توجه توجه: صدای ما را از زیر دوش آب میشنوید

خب بذار آبو ولرمش کنم، آهاااااااان دیگه فکر کنم خوب شد. حالا بریم زیر دوش. آخیییییش! چه کیییفی میده!

بد نگذره آقا شهروز!

واااای! چی بود؟ کی بود؟

نترس بابا! منم! دوش آبم!

دوش آبم مگه حرف میزنه آخه؟

حالا میبینی که حرف میزنه.

خب حالا بگو ببینم چی میخوای؟

هیچی! گفتم زیاد تو فکر نری یادت بره که اومدی حموم.

نخیر. نگران نباشید شما! یادم نمیره!

خب باید زودتر کارتو انجام بدی منو ببندی! مثل این که نمیدونی کم آبیه هاااا!

برو بابا! فقط مونده بود تو به من درس اخلاق بدی. اصلاً میخوام نیم ساعت همینطوری باز باشی و منم زیر آب باشم.

پس خودت خواستیهااا!

مثلاً میخوای چی کار کنی؟

حالا میبینی چی کار میکنم. بگیر که اومد!

واااااااااای! یخ کردم! چی کار میکنی!

خب تو گفتی هیچ کاری نمیتونم بکنم منم آبو یخ کردم.

زود گرم شو میخوام برگردم زیر آب. زووووود!

امکان نداره. خیلی حرف بزنی قطع میشم بمونی تو حمومااااا!

ببین بیا با هم دوست باشیم! یه ذره بذار بمونم! میخوام یه کم فکر کنم!

خب باشه. بیا ببینم.

آخییییش! چه آب گرمیییییی!

حالا به چی داری فکر میکنی؟

به همه چی. به بیکاریم، به بیپولیم، به بدبختیهام دیگه!

یعنی تو هیچ جنبه ی مثبتی تو زندگیت نداری که بهش فکر کنی که چسبیدی به این منفیهاش آیا؟

خب چرا! دارم! ولی خب این منفیها خیلی زورشون زیاده!

زورشون زیاد نیست. تو زورشونو زیاد کردی.

ای بابا! تو که نمیدونی من چه مشکلاتی دارم!

مگه نمیگی بیکاری؟

خب آره.

خب برو دنبال کار!

رفتم خب! منتها پیدا نمیشه.

انقدر برو تا پیدا بشه. بقیه هم همین کارو کردن دیگه!

تو بقیه رو از کجا میشناسی اونوقت؟

خب ما دوشا از تو لوله کشیها با هم مرتبطیم. خبراش میرسه.

عجب! حالا که با دوشای دیگه ارتباط داری، یه تماس با دوش یه مدیری چیزی بگیر بگو یه کار واسه من جور کنه خب!

نه بابا این دوشای خونه ی مدیرا همچین کلاس میذارن که نگو! خود صاحبشون انقدر کلاس نمیذاره که اینا میذارن. اصلاً جواب آدمو به زور میدن.

عجب!

شما بهتر نیست به جای این که اینجا فکر و خیال کنی تشریف ببری یه جا دیگه آیا؟

مثلاً کجا؟

تو خیابونی، پارکی، یا یه همچین جاهایی.

مگه وسط خیابون دوش داریم آیا؟

نه نداریم. ولی شرشر بارون که داریم!

حالا کو بارون؟

این همه بارون اومد این چند روز! خب میرفتی یه دوری میزدی تنبلخان!

اصلاً به تو چه! هی دخالت میکنی تو کارای من!

ببین باز بد حرف زدیهاااا! پس بگیر که اومد.

وااااای! سوووووختم! چی کار میکنی؟

هیچی دیدم خیلی باز دوش گرفتنت طول کشید داغ کردم.

خب تو داغ میکنی به من چه مربوط آیا؟
اتفاقاً مربوطه! باید به فکر بی آبی باشی! فهمیدی؟

بله قربان! اطاعت میشه! حالا میشه یه کم ولرمتر بشی بتونم دوش بگیرم آیا؟

باشه. ولی بازم خیلی طولش ندیها!

