حریم خصوصی نابینایان.به بیست و یکمین شب نشینی محله با میزبانی سارای خوش آمدید. یکشنبه شب از کامنت 275

سلام به همه ی دوستای خوبم
دوستان پشت پرده و جلوی پرده
یه زمانی شب نشینی های شما را پشت پرده می خوندم و چقدر از جمع دوستی شما لذت میبردم.فکرشم نمی کردم یه روز بخوام پست شب نشینی بزنم.
اول این دکلمه را که شعرش از فاضل نظری هست با صدای خودم تقدیم همه ی شما میکنم و برای دوستیهامون آرزوهای خوب خوب میکنم.

دانلود غزل فاضل نظری

خب حالا موضوع شب نشینی همونطور که توی عنوان دیدید حریم خصوصی نابینایان هست.
از نظر شما من به عنوان بینا باید حریم خاصی را توی روابطم با شما نگه دارم؟
چه سوالهایی را میتونم ازتون بپرسم و چه سوالهایی را نباید ازتون بپرسم؟
اگر توی جمع بینایی توی خانواده هستید یا خوابگاه یا هرجای دیگه ، آیا طالب خلوت خاصی برای خودتون می گردید که فقط برای خودتون باشه؟
خب دم در منتظر همتون هستم تا بیاید تو
دست خالی هم نیاید ها شب نشینی هست هرکدوم یک غزل قشنگ که تا حالا خوندید و دوسش دارید بیارید برای من و دوستاتون.
کسی جا نمونه پشت پرده بیاید جلو ها اسم نمیبرم دلم براتون تنگ شده حسابی
یعنی پست زدن من یکی از عجایت جهان هست که صد سال یک دفعه اتفاق میفته نیاید از دست دادید.
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
منتظرتون هستم
دوستون دارم زیاد

درباره سارای

سارای هستم بینا متاهل.
این نوشته در اجتماعی, خاطره, شعر, صحبت های خودمونی, صوتی, موسیقی ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

432 Responses to حریم خصوصی نابینایان.به بیست و یکمین شب نشینی محله با میزبانی سارای خوش آمدید. یکشنبه شب از کامنت 275

  1. 1
    مهدی عابدی says:

    سلااااااااااام اول شدم!

  2. 2
    مهدی عابدی says:

    دکلمه رو میدانلودم!
    من که میگم هر سوالی که ازم بپرسیدو جواب میدم!
    هرچی!
    اگه چیزی میخواید که من بتونم فراهم کنم خوشحال میشم!
    اگه کمکی بتونم بکنم میکنم!
    یه جورایی شادم خخخخ!

  3. 3
    ریحانه says:

    سلاام سارای . خب حرف خاصی درخصوص موضوع ندارم و خب بنظرم حریم بینایی یا نابینایی نداریم و خب مطمئنا البته که هرکسی واس خودش یه سری افکار و یا بقولی حریم خصوصی داره که خب مورد احترامه . و همین دیگه خخخ چقد خوب گفتم

    بگذریم صدات قشنگ بود . ببخشید نمیتونم بمونم دیگه . دراخر دوستان قدر هم و باهم بودن رو لطفا بدونید خدافظ

  4. 4
    نازنین says:

    سلام
    منم دوم شدم! خخخخ.
    دکلمه رو بگوشم بعدا میام.
    در مورد موضوع هم بذارید یه کم بفکرم، نظرمو میگم.

  5. 5
    مهدی عابدی says:

    سلام ریحانه خانم!

  6. 6
    مهدی عابدی says:

    سلام نازنین خانم!
    شما سوم شدید خخخ!

  7. 7
    نازنین says:

    ببخشید سوم شدم! خخخ.

  8. 8
    رهگذر says:

    به حریم خصوصیم دس بزنی میزنم قلمش میکنم دساتا.. گفده باشم.. هههاهاهاهاها

  9. 9
    رهگذر says:

    خو راسشا بوگو.. کیا گمان کردی اونه؟

  10. 10
    نازنین says:

    اصلا با همتون قهرم! خخخخ.

  11. 11
    مهدی عابدی says:

    این شعرهایی که اینجا میزارم از کتاب مرواریدهای غَلطان هست!
    اگه خواستید بگید که صوتیش کنم!

