بایگانی برچسب: s



نابینای زغال فروش

ضمن درود فراوان و عرض ادب! از چهارشنبه تا حالا بر من چه گذشت؟! بیش از یک ماه پیش که به روستا رفته بودم پدرم گفت: چاه زغال آماده ی فروش است و باید هفته ی آینده بیایی و زغالها … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , | 26 دیدگاه