بایگانی برچسب: s



یک مهمانیِ آسمانی

بسم الله الرحمن الرحیم روی تخت در هتل از این دنده به آن دنده میشوم. مرتب به خودم بد و بیراه می گویم. امشب حتما باید بروم. خودم تنها و بدون هیچکس باید بروم. فکر می کنند نمی توانم؟ کاری … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, اخبار, اطلاع رسانی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, گزارش, مذهبی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , | 52 دیدگاه

یک خاطره، یک هدیه، یک لبخند

با درود و عرض ادب به همه ی دوستان گوشکنی. آرزو دارم که حالتان خوب و چشمه ی امید در دل هایتان جاری و جوشان باشد. راستش خیلی وقت بود که دست و دلم به نوشتن نمی رفت. اما از … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در English stuff, خاطره, صحبت های خودمونی, صوتی, موسیقی | برچسب‌شده , , | 19 دیدگاه

دور همی به مناسبت روز عصای سفید

تقریبا ۱۵ روزی میشد که در فواصل مختلف پیامهای انجمن روشنبین در مورد همایش چشم پزشکی و پیاده روی به روزرسانی میشد. تا اینکه روز موعود یعنی دیروز فرا رسید! در ورودی جاده ی سلامت که در اسنپ با نام … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, اخبار, اطلاع رسانی, خاطره, صحبت های خودمونی, گزارش, ورزش | برچسب‌شده , , , , , , , , | 40 دیدگاه

دستمال کاغذی

عرض کنم خدمتتون طوطیان شیرین سخن و راویان شکر دهن بیان کردند که سال گذشته وقتی به منزل تشریفمان را آوردیم عیال محترمه و مکرمه را در بستر و آماده برای سرما خوردن یافتیم. عطسه های پیاپی و آبریزش های … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, کودکان و نونهالان | برچسب‌شده , , , , , , | 36 دیدگاه

یادداشتی تابستونی تخیلی

زنگ زد. یه زنگ کاملا غیر منتظره. یه زنگ به منی که زمستون بعد از هول هولکی تموم کردن کلاس بچه‌اش بهش گفته بودم دیگه با هیشکی کلاس نمی‌گیرم. سلام مجتبیجان. سلام آقای تابنده. خوبی مجتبی؟ مرسی. هنوزم سر حرفت … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , | 25 دیدگاه

دلم تنگه برای هرچی که بود، دلم تنگه برای هرچی که نیست

تغییرات همیشه هم به این راحتیها نیستن. گاهی یه تغییر میتونه سالها خاطرات ما رو تحت تأثیر قرار بده. دیروز برای من یکی از همین روزهای سخت بود. روزی که باید با کلی خاطره خداحافظی میکردم. نه فقط من، بلکه … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 28 دیدگاه

گفتگویی دوستانه یا درددلی مشترک

بسم الله الرحمن الرحیم سلام به همه دوستان بزرگوار. امیدوارم همگی خوب و هدفمند باشید. می خواهم کمی سرتان را با حرفهایم درد بیاورم. مدتهاست پراکنده گویی نکرده ام و حالا شروع می کنیم: اواسط بهمن ماه سال گذشته بود … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , | 40 دیدگاه

شبی به یاد موندنی، با دوستان.

سلام. خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ امیدوارم که همینطور باشه. خب. امشب اومدم تا ی خاطره براتون بگم. خاطره ای که کاملا یه هوییی اتفاق افتاد و من فکر نمی کردم که اصلا اینجوری بشه. از ظهر براتون بگم. توی مدرسه نشسته … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره | برچسب‌شده , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

یک رویای کاملا غیر واقعی از گردش دیشب

هشدار: این ماجرا کاملا زاییده ی تخیل نویسنده بوده و واقعیت ندارد. شما با ادامه دادن به خواندن این مطلب، تخیلی بودن آن را می پذیرید و نیز اینکه هرگونه تشابه اسامی و رویداد های این ماجرا با اشخاص و … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, داستان و حکایت, طنز, کودکان و نونهالان | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , | 25 دیدگاه

بازم سلام

سلام حالتون احوالتون خوبید آیا؟ من عالی هستم البته تقریبا. از دوشنبه اینجا داره بارون میاد هم خوشحالم هم ناراحت. خوشحالم که بویِ باران و وجود باران شدید بهم آرامش میده و باعث یه آرامش نسبی تو من میشه. از … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 30 دیدگاه

خاطرات کویری عدسی!

