تلنگر

پند لقمان حکیم به فرزندش
لقمان حکیم به فرزندش سفارش می کند: فرزندم دل به رضایت، ستایش و تعریف مردم نبند، زیرا هر قدر انسان در راه آن بکوشد به هدف نمی رسد و هرگز نمی تواند رضایت همه را به دست آورد. فرزند به لقمان گفت: معنای کلام شما چیست؟ دوست دارم با مثال یا عمل یا گفتاری به من نشان دهی. لقمان از او خواست با هم بیرون بروند. پدر با پسر با یک دراز گوش (الاغ) بیرون رفتند.

پدر سوار دراز گوش شد و پسر پیاده دنبالش به راه افتاد. در راه عدّه ای را دیدند که با یکدیگر می گویند: این مرد کم عاطفه را ببین که خود سوار شده و بچّه را پیاده به دنبال خود می برد. چه کار زشتی! لقمان به فرزندش گفت: سخن مردم را شنیدی؟

سوار شدن من و پیاده بودن تو را بد دانستند. گفت: بلی حالا تو سوار شو من پیاده به دنبالت راه می روم پسر سوار شد و پدر پیاده به دنبال او حرکت کرد. باز با گروهی برخورد کردند.آنان نیز گفتند : این چه پدر بد و آن پسر هم

بی ادب است. پدر بد است چون پسر را خوب تربیت نکرده. او سوار است و پدر پیاده! بهتر بود پدر سوار می شد تا احترامش نگه داشته شود.

پسر بی ادب است که پدر پیاده و خودش سوار است. او عاق والدین می شود. لقمان به پسر فرمود: سخن اینها را هم شنیدی. بله آقا.لقمان فرمود: حالا هر دو سوار الاغ می شویم. هر دو سوار شدند. در این حال به گروهی دیگر از مردم رسیدند. آنان با خود گفتند. دو نفر سنگین هستند. در دل آنها اثری از رحمت نیست. هر دو سوار بر یک حیوان شده‌اند. از سنگینی وزنشان پشت حیوان می‌شکند.

اگر یکی سواره، دیگری پیاده می‌رفت، بهتر بود. لقمان به فرزندش گفت. صحبت اینها را هم شنیدی : گفت بلی.

حالا حیوان را بی بار، و خودشان پیاده به دنبال حیوان حرکت کردند. باز مردم آنان را برای این‌که از حیوان استفاده نمی کنند و مرکب را جلو انداختند و خودشان به دنبال آن پیاده می‌رفتند سرزنش کردند.

لقمان به فرزندش گفت: آیا برای انسان راهی کامل برای جلب رضایت مردم وجود دارد.« بنابراین امیدت را از رضای مردم قطع کن و به فکر رضایت خداوند باش، زیرا این کار آسان است و سعادت دنیا و آخرت در همین است. »

درباره مظاهری

درود , زهره مظاهری, متولد 14 آبان 68, فقط نور رو میبینم, دلیل نابینایی: ازدواج فامیلی و نازکی پرده شبکیه, علایق, طبیعت ورزش, شرکت در فعالیتهای اجتماعی, مسافرت, اطلاعات عمومی, کتاب به خصوص زندگی نامه, چون آدمی واقعبینم و زندگینامه هم تجربه ی یه زندگی واقعی هستش, عضو تیم گلبال اصفهان, بیشتر ورزشهای نابینایی رو تجربه کردم, در گلبال و دو مدال دارم, عاشق خانوادم به خصوص مادرم, دانشجوی رشته ی علوم تربیتی پیام نور اصفهانم, یه کمکی انگلیسی بلدم, سعی میکنم به کسی وابسته نباشم, برای کسی که برام ارزش قائل باشه ارزش قائلم در غیر این صورت کاملا بی تفاوتم, با همه به راحتی ارتباط برقرار میکنم, عقیده دارم خواستن به تنهایی کارساز نیست و باید همراه با برخاستن باشه, و در آخر ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست,بخت رام, دل آرام و نیک فرجام باشید
این نوشته در خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی ارسال و , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

52 Responses to تلنگر

  1. 1
    پریسیما says:

    سلام زهره ی عزیز حکایت خوب و جالبی بود ولی به نظر من اعتدال بهتره یه جاهایی باید به حرف مردم اهمیت داد و یه جاهایی نه. خب رضایت خدا مهم و ارزشمنده ولی به قول خودت ما داریم تو اجتماع با مردم زندگی میکنیم بعضی وقتا همین مردم با این حرفاشون خواسته ناخواسته راهنماییت میکنن و بعضی وقتا این راهنمایی زندگیتو عوض میکنه پس من خودم حرفا رو میشنوم مفیداشو سرلوحه میکنم بقیه رو میندازم دور انگار که نشنیدم.