باشه بابا!

شما آدمها چه قدر سخت میگیرید! چه قدر همه چیز رو پیچیده میکنید! بابا یه کم مثبت باشید خب!

چشم. اصلاً هرچی تو بگی! فقط نه یخ کن نه جوش بیار! باشه!

باشه بابا! اصلاً میخوای قطع شم؟

نه. بهت احتیاج دارم. فقط یه دفعه قاطی نکن.

باشه. تو هم از این به بعد مثبت باش. به دوستاتم بگو مثبت باشن. میگی یا قاطی کنم!

میگم! به خدا میگم! آی ملت مثبت باشید! بابا خب مثبت باشید دیگه الآن این دوباره عصبانی میشه! مثبت باشید، مثبت باشید، مثبت باشید. خیالت راحت شد آیا؟ گفتم بهشون.

خوبه. حالا زود کارتو تموم کن برو بیرون، چون آب داره سرد میشه.

وااای نه! باشه باشه! الان تمومش میکنم!

بچه ها من برم تا آب سرد نشده یه دوشی بگیرم. حالا این به زور مجبورم کرد که بگم مثبت باشید. ولی واقعاً هم مثبت باشید. هرچی به منفیها فرصت بیشتری بدید، بیشتر تسخیرتون میکنن. هرچی بیشتر تسلیم باشید، بیشتر بهتون فشار میارن. دیگه واقعاً برم.

مواظب خودتون و خوبیهاتون باشید.

بدرود.

درباره شهروز حسینی

سلام دوستان. من شهروز حسینی، متولد 21 فروردین 1368 در تهران هستم و از همون بدو تولد دیدم که نمیبینم. تحصیلاتم رو تا پیش دانشگاهی در مدرسه ی شهید محبی گذروندم و پیش دانشگاهی رو تلفیقی خوندم. فارغ التحصیل رشته ی فلسفه ی غرب در مقطع کارشناسی از دانشگاه آزاد واحد تهران شمال هستم. صنایع دستی معرق کاری و سفالگری و قالیبافی رو تا حدود زیادی یاد گرفتم. پیانو هم میزنم. سال نود یکی از پایه گذاران کانون نابینایان حس اول در فرهنگسرای معرفت در تهران بودم که به دلیل عدم حمایت لازم از طرف شهرداری منحل شد. اول بهمن نود و پنج، با یکی از همنوعان و هم محله ایهای خودمون، یعنی پریسیما ازدواج کردم. یه پرسپولیسی 2 آتیشه هستم و غذای مورد علاقه ی من هم فسنجونه. کسایی هم که میخوان از طریق اسکایپ با من در تماس باشن آیدی من اینه. hosseinishahrooz25 ایمیلم هم هست: hosseinishahrooz@gmail.com امیدوارم دوستای خوبی برای هم باشیم. مواظب خودتون و خوبیهاتون باشید.
این نوشته در اجتماعی, صحبت های خودمونی, طنز ارسال و , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

48 Responses to توجه توجه: صدای ما را از زیر دوش آب میشنوید

  1. 1
    هستی says:

    سلام شهروز ممنون از پست خوبت
    منم معتقد هستم مثبت فکر کردن بهتر از منفی فکر کردنه اما تو این جامعه ای که حتی آدم از یه ساعت دیگه ی خودش خبر نداره و نمی دونه دو روز دیگه چه اتفاقی قراره سرش نازل بشه و یه آینده ی مبهم و ……….بعید می دونم مثبت فکر کردن کار آسونی باشه به هر حال باید سعی خودمونو بکنیم خخخخخخخخخ بازم ممنون مثل همیشه عاااااااالی بود مثبت و مثبت اندیش باشی

  2. 2

    سلام
    کلی به این خیال پردازی ها میخندم
    خیلی هنرمندی آفرین
    همیشه دوست داشتم که خیال هامو تصوراتم را اینجا بیام بگم و بنویسم
    اما تواناییش را ندارم
    واقعا لذت میبرم که این نوشته ها را میخونم
    همیشه مثل کوه استوار باش.

