم خیلی خیلی خوش برگشتی! خوب بیام سراغ شما! چیه چرا اینجوری نگاه میکنی! هدیه ی شیرین فصل چندم رو میخوای؟؟ شرمنده خونه نیستم و به هدیه ی شیرین جز اونای … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در English stuff, خاطره, صحبت های خودمونی, طنز | برچسب‌شده , , , | 20 پاسخ

کودک یا نوجوان بینا، از اینکه با والدین نابیناش، بستگان نابیناش، یا دوستان نابیناش از خونه بیرون بزنه، چه حسی داره؟

توجه: این متن، بیشتر شامل افرادی می شود که از زمان تولد، نابینا بوده اند. بحث در خصوص افراد دیر‌نابینا، شاید کمی پیچیده‌تر باشد لذا اگرچه ممکن است نکاتی از این بحث در خصوص افراد دیر‌نابینا نیز درست باشد، ولی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی, کودکان و نونهالان, مقاله ها | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | 44 پاسخ

یاد فصل گرم ایرانی

درود به تمامی دوستان و خوانندگان این یادداشت. امروز می خواهم شما را به چند دهه گذشته برگردانم و روزهایی را برای شما به یاد آورم که برای ما ایرانیان همیشه خاطره ای خوش بوده است. این روزهای لذت بخش … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی, کودکان و نونهالان | برچسب‌شده , , , , , , , | 4 پاسخ

خدایا ممنونم، به خاطر همه چی!

سلام به همه. من خوبم، حسابی هم خوبم، فقط یه کم دلتنگی هست که اونم نمک حال لحظهم هست. دلتنگی که با گوش دادن به یه آهنگ قدیمی بهت دست میده، دلتنگی که با دیدن چندتا عکس و فیلم قدیمی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , | 20 پاسخ

کولر گازی، خوب یا بد؟ مسئله این است!

خب با عرض سلام و سولوم و مالاچ و مولوچ و چالاپ و چولوپ و یه عالمه حرکات ناموزون دیگه خدمت شما برو بکسی که هنوز به گروه تی ام بکس ملحق نشدید، که البته منم نشدم، و ایشالا یه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی, طنز, معرفی ابزار | برچسب‌شده , , , , , , , , , | 84 پاسخ

خدایا! سردمه!

شب… سکوت… سیاهی… مثل بختک افتاده به جونم. یه بغض نشکن توی گلومه که راه نفسام رو بسته، هر نفس هوای این اتاق واسم مثل سم شده، با وارد شدنشون به ریه هام، به مرگ نزدیکتر میشم. مرگ!!! چه واژه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 19 پاسخ

از امروز و دیروز و تئاتر نصف نیمه و حرف های خودمونی و کلا شهر شهر فرنگه بدو از همه رنگه بدو….

بعد از یه هفته سخت دردناک پر استرس شلوغ پلوغ یه جمعه آروم بدون درد با چاشنی هوای آزاد و طبیعت و رودخونه و توت فوق العاده بی نظیره خیییلی….. * بعد از پهن کردن بساط مون کنار رودخونه, یکی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اطلاع رسانی, خاطره, داستان و حکایت, رستوران محله نابینایان, شعر, صحبت های خودمونی, طنز, کودکان و نونهالان, گزارش, مذهبی | برچسب‌شده , , , , , , | 37 پاسخ