  2. 2
    پریسا says:

    سلام زهره عزیز.
    شما حق داری. نمیشه صد درصد بیخیال بشیم و بگیم بذار هرچی می خوان بگن و راه خودمون رو بریم. آخه ما وسط این مردم داریم زندگی می کنیم و جزوشون هستیم چه بخواییم و چه نخواییم. ولی بیشتر از1حدیش رو من یکی واقعا معذرت می خوام چون نمی تونم بیش از اون به نظر مردم اهمیت بدم.
    اگر کاری رو یقین داشته باشم که درسته و به کسی آسیب نمی زنه انجامش میدم. البته گاهی مجبور میشم1کوچولو راه انجامش رو متفاوت برم. مثلا اگر کاری که به درستیش اطمینان دارم در نظر دیگران خیلی نادرست بیاد با عرض معذرت زیر آبی میرم و سعی می کنم یواشی انجامش بدم که نبینن ولی به هر حال انجامش میدم. شاید من اشتباه می کنم ولی همیشه همینطور بودم و نشده که عوض بشم.
    بهاری باشی.

  3. 3
    پارسا says:

    با سلام خدمت خانم مظاهری واقعیت هست چرا که از قدیم گفتن میشه در دروازه را بست اما دهن مردم را نه .مرسی بابت پست با ارزشتان

  4. 4
    Azizol lahpajoohandeh says:

    درود! بله حکایت آموزنده ای است، یادش بخیر زمانی که به خاستگاری خانمم رفته بودم برای مرحله ی دوم خاستگاری وقتی دو نفری در اطاق نشسته بودیم و صحبت میکردیم،بنده همین حکایت را تعریف کردم و نظر خانم را در مورد آن پرسیدم و با جوابی که از ایشان گرفتم:متوجه شدم که در انتخابم اشتباه نکرده ام! این حکایت را قبلا من در برنامه کودک تلوزیون دیده و به صورت نمایش از رادیو گوش کرده بودم!ما اگر چنین حکایتهایی را سرلوحه ی زندگی خود قرار دهیم، حتی از نابینایی خود نمیرنجیم و آرزوی بینا شدن نمیکنیم و با یک آرزوی پوچ سرگرم نمیشویم! از این حکایت هزاران نکته میتوان برداشت کرد و با آن زندگی خود را ساخت! شرمنده که با پر چونگی هایم پست شما را اشغال کردم! با تشکر از شما خواهر نازنین که چنین پست آموزنده ای اینجا گذاشتید…!

  5. 5
    مروارید says:

    سلام مرسی حکایت جالب و آموزنده ای بود

    • 5.1
      زهره says:

      درود
      پریسیمای عزیز ممنون از حضورت,
      دقیقا حرف خوبی زدی مفیداشو نگه دارم بقیه شو هوتوتو ممنون از حضور گرمت
      ایول پریسای عزیز من هم اگه شرایطش باشه زیر آبی میرم
      گل باشی
      جناب پژوهنده ممنون از نظرتون, جالب بود همینو تو جلسه خواستگاری مطرح کردین, خوش و خوشبخت باشین
      صاحب پست و صاحب اختیارین, البته تا یه حدی, هاهاها
      مروارید جووونم
      امیدوارم مفید واقع شده باشه مقسی از کامنتت

  6. 6
    ملیسا says:

    بح بح سلاااااام خاله جونی خوبی خاله
    میگم حکایت بسیار زیبایی بود و
    اینکه نزرات پریسیما جون و پریسا حرف یا همون نزر من هم هس عزیزکم…..
    پس دوباره اونارو بازگو نمیکنم نانازم
    بوس بوسکی
    بای بایییییٱییییی،،ییییٱییییٱ

  7. 7
    ثنا says:

    سلام عزیزم نازی چه خوب طراحیش کردی این همون مثالیه که خیلی وقتها بر اساس شرایط به وجود آمده به دوستام میزنم و حرف همیشه و به ویژه این روزهای من همینه که بابا زندگی خودمونو بکنیم و رضایت خدا رو اصل قرار بدیم و آرامش خودمون رو قلب و نه نفس رو و این به اون معنی نیست که مردم رو بیخیال بلکه باید از منطق درست افراد مشاور و با تجربه استفاده کرد و حرف حق رو پذیرفت نه اینکه هر کس برای خطای کارمون هر دلیلی آورد فوری بپذیریم حتی اگه تعداد زیادی از آدما بگن فلانی بد همینکه من خدا و آدمای با فهم عمیقتر از جریاناتی بدونیم که حق با منه دیگه بقیه با صغری کبری چیدناشون هرچی میخوان بگن نمیشه که تمام عالم رو راضی کرد اهل دلها راضی باشن بسه اونها هم به دلایلی اگه نشد طوری نیست خدا راضی باشه آخرو عاقبت و هدف همه چیزو همه کس خودشه این دنیا یه مسافرته و به نوعی یه زندان برای مومن و کسی که اونو باور داره و اینا تموم میشن

  8. 8
    آریا says:

    درود بر قهرمان محله
    حکایته زیبا و آموزنده ای بود
    ممنون از زهماتت
    من خودم زیاد حرف مردم برام مهم نیست در حد خودشون مهمه ولی اجازه نمیدم از اون مرزی که برای خودم مشخص کردم پیش برن
    موفق و پیروز باشی
    بدرود

  9. 9
    مسعود says:

    با اینکه به نظرم حکایتش خالیبندی بود ولی جالب بود خفن ناااااااک.
    واسه بلا تکلیفی الاغ بیچاره ناراحت شدم.
    به نظرم باید نفری یک دونه جفتک مشتی میذاشت تو شیکمشون تا بفهمن چند چندن.
    دمت گرم باحال بود.