  3. 3
    محمد رضا خوشی says:

    سلام
    ایندفعه
    باهاش حال نکردم

    ولی لایک

  4. 4

    سلام شهروز زیبا بود ممنون اولا ما هم هر وقت حموم میریم دهنمون سرویس میشه یعنی با هزار مکافات آب رو سرد و گرم میکنیم بعد از یه مدت یه دفعه سرد میشه
    کلی وقتمون میره برای سرد و گرم کردن آب یا یه دفعه آب ولرم هست تا میریم زیرش داغ میشه
    ثانیا ما بعضی وقتها مثبت بودیم ولی تو ذوقی خوردیم همه چی منفی شده این جوریش هم هست موفق بشی

  5. 5
    محمد ملکی says:

    سلام شهروز
    مثل همه ی نوشته هات بینظیر بود
    فقط ای کاش سر دوشش کنده میشد محکم میخورد تو سرت
    خخخخخ

  6. 6
    نازنین says:

    سلام
    این دوش آب چی کارس که واسه همه تعیین تکلیف میکنه؟ میخوام کاری کنم اعصابش خرد بشه تا میتونه سرد و گرم بشه! خخخخخ.
    اصلا دلم میخواد منفی باشم! دلم میخواد! دِلُم میخِد! حرفی هست؟
    من اعصاااااب ندارم! ندارم!
    حرفی هست؟
    اصلا به کسی چه مربوطه! هان هان هان؟
    میخوام منفی باشم! اعصاااااب ندارم! خخخخ.

    جدا از شوخی ممنون بابت پست. درسته که بعضی وقتا شرایط اون طور که میخواییم پیش نمیره، ولی میشه سخت نگرفت و میشه مثبت اندیشید.
    اتفاقا ثابت شده که این ماییم که میتونیم شرایط رو به نفع یا ضرر خودمون تغییر بدیم.
    موفق باشید.

  7. 7
    فرزان says:

    سلام
    واااای فقط به این فکر میکردم تصور در چه حد باید قوی باشه که مناظره با دوش آب داشته باشی
    عالی دیگه چی بگم
    همین دیگه بای

  8. 8
    سارا حبیب زاده says:

    سلام داداشی خیلی قشنگ مینویسی ممنونم

  9. 9
    احمد عبد الله پور says:

    سلااام وای عجب حسن تصادفی چون که منم الآن دارم از دوش آب ولرم بر میگردم نامرد یه هو وقتی کلم پر کف شامپو بود اول سرد و بعد هم قطع شد این قد کفرم در اومد که یه لگد نسار اون دوش نامرد حموم کردم و تأثیر گذاشت چون بعدش همچین ولرم شد که یه دو ساعتی نمیخواستم بیام بیرون ولی دلم براش سوخت و نیم ساعته کار رو تموم کردم البته توی این نیم ساعت هم هم چین زده بودم زیر آواز البته با صدای گوش خراش حااالااا هی نگو توی اون مسابقه ی محمد شرکت کن چون که اگه شرکت کنم از آخر اول میشم و در ثانی امکانات ضبط وجود نداره خلاصه بر گردیم سر اصل بحثمان همین طور که جو گرفته بودم و زده بودم زیر آواز مامانم از پشت در حموم صدام زد و گفت پسر الآن مهمون اومد دیگه نخون منم که چارهی نداشتم اطاعت امر کرده و یه رب باقی مانده رو ساکت دوش گرفته و اومدم بیرون در خصوص مثبت اندیشی هم ببین بعضی اوقات این مشکلات نامرد این قد فشار میاره که یادت میره که اصلاً اتفاق مثبتی هم توی جریان اقیانوس زندگیت وجود داره یا نداره مثلاً وقتی آخر ترمه و بهزیستی هم از دادن شهریه خبری ازش نیست و مسؤول این کار هم خوش و خرم رفته مرخصی و تو هم در به در دنبالش میگردی و اگه تا بیست روز دیگه دو میلیون و ششصد هزار تومان جور نکنی و …. یا وقتی بابای 70 سالهت بخاطر یه لقمه نون مجبوره بره این شهر و اون شهر و منم هر چی دنبال کار میگردم یا نیست یا اگه هست پارتی میخواد یا اگه باشه نه پارتی هم بخواد ازت سابقه ی کار پنج ساله میخواد جالبه که اینا بخشی بود البته هست چیای خوب مث اینکه همون پدر خوب رو داری که مث کوه پشتته که هیچ وقت احساس نکنی که ضعیفی یا یه مامان گل داری که هیچ وقت فک نکنی که مشکلی هست یا دو برادر و خواهر خوب داری که جز امید و شادی چیزی دیگه بهت تقدیم نمیکنند درسته که این همه مشکل دارم ولی تا خدا پشت و پناهمه و تا زمانی که این خونه هست و تا زمانی که این خونواده مث کوه هستند پس دیگه چه غمی باید داشت پس همین جا دستام رو رو به آسمون بلند میکنم و میگم خداااااااییییاااا شکرت هزاران مرتبه شکرت
    در پناه حق بدرود و خدا نگه دار