  12. 12
    مهدی عابدی says:

    سلام خاله رهگذر خخخ!

  13. 13
    رهگذر says:

    من امروزمو بخاطر گرد و خاکای محله از دس دادم و عصبانی ام، هیچی نخوندم… امشب حریم خصوصی برا هیشکی نمیذارم بمونه.. برید کنار از سر رام… خخخخخخخخ
    خو کی مواظب حریم خصوصیشه؟ جرأت داره بیاد جلو

  14. 14
    رهگذر says:

    سلام مهدی جان.. خوفی؟ شکلک یه پس گردنی به مهدی و کشیدن لپش و گوشش و بهم ریختن موهاش… هاههاهاها
    خوبی نازنین جان؟

  15. 15
    رهگذر says:

    هیشکی نیس؟ خو برم بیشینم کتاب بگویانم اقلاً… خدافس

  16. 16
    مهدی عابدی says:

    یک دریا مروارید
    مَپُرس بازیِ تقدیر از چه کورم کرد
    ,زلال چشمه خورشید غرق نورم کرد.

  17. 17
    نازنین says:

    سلام رهگذر.
    هرچند این که میخوام بگم با سلام جور در نمیاد ولی میگم.
    دس به حریم خصوصیم بزنی کشتمت.
    اصلا دست به حریم خصوصیم بزنی منم به حریم خصوصیت دست میزنم! خخخ.

  18. 18
    احمد عبد الله پور says:

    سلااااااام و درووود بر صاب خونه امشب سارایی خانم و سلااام مخصوص خدمت ننه رهگذر سلام مهدی جان آتیش پاره محله سلام بر خانمها ریحانه و نازنین خانم

  19. 19
    مهدی عابدی says:

    دیده بر هم نِه و جان را به تماشا بنشین,
    که بسی چشم گشودند و ندیدند, آن را.

  20. 20
    مهدی عابدی says:

    سلام احمد آقا گل و گلاب محله!

  21. 21
    رهگذر says:

    هاهاههاهاهاهاهاهاهاهاهها.. حالا با این موضوعی که سارای داده من به تنهایی میتونم سایتا به فیلتر بکشم… هاههاهاهاهاهاهاهاه
    نازنین جون چیطوری؟هی نمیدونم چرا میخوام بت بگم کاترین… خخخخخخخخ.. والله هی این اسم میاد تو ذهنم.. چرا یعنی؟
    سلام عبدالله… خوبی مرد؟ حرفت هنوز یه پا داره؟خخخخخخخخخ…

  22. 22
    سارای says:

    سلام مهدی جان…خوبی؟خوشی؟…خب سوالهای خصوصیم تموم شد…خخخ
    سلام ریحانه جان….خوش اومدی عزیزم…محبت داری…بله باید قدر دوستیهامونو بدونیم.
    سلام نازنین خوبی عزیزم؟…خوش اومدی چرا دست خالی اومدی؟…یعنی نمونه کامل یه میزبان پر رو ام….خخخ

    سلام رهگذر…خوبی عزیزم…واستا کجا میری؟…حریم خصوصیت یهو از دستم افتاد شکست…ببخشید دیگه تقصیر من نبودش…خخخ
    خب چیه آخه این حریم خصوصی …شکستیه؟!…یه جنس خوب بخر خب باجی جان….خخخ

  23. 23
    نازنین says:

    خب ببین سارای جان، من به سؤالای دوستان بینا تا جایی که بتونم جواب میدم، مگر اینکه خیلی شخصی باشه. مثلا یکی بخواد خیلی وارد جزیات بشه. البته این در ارتباط با افراد نابینا هم صدق میکنه.

