بایگانی برچسب: s



یادداشت پراکنده دانشجوی نابینای تعطیل شده دم عید

سلام به همگی. بشینید یه کم باهم بحرفیم: وقتی میگم اینجا ایران است بزنید توی دهنم, بکشیدم, مچالهم کنید, خلاصه هر کاری از دستها و پا ها و نه جا های دیگهتون بر میاد بکنید که چرا گفتم اینجا ایران … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در صحبت های خودمونی, طنز | برچسب‌شده , , , , , | 35 دیدگاه

نابینا و کوهنوردی؟ مجتبی چندمین نفر است؟

سلام و صد سلام. امروز که دهنم به معنای واقعی کلمه صافونده شد. دارم بعد از پر شدن دندانم از درد میمیرم. اینترنت دی اس الم هم خراب شده و در منزل با خط تلفن نفتی دارم طی میکنم. در … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اخبار, خاطره, صحبت های خودمونی, کودکان و نونهالان | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , | 20 دیدگاه

یادداشت 26 بهمن

میرم توی سایتی به اسم آی آر جاز دات تی کی و میبینم خیلی از امکاناتی که از کوچیکیم دوس داشتم واسه نابینا ها بسازم و طراحی کنم اونجا هست. آخه ناسلامتی منم قبلا رشتهم کامپیوتر بوده پس طبیعیه که … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 14 دیدگاه

نمیدونم مجتبی دلش میخواد خیلی بیشتر از اینا باهاتون حرف بزنه

نمیدونم. یه جورایی خیلی خسته میشم گاهی وقتا از این زمونه. یکی توی این دولت نیست که به فکر یه جمعیت حد اقلی ای مثل ما نقص عضوی ها باشه. البته اینی که میخوام واسهتون بگم مربوط به حد اقل … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , | 14 دیدگاه

ديگه شورشا در آوردم ولي سومين جشن تولدم در سال جاري

خيلي قشنگه آهنگ آن دد از هاليوود بندي كه من دوست دارم. يازده يا دوازده بهمن. چه فرقي ميكنه. به هر حال تولد منه. جشن تولد من. سومين جشن تولد من ولي نه توسط سومين گروه از رفيقام. اولين گروه … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , | 4 دیدگاه

ديروز تا حالا بر من چه گذشت؟

سلاااام. اولش اينترنتم داره ته ميكشه. سه تا اكانت چهارده ساعته تمام كردم و بازم كافيم نيست. نميدونم اين چه محدوديتيه كه ساعتيش كردند اينترنت را. آخه يا حجمي يا ساعتي. تكليف ما از نظر من هنوزم روشن نيست. دكتر … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در آموزش, اخبار, خاطره, صحبت های خودمونی, کودکان و نونهالان | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , | 4 دیدگاه

شما ميگيد چيكار كنم؟

اولين نمره بيست ترم پنج را از امتحان سنجش گرفتم ولي اگه استاد درس متون مطبوعاتي پروژه منو جواب نده اين يكيو صفر ميشم. (بیشتر…)

منتشرشده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , | 8 دیدگاه

مجتبي نوشت در شش ديماه

سلام بچه ها. امروز ششم دي ماهه. آخرين روزي كه كلاس داشتيم. ديگه كلاسامون تموم شد و ترم پنج من هم تموم شد. البته بايد امتحان هام را هم بدم تا ترم كامل تموم بشه. امتحانا از شانزدهم شروع ميشه … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , | 16 دیدگاه

2 دي 91

به لفت و ليس هاي پمپ بنزيني از ما ها و ماشين هاي ديگه قسم كه امشب حالم خيلي خوبه. راننده ميپرسه كجا ببرمت؟ رفيقش ميگه هرجا. منم منتظرم. هر وخ هر طور شد ماهم هستيم. پايه ايم تا صبح. … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , | ۱ دیدگاه

وقتي نميتوني سرگذشتم را تا آخرش بخوني چرا ميخوني؟

سلام دوستان. اين سرگذشت غير واقعي من است: ديوونه وار با يك مشت حرف هاي كليشه اي اومدم سراغتون دوستاي خوبم. باورتون نميشه حتي توي چه حسي دارم اين رو مينويسم. هيچ تلاشي براي قشنگ شدن اين نوشته ندارم. فقط … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , | 6 دیدگاه

آهاااي. كوشي؟ كجايي؟ كارت دارم.