  10. 10
    رعد بارانی says:

    رعد بزرگ در عصر عتیق ی کتاب خوند که میخواست به آدما آموزش بده که در لحظه حال زندگی کنن . جالب بود که نمونه هایی مثال زده بود که افرادی که یاد میگیرن در لحظه حال و اکنون زندگی کنن چون خواه ناخواه مثبت اندیش میشن دست کائنات هم به کمکشون میاد . هر لحظه که دیدید دارید به بدبختیا فکر میکنید سریع به یک جای خلوت پناه برده و بگید در این لحظه حال من چگونه است ؟؟و نگران آینده نباشید و قدم دوم اینکه بگویید در حال حاضر چه کاری میتونم برای رفع مشکلم انجام دهم . و اگر در اون لحظه کاری از دستتون براومد شروع کنید .
    به همین راحتیی و به همین خوشمزگی .
    میگم خوبه که سر دوش گرامی خودشو از اون بالا روی کلله مبارکتون رها نکرده خخخ و الا که الان راهی دیار باقی بودی خخ
    لحظه هاتون حالی و اکنونی . نونی نه آبکی هاهاها

  11. 11

    درود. عالی بود. ولی من وقتی میرم حموم به چیزی که اصلاً فکر نمیکنم بدبختیامه. بابا زیر دوش این قد حال میده که اجازه نمیده من به چیز دیگه فکر کنم.
    اون آبی که جنازه ی منو میشوره اینقد باحاله که احساس میکنم متولد شدم.
    مثبت اندیشی رو هم خیلی قبول دارم و امتحانش کردم. چرا که وقتی مثبت می اندیشیم اون اتفاق منفی هم مجبور میشه راهشو عوض کنه و مثبت بشه.
    البته مثبت اندیشی با تخیل فرق داره.
    راستی جدی میگم خواب دیدم تو و اشکان اومدین خونمون.
    باز هم بنویس قشنگ مینویسی ولی یه کمی عمق بیشتری بهشون بده تا حد اقل همون اول نوشته متوجه نشیم که با یه دوش آب طرفیم. یعنی خواننده رو دنبال خودت بکش.
    موفق باشی.

  12. 12
    لِنا says:

    سلام بر شهروز مثبت اندیش.ببین شهروز میدونی من چطور مثبت میفکرم؟؟؟هااا الان بهت میییگم!ببین مثبت در مثبت : مثثثبت!منفی در منفی:مثثثبت! خو حالا اینکه گفتم یعنی چه؟دو حالت داره دیگه.اگه همیشه به اضافه فک کنی خب همش مثبت فکر میکنی و اص منفی تو کارت نیس.اگه منفیای زندگیت ب مرز انفجار برسه از بس گریه میکنی ک تهش کارت از گریه میگذره بهش میخندی و بازم مثبت فکر میکنی دیگه!!!….هان؟ چی؟ خخخخ خب ب من چه متوجه نشدی دوش گرامی.مشکل من نیس.مشکل خودته ک ریاضیت ضعیفه.هر کی متوجه نشد چی شد بیاد بپرسه ها.من جواب میدم.خخخخ!!!!