  24. 24

    وقتی جواب ضرب دو دو تا عوض شده است
    باید قبول کرد که دنیا عوض شده است
    معمار، خشت اوّل خود گر چه کج نهاد
    دیوار، صاف رفته! ثریا عوض شده است
    یک عده رو به میز فقط سجده می کنند
    جای اداره ها و مصلّی عوض شده است
    عاشق به فکر موی و میان است روز و شب
    “آن” پیشکش! که صورت و معنا عوض شده است*
    حقّ طلاق با زن و مهریه ها کلان…
    در شهر، سال هاست که فتوا عوض شده است
    بابا درون خانه و مادر اداره است
    انگار جای مادر و بابا عوض شده است
    امروزه شیر خشک به اطفال می دهند
    تعریف بوف و به به و قاقا عوض شده است
    حتّی غذای روح، غذای بدن شده است
    در سفره جای قابلمه با “دا” عوض شده است
    رُبّ فلان و قرعه کشی هاش و سکّه هاش
    با خاطرات رُبّ و مربّا عوض شده است
    مردم فقط به سود و زیان فکر می کنند
    اندیشه ها، نتیجه ی انشا عوض شده است
    وجدان میان حجم تقاضای بیخودی
    یا لابلای عرضه ی کالا عوض شده است
    دیدم که پیر میکده ساندیس می خورد!
    میخانه ها و مزه ی می ها عوض شده است
    اصحاب کهف نیستم امّا به جان تو
    انگار قرن هاست که اینجا عوض شده است
    «حق داشتی مرا نشناسی، به هر طریق
    من همچنان همانم و دنیا عوض شده است»
    ::
    یا رب ز ناخدایی و بُت بودن بشر…
    بگذر که جای بنده و مولا عوض شده است.
    راسی !!!!! سلام دوستان.

  25. 25
    رهگذر says:

    راسی امروز یکی از پستا که اسمشو نمیارم کلی سوژه بود واس اذیت کردن و فیلتر شدن.. هاههاهاهاهاهاها.. ولی من خیلی دخدر خوبی بودم سر و سنگین سکوت اختیار نمودم.. بعععله ما اینیم… احترام بذارید…

  26. 26
    سارای says:

    سلام آقای عبدالله پور….خوش آمدید…امیدوارم بتونوم حول موضوع اونطور که باید و شاید حرف بزنیم.

  27. 27

    یه سلام مخصوص به سارای و رهگذر و نازنین.
    رهگذر دلم برات کلی تنگ شده, راستش از قبل از عید همش میخوام بهت یه ایمیل بزنم ولی نمیشد الان هم که شنیدم درگیر درسی.

  28. 28
    رهگذر says:

    حریم خصوصیمو شیکستی؟ خدا مرگت بده.. حریممو میخوااااااااااااااااااام… مامااااااااااااان… به مامانم میگمت… راسی بچا کوجان؟ شهروز کوشش؟ وحید کوشش؟ رعد کوشش؟ کوشش کوشش؟ کشتم شپش شپش کش شش پ را… پیشی موشی شیمپله شفتالو.. شیپولی شمپلتو آلبالی… خخخخخ
    اینم غزل من از سوزنی اصفهانی

  29. 29
    نازنین says:

    نمیدونم خخخ. جدی اصلا کاترین کیه؟ اسمشو شنیدم ولی هنوز دربارش نخوندم.
    شاید یه تشابهی بین من و کاترین باشه! خخخخ.
    آهان یادم اومد فک کنم به اون کتاب، زندگی خصوصی کاترین کبیر اشاره کردی! خخخخ.

  30. 30
    رهگذر says:

    سلام فاطمه جون.. خب میزدی یه ایمیل خسیس… خخخخخخ… من درگیر درس نیسم.. درس درگر منه والله… نع.. خبری نیس.. هر چی صب میخونم بعداز ظهر از کله م پریده… نمیدونم این کله م چرا حریم خصوصی نداره بی شعوووووووور… هی در و پیکرش وازه این اطلاعاتو میدزدن… هاههاهاهاهاهاه
    راسش میخوام برم فرار مغزها شم… خخخخخخخخ

  31. 31

    اما این موضوعی ساری عزیز. آره من خیلی خیلی روی حریم خصوصیم حساسم نه که اگر ازم سوالی بشه جواب ندم اما یه خط قرمزهایی دارم که حتی مامانم هم بهشون راه نداره خوب هم میدونه. اما اگر یه بینا ازم یه سوالی بپرسه خیلی راحت بهش جواب میدم شاید بهتر بود به جای اینهمه حرف اضافه مینوشتم که سوال کردن یه بینا نمیتونه به حریم خصوصی من آسیبی بزنه.

