بایگانی برچسب: s



خاطرات یه مادر, فصل دهم

روز عروسی دیاکو رسید و به راستی اون روز و شبش برام شد یکی از بهترین خاطراتم. همه چیز عالی بود و شادی خاله ی مهربونم بهم آرامش می داد و باعث می شد کلی لذت ببرم. بعد از عروسی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , | 39 پاسخ

دوست داشتنت بهانه ای برای لجبازی هایم-پارت ۳

  حدود یک هفته بود که امتحاناتم شروع شده بود و من هم سخت مشغول درس خوندن و گذروندن امتحاناتم بودم. ساعت ۴ بعد از ظهر بود و من هم خیلی خسته شده بودم چون حدود ۶ ساعت میشد  که … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت, متفرقه | برچسب‌شده , , | 19 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل نهم

به زودی بساط عقد و نامزدی آماده شد و اون دوتا رو به عقد هم در آوردن خاله گلی که روزهای اول حسابی به این ازدواج اعتراض داشت یه دفعه سکوت کرد و دیگه حرفی نمیزد یه شب که دور … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 38 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل هشتم

دو سه روز اول ورود دیاکو روستا موندیم و خوشبختانه تمام مهمونایی که باید می اومدن اومدن و دیگه خیال ما تو بوکان از حضور مهمون راحت شد آماده شدیم و برگشتیم سر خونه ی خودمون با این تغییر که … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , | 38 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل هفتم

بهار با تمام جلوه های زیباش از راه رسید و همه بخاطرش جشن گرفتن دو روز اول رو روستا بودیم و بعد به خواست خاله گلی که نکنه دیاکو زنگ بزنه برگشتیم خونه خودمون هیچوقت روزی رو که برای اولین … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , | 42 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل شیشم- چهار

زندگی همه جوره داشت روی خوششو به ما نشان میداد و ما در کنار هم بودن داشتیم ازش لذت میبردیم هژار براستی مرد بود یه مرد واقعی دو سه سالی که گذشت و ما هنوز بچه نداشتیم زمزمه ها از … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , | 44 پاسخ

خاطرات یه مادر , فصل شیشم_سه

وقتی که اون دور شد منم به طرف بچه ها حرکت کردم وقتی رسیدم ظهر شده بود و به اصطلاح داشت آتیش میبارید از گرمای زیاد با همون لباسایی که تنم بود رفتم تو چشمه مدتی که موندم صدای دخترا … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 43 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل شیشم _۲

با سر و صدایی که بچه ها اطرافم به راه انداخته بودند به خودم اومدم و چشم از جایی که هژار خان قبلا ایستاده بود برداشتم کانی چیه کلک نکنه ای ای ای پس که اینطور تو دلم گفتم گلی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 40 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل ششم

زندگی در جریان بود و ما هم همراهش به پیش می رفتیم. بهار در راه بود و ما داشتیم کم کم خودمونو برای ورودش آماده می کردیم. تو این مدت جز اینکه هر ماه به دیدن چینی برم و دو … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت, طنز | برچسب‌شده , | 38 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل پنجم

سلام دوستای خوبم. امیدوارم که ایام به کامتون باشه. راستش قرار بود دوشنبه این فصل رو منتشرش کنم ولی از اونجایی که کاری پیش اومده و احتمالا چند روزی به اینترنت دست رسی نداشته باشم، اینه که امروز این رو … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 34 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل چهارم

دو سه ماه از روزی که دعوامون شد گذشته بود و دیگه علی رو ندیده بودم جاش هر روز مادرش می اومد ساعتی می نشست و به من بیچاره نیش می زد و اگه چیز دیگه ای واسه گفتن نداشت … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 78 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل سوم

سلام دوستان همراه. ************** روز ها از پی هم می رفتن و چینی من هم کم کم بزرگ می شد و به خاطر ندیدنش نگرانی های منم بیشتر می شد. چینی دختر شلوغ و کنجکاوی بود و می خواست سر … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 23 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل دوم

از اون لحظه به بعد همه چی عوض شد طفلک دخترم وقتی همه فهمیدن چی به چیِ همه چی عوض شد انگار چینی که محبوب همه دلها حتی پدرش بود رو بردم و یکی دیگه جاش آوردم زخم زبان ها … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 24 پاسخ

هدیه ی شیرین فصل یازدهم

سلااااام خوبید آیا! شما خوبید؟ من خوب نیستم! خوب نیستم دیگه کلی خوابم میاد! سریع بگم و برم! دیاکو با داد میاد تو مغازه دیاکو وای بچه ها! بهروز بنال باز چی شده! بهروز بیفرهنگ نالیدن چیه بگو بفرما! من … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت, طنز | برچسب‌شده , , , , , | 20 پاسخ