بایگانی برچسب: s



بی‌پایان‌ترین غروب

به نام خدا. در یکی از غروبهای زمستان که خورشید به رنگ سرخ در آمده بود, در یکی از همان جمعه های غم انگیز, کنار ساحل نشسته ام. یک سال میگذرد. از همان روزهایی که موج آن قلبی که با … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره | برچسب‌شده , , , , , , , | 5 دیدگاه

آن روز بهاری!

کنار پنجره ایستاده ام و غرق در افکار خویش، به نقطه ای نامعلوم در ظلمت بیپایان شب خیره مانده ام. ماه از پشت شیشه، گونه هایم را میبوسد و من اما بی تفاوت، به آن روز بهاری می اندیشم که … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , | 27 دیدگاه

جمعه های تکراری!

در این خانه به دنبال چه میگردی؟ اینجا سالها پیش یک نفر را کشته اند! یک قربانی که حالا فقط نفس میکشد و روزها و هفته هایش را بی هدف میگذراند… جمعه های تکراری، شنبه های بی حوصلگی! اینجا به … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در شعر, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , | 28 دیدگاه

برففففف. زودتر بیااا

پاییز تمام شد. دفتر زمستان را باز کن. برگ اولش را با کاغذی از جنس دلت جلد کن. صفحه به صفحه اش را با امید خطکشی کن. این بار بهتر ورق بزن. با احتیاط بیشتری نگهش دار. شروع به نوشتن … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اخبار, داستان و حکایت, شعر, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 35 دیدگاه