  32. 32
    رهگذر says:

    ها.. کاترین… نمیدونم چرا اسمش هی تو کله م میچرخه امروز… بعد تو رو که اینجا دیدم اومد نیشس کنار نازنین… خخخخخخخخخخ

  33. 33
    مهدی عابدی says:

    تا ز عزت بر فرازِ کهکشان گیری مقام,
    همچنان خورشید عالم تاب گرمی بخش باش.

  34. 34

    حالا چرا کاترین رهگذر.
    راستی سارای شعرت عالی بود ها خیلی.

  35. 35
    احمد عبد الله پور says:

    فعلاً این شعر رو از من داشته باشید نمیدونم غزله مثنویه چیه
    باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
    بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
    ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
    مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
    رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تأمل بایدش
    تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
    راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
    با چنین زلف و رخش بادا نظر بازی حرام
    هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش
    نازها زان نرگس مستانه اش باید کشید
    این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش
    ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند
    دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش
    کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
    عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش.

  36. 36

    بِنمای رخ که باغ و گلِستانم آرزوست،
    بگشای لب که قند فراوانم آرزوست.
    ای آفتاب حُسن برون آ دمی ز ابر،
    کان چهره مشعشعِ تابانم آرزوست.
    بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز،
    باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست.
    گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو،
    آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست.
    وان دفع گفتنت که برو شَه به خانه نیست،
    وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست.
    در دست هر کی هست ز خوبی قراضه هاست،
    آن معدنِ ملاحت و آن کانم آرزوست.
    این نان و آبِ چرخ چو سیل است بیوفا،
    من ماهی ام نهنگم عمانم آرزوست.
    یعقوب وار وااسفاها همی زنم،
    دیدار خوبِ یوسف کنعانم آرزوست.
    والله که شهرِ بی‌تو مرا حبس می شود،
    آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست.
    زین همرهانِ سست عناصر دلم گرفت،
    شیر خدا و رستمِ دستانم آرزوست.
    جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او،
    آن نورِ روی موسی عمرانم آرزوست.
    زین خلقِ پرشکایتِ گریان شدم ملول،
    آن هایوهوی و نعره مستانم آرزوست.
    گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام،
    مُهرست بر دهانم و افغانم آرزوست.
    دی شیخ با چراغ همی گشت، گردِ شهر،
    کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست.
    گفتند یافت می‌نشود جسته ایم ما،
    گفت آن که یافت می‌نشود آنم آرزوست.
    هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خُرد،
    کان عقیق نادر ارزانم آرزوست.
    پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست،
    آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست.
    خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز،
    از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست.
    گوشم شنید قصه ی ایمان و مست شد،
    کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست
    یک دست جام باده و یک دست جعد یار،
    رقصی چنین میانه ی مِیدانم آرزوست.
    می‌گوید آن رباب که مُردَم ز انتظار،
    دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست.
    من هم رباب عشقم و عشقم ربابی است،
    وان لطف‌های زخمه رحمانم آرزوست.
    باقی این غزل را ای مطرب ظریف،
    زین سان همی‌شمار که زین سانم آرزوست.
    بِنمای شمسِ مفخرِ تبریز رو ز شرق،
    من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست.

  37. 37
    نازنین says:

    سلام فاطمه جان.
    و سلام جناب عبد الله پور.
    دوستان هم انشاالله میاند.
    خب من برم، یه بیست دقیقه دیگه میام.

  38. 38

    کجا رفتی صاب خونه من اومدم تو تحویل نگرفتی قهر کردم دارم میرم!!!!! خدافظی.