    • 9.1
      زهره says:

      ملوسا جونم ممنون که وقت گذاشتی
      لطف کردی ثنا جونم ممنون که همیشه همراهی و از تحلیل کامل و مفیدت هم ممنونم
      به به آقای آریا آقا گفتم انگاری یکی نیستا نگو شما بودی, آفرین حد و مرز, ممنون از نظرت
      نه به جان خودم نباشه به جان عمم, پره پر بود هههه
      آره بی چاره خره خیلی صبور بوده طفلکی نه بببخشید خرکی یا الاغکی
      ممنون که اومدی مسعود

  10. 10

    سلام پست جالب و آموزنده ای بود مرسی.
    به نظر من اگه کامل به نظر مردم اهمیت بدیم که نمیشه پس خدا عقل براچی به انسان داده
    ولی بعضی وقتا باید به نظر مردم هم اهمیت داد حد متعارف

  11. 11
    میلاد says:

    با سلام و درود
    پست بسیار آمرزنده ای بود درسته نباید به حرف دیگران اهمیت زیادی داد اما بعضی ها حرفشان از ضربه شمشیر ابن ملجم هم کاری تر است یعنی صاف میشینه تو قلب آدم
    اما بازم دم قدیمی ها گرم که میگند در دروازه را میشه بست اما دهن مردم را نه
    مسعودم راست میگه ها این الاغ بدبخت تکلیف خودش را اصلأ ندانسته تو این ماجرا فکر کنم کارگردان تو فیلمنامه اش دست کاری کرده بود هخخخخخخخخخخ

  12. 12
    میلاد says:

    بچه ها یه غلطی اون بالا داشتم آموزنده خواستم بنویسم نوشتم آمرزنده

  13. 13
    آرتیمان says:

    درود بر تو راستش من همیشه اون جوری زندگی میکنم که دلم میخواد نه اون طوری که مردم میپسندن البته هیچ وقت کاری نمیکنم که مخّل نظم جامعه باشم مثلا من در یک منطقه لر نشین زندگی میکنم و خودم هم لر هستم و در محیط کار همیشه فارسی صحبت میکنم با وجود این که اوایل مورد تمسخر همکارانم قرار میگرفتم ولی به کارم ادامه دادم تا این که موفق شدم این قضیه را جا بندازم

  14. 14

    سلام و ممنون از مطلبی که مطرح کردید، دقت در تصمیم گیری و پایداری در انجام تصمیم یکی از عوامل مهم در موفقیت است که بنده در زندگی شخصی و کاری آن را تجربه کرده ام، البته به مردم هم باید فقط در حد رعایت حقوقشان و تضییع نکردن حقوق جامعه اعتنا کرد و نه بیشتر. موفق باشید.

  15. 15
    شهاب says:

    سلام حرف مردم نگید که انقدر دلم پره که حد نداره مرسی .در دروازه رو میشه بست اما دهان مردم رو …

  16. 16
    fatemeh says:

    سلام زهره جونم دلم برات خیلی تنگیده بود.حرف مردم تمومی نداری هر جور باشی حرفی برای گفتن دارند.

    • 16.1
      زهره says:

      درود بر شما جناب حاطمی گرامی, خواهش میکنم, از تجربتون استفاده خواهم کرد,ممنون که قابل دونستین
      پاینده برقرار و شاد باشین
      آقا شهاب, شما هم از تجربه و نظرات بچه ها استفاده کن و به کار ببند قطعا بی خیالتر خواهی شد ممنون از لطفت
      واااای فاطمه جووونم پس تو کجایی دختر, دل منم واست تنگیده بود زیااااد
      پس نتیجه میگیریم طبق گفته های هم محلیها تا اونجایی که رفتار و و عملمون مخل جامعه نمیشه و از درست بودنش مطمئنیم و حق کسی هم ضایع نمیشه کار خودمون رو انجام بدیم
      اصلا کی به کیه تاریکیه هههه
      این آخریشو شوخی کردم
      بازم بیا باشه حتما بیا
      حد اقل اگه میرین غیبت صغرا داشته باشین نه غیبت کبرا خخخخ
      بازم خوشحال شدم اینجا دیدمت فدایی داری

  17. 17
    gentleman says:

    سلام جالب بود وحشتناک
    در برابر حرف مردم باید یه گوش در باشه و یه گوش دروازه ۴ تاییا هاهاها

  18. 18

    سلام خاله زهره.
    صحبتهای بابای مهربون شما و دایی گرامیتون که احتمالا باید یه جورایی داداش منم باشه، جالب بوده.
    اما نظر من:
    در مورد حرف مردم، مردم برای من سه گروه هستند.
    اول. مردمی که حرفهای الکی یا به قول معروف از روی معده حرف میزنن که باید یک گوش رو در و یک گوش رو دروازه کرد، و هیچ ارزشی برای این حرفها قایل نبود..
    دوم. مردمی که از روی فضولی، حسادت، بدخواهی،، چشم و هم چشمی و از این جور خصوصییات در مورد ما نظر میدن، که درسته که روی ما خواهی نخواهی اثر خودش رو میذاره، ولی ما نباید نظرات اونها رو ملاک و تاثیر گزار در ادامه زندگی قرار بدیم و باید سعی در فراموش کردن فرمایشات اون ها داشته باشیم.
    سوم. افرادی هم در دور و بر مون هستند که از روی خیر خواهی و دلسوزی در موردمون نظر میدن که هرچند هم که در ابتدا مارو دچار دلخوری و یا تامل کنه، ولی باید از ابراز نظرها و یا فضولی غیر عمدی و خیر خواهانه شون استفاده کنیم و ازشون ممنون هم باشیم.
    یاد حکایت اندرز گونه ای که مرحوم پدربزرگم برام تعریف کرده بود افتادم که عینا براتون نقل میکنم.
    می گویند که در روزگاران قدیم، بزرگی با گل یا خمیر سه مجسمه سر اسب را ساخت و فرزندش را فرا خواند و آن سه مجسمه را به او نشان داد و گفت:
    بیا این سه حبه مروارید رو بگیر و دانه دانه هر کدام را در سوراخ گوش این مجسمه ها بینداز.
    پسر با تعجب فراوان همین کار را کرد.
    مروارید اول را در سوراخ گوش مجسمه اول انداخت و بلافاصله دید که مروارید غلطان از سوراخ دیگر گوش مجسمه به بیرون عفتاد.
    دومین حبه مروارید را که در گوش مجسمه دوم انداخت، پدر از او خواست که مجسمه را تکان دهد تا مروارید از گوش دیگر مجسمه سر اسب بیفتد، پسر آنقدر سر اسب را تکان داد تا مروارید از گوش دیگر مجسمه به زمین افتاد.
    سپس نوبت حبه مروارید آخر و مجسمه آخر رسید، پسر مروارید را در سوراخ گوش سر اسب انداخت، ولی هرچه تلاش میکرد مروارید از گوش دیگر اسب نمی افتاد.
    آنگاه بود که پدر به فرزندش گفت:
    پسرم این سرهای ساختگی مغز و هوش تو و این مرواریدهای غلطان حرفها و اندرزهایی است که از خیر خواهانت میشنوی.
    این دیگر به خود تو بستگی دارد که این حرفها را چقدر درزندگیت سرلوحه خود قرار بدی و استفاده کنی.
    البته این داستان بیشتر به حرفهای مردم گروه سوم مربوط است که امیدوارم ما از این داستان پند بگیریم و فقط حرفهایی را در زندگی بهشون اهمیت بدیم که مانند مرواریدهای قصه ما ارزش داشته باشن و بقیه حرفها رو ببخشید، روم به دیوار حرف مفت تلقی کنیم و از حرفهای مروارید گونه استفاده و حفاظت کنیم.
    ببخشید زهره عزیز، خیلی چونه درازی کردم و از پست زیبات هم شدیدا تشکر میکنم.

  19. 19
    عمو حسین says:

    سلام بر خاله زهره گرامی حکایت میتواند آموزنده باشد, اما من دو سؤال دارم یکی اینکه آنهایی که میگویند رضای خدا مهم است و نه رضای مردم, میشه بفرمایند که از کجا بفهمیم که یک گفته یا یک عمل ما مورد رضای خدا هست یا نه؟ آیا میزان یا ملاکی داریم یا این هم مثل خیلی چیزهای دیگه شده عادت و لقلقه زبان ما؟ دوم اینکه جالب اینجاست که همه مردم همین حرفها را میزنند همه میگویند که حرف مردم ارزش ندارد باید یک گوش ات در باشد و یکی دروازه و از این حرفها آیا توجه کردید که خود ما گویندگان این سخنان هم جزو مردم هستیم؟ آیا قبول دارید که طبق فرمول اهمیت ندادن به حرف مردم, کسی هم حتی اطرافیانمان هم نباید به حرفهایمان اهمیت دهند و در قبال سخنان ما یک گوششان در باشد و یکی دروازه. آیا مثلا میپذیرید که مسؤولین نسبت به درخواستهای ما بیتفاوت باشند و بگویند که این معلولین را اگر رو بهشون بدی میخواهند سوارت بشند پس بیخیالشون بشید و یک گوشتون در و یکی دروازه باشه.
    بعضی از مطالب خوب و آموزنده هستند ولی باید توجه داشته باشیم که اگر واقعا بخواهد در جامعه عملی شود چه عواقبی در پی خواهد داشت.

