z

z

درباره مظاهری

درود , زهره مظاهری, متولد 14 آبان 68, فقط نور رو میبینم, دلیل نابینایی: ازدواج فامیلی و نازکی پرده شبکیه, علایق, طبیعت ورزش, شرکت در فعالیتهای اجتماعی, مسافرت, اطلاعات عمومی, کتاب به خصوص زندگی نامه, چون آدمی واقعبینم و زندگینامه هم تجربه ی یه زندگی واقعی هستش, عضو تیم گلبال اصفهان, بیشتر ورزشهای نابینایی رو تجربه کردم, در گلبال و دو مدال دارم, عاشق خانوادم به خصوص مادرم, دانشجوی رشته ی علوم تربیتی پیام نور اصفهانم, یه کمکی انگلیسی بلدم, سعی میکنم به کسی وابسته نباشم, برای کسی که برام ارزش قائل باشه ارزش قائلم در غیر این صورت کاملا بی تفاوتم, با همه به راحتی ارتباط برقرار میکنم, عقیده دارم خواستن به تنهایی کارساز نیست و باید همراه با برخاستن باشه, و در آخر ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست,بخت رام, دل آرام و نیک فرجام باشید
این نوشته در اجتماعی, داستان و حکایت, کودکان و نونهالان ارسال و , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

46 Responses to z

  1. 1
    پریسا says:

    خدایا! خدایا! خدایا خدایا خدایااا!
    آخه کجا بودی وقتی اون2تا گنده بی شرف داشتن وسایل این بنده زمین خوردهت رو روی جاده سیاه می کردن هان؟ خدایا ازت… ازت… ازت… خدایا! ازت…
    خدایا مادرش رو ازش نگیر. باشه معذرت می خوام ولی این درست نیست. وای اشک های مزاحم لعنتی دیگه نمی تونم بنویسم

  2. 2
    رهگذر says:

    خودد نوشتی خواهر؟….إ وا خواهر…..بقبقووووو….چه خوب نوشتیش….
    من هیچوقت دوچرخه نداشتم….آ ه ه ه ه ه ه ه ه…
    -دوچرخه مال پسراس….
    هیچوقت تو کوچه بازی نکردم….آه ه ه ه ه ه ه ه….
    -معنی نداره دختر تو کوچه باشه، بیا تو….
    تو مدرسه تادلت بخواد تنبیه شدم….آه ه ه ه ه ه ه ه
    -فردا با مامانت بیا مدرسه….
    یه بار اونقدر با خط کش فلزی کف دستم زد ناظممون که تا یک هفته نمی تونستم مشق بنویسم…..در حالیکه من فقط 8سالم بود…..آ ه ه ه ه ه ه ه ه…..در اولین فرصت میخونم قصه شو تو محله….شاید تولد بعدی….

  3. 3
    مظاهری says:

    سلام آجی بقبقوو!
    نویسنده، ناشناس!
    تازه کوجایی این قصه نویشته بود این یارو دخترس؟
    تا دلد بخاد من تو کوچه و باغ بازی کردم!
    آخی خدا جوابشو بده, ببین یه کتاب از هوشنگ مرادی کرمانی لطف کن بخون و تقدیمش کن به من, اآه ه ها هاههه
    خیلی عزیزیی, راستی اسمیدا بذار آتیش پاره یا آتیشک!!

  4. 4

    سلام. اول اینکه دلم برایتان تنگ شده بود! انگاری که خیلی وقت بود نبودید!
    دوم آنکه خوب بود، ولی ای کاش می‌شد یک زمان حضوری بنشینیم و این نوشته‌ها را بخوانیم تا بشود درست و حسابی در موردش صحبت کرد.
    نکته اولی که باید اصلاح شود زمان افعال است که خیلی زیاد از حد به ماضی بعید رفته! تکرار چنین افعالی خواننده را خسته می‌کند، ولی در مورد داستان بودنش باید مفصل صحبت کنیم، اینجا وقتش نیست.
    موفق باشی و باز هم بنویس.

  5. 5
    رهگذر says:

    پیدا بود پسره….من یاد بدبختیای خودم افتادم!!!!!!!
    فک کردم خودد نوشتی خواستم برات دسو جیغ و هورا برم……..رهگذر مگه چشه که بخوام عوضش کنم؟!!!!خیلی ام خبس….خب….
    زهره…… شب بت یه ایمیل میدم بچکش قربونت….

  6. 6
    samaaneh says:

    سلام بر زهره عزییییز!
    خوب نوشته، ولی همون نظر آقای صابری: کلا راجع به زمان افعال باید تجدید نظر بشه.
    موفق باشی دوستم!

