بایگانی برچسب: s



فاز رویا، توهم، و تکرار

هشدار: تمامی اسامی، شخصیت ها، و رخداد هایی که در این خاطره آورده شده اند، ساخته ی ذهن نویسنده هستند و واقعیت ندارند. هرگونه تشابه عناصر این خاطره با عناصر موجود در دنیای واقعی، کاملا ناخواسته بوده و از کنترل … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, داستان و حکایت | برچسب‌شده , , , , , | 62 دیدگاه

از نا‌خواندني هاي من

(بیشتر…)

منتشرشده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 16 دیدگاه

بازيچه

همينطور صفحه، سياه بكنم كه نيستي، كه نفس كشيدن هواي بودنت قدغن شده. همينطور از خودم بيخود در حسي ناگفتني و آشفته به ژرفاي تمام دلتنگي هام غرق. حتما بايد پاستوريزه و كوتاه بدون جزئيات بنويسم تا سايتم خراب نشود، … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , | 20 دیدگاه

از شير موز و عطر تا شب نشين و بلدرچين!

سلام و هزار سلام. بچه ها، راستياتش، من اگر ننويسم، زود، فراموشم ميشود. من بايد بنويسم و خاطرات خوشم را به عنوان يك آدم دم دمي مزاج، هك كنم در كاراكتر ها و روي صفحه اي از تابلو هاي محله … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, رستوران محله نابینایان, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , | 75 دیدگاه

الكي خوش

الكي خوشم، به هيچ علتي، فقط به اين علت كه يك مجتبي، البته از جنس نابينايش هستم و زندگي ميكنم. زندگي، با همه ي بدي ها و خوبي هايش. من الكي خوشم. تو و امثال تو، دست آخر، فوق فوقش … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , | 34 دیدگاه

يادداشت امشب

امروز خوب و خوش و لذتبخش صبح از خواب بيدار شدم و تا شب تقريبا غير از وارسي محله هيچ كار مفيدي انجام ندادم. دقيقا برخلاف ميلم و برخلاف كلي كار كه هميشه ي خدا سرم ريخته است و به … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , | 28 دیدگاه

ذهن خواني

در كل حس عجيبيست كه در حال ظرف شستن باشي و كسي با كلاس، وارد آبدارخانه بشود از تو كه دستهايت آغشته به كف مايع و چربيهاي فراوان و لزج است بپرسد مسئول دفتر محل كارتان كجا هستند و تو … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , | 36 دیدگاه

سلام اگه دوس داشتيد بخونيد وگرنه كه سوسك ميشيد

سلااااام بچه ها! از همگي مرسي كه بوديد و هستيد و مطمئنم خواهيد بود. من يك يادداشتي پنجم اسفند نوشتم و بعضي چيز ها يعني خط مشي هاي محله رو مشخص كردم ولي انگاري نتونستم درست و حسابي منظورم رو … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 40 دیدگاه

امشب نوشت

کودکان و نونهالان لطفا این مطلب را نخوانید چرا که مسئولیتش با شما یا خانواده محترمتان خواهد بود: (بیشتر…)

منتشرشده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , | 27 دیدگاه

از ديروزو امروزم چه خبر؟

خوب. درود. ديروز كه امتحان ترجمه ي پيشرفته ي متون انگليسي دو داشتيم جاي دشمنتون خالي. دهنم گا. گا. گام به گام صاف شد. شايد بگم سه ساعت نشستم و آخرشم نتونستم اون چيزي كه حق مطلب بود ادا كنم. … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , | 23 دیدگاه

سيب زميني يك كيلويي

تا به حال شنيده بوديد كه كسي يك سيب زميني يك كيلويي بخرد يا بفروشد؟ امروز بعد از حدود بيست سال كه مسير رفت و برگشت سوپرماركت و ميوه فروشي را طي كردم، يك سيب زميني يك كيلويي نسيبم شد. … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی, طنز | برچسب‌شده , , , , , , | 18 دیدگاه

خيلي وقته از خودم ننوشتم

پرم از اميد و نا اميدي. احساساتم قاتيند. زندگيم شده پر از بايد ها و نبايد ها، دو دلي و ترديد، غم و شادي، همه چي و همه چي و هيچي. نميدونم. اصن نميفهمم از كجا ميخوام بنويسم و چطوري … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , | 30 دیدگاه

دقيقا كوشي؟

ببين، چطور از تو بنويسم! دلم تنگ شده. خيلي وقتي ميشود نديدمت. بخواهم حسابش را بكنم، نزديك به پنج هفته از آخرين باري كه مثل يك فرشته ي خوش خط و خال از تنم بالا رفتي ميگذرد. پنج هفته از … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , | 11 دیدگاه

ميبيني؟

ميبيني وقتي با تو ام چه قدر آرومم، ميبيني همه ي غم هام از دستت چه زود بيمار ميشند، ميبيني وقتي پيشمي چه قدر ذوق ميكنم، ميبيني انگشت نماي شهرم كردي، ميبيني دستت كه توي دستمه چه با غرور به … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , | 8 دیدگاه

دوازده آبان چه خبر از كجا

سلام بچه ها. از هزار تا چيز ميخوام باهاتون حرف بزنم ولي نميشه.يعني هم وقتش نيست، هم يادم نيست، هم حوصله ي شما ممكنه سر بره. به هر حال، راجع به ي چندتاييش كه توي ذهنم هست ميگم. بذاريد اول … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اخبار, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 23 دیدگاه

زيارت مهربان ترين قاتل آشفتگيهايم در خوابگاهي كه از دود، خفه شده

وقتي حالم آشفته است، وقتي حتي از صداي خودم نفرت دارم، تو، سرزده، با عطر هميشگيت ميآيي. عطري كه ضد افسردگيست، عطري كه هر بار به مشامم ميخورد، هزار انگيزه ي زندگي را در من زنده ميكند. اين تو و … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , | 14 دیدگاه

اه هي سرما ميخورم

سلام. لعنت به سرما خوردگي! گلو درد بد چيزيه. امروز حالم به اتاق پذيرايي كه نه، به اتاق ورودي جهنم تبديل شده. دماغم فش فش ميكنه، گوش هام ميسوزه، چشم هام آبريزش داره، حوصله ام سر رفته، غذا رزرو ندارم، … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , | 24 دیدگاه

شكايت بيثمر مجتبي از تو

يك پرس چيپس، يك دانه پيتزايي كه مخصوص ميخوانندش، يك دانه سالاد اندونزي كوچك و يك دوق، همه ي اينها به جاي دو، يكند. همه ي اينها براي فقط يك نفر! آه و افسوس كه جاي تو ميليارد بار اينجا … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره | برچسب‌شده | 12 دیدگاه

لذت با طعم شمال

حرف هايي هست كه نميشود غير از لب دريا زدشان. بايد دريا باشد، صداي دريا باشد، يك عالمه سر سبزي و موج و جيغ و هيجان باشد و بايد آرامش و خيلي چيز هاي ديگر (بیشتر…)

منتشرشده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده | 21 دیدگاه

يادداشت 23 ارديبهشت 92 خورشيدي

خوب امشب بدون توجه به اينكه آيا چند نفر اين را ميخوانند مقداري درونياتم را اينجا تراوش ميكنم شايد تا حدي آرام گيرم و از كلنجار رفتن با خودم راحت بشوم و خوابم بگيرد مرا آن چنان كه صياد شكارش … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , | 15 دیدگاه