  13. 13
    مریم شیبانی says:

    سلام
    خیلی خوبه که شما حرفهای دلتون را به صورت متفاوت می‌نویسید
    هم داستان و تخیله و هم حرف دل.
    من هم روزی هزار بار مثبت می‌شم و باز منفی
    گاهی از دست خودم خسته می‌شم.
    به هر حال مثبت بودن هم انگار اجباری شده
    چون از منفی بودن چیزی عایدمون نمی‌شه.
    پست خوبی بود.
    موفق باشید

  14. 14
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! من ساعت 7 50 بازش کردم و فرصت نکردم کامل بگوشم و نظرمو بگم… راستی تو حالا اینجا مدیری یا کاربر؟ یا مدیت سوسولی یا کاربر سوسول؟… مدیر با اراده بالایی یا کاربر با اراده ای هستی؟… اول تکلیف مارو با خودت معلوم کن تا ما از بلاتکلیفی بیرون بیاییل و بدونیل که با کی طرفیم…

  15. 15
    مظاهری says:

    آقا ازین آب گرم کن خرگوشیا خیلی با حاله.
    یکی اونا رو نصب کنید تو خونتون بعد برو انتقامتو بگیر. فشار آب داشته باشین حله.. این بشکه ای ها خیلی قر و فر داره! دوشهای خرگوشیها مهربونترن خخخ.
    با مزه بود. ایول

  16. 16
    سعید says:

    درود شهروز نازنین مثل همیشه با حال و حامل بار مثبت و آموزنده بود ممنون.

  17. 17
    رهگذر says:

    زبون دوشارم میفهمی؟ ههاهاهاهاهاهاها..
    باید دوش بت میگف مثبت باشی؟ یعنی خودت به عقل خودت نمیتونسی برسونی که مثبت باشی؟ یا للعجب… یعنی دفعه دیگه با کی قرار داری؟ کوجا؟ با گاز انبر و دمپایی رو فرشی و سبزی خوردن!!! وای سانسورم داره حرفاتون یعنی؟ بیمیری اگه همه حرفا رو نذاری اینجا تا ما بوخونیم…هاههاهاهاهاهاهاهاها…

  18. 18
    عدسی بشاشadasi says:

    درود!این همه سؤال فقط همین یه جوابو داشت؟… راستی وقتی زیر دوش بودی کاربر بودی یا مدیر؟… وقتی داشتی مطالب را برای دوش مینوشتی کاربر بودی یا مدیر؟… موقع ارسال چیکاره بودی؟

  19. 19
    مادر بزرگمهر says:

    سلام
    هر وقت نوشته های طنز شما رو می خونم تا ساعتها لبخند می زنم قلم بسیار زیبایی دارین مثبت اندیشی رو هم موافقم چون وسط تمام مشکلات هم که باشم شادی رو به من هدیه میده یک شعر هم از مولانا میگم : بگو دل را که گرد غم نگردد ازیرا غم به خوردن کم نگردد
    شاد باشید

  20. 20
    ملیسا says:

    سلااام شهروز،آفرین،بازم از اون پستا،احسنت،ولی ببین یه چیزی این منفی بودن هست که اکثر اوقات به این مثبت ببخ اجازه نمیده که بیاد و جای منفیها رو بگیره،ولی با تلاش و اینا حتما و حتما میشه که بشه،همیشه مثبت باش،خخخ،خدافسی

  21. 21

    سلام
    با دوش موافقم
    هرقدر مثبت باشیم اون قدر بهتر و راحتتر میتونیم زندگی کنیم.
    مرسی از پست خوبت.