  39. 39
    سارای says:

    خب اولین باری که من با این حریم خصوصی برخورد کردم خیلی ترسیدم….خخخ…نمیدونم شایدم خیلی خنگ بودم حالیم نشد…خیلی زمانهای قدیم اون زمانی که یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون و خودم خودش هیچ کس نبود قرار بود من با یه نابینایی ازدواج کنم.البته ایشون اینجا نیستند کنجکاوی هم نکنید که کی بودش…خخخ
    خلاصه ایشون میخواست یه حریم خصوصی و خلوتی داشته باشه برای خودش که من هم از مطرح کردنش تعجب کردم تا حالا با همچین چیزی برخورد نکرده بودم…خلاصه بنده خدا را اینقدر سوال پیچ کردم که خب آخه این خلوتو میخوای چیکار کنی …خخخخ…خلاصه بعدها و خیلی بعدها یک ملیون سال بعد که الان باشه فهمیدم که ترسم بی مورد بوده و اتفاقا چیز خیلی خوبی هم هست این حریم خصوصی یا خلوت.مخصوصا توی ازدواج…چه برای نابینا چه بینا…خوبه آدم زمانی را برای تنهایی خودش داشته باشه…کسی کار به کارش نداشته باشه.

  40. 40
    رعد بارانی says:

    سلاااااااااااااااااااااام بر همگی . خوفید . دماغاتون عملیه ؟ لباتون پروتوزیه ؟؟ هاهاها

  41. 41
    مهدی عابدی says:

    چنان شیرین بود شهدِ سکوتِ مردمِ دانا,
    که از شیرینیش لبها به هم چسبیده می ماند.

  42. 42
    نازنین says:

    سلام شهروز.
    خب دیگه برم حدود بیست دقیقه دیگه میام! خخخخ. جدی رفتم. خخخخ.

  43. 43
  44. 44
    رعد بارانی says:

    من از نبین ها و نبینکهایی که دوست دارن و به من اجازه میدن وارد سئوال کردن و به قول تو حریم خصوصی میشم

  45. 45
    نازنین says:

    بذارید با رعد هم سلام کنم و بعدا برم! خخخخ.
    سلام رعد.
    خب دیگه جدی رفتم! خخخخ.

  46. 46
    سارای says:

    سلام فاطمه جون…ببخش دیر جواب میدم…خوبی خوشی عزیزم؟…مرسی که برام نوشتی…داشتم خودم کامنت میذاشتم دیر شد…هی فکر می کردم همچین چیزی رو بنویسم ؟!…ننویسم؟!…نکنه حریم خصوصیم بشکنه…یا حریم خصوصی طرفم بشکنه…خلاصه توکل بر خدا نوشتم امیدوارم داستان نشه…خخخ.
    راستی گوشی من ریست شده…شماره هامو از دست دادم..
    بهم پیامک بده شماره تو داشته باشم…شماره کاظمیان و هم از دست دادم…میخوستم بهش زنگ بزنم دیدم نیست.

  47. 47
  48. 48
    احمد عبد الله پور says:

    سلاااام شهروز سلاااام فاطمه خانم سلااام بر کبیر رعععععد میگم عجب موضوعی عجب پستی خب میریم سراغ موضوع این پست
    ببین من از اخلاقیاتم این است که دوست ندارم اگه طرف خودش نخواد از اون چیزی بفهمم ازش بپرسم چند سالت هست چه قد حقوق میگیری چند تا خواهر و برادرید خونتون کجاست و غیره خودم هم تقریباً همین طورم یعنی اگه با کسی احساس راحتی نکنم نمیگذارم وارد حریمم بشه اما به نظر من باید از یک نابینا در مورد نابینایییش و کلاً اوضاع و احوال پیرامونش طوری سؤال بشه که باعث ناراحتیش بشه بگذار فقط یک نمونه بیارم مثلاً طرف ازت میپرسه آیا تو موبایل داری میری دانشگاه که چی بشه یا اصلاً درس میخونی اصلاً کامپیوتر میدونی چیه و غیره

  49. 49
    مهدی عابدی says:

    سلااااااااااام فاطمه خانم رعععععععععععععععد بارانی سارای خانم و هرکی که میخواد بیاد خخخخ!

  50. 50
    سارای says:

    سلام شهروز…حضور پر شورتو اگه جا گذاشتی و نیاوردی برگرد زود بیارش…وگرنه خیلی ناراحت میشم…گفته باشم…خخخ
    سلام رعد عزیز…مرسی که هستی…این موضوع برای خود من تفکر بر انگیز بودش و هنوز دارم راجبش فکر میکنم …چی هست و چی نیست؟!