مجتبي: چه قدر بده. چه قدر همه چي غريبه اينجا. پارسال دوست. امسال آشنا. سال ديگه غريبه. سال بعدش هم دشمن. ناشناس. زهر مار بگيره اين دنيا. يه روز آدم خوشه يه روز نه. اين ديگه چه وضعشه! من: چته؟ … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 3 دیدگاه

پشت بام خانه ما برای بار چندمش به کاهگل کشی تن داد

تا پدرم جوان بود و پول فراوان داشت و خانواده ما خادمی ها جزو پولدار ها محسوب میشد, همه با پدرم خوب بودند. نیمی از پول های پدرم به دست فامیل هایش پر پر شد و نیم دیگر هم به … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 16 دیدگاه

نظر شما چيه؟

آیا تا به حال شنیده اید که میگند یارو از خودش بیخود میشود و دیگر نمی فهمد چه می کند. من هم همین طور شدم. نشسته بودم به گیتارم سک میزدم و سعی میکردم تمریناتم را انجام دهم که یک … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در صحبت های خودمونی, صوتی, کودکان و نونهالان | برچسب‌شده , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

چرا من اينجوري ميشم؟

پس چرا من اينجور شدم دوباره؟ يه چيزايي هست كه اگه نگم ميتركم. ببينيد دوستاي عزيز و گل و گلاب خودم: من يك سري مشكلاتي دارم كه حتي براي برطرف كردنشون هم خيلي تلاش كردم و مشورت گرفتم و كتاب … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , | 34 دیدگاه

چهارم آذر 91روز پیش از عاشورا مسجد حجتیه ورنامخواست ساعت هشت بعد از ظهر

از چند روز پیش, باران همه جا را شسته. یک ماهی هم میشود که کوچه های شهر ورنامخواست را برای فاضلاب کشی کنده اند و کانال های حفر شده در بعضی کوچه ها پر شده و در بعضی کوچه ها … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, رستوران محله نابینایان, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | ۱ دیدگاه

يادداشتي چند صفحه اي كه جرات خواندنش نيست:

پنجشنبه 18 آبان 91: اون روز قرار بود برم خانه رياضيات و هم يك نفر را از چنگ مشكلات كامپيوتريش آزاد كنم و هم در جلسه انتخابات انجمن به اصطلاح علمي فرهنگي موج كور. ببخشيد موج نور شركت كنم! بعد … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , | 7 دیدگاه

آشنایی با طرز زندگی یک دانشجوی نابینا از نوع هنجار گریز

حالا که این محله به خوندن شرح و وصف حال من دانشجوی سه نقطه میگذره بگذارید زندگیمو از یکی دو خط قبل تر ریز به ریز, مو به مو با هم بررسی کنیم. چهارشنبه سوم آبان 91 خورشیدی: امروز صبح … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی, طنز | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , | 2 دیدگاه

باز من و اين نگراني ها: شما هم از اين ها داريد؟

درود دوستان. امشب به زور ي دو لقمه اينترنت از دوستم گرفتم. اين اينترنت هم واسه ما شده درد سري شبيه به يك موجود عظيم الجسته كه نه ميشه تسليمش نشد و نه ميشه زير بارش رفت! چهارده ساعت در … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, روانشناسی, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , | 2 دیدگاه

امروز جمعه دارم چيكار ميكنم؟ شله قلمكار!

سلام دوستاي گلم. سلام اي كسايي كه خيلي دوستون دارم. سلام اي جيگر هايي كه با طرز فكر ها و با سطح تحصيلات متفاوت و با همه مشغولياتي كه داريد به اين محله وفاداريد. سلااااام. خوابگاهي كه من توشم خيلي … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

چهارشنبه خود را چگونه گذرانديد؟

سلام بچه ها. امروز و كلاً از وقتي خوابگاهي شدم، دوستاي جديدي پيدا كردم، زندگي جديدي را دارم تجربه ميكنم. خودت ظرفاتو بشروي، چايي درست كني، شام و ناهار و صبحانه وقتي نيست تدارك ببيني و در كل همه چيت … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در صحبت های خودمونی, کودکان و نونهالان, مقاله ها | برچسب‌شده , , , , , , , , , , | 6 دیدگاه