    • 19.1
      زهره says:

      جنتل من جالبی از خودته, وحشتناک انگیز, خخخ
      واقعا همین طوره نباید زیاد توجه کرد, ولی حالا یعنی بهتره کدوم گوش در باشه کدومش دروازه من میگم راست در باشه چپ دروازه, هههخخخخ
      مرسی از حضورت, تو یک جنتل من واقعی هستی
      راستی منظور از چهارتاییها چیه, نکنه اینم مربوط به فوتبال میشه
      دایی چشمه بهله اتفاقا سلام رسوندن مخصوص,,
      عالی و متعالی بود
      حکایت هم عالییییی بود
      کلا چه پست خوبی گذاشتما
      خودم که کلی از نظرات متفاوت بچه ها چیز میز یاد گرفتم اصلا پر چونه گی نبود کلی هم مفید و ارزنده بود
      ممنون دایی چشمه گرامی
      درود بر عمو حسین گرانقدر, خب والا من نمیدونم چی بگم در جواب شما, ولی میتونم بگم اسلام دین کامل و جامعیه که با تحقیق و بررسی دقیق میتونیم به جواب تمام سؤالهامون برسیم
      یا اصلا میخاین یه کاری کنیم؟ از خود لقمان بپرسیم, هاهاها
      در پاسخ به سؤال دومتون هم میتونم بگم منظور از اهمیت ندادن به حرف مردم, حرفای پوچ و بی پایه و اساسی هست که کم و بیش ما رو تحت تأثیر قرار میده
      به جان خودم نباشه به جان عمم, بهتر ازین نمیتونم تحلیل کنم
      اگه کسی از هم محله ای های گل میتونه پاسخ بهتری رو ارائه بده
      لطف کنه و تشریف بیاره اینجا
      ممنونم که وقت گذاشتین و قابل دونستین

  20. 20
    gentleman says:

    س.
    میگم چقد انواع حرفامون زیاده
    حرف زشت حرف زیبا
    حرف تلخ حرف شیرین
    حرفای خودمونی حرف حساب
    ولی حرف ۴ تا… بی خیال
    سپاس

    • 20.1
      زهره says:

      ببین الآن من یه طور خاصی شدم
      یعنی من حرفی زدم که نباید میزدم
      هان؟ شکلک کلی نگران شدن, ببین خدایی واضح بگو تا من دیوونه نشدم, چهارتاییها رو فکر کنم منظورت استقلال بود, ولی الآن که انواع حرف رو گفتی من کلی مغزم یعنی ذهنم مشوش شد,حتما بیشتر دقت میکنم, ولی حتما بیا بگو باشه مرسی

      • 20.1.1
        زهره says:

        نه من که کامنتم بد نبود در جوابت,
        ببین واقعا دیوونه شدم
        فکر کنم منظورت مربوط به همون چهارتاییی ها بود
        آخه میدونی من خیلی تو کامنت دادن محتاطم, یعنی هم تو پست هم تو کامنت, بعد یکی بیاد یه حرفی بزنه کلی نگران میشم که با وجود چند بار خوندن و دقت کردن چرا نفهمیدم چی نوشتم
        حالا هم رفتم دوباره چک کردم به نظر خودم که اصلا حرف خاصی نزده بودم

  21. 21
    hossein azari says:

    منم سلام میگم به یکایک دوستان که کامنت های جامع و کاملی دادند. فقط کاش وقتی خودمون در چنین شرایطی قرار می گیریم بتونیم به نحو احسن از این راه های مشکل گشا بهره مند شویم و بهترین نتیجه برایمان حاصل شود.

  22. 22

    سلام زهره خانم دستت درد نکنه خیلی حکایت عبرت آموزی بود منم خیلی وقتها به فکر رضایت مردمم ولی اگه همیشه ما بخوایم با حرف دیگران زندگیمون رو پیش ببریم خیلی بهمون سخت میگذره به قول دوستان در حد اعتدال

  23. 23
    زهره says:

    ترانه جان و آقا وحید از لطف و حضورتون ممنونم
    بله, در همه کاری اعتدال, اعتدال, اعتدال

  24. 24
    gentleman says:

    بازم درود شما درست hads ‎زدید منظورم اس اس بود و بعدهم نظرمو در باره پست گفتم یه تیر و چند نشون
    سپاس

  25. 25
    Avatar photo شهروز حسینی says:

    سلام. من همیشه این کار رو میکنم.
    به حرفایی که پشت سرم میزنن اصلً اهمیت نمیدم. حتا اگر خوب باشه.
    چون اگر بد بگن انقدر وجود نداشتن که بیان توی روم بگن که جوابشون رو بدم، اگر هم خوب بگن یه سری دیگه میان میگن طرف ریاکار یا این حرفاست.
    ولی اگر کسی بیاد از من جلوی خودم بد بگه یا انتقاد کنه یا قانعش میکنم یا قانع میشم. اگر هم تعریف کنه وظیفمه ازش تشکر کنم. در کل به رو به روم اهمیت میدم و راهی که دارم میرم نه دور و برم و پشت سرم. چون اونها حاشیه هستن. اصل راهیه که داری میری. پس جلوی پاتو نگاه کن کله پا نشی خخخ.