  51. 51
    مهدی عابدی says:

    نمیدونم چرا این مخم هی هنگ میکنه!

  52. 52

    سلام رعد.
    باشه سارای من همش میخوام بهت زنگ بزنم اما حقیقتش یه مشکلاتی دارم که نمیشه امشب اگر بشه برات یه ایمیل میفرستم اگر نشد فردا. اما پیام را همین الان برات میفرستم عزیزم.

  53. 53
    وحید says:

    سلام به همگي عزيزان.
    سلام به صاحب پست خانم سارايي گرامي.
    سلام به آقاي عبدالله پور و شهروز
    سلام به خانم هاي محترم نازنين، فاطمه حسيني، ريحانه، رععععد بزرگ و رهگذر.

  54. 54
    سارای says:

    این پست و من قبل از پست و کامنتهای مطلب مجتبی گذاشتم.
    امروز با خوندن پست مجتبی به خودم گفتم شاید اصلا حضورم توی سایت به جور وارد شدن توی حریم بچه ها باشه…همونطور که بعضی نوشتن زیاد از حضور ما راضی نیستند…من خودم روز اولی که اومدم دقیقا احساس غریبگی می کردم…احساس می کردم یه جایی اومدم که مال من نیست و شاید بعضی ها دوست نداشته باشن من اینجا باشم…دارم راجب این حضورم جدی فکر می کنم…با توجه به اینکه سردر اینجا نوشته محله نابینایان من حق میدم بچه ها اینجارو حریم خاص خودشون بدونند و نخوان من اینجا باشم.

  55. 55
    مهدی عابدی says:

    سلام آقا شهروز!
    من نمیدونم چرا وقتی شما رو میبینما خخخخ یاد پستهام میفتم خخخخخخخخخخ!
    2 تا پست فرستادم! منتشر نشد!
    چرا رفتی؟ چرا! من بی قرارم! خخخخخخ! خخخخخخخخ!

  56. 56

    ببخشید آقای عبد اله پور و مهدی سلام. مهدی شعرهات قشنگن مرسی.
    من برای این از سوال کردن ناراحت نمیشم که خودم هم از کسی که برام جالب و سوال برانگیز باشه میپرسم.

  57. 57
    وحید says:

    خانم سارايي بهتون تبريك مي گويم. دكلمه زيبايي بود.
    من اصولا با همه رابطه خوبي برقرار مي كنم و اگه با كسي خيلي راحت باشم در مورد حريم خصوصي ام مشكلي باهاش ندارم.

  58. 58

    من حریم خصوصی در مورد سؤالات بیناها ندارم.
    مگر این که ساالات نامتعارف بپرسن. مثلاً طرف میپرسه تو خودت میتونی لباس بپوشی یا خودت میتونی سرویس بری؟ خب اینا خیلی طبیعیه که میتونه تا حدی ناراحت کننده باشه. البته شخص سؤال کننده هم مهم هست. یه وقت میبینی واقعاً جدی جدی طرف نمیدونه و میپرسه خب خیلی ناراحت نمیشم. ولی یه وقت هست طرف خیلی ادهاش میشه و این سؤال رو میکنه که باید خیلی به حالش تأسف خورد.

  59. 59

    نه سارای موضوعت جالب بود و من را تشویق کرد که کامنت بذارم حقیقتش قصت نداشتم شرکت کنم باقیش را برات توی ایمیلی که گفتم مینویسم عزیزم خاطرت بقدری عزیز هست که اینجام همین.

  60. 60
    سارای says:

    سلام آقا وحید…. خوش آمدی …دست خالی اومدی…دسته گل غزلت کو….خخخخ

  61. 61
  62. 62
    مهدی عابدی says:

    سلام آقا وحید!
    بریم کولر روشن کنیم خخخخخ؟
    بریم تو استخر؟ خخخخخ؟

  63. 63
    وحید says:

    لايك به مهدي و آقاي عبدالله پور و شهروز

  64. 64
    مهدی عابدی says:

    یه بازی برا اندروید میخوام!

