بایگانی برچسب: s



بعدِ مدتها سلام

سلام دوستان خوبید خوشید؟ قبل از هرچی اجازه بدید که از خانم کاظمیان و سارای خانم تبریزی تشکر کنم و معذرت بخوام که وقتی اونا اومدن من نبودم و نشد که جواب لطفشون رو بدم. امیدوارم که ببخشن! تابستان همین … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی, طنز | برچسب‌شده , , | 34 دیدگاه

من نوشته ای در نیمه های شب

خیلی وقتی هست که دلم هوایی نوشتن یه پست تو محله شده! یه پست از اون مدلی ها که اولش نمی دونم چی می خوام بگم و بنویسم و هی می نویسم تا آخرش یه من نوشته چرت نوشته نصف … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, شعر, صحبت های خودمونی, طنز | برچسب‌شده , | 28 دیدگاه

چه چیزهایی با اعصابتون بازی میکنه؟من,جفت کردن کفش هام,شما چی؟

به نام خدا سلام.خوبید ایشاالله؟دماغتون چاقه؟ اوضاع و احوالتون خوبه که؟ خب خدا رو شُکر. بچه ها گفتم امروز یه کوچولو درباره چیزهایی که با اعصاب آدم بازی میکنه,باهم دیگه حرف بزنیم. یه چیزی مثل قضاوت کردن یا منت گذاشتن. … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, صحبت های خودمونی, طنز | برچسب‌شده , , , , , , , , , , | 42 دیدگاه

مذهبی: گذری كوتاه از سفر به مشهد

به نام خدا سلام دوستان امیدوارم حالتون خوب باشه. همون طور كه گفته بودم راهی مشهد شدم. با هواپیما رفتم و با هواپیما هم برگشتم. با حس و حال خوبی رفتم و با حس و حال خیلی بهتری برگشتم. تو … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی, مذهبی | برچسب‌شده , , , | 23 دیدگاه

چقدر به قسمت اعتقاد دارید؟

به نام خدا سلام هم محله ای های عزیز.   بذارید از اینجا شروع کنم. داشتم توی محله میگشتم و خوشحال و سرمست از اینکه پست قبلیم به نام دلم تنگ شده واسه شبهای برفی چقدر مورد توجه بچه های … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , | 25 دیدگاه

دلم تنگ شده واسه شب های برفی

به نام خدا سلام.خوبید بچه ها. نمیدونم چرا ولی یهویی حال و هوای برف زد به سرم.آخه اینجا واقعا سرد شده. بچه ها من یه دو سالی هست که توی خونمون کرسی میذارم.انصافا خیلی حس باحالی داره. من کلا با … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 38 دیدگاه

جهان در دست ماست

روی مبل راحتی توی خونه دراز کشیده بودم و یه دستم توی بسته چیپس سرکه نمکی بود و انگشت اشاره دست راست توی حلقه نارنگی فرو کرده بودم و داشتم میخوردم ولی ذهنم اصلا پیش دستهام نبود و داشت از … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 18 دیدگاه