  26. 26
    اصغر خیراندیش مقدم says:

    سلام زهره خانم حکایت جالبی بود ولی تو مطمئنی که از لقمان بود؟
    مطمئنی آیا ؟

    • 26.1
      زهره says:

      خب شهروز الدوله ی روشندلان السلطنه
      ایول اینم یه راه خوب دیگه, ممنون از حضورت
      و اما اصغر آقا, ببین من اینو چندبار که با نام ملا نصر الدین بود شنیده بودم, حالا که بابام گفتن واسه اینکه کامل و جامعشو اینجا بذارم یه یکی دو جملشو نوشتم تو گوگل بعد چندتا سایت اورد من یکیشو باز کردم اینو کپی کردم, تا حالا مطمئن بودم ولی از الآن دیگه مطمئن نیستم خخخ, این بود خلاصه ی ماجرا, حالا اصلش مال کیه, درستشو بگو خودم هم بدونم, ممنون از دقتت

  27. 27
    عمو حسین says:

    مطمئن باشید مال هیچ کس نیست و هرگز چنین اتفاقی نیفتاده بلکه از جمله داستانهایی است که ذهن مردمان برای آموزش اخلاقیات ساخته است. ما از این قصه ها و افسانه ها زیاد داریم که خاستگاهشان معلوم نیست ولی چون جنبه پند و اندرز دارد, جامعه آن را پذیرفته و سینه بسینه بگردش درآمده تا به ما رسیده.

  28. 28
    gentleman says:

    رود احساس دانشمند بودن بهم دست داد انگار بمن نمیاد کامنت باکلاس بدم هاهاها
    بیزحمت یه دال بذارید اول کامنت تا بشه درود
    ۳‏ ‏ پاس

  29. 29
    محمد رضا خوشی says:

    سلام خیلی قشنگ بود آره حرف مردم باده و نباید اعتنای کرد

  30. 30
    عمو حسین says:

    هاهاهاهاهاهاهاها. زهره قشنگ بود که گفتی من بودم و بابام و خرمون. خیییلیییی خندیدم. ممنون که تو میتونی منو بخندونی. جای دیگم گفتم بخاطر این کارت بدون حساب کتاب میری بهشت.. موفق باشی دختر شاد و پر انرژی.

  31. 31
    عمو حسین says:

    بچه ها ببخشید من تو این پست خیلی مزاحم شدم امید که ببخشایید. اما حال که سخن از حرف مردم است و اینکه به چه چیزی باید گوش داد و به چه چیزی نه. دو سه نکته را اشاره میکنم.
    ببینید در هر جامعه ای چند عنصر وجود دارد که آن جامعه با آنها شناخته میشود. یکی از آنها عرف و همچنین فرهنگ سنت و هنجار هستند. حالا کاری به تعریف تک تک این عناصر نداریم ولی در کل رفتار مردم هر جامعه بر اساس آنها شکل میگیرد, . و اگر فرد یا افرادی بر خلاف آنها عمل و حرکت کنند معمولا مورد شماتت و سرزنش مردم آن جامعه قرار میگیرند.
    گاه رفتارهایی که ما میکنیم ممکن است با عقل فردی یا مذهب حاکم بر آن جامعه مغایرتی نداشته باشد ولی از نظر هنجارهای اجتماعی یا عرف اجتماعی یا فرهنگ آن جامعه پسندیده نیست بلکه مضموم است.
    برای روشن شدن مطلب چند مثال میزنم. از نظر عقل فردی و دینی هیچ اشکالی ندارد که دختری به پسری یا مردی مثل من درخواست ازدواج بده. اما عرف و فرهنگ جامعه ما این را نمیپذیرد و اگر دختر خانمی اقدام به این کار کند ممکن است مورد شماتت و سرزنش اطرافیان یا به اصطلاح مردم قرار بگیرد. خب حالا بنظر شما آیا این دختر خانم میتواند بگوید که من یک گوشم در است و دیگری دروازه؟ معمولا نه, کسی این کار را نمیکند. یا مثلا اشکال قانونی یا شرعی نداره که فردی و بویژه مردی با پیجامه وارد کوچه و خیابون بشه ولی عرف و هنجارهای جامعه این رفتار را نمیپسندند. آیا میشود چنین فردی پیدا شود و بگوید که من کاری به حرف مردم ندارم و کار خودم را میکنم و با پیجامه به خیابان میروم؟ باز معمولا خیر, چنین شخصی پیدا نمیشود و اگر در کوچه و محله های هر یک از ما چنین فردی پیدا شود خود ما هم به او ایراد میگیریم و میگوییم که مرتیکه ادب نداره و با زیر شلواری میاد در نانوایی یا بقالی یا هر جای دیگری.
    یا مثلا از نظر قانونی و شرعی هیچ منعی وجود ندارد که خانمها با چادر رنگی به اماکن عمومی و کوچه و خیابان بروند, اما باز عرف و هنجار و فرهنگ جامعه ی ما این را نمیپسندند و خانمها عمدتا با چادر مشکی به اماکن عمومی و رسمی میروند. و اگر کسی خلاف این عرف و هنجار رفتار کند مورد سرزنش و شماتت مردم حتی خود ما قرار میگیرد. زهره در پستی گفت که یه روز تصمیم گرفت به مقبره بانو امین برود و به همین دلیل چادر مشکیش را برداشت در حالی که اگر با چادر رنگی هم میرفت یا حتی با مانتو میرفت هیچ رفتار غیر قانونی یا شرعی انجام نداده بود بلکه این عرف و هنجار جامعه بوده که او را واداشته که برای رفتن به چنین مکانی از چادر مشکی استفاده کند. اگر خلاف این عمل میکرد مورد شماتت و سرزنش مردم ولو در پشت سر قرار میگرفت و اگر هم میشنید که خانمی خلاف این عرف و هنجار عمل کرده باز خودش بعنوان همین مردم آن زن را سرزنش میکرد ولو اینکه مستقیم نگوید و پشت سرش بگوید.
    یا در دین برای ازدواج شرایط بسیار آسانی در نظر گرفته شده و ظرف چند دقیقه میشود یک خواستگاری و ازدواج صورت پذیرد ولی چه خانواده ای حاضر میشود به این اقدام دینی عمل کند چون برای ازدواج جامعه هنجارها و عرف و فرهنگ خاص خودش را دارد و اگر کسی خلاف آنها عمل کند مورد سرزنش مردم و حتی اطرافیانش قرار میگیرد و چنین خانواده ای چنین استدلال میکند که اگر با فوریت و عجله با این خواستگاری و ازدواج موافقت کنیم مردم خواهند گفت که آیا دخترشان چکار کرده بود که با سرعت و عجله ردش کردند رفت. پس باید درنگ کرد باید بزرگترها بیایند باید آدابی و رسومی رعایت شود تا به هنجارها و عرف جامعه احترام گذاشته شود.
    پس نمیتوانیم یک کلام بگوییم که ما کاری به حرف مردم نداریم چون قضاوت مردم بر اساس همین عرف و هنجار و فرهنگ جامعه است. اگر هم بگوییم که نه, منظور حرفهای بی ربط و پوچ مردم است وگرنه حرفهای خوب را میپذیریم آن وقت این سؤال مطرح میشود که حد و مرز حرف پوچ و بی ربط با حرف حساب کجاست؟ آیا به تعداد مردم در این مورد نظر و تفسیر وجود نخواهد داشت چون از نظر من حرفی پوچ و بیربط است ولی از نظر شما اتفاقا حرفی پخته و سنجیده است.
    در مورد رضایت خدا هم باز همین گونه است و این هم میتواند کش دار و تفسیر پذیر باشد. مثلا اقدامی از نظر طالبان خداپسندانه است ولی از نظر دیگر مسلمانان همان اقدام خداپسندانه نیست. پس بیایید در امور مذهبی عقل و اندیشه را ملاک کار خود قرار دهیم و به ادعاهایی باور نداشته باشیم که ثابت کردنشان ممکن نباشد یا هر کسی بتواند بر اساس دیدگاه خود آن را تفسیر و تعبیر کند.
    شرمنده که در خدمت دوستان و فرزندان فهیم و فرهیخته ام جسارت کرده این مطالب ناقص و پر از اشکال را بیان کردم.

  32. 32
    زهره says:

    اولا که خیلی از خوشحالیتون خوشحالم
    هاهاها
    آخجون من بهشتی شدم خخخخ
    دوم اینکه شما استاد مایی, من شخصا کلی خوشحال میشم از تجربیات شما استفاده کنم
    ممنون از تحلیل دقیق و جامعتون
    عموی مهربون محله
    حتما حتما بازم تشریف بیارین

  33. 33
    اصغر خیراندیش مقدم says:

    سلام زهره خانم
    دوباره مزاحم شدم فقط بگم که حرف عمو حسین کاملً درسته و برای تکمیلش هم باید بگم که در هر فرهنگی هر کس که بیشتر مورد تأیید جامعه باشد قهرمان این داستانها قرار داده میشود مثلً در فرهنگی لقمان بیشتر مورد تأیید است پس لقمان میشود قهرمان داستان و در فرهنگ دیگر مولي نصر الدین بیشتر مورد تأیید است پس او میشود قهرمان همان داستان در حالی که داستان یکی است و نتیجهگیری یکسانی را از آن میتوان کرد اما این فرهنگ و باور های جامعه است که قهرمان آن را مشخص میکند موفق باشی.

