بایگانی برچسب: s



به خودم قول دادم.

سلااااام بچه ها. خوبید؟ خوشید؟ عیدتون مبارک. با آب چه میکنید؟ با سیل چه میکنید؟ از بارون چه خبر؟ تفریح رفتید؟ دیدو بازدید چه طور؟ آجیل چی؟ نخریدید؟ نکنه به کمپین نخریدن آجیل پیوستید. خَخ. بچه ها. شما پارسال چه … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | 14 دیدگاه

من میترسم بچه ها. میترسم.

میترسم یه روز صبح که میخوام از خواب بیدار شم, یه دفعه ببینم انگار جای دیگم. هیچی سر جاش نیست, شجاعت عین ترسه و ترس شجاعت, مقاومت تسلیمه و تسلیم مقاومت. ببینم هیچی مث اولش نیست, هر چند همین الآنم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | 10 دیدگاه

شاید. تو. ما.

سلام بر دوستان عزیز. امیدوارم خوب باشید. چند وقتی بود که روی یه نوشته از خودم کار می کردم که گفتم اینجا هم بذارمش. قبلش بگم که من هیچ چی، دقیقا هیچ چی از ادبیات نمی دونم، اگر مشکلی هست، … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , | 4 دیدگاه

قصد نصیحت ندارم, چرا که هیچ فایده ای هم ندارد.

هر چی بهت میگم عصا دستت بگیر, به خوردت نمیره که نمیره. متوجه نمیشی که نمیشی. چی؟ خوشت ازش نمیاد؟ زشته؟ خجالت میکشی؟ خو خجالت بکشی بهتره یا درد بکشی؟ آبروت میره؟ نمیخوای دیگران متوجه بشند نابینایی؟ یعنی میه نیستی؟ … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | 54 دیدگاه

امروز منم به گوش کن پیوستم

سلاااام و درود خدمت همه ی شما اهالی با حال این محله ی با حال. امیدوارم حالتون خوب خوب باشه و اوضاع بر وفق مراد. عرض شود من مدت زیادی بود که تو این سایت می گشتم و خیلی از … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , | 22 دیدگاه

پدر من کجاست!

ضمن درود فراوان و عرض ادب! روز پدر بر کلیه پدران محله مبارک… همچنین روز پدر بر پدران بچه های محله مبارک… دوستان عزیز امشب میخواهم ماجرایی از پدرم را براتون تعریف کنم که عجیبه… پدر من اخلاق جالبی داره … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , | 34 دیدگاه

دانلود نمایش زندگیِ من

سلام خدمت تموم دوستان عزیزم خوبو خوشین؟ حالتون چطوره؟ چه خبرا خوش میگذره؟ منم خوبم خدا رو شکر آلیم. پیشا پیش عید نوروز رو به همتون تبریک میگم و امیدوارم توی سال جدید به تموم آرزوهاتون برسین دوستان گلم خب … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت, صوتی | برچسب‌شده , , , , | 9 دیدگاه

هیچ وقت نباید یادم بره. هیچ وقت.

اینا رو واس دل خودم مینویسم. تو رو خدا, اگه حالت گرفته میشه, اگه اذیت میشی, اگه زودرنجی, اگه نمیتونی تحمل کنی, خب نخونشون. والا. مجبور که نیستی. باید بنویسم. چون با نوشتن حس خوبی پیدا میکنم, چون حتماً یکی … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , | 54 دیدگاه

من و امتحانای ترم همین الان یهویی!

سلام دوستان گوش کنی و گوش نکنی و خلاصه مخاطبان این پست! خوبید خوشید سلامتید؟ با امتحانای ترم چه طورید؟ خوبه آیا؟ واصه من که اولیش عالی بود. دیروز امتحان دینی یا پیامهای آسمان داشتیم. ۳۱ تا سوال بود. آسون … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی, کودکان و نونهالان | برچسب‌شده , , , , | 29 دیدگاه

آره. من. دقیقاً خود من. من تصمیم گرفتم باهاتون حرف بزنم. آموزش تبدیل فایلهای اجرایی به یکدیگر با برنامه ی AbyssMedia MSI to EXE Compiler

بعله من اجرايي هستم. چي ميگي بذار يه سلامو احوال پرسي کنم با هم محليهام. نه من اجرايي هستم. خب که چي؟ چی هستی؟ عزرائیل. ببین عزرائیل جونم عزیز دلم من جوونم هزارتا آرزو دارم یه کم دیگه بهم فرصت … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در آموزش, آموزش های رایگان, صحبت های خودمونی, طنز, کامپیوتر, معرفی ابزار, نرم افزار های کاربردی | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , | 8 دیدگاه

