بایگانی برچسب: s



خاطرات یه مادر, فصل دهم

روز عروسی دیاکو رسید و به راستی اون روز و شبش برام شد یکی از بهترین خاطراتم. همه چیز عالی بود و شادی خاله ی مهربونم بهم آرامش می داد و باعث می شد کلی لذت ببرم. بعد از عروسی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , | 37 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل شیشم _۲

با سر و صدایی که بچه ها اطرافم به راه انداخته بودند به خودم اومدم و چشم از جایی که هژار خان قبلا ایستاده بود برداشتم کانی چیه کلک نکنه ای ای ای پس که اینطور تو دلم گفتم گلی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 40 پاسخ

خاطرات یه مادر, فصل سوم

سلام دوستان همراه. ************** روز ها از پی هم می رفتن و چینی من هم کم کم بزرگ می شد و به خاطر ندیدنش نگرانی های منم بیشتر می شد. چینی دختر شلوغ و کنجکاوی بود و می خواست سر … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 23 پاسخ