  65. 65
    احمد عبد الله پور says:

    دردم از یار است و درمان نیز هم
    دل فدای او شد و جان نیز هم
    انی که میگویند آن خوشتر ز حسن
    یار ما این دارد و این نیز هم یاد باد آن کو به قصد خون ما
    عهد را بشکست و پیمان نیز هم
    دوستان در پرده میگویم سخن
    گفته خواهد شد به دستان نیز هم
    چون سر آمد دولت شبهای وصل
    بگذرد ایام هجران نیز هم
    هر دو عالم یک فروغ روی اوست
    گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
    اعتمادی نیست بر کار جهان
    بلکه بر گردون گردان نیز هم
    عاشق از قاضی نترسد می بیار
    بلکه از یرغوی دیوان نیز هم
    محتسب داند که حافظ عاشق است
    وآصف ملک سلیمان نیز هم
    (یرغو بازرس, بازرس محاکم)

  66. 66

    یادش به خیر.
    پارسال این موقع همه دور هم تو اردو بودیم. البته خیلیها تو راه بودن و هنوز نرسیده بودن.
    پارسال همه دور هم، امسال همه دور از هم.
    چه قدر زود میشه دنیا عوض بشه.

  67. 67
    وحید says:

    خانم سارايي به نظرم اين سايت براي همه است. هر كسي كه دلش مي خواهد مياد و هر كسي هم دلش نمي خواهد نمياد. به نظرم اگه بخواهيد فكر كنيد كه اينجا فقط براي نابينايان است و خودتان نبايد باشيد، اشتباه فكر مي كنيد. من واقعا به شما بيناها تبريك مي گويم كه اين قدر با محبت هستيد. از شما، رعد و رهگذر خيلي ممنونم

  68. 68
    وحید says:

    سلام مهدي جون. بپر تو آب خخخ
    خانم سارايي من غزل گو نيستم خخخخ
    بعضي وقتها كه حال داشته باشم يه چيزايي مي نويسم

  69. 69
    مهدی عابدی says:

    هیشکی ازم سوالی نداره؟
    در زمینه!
    بازی!
    کتاب!
    درس!
    هدفم تو سال 95 در محله!

  70. 70
    رعد بارانی says:

    سارای اصلا خودتو ناراحت نکن . منظور بچه ها فقط رعععععععععد بزرگ بوده و بس هاهاها منم بزرگتر از اینی هستم که ی نفر بتونه اذیتم کنه هاهاها بقیه هم که از ایشون دفاع کردن ای کاش نظر خودشونو میگفتن و تحت تاثیر نبودن. البته پریسا همچین گفت مزاااااااااااحمم شده که حس کردم واقعا یک مرد قل چماغم هاهاها
    آخه پریسا جان که خوب میدونم کامنتارو میخونی عسسسسیسسس دلم مزاحمت کجا بود ؟ چرا افکارو مسموم میکنی ؟ من که ازت خواهش کرده بودم بیایی به سایت و باشی . تو به من گفتی که من بچه هارو سیا میکنم . گفتی که من میدونم تو ماسک زدی . من گفتم من توی شب نشینیا گفتم که شخصیت واقعیم با رعد فرق داره و کلا من ی خانوم رمانیک و شاعر پیشه هستم. فقط ی غلطی کردم برای اینکه بگم من جدا از شما نیستم گفتم برای اینکه مشکلاتمو فراموش کنم میام سایت . اما تو این جمله رو مرتب کوبیدی توی صورتم . و خب منم شدم یکی مثل خودت . و در آخر هم باز هم خواستم که باشی . هیچ کس حتی ی کامنت نمیتونه پیدا کنه که من به کسی توهین کرده باشم . ولی تو تا دلت بخواد به من توهین کردی البته در لفافه .
    همین جا حرفیو که در جوابت نوشتم میگم . پریسا تو هم ماسک زدی . ماسک ی دختر مهربون و با احساس . اما کسی که با احساسه از رعد متنفر نمیشه هاهاهاهاهاها

  71. 71
    مهدی عابدی says:

    لایک آقا شهروز!
    آخه آقا وحید!
    اینجوری؟ با سر آدمو میندازن تو آب خخخخ؟
    نکنه فارسیا از مغزم برن خخخخ؟
    چرا رفتی؟ چرا! من بی قرارم! خخخخ؟ خخخخ! خخخخ خخخخ!

