بایگانی برچسب: s



نابینایان هرگز مجازی نیستند. دومین اردوی محله ی نابینایان در اصفهان خعلی خوش گذشت!

سلااااام سلام سلااااااام سلام سلام به تماااام اهالی محله ی باحال نابینایان بذارید بگم کل ماجرا چی شد و چه حااااالی کردیم ما! خب. تقریبا از یکی دو ماه پیش برنامه ریزی های ما برای تدارک یه اردوی یه روزه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, اخبار, اطلاع رسانی, بازی, خاطره, رستوران محله نابینایان, صحبت های خودمونی, کودکان و نونهالان, گزارش | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | 49 پاسخ

بیایید داخل و عیدیهاتون را از عدسی بگیرید!

ضمن درود فراوان و عرض ادب! دوستانی که در این پست شرکت کرده اند بیایند تکلیف چگونگی دریافت عیدی خود را مشخص کنند… خب من دیشب داشتم خاطره ی پروازم را در ورد مینوشتم که در اثر بی احتیاطی خودم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در صحبت های خودمونی, مسابقه | برچسب‌شده , , | 105 پاسخ

باز هم زغال و چاه زغالی!

ضمن درود فراوان و عرض ادب! خوب بچه ها من دوباره آمدم با یه خاطره ی جدید از یه چاه زغالی جدید… حدود دو سال پیش یکی از دوستان گفت تو هنوز به چاه زغالی میری… گفتم آره و گفت … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , | 38 پاسخ

زندگی من از پنجشنبه جمعه هفته قبل ۱۸ و ۱۹ و پنجشنبه جمعه این هفته ۲۵ و ۲۶ آذر!

ضمن درود فراوان و عرض ادب! بچه ها من امروز متفاوت اومدم تا براتون وراجی کنم و کمی از شاخه ای به شاخه ای بپرم و بنویسم پنجشنبه هجدهم را از اداره مرخصی گرفتم و ساعت هفت صبح با چرخ … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , | 41 پاسخ

خاطره ی فرار از مدرسه!

ضمن درود فراوان و عرض ادب! خدمت دوستانی که هنوز در آلاچیق نشسته اند و منتظر شنیدن یکی دیگر از خاطرات شیطانی هستند: یاد آن روزها به خیر کلاس سوم راهنمایی بودیم از خوابگاه تا مدرسه راهنمایی شبانه حضرت قائم … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 20 پاسخ

خاطره ی شمال ۹۱!

خب دوستان من دوباره اومدم با کپی یه خاطره ی دیگر که قبلا با موبایل نوشته ام… همانطور که همه میدانید من غیر از خاطره نویسی کار دیگری بلد نیستم… حالا هم این شما و این هم خاطره ای دیگر … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , | 12 پاسخ

برگی دیگر از دفتر خاطرات ۹۳

ضمن درود فراوان و عرض ادب!، این هم یکی دیگر از شیطنتهای اردویی بنده که قبلا در گروهی گذاشته بودم برای دوستانی که نخوانده اند بخوانند! دوستان عزیز من دوباره آمدم با یک خاطره که برای خودم هم باور نکردنی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , | 18 پاسخ

زندگینامۀ یک نابینا ۱!

ضمن درود فراوان و عرض ادب! بنده تصمیم گرفتم دست از شیطنت بردارم و زندگی نامه ی یک نابینا را در چند قسمت برای دوستان تعریف کنم تا در آخر نتیجه گیری کنیم… سالها پیش کودکی پسر در خانواده ای … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در اجتماعی, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , | 17 پاسخ

فروردین ۹۵ خوش گذرون محله!

ضمن درود فراوان و عرض ادب! من دوباره اومدم تا براتون تعریف کنم و آنقدر حرف بزنم و با حرفهایم سرتون را بخورم…، روز اول بعد از تحویل سال تا اومدیم کارهای باقی مانده ی خونه تکونی را بکنیم ظهر … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, کودکان و نونهالان | برچسب‌شده , , , , , , , , | 53 پاسخ

بد اخلاق یا خوش اخلاق؟ کدامیک موفقیت آمیز تر است؟!

ضمن درود فراوان و عرض ادب! خب دوستان من دوباره اومدم تا اتفاقاتی که امروز برایم افتاده است را برایتان تعریف کنم و با نظراتی که شما دوستان عزیز میدهید به مشورت بنشینم و نتیجه بگیرم که انسان بد اخلاق … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 29 پاسخ

برگی از آموخته ها و تجربیات عدسی!

ضمن درود فراوان و عرض ادب! خب دوباره خاطره نویس معروف و شلوغ آمد، حالا من به کمک شما دوستان نیاز دارم… هر روز زندگی من خاطره و تجربه است، حالا مانده ام که کدام خاطره را برای دوستان تعریف … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , | 66 پاسخ

از دیشب تا حالا بر من چه گذشت؟!

ضمن درود فراوان و عرض ادب! دیروز عصر به منزل مادر رفتم و متوجه شدم که حالش خوب نیست، گفتم: مادر جان بنشین تا با هم صحبت کنیم: جواب داد بغلم کن تا بنشینم، گفتم: مگر چی شده؟ و جواب … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در خاطره, داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , | 55 پاسخ

من به اردو میروم! عدسیبشاش!

ضمن درود فراوان و عرض ادب!خوب دوستان من دوباره اومدم:‏ حالا به چند موضوع خنده دار توجه کنید:‏ خرداد ‏۹۲‏ که با پنج نفر از دوستان در روستا پایگاه دوستانه زدیم یکی از دوستان یک زیر پیراهن و یک ملافه … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , | 28 پاسخ