واقعیتهای زندگی خصوصی من

درود. ما یه خانواده ی خیلی پولدار بودیم. سال هشتاد و پنج، پدرم برای برادرم یه مغازه ی پخش روغن قو میزنه. یه نفر میاد چهل ملیون روغن میخره و چک میده و میره. چک بیمحل میشه و اثری از … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , , , , | 81 دیدگاه

ماجراهای من و آقای مسئول، قسمت آخر

درود. توی قسمتهای قبلی، من بارها به انجمن نبینستان رفتم و خواسته ای رو مطرح کردم و با ترفندی، آقای مسئول که هم اسمش مسئوله و هم رسمش رو با وجود مخالفتها و تلاش برای پیچوندن من، مجبور کردم که … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, داستان و حکایت, طنز | برچسب‌شده , , , , , , , , | 47 دیدگاه

ماجراهای من و آقای مسئول، قسمت نهم

درود. من توی هشت مراجعه ی قبلیم به انجمن نبینستان که همه کارش آقای مسئول هست، یعنی هم اسمش مسئوله و هم رسمش، تونستم خونه، کار و کلی چیز دیگه به دست بیارم. دیگه همه چیز فراهم شد تا بتونم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, داستان و حکایت, طنز | برچسب‌شده , , , , , , | 40 دیدگاه

ماجراهای من و آقای مسئول، قسمت هشتم

درود. انجمن نبینستان، یه انجمن نابینایان هست که آقای مسئول که هم اسمش مسئوله و هم رسمش، اونجا به نوعی همه کاره ی این انجمنه. من تا حالا هشت بار رفتم اونجا که هفت بار قبلی رو براتون تعریف کردم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, داستان و حکایت, طنز | برچسب‌شده , , , , , , , , | 44 دیدگاه

ماجراهای من و آقای مسئول، قسمت هفتم

درود. حتماً میدونید که من تا حالا شش بار رفتم به انجمن نبینستان و هربار اونجا آقای مسئول رو که هم اسمش مسئوله و هم رسمش، با یه ترفند مجبور کردم که با وجود کارشکنیها و نا آگاهیهاش، کارم رو … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, داستان و حکایت, طنز | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , | 39 دیدگاه

ماجراهای من و آقای مسئول، قسمت ششم

درود. حتماً دیگه تا حالا فهمیدید که من عضو انجمن نابینایان نبینستان شدم که آقای مسئول که هم اسمش مسئوله و هم رسمش، اونجا همه کاره هست. این بار هم میخوام یه خاطره از یکی از مراجعاتم به این انجمن … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, داستان و حکایت, طنز | برچسب‌شده , , , , , , , , , , | 34 دیدگاه

ماجراهای من و آقای مسئول، قسمت چهارم

درود. یه بار دیگه اومدم تا یکی دیگه از ماجراهای خودم با آقای مسئول رو براتون تعریف کنم. یه بار رفتم که یه سری به انجمن بزنم ببینم چه خبره. وارد که شدم، آقای مسئولو دیدم که داشت با تلفن … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, طنز | برچسب‌شده , , , , , , , | 40 دیدگاه

ماجراهای من و آقای مسئول، قسمت سوم

درود. احتمالاً دیگه همتون میدونید که من رفتم و عضو انجمن نبینستان شدم که اونجا یه آقایی مسئولش هست که اتفاقاً فامیلیشم مسئوله. این بار هم اومدم تا یکی دیگه از خاطراتم رو با این جناب آقای مسئول براتون بنویسم. … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, طنز | برچسب‌شده , , , , , , | 44 دیدگاه

ماجراهای من و آقای مسئول، قسمت اول

توجه: تمام رخدادهای این مجموعه، زاده ی تخیل نویسنده بوده، و در عالم واقع اتفاق نیفتاده است. سلام. حالتون چه طوره؟ خب بذارید خیلی زود بریم سر اصل مطلب. قضیه از جایی شروع شد که خیلی اتفاقی متوجه شدم که … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در اجتماعی, داستان و حکایت, طنز | برچسب‌شده , , , , , , | 48 دیدگاه

یه درد دل از جنس خودمون

ما هم قبول نشدیم کار غیر مرتبط سلام بچه ها خوبید؟ من که خدا رو شکر خوبم بالاخره زندگیرو میگذرونیم بدون مقدمه حرفمو میگم من الآن که دارم این پست رو میگذارم اهواز هستم اما اینجا یه بدی داره که … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در صحبت های خودمونی | برچسب‌شده , , , , , | 27 دیدگاه