  34. 34
    مسعود says:

    سلاااااااااااااااااااام.
    آهاااااااااااااااااااااااای!
    کسی هست که هنوزم اینجا رو بخونه؟
    هدف از ارسال این دیدگاه تنها نشان دادن این نکته است که زهره بیخیال پستش شده و دیگه به دیدگاههای اینجا جواب نمیده.
    راستی زهره جدی خوشت میاد بعضیا اینجا بهت میگن خاله؟
    جان من بگو چه حسی داره.
    منم از فردا میشم بابا بزرگ.
    خخخخخخخخخخخخخخخ
    یا به قول مجتبی:
    خیخیخیخیخیخیخیخیخیخیخیخیخیخیخیخیخیخیخیخیخیخیخیخیخیخیخیخیخیخیخیخیخی.
    فک کنم این بیشتر شد.
    کلا نفهمیدم چیچی نوشتم.
    هیشکی که قرار نیست بخونه.
    بنویسیم بریم جلو تا بیبینیم خدا چی میخاد.
    خب داشتیم از خاله و دایی و عمو و این داستانا گپ میزدیم.
    از نظر بابا بزرگ محله که خود جنابمان باشیم هرکی هرچی گفت چرت گفته و فقط ما باید به میل خودمون رفتار کنیم.
    به نظر بابا بزرگ جون جون که خود جنابم باشه: آدم باید طوری زندگی کنه که حس نکنه تو زندانه.
    زندان میتونه ذهنی باشه. یعنی عقاید در بند باشه. یا هم که اون حبس فیزیکیه که همه میدونیم دیگه.
    حبس مال کیه؟
    حبس مال مرررررررررده.
    خب اینم از این.
    نظر دیگه ی جناب آقای پدر بزرگ خان عزیز که خود جنابمان باشیم این است که دیدید که در نهایت به همان نتیجه ای رسیدید که من در ابتدا خدمتتان گفتمندیدیدیدینندیدینیدیدم؟
    داستانو میگم.
    دیدید خالیبندیه.
    ولی خب.
    به درد میخوره.
    اولا که هر کسی تجربه و درایت جناب پدر بزرگ که جنابمان باشیم را ندارد.
    در نتیجه همش میشینه واسه این و اون در حالتها و موقعیتهای جور و با جور با آب و تاب تعریف میکنه.
    انگاااار که خودش خود لقمه نه چیزه ببخشید لقمان باشه.
    خب اینم از این.
    دارید میبینید که همه ی مطالبمون را چقدر خلاصه وار و با نهایت صبر و حوصله مینگاریم تا بلکم رستگار شوید برید خونه ی هم دیگه شب نشینی تخمه بزنید ایران آرژانتین تماشا کنید.
    راستی این جمعه والیبال داره هاااااااا.
    میگن حرف حرف میاره باور کنید بر خلاف اون لقمه خالی بندی نیست.
    نیگا الآن من نشستم به فک زدن دیگه نمیشه پاشم لامصب.
    آره داشتم میگفتننتنتهنتنتمتندی.
    جمعه تیم ملی والیبال قدرتمند ایران برابر تیم مدعی و بزرگ لهستان در چهارچوب مسابقات لیگ جهانی والیبال سفارایی میکنه.
    به امید برد شیرین بچه ها.
    اگه فقط سه امتیاز فقط سه امتیاز از این چهارتا بازیمون بگیریم که حتما میگیریم به دور نهایی سعود میکنیم.
    اونجا ایتالیا میزبانه و بازیها به مراتب سختتر تر تر تر تره.
    به امید قهرمانی تیم ملی قدرتمند والیبال ایران در لیگ جهانی.
    فوتبالیون هم که با بوسنی بازی دارن که وللش.
    کلا هدف این بود که کامنتی طولانیتر تر تر از پست نوشته بشه که شد انشالاه.
    دم زهره +همه ی هم محلیا+همه ی ایرانیها=گرررررررررم.
    چاااااکرم دربست با کرایه ی دربست.

    • 34.1
      زهره says:

      سلام مسعود
      احتمالا الآن داری با تا چند ساعت دیگه مشغول سر و کله زدن با سؤالات کنکوری
      دیگه قرار شد کسی نگه خاله هههه
      والیبال رو هم که بررررردیییم
      دم خودمون و خودشون و خودتان گررررم
      مرررسی پدر بزرگ مهربون و خوش زبون خخخ

دیدگاهتان را بنویسید