بایگانی برچسب: s



دلم تنگ نوشتن بود. یه چی نوشتم

باز بهار شده بود و روستا کم کم از خواب زمستانی بیدار میشد برفها کم کم آب میشدن و شرشر کنان و پر سر و صدا از کوه می‌اومدن پایین و از روستا میگذشتن به مقصدی که نامشخص بود. مردم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , | 18 دیدگاه