بایگانی برچسب: s



بگذارید یک خاطره ی خنده دار برایتان تعریف کنم!

روزی روزگاری، پسرکی نابینا بود به اسم مجتبی. این مجتبی خان بیچاره، تازه یاد گرفته بود برود نانوایی نزدیک منزلشان و این دفعه نیز مانند دفعات قبلی داشت به وظیفه ی خطیرش که همان خریدن و رساندن نان به اهل … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, طنز | برچسب‌شده , , , , , , , , , | 47 دیدگاه

ماجرای من و نونوایی رفتنم

خو بابام سنش رفته بالا, نمیتونه هر روز نون بگیره که! یک روز ده پانزده تا نون باید جمع بشه و ما هم که فیریزر درست و حسابی ای نداریم, مجبوریم این نونها را انبار کنیم توی جانونی و بعدش … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در خاطره, کودکان و نونهالان | برچسب‌شده , , , , , , , | 30 دیدگاه