  22. 22
    زهرا says:

    سلام و عرض ادب، من مثبت فکر کردن و امیدواری تو زندگیم رو با توکل به خدا بدست آوردم و ضرر هم تا حالا نکردم و به این معتقدم که برای هرچیزی تلاش کنی به نتیجه مطلوب (ولو اون نتیجه شکست باشه) میرسی حتی اگر اون چیز غیرممکن باشه، به قول استاد گرامی درس زبان انگلیسیم که همیشه میگفت:
    impossible is not impossible because it says i’m posible

  23. 23
    طاها says:

    سلام شهروز آقا من آخره مثبت فکر کردن هستم خخخ
    نمیشه بعذی از داستانات تسویری بشه کامل درک کرد پیام را خخخ

    «بهار آمد به صحرا و در و دشت»
    بهاری دلپذیر و خوشگل و مَشت!

    یهو دیدم صبا شنگول و سرمست
    به بزمِ نوبهار از ره رسیده‌ست

    صبا را گفتم:« ای بادِ دل آرا
    الا ای قاصدِ عشّاقِ شیدا

    کنون هرچند دورانِ ایمیل است
    مرا تنها به پیغام ِتو میل است

    هزاران سال بودی قاصدِ یار
    ولی کاری جز اینت دارم این‌بار

    نه می‌خواهم خبر از ماهرویی
    نه از احوالِ یار مُشکمویی

    بخواهم از شما ای یار جانی
    بَری پیغامِ من سویِ گرانی

    که :در سالِ جدید ای مردم‌آزار
    دگر پیدا نشو در کوی و بازار

    در این موسم که گلشن رُز بیارد
    نکن کاری که مفلس بز بیارد!

    به مردم رحمتی ‌آور ،گرانی!
    نکن با ما فقیران سرگرانی!»

    صبا قولِ مساعد بهر ِمن داد
    پس از آن دور شد با سرعتِ باد

    نشستم در چمن سرمست و سرحال
    به خود گفتم که فرخنده‌ست امسال

    گرانی هم خودش انصاف دارد
    مرامی توپ و قلبی صاف دارد

    نه بابا، حال ما را می‌کند درک
    خودش بازار ما را می‌کند ترک

    صبا بعد از دو-سه‌ساعت که برگشت
    مراپیدا نمود اندر دلِ دشت

    به من گفتا:«پیامت را رساندم
    به گوشش آنچه گفتی، جمله خواندم

    به من گفتا که: از این دست پیغام
    مکرر آیدم از صبح تا شام

    سحر تا شام معمولاً ز ملّت!
    ز شب تا صبح معمولاً ز دولت!

    شده گوش‌من از این حرفها پُر
    ز من گیرم همه باشند دلخور

    سوار اسب گردم با مهارت
    بتازم چارنعل از بهر غارت

    سمند سرکشم را چون کنم زین
    بتازم سوی بازار از پی کین

    به همکاریِ اربابِ صناعت
    برآرم گَرد از جیبِ جماعت…»
    ⚡️
    صبا نابرده پیغامش به پایان
    به ناگه دست و پایم گشت لرزان

    سپس احساس کردم سربه‌سر دشت
    به سویم آمد و گِرد سرم گشت!

    نشد قسمت که باقی را کنم گوش
    که افتادم ز پا و رفتم از هوش!
    دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشت
    ابر چشمم بر رخ از سودای دل سیلاب داشت
    در تفکر عقل مسکین پایمال عشق شد
    با پریشانی دل شوریده چشمم خواب داشت
    کوس غارت زد فراقت گرد شهرستان دل
    شحنه عشقت سرای عقل در طبطاب داشت
    نقش نامت کرده دل محراب تسبیح وجود
    تا سحر تسبیح گویان روی در محراب داشت
    دیده‌ام می‌جست و گفتندم نبینی روی دوست
    خود درفشان بود چشمم کاندر او سیماب داشت
    ز آسمان آغاز کارم سخت شیرین می‌نمود
    کی گمان بردم که شهدآلوده زهر ناب داشت
    سعدی این ره مشکل افتادست در دریای عشق
    اول آخر در صبوری اندکی پایاب داشت

    خخخخخخ عل فرار

  24. 24
  25. 25

دیدگاهتان را بنویسید