  7. 7
  8. 8
    آریا says:

    سلام بر قهرمان محله
    ممنونم از پست
    یه داستان.. ….
    یه تراژدی ی غمگین
    وای….. …
    یه داستانی که زندگی های هم نو هامون رو مثل ی پتک تو سرمون میکوبه .
    وای خدا تو این دنیا خون هیچ کس رنگی تر نیست
    باز هم ی داستان واقعی و باز هم اختلاف طبقاتی که داره بی داد میکنه
    ممنونم زهره بابت پست
    شاد باشی
    بدرود

  9. 9
    فرهاد جعفری says:

    سلام زهره خانم.
    مررررسی قشنگ بود لذت بردم. طبع داستان نویسیت خیلی خوبه. حتما ادامه بده و آثارت رو اینجا به اشتراک بذار.
    موفق باشی.

    • 9.1
      مظاهری says:

      سلااام, حالا کی گفتههه من نوشتممم خخ خخخخ,
      آخه چرا اینقدر من تابلو بازی در میارم؟!
      نمیدونم چرا نمیخواستم کسی بدونه من نوشتمش, آخه ها حس کردم به خاطر این اتفاقاتش قضاوت بشم که روحیم خشنه خخخ,
      راستی تا یادمه یه چیزی, اونجا بود تو صندلی خنک من, نوشتین عصبانی هستی یا آروم, یه تست بود اتفاقی پیداش کردم, از شماره ی هفت تا 12 عصبانی میشد, من 6 شدم, یعنی آروم, خدا رو شکر, مرررسیی سلام به نیلوفر جان هم برسونین

  10. 10
    پریسیما says:

    سلام
    هر کسی نوشته باشدش زیاد مهم نیست
    مهم اینه که از بین قشر مرفه نبوده که فقط بنویسه و حتی خودش ندونه که چی مینویسه
    مهم اینه که از ته دل و با درک نوشتتش از ته دلش نوشته و به همین دلیل به دل میشینه
    هزار بار لعنت میفرستم دزدای نامردی که طمعکارن هم میدزدن هم …
    مرسی زهره پست متفاوتی بود
    موفق باشی

  11. 11

    سلام داستان جذاب ولی غمناکی بود کاش میفهمیدیم خودتون نوشتید یا نه
    اما برداشت من اینه که در برابر ناملایمات و سختیهای زندگی باید مقاوم بود و مبارزه کرد بخصوص توی این جامعه که گرگ زیاده مرسی بابت این پست

  12. 12

    سلام
    ممنون داستان جالبي بود
    هرچند كه غمگين بود من خيلي دلم گرفت بيچاره افرادي كه مظلومند و هميشه اذيت ميشند
    متاسفم
    زهره ي عزيزم خيلي ممنون

  13. 13
    بانو says:

    سلام زهره جونم حرص نبخور شکلک فاصله حقیقی مون یه متره خخخخخ این مخابرات خیییلی نامرده برو از یه شرکت دیگه سرویس بگیر ….
    و اما بعد:
    زندگی ادامه داره ….. از همین لحظه تا به آخر …. این بود برداشت من.

  14. 14
    عباس says:

    سلاام زهره خانم
    داستان قشنگ و در عین حال غمناک بود
    برداشت من اینه که متاسفانه توی این جامعه حق کسایی که در ظاهر ساده هستن ولی در باطن اینطوری نیستو میخورن
    البته این برداشت من بوداا
    ولی در کل خیییلی داستان خوبی بود آبجی

  15. 15
    ننه عباس says:

    سلام زهره جون خیلی خوشحال شدم قسمت شددوباره محله شمابیام بقبقوجون اشکمودراوردی خیلی غم انگیزبودولی خداحساب ادای بدروکف دستشون میذاره عزیزم خیلی دوستت دارم منتظرپستای بعدی شماهستم بدرودگلم

  16. 16
    هادی ضیایی فر says:

    سلام، نوشته پر احساسی بود. با تشکر از شما

  17. 17
    قنبر says:

    درود
    با اینکه نویسنده اش نا شناس است ، اما از سوی فرشته خوبی ها برای هم محله ای هایش ارسال شده است .
    آفرین بر شما و انتخاب به جا و . کمتسب /تجسمن بر شکت /
    نه میشود زندگی کرد هنوز؟ هنوز میتوان آن نوشته ی کم رنگ ذهنم را بخوانم هنوز ترقه های روزگار سیاه و سوراخ سوراخم نکرده,

  18. 18
    مظاهری says:

    یعنی من فرشته ی خوبیهام؟! یعنی خود خود من خخخ!
    مررسیی, خودم سر هم کرده بودما! هاهاهاها,
    راستی بابت کمتسب /تجسمن بر شکت /
    .. باید بگم منم همینطور خخخ خخخ خخ
    خ

  19. 19
    رهگذر says:

    آهای فرشته خانم…هر کار کردم خانم کاظمیان پول کرایه رو نگرفت….
    یه شماره حسابی چیزی برام بفرس، این پولدونا بفرستم برادون، تا نیفتادم بیمیرم و حق الناس به گردنم نمونده!!!…بعد دیگه از وراث نمی تونید چیزی بکنیدا… نگی نگفتی….
    می بینم که اسم نویسنده لو رفت!!!!!!!خخخخخخخخخخخخخخخ…………..خیلی به مامان سلام برسون…مامان خوبی داری، قدرشا بدون….

  20. 20
    مظاهری says:

    پس مگه قرار نشد زیر آبی بری؟ مگه نذاشتی تو خوراکیها؟ بزرگیتو میرسونم, لطف داری, دعا کن اینقدر خوب باشم که قدرشو بدونم,
    دیر نیمیشد آجی, فقط یادد نرد بم بدی, هههخخخخخههخخخجججخخخخعهههججج

  21. 21
    مادر بزرگمهر says:

    سلام به خانم مظاهری
    نوشتن همیشه زیباست و اینکه در نوشته ها چه نوع دغدغه ی ذهنی دنبال بشه ، خیلی مهمه…نوشته ی شما مربوط به یکی از دغدغه های خیلی از ماهاست با اینکه فقط چند ساعت از یک روز کودکان کار نوشته شده بود ، ولی برای همین چند ساعت هم پایان زیبایی داشت…دستانِ پر و مادری منتظر… برادر یکی از دوستان من همین سرنوشت رو داشتن و بعد از یتیمی با دستفروشی دور حرم از 7 سالگی شروع به کار می کنن ولی عشق و احترام به مادر جزء زندگیشون بوده الان یکی از تولیدکنندگان بزرگ پوشاک در مشهد هستن و…
    در پناه حق پیروز باشید و سربلند

  22. 22
    مظاهری says:

    سلام
    وای خوشحالم زیاد, چه جالب, یک اپسیلون هم فکر نمیکردم مشابه با واقعیت باشه, از وقتی که گذاشتین ممنون و سپاس گزارم

  23. 23
  24. 24

    سلام زهره.
    فقط میتونم که بگم ممنون از پست تامل بر انگیز و عالیت.
    باشد که رستگار شویم.

  25. 25
    مظاهری says:

    سلااام, منم باید بگم ممنون منتظرتون بودم دایی چشمه, ببخشید من خیلی تو ثبت کامنتهام اذیت میشم واسه همین زیاد نمیتونم کامنت بفرستم, سه ساعت فقط طول میکشه یه پست باز بشه, اصلا آدم از کامنت دادن خسته میشه, تازه یه صفحه دیگه هم که همون اول اضافه شده, دیگه تا میام برسم اینجا یک سال نوری طول میکشه خخخ, خلاصه که مخابرات مچکریم,

  26. 26
    hadimoshirabadi says:

    سلام به خدمت مظاهری
    محترم عجب خاطره ای نوشته بودید شما ولی می توان از این خاطره درس شهامت و خدمت به خانواده و جربزه دختری را برداشت کرد که بخاطر دختر یا بچه بودنش پا پس نمی کشد آفرین و مرحبا . پسندیدم .

  27. 27
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! جالب بود!

  28. 28
    مهدی 313 says:

    سلام و خوندم. اول اینکه خسته نباشید و دستت درد نکنه که قلم به دست گرفتی و داستان نوشتی
    البته کامنتا رو نخوندم و فقط نظرمو میگم
    خیلی از فعل بود استفاده کردی. خیلی جاها لازم نبود از این فعل استفاده شود و موقع خواندن ذهن مخاطب اذیت میشود
    بعد اینکه داستانت خط داستانی نداشت . شخصیتی داری که در مسیر رفتن به منزل خاطراتی به یادش می آید . ولی این خاطرات باید رابطه ای با حادثه یا ماجرایی که اکنون شخصیت با آن درگیر است داشته باشد ولی شخصیت شما حداقل من متوجه نشدم چه درگیری یا ماجرایی در زمان حال دارد
    بقیش مهم نیست . سلیقه شماست . اما این دو نکته رعایت شود داستانت خیلی عالی تر خواهد شد

دیدگاهتان را بنویسید