ضمن درود فراوان و عرض ادب! خب دوستان عزیز و گرامی من دوباره اومدم با تعریف یه خاطره از کویر گردی و پای برهنه قدم زدن روی ماسه های کویر و بازی و سرگرمی در ماسه ها و بازی های … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی, گزارش | برچسب‌شده , , , , , | 12 دیدگاه

اولین پست من، نامه ای به مجتبی

سلام مجتبی. خوبی؟ ؟مدتی هست ازت خبر ندارم گفتم نامه ای بنویسم اینجا بذارم شاید بخونی کامنت بدی ازت خبر بگیرم و جویای احوالت بشم! مجتبی روزی که به این سایت اومدم یه مبتدی به تمام معنا بودم. یعنی یه … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, گزارش | برچسب‌شده , , , , , , , | 58 دیدگاه

حوالی نیمه آبان و یک روز پاییزی با فرزانه/فرزانه جان تولدت مبارک!

حوالی نیمه آبان هست و یک روز پاییزی دلچسب.سر کارم هستم و با همکارم ناهار میخوریم. میخوام تا یه ساعت دیگه راه بیفتم برم طرف انجمن نابینایان. با یکی از راننده‌های کارخونه تا سر خیابونی که انجمن هست میرم. یکبار … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , | 56 دیدگاه

اندر احوالات من و مردم، ۴ آبان!

سلام سلام. مثل همیشه امیدوارم حالتون خوب باشه. امروز یه اتفاق با مزه واسم پیش اومد که گفتم به اشتراکش بذارم. خدایی ما هم فیلمی داریم تو این رفت و آمدها و ارتباطاتمون با مردم! امروز سوار بی‌آرتی شدم و … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی, طنز | برچسب‌شده , , , , , | 64 دیدگاه

خاطراتی از جنس بنجل

راستش اصلا نمی‌دانیم از کجایش شروع کنیم که جاهای دیگرش دلخور نشوند، ولی خب مفید و مختصرش اینکه حوالی ساعت ۱۱ شب بود که عزم کردیم لحظاتی را در تیم تاک محله بلولیم تا اگر جنبنده‌ای آنجا بود تنها نمانَد … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی, طنز | برچسب‌شده , , , , , , , | 30 دیدگاه

کجا رفتن روزای آخر تابستون بچه گی هام؟؟؟؟

بازم شبِ یه شب تقریبا پاییزی. تابستون وسایلشو جمع کرده داره میره. و من باز رفتم به گذشته. چرا همش میگیم یادش بخیر دیروزا؟؟؟ یادمه کوچیک که بودم و بیجار درس می خوندم هفته ی آخر پدربزرگ بهمون پول می … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , | 30 دیدگاه

یک شب نرسیده به پاییز…!

شب حضور اطمینانبخشش را بر سر و روی شهر میپاشد، و ماه، غرق در ناز و عشوه، به روی هستی چشمک میزند. در این سکوت خواستنی، عطری آشنا از هر سو مشام را نوازش میکند! عطری آشنا، از جنس عاشقانه … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, شعر, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , | 27 دیدگاه

فاز رویا، توهم، و تکرار

هشدار: تمامی اسامی، شخصیت ها، و رخداد هایی که در این خاطره آورده شده اند، ساخته ی ذهن نویسنده هستند و واقعیت ندارند. هرگونه تشابه عناصر این خاطره با عناصر موجود در دنیای واقعی، کاملا ناخواسته بوده و از کنترل … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , , | 62 دیدگاه

حالا شبِ

بازم شب شده یه شب آروم و ساکت انگار تنها خودم هستم و خودم بازم روستا ولی این با روستای داییم اینا فرق داره اینجا خونه ی عممه این روستا انگار فصلی به اسم تابستون نمی شناسه! وسط تابستون اینجا … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی, طنز | برچسب‌شده , , , , , , | 36 دیدگاه

یه سری پراکنده

سلام به همه ی اهالی این محله خوب و خوشید! خوب خدا رو شکر دو هفته پیش جمعه نشسته بودم نه تخمه نمیخوردم! داشتم پست این روزای من رو ویرایش میکردم که تلفن خونه زنگ خورد! مادرم جواب داد و … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , | 35 دیدگاه