  72. 72
    سارای says:

    من کلا چون از تقریبا بچکی نابیناها را دیدم و دورا دور و نزدیک شناخت دارم و تواناییهاشونو میدونم معلولا زیاد سوال ندارم.توی برخورد هام هم همیشه اول بهشون میگم هر چی لازمه خودتون بهم بگید چون ممکنه من ندونم.

  73. 73

    مهدی برای اولین بار بهت حسودیم شد. به حال و هوای این روزهات که یه روزایی منم داشتم. ای کاش میشد یه وقتایی مغز رو خاموش کرد. ای کاش.

  74. 74
    مهدی عابدی says:

    هرکی میخواد؟ بره تو سنا و جکوزی و خوردنیا خخخ! خخ!

  75. 75
    وحید says:

    رعد فقط اميدوارم كه همه سو تفاهم ها و مشكلات حل بشن. فقط همين

  76. 76
    وحید says:

    عاشق اين سادگيت هستم مهدي. خيليي مي خوامت

  77. 77
    احمد عبد الله پور says:

    سلااام و درود بر آقا وحید میگم دوستان اسپیکر من که دیشب رفت به تاریخ و یه صد دویست تومانی خرج رو دستم انداخت البته رفته تعمیر تعمیرکاره تا منُ دید که توی شب عینک زدم اونم از نوع دودیش گفت توی نابینا این اسپیکر دستت چی کار میکنه گفتم مگه چرا گفت آخه این ماله کامپیوتره گفتم خب گفت آخه مگه تو میتونی از کامپیوتر استفاده کنی گفتم بعععععله از تعجب داشت شاخ در میاورد یه چندتا سؤال ازم پرسید و وقتی من بهشون جواب دادم تازه ملتفت شد و با هم دوست شدیم و اون چند سؤال دیگه ازم پرسید و وارد سؤال های مربوط به حریم شخصیم شد و چون خودم بهش اجازه دادم اون ابهاماتش رو پرسید و من هم در کمال آرامش و خون سردی جوابش رو دادم ببینید اگه ما مثلاً وقتی بهمون میگن کامپیوتر داری و از این جور سؤالا و دیگر سؤالات شخصی رو ازم بپرسن اگه بجای عصبانیت بهشون به طور صریح و در کمال آرامش جواب بدیم و اگه طرف هم قبش ازمون اجازه بگیره چه اشکال داره که طرف کمی در زندگی خصوصی ما نابیناها اطلاعات کسب کنه و ابهاماتش برطرف بشه و این بهتره یا این که بهش پرخاش کنیم تا اون بگه این انسان چه موجود گریزان از اجتماعی هست میگم آقا وحید قلیون نیاوردید بکشیم

  78. 78
    رعد بارانی says:

    وحید من اصلاً ناراحت نیستم. وقتی این بچه ها جواب شبو شور و تیم مدیریتیو دادن دیگه چه انتظاری باید داشت . هاهاها
    من یک دبیرم و ازین سودو دودو مودها زیاد دیدم خخخخ

  79. 79

    نمیدونم کسی قراره ناراحت شه یا نه. ولی اگر ناراحت نمیشید، اگر فکر نمیکنید که حکومت نظامیه، اگر فکر نمیکنید که از صمیمیتها کم میکنه، میخوام خواهش کنم که بحث اون پست رو اینجا نکنید.
    واقعاً ببخشید، واقعاً عذر میخوام که حرف زیادی زدم. شکر بر دهانم.

  80. 80
    وحید says:

    قلقلقلقلقل پوفففف
    آقاي عبدالله پور بيا كنار خودم دو سيب آلبالو رو حال كنيم خخخ

  81. 81
    مهدی عابدی says:

    به من؟ حسودیتون شد آقا شهروز؟
    به نظر شما من مغزم خاموشه؟
    خب! بعضی وقتا آره خخخخخخ!

  82. 82

    سلااااام بر بر و بچ محله.
    دروووووود بر سارای، صاحبخونه ی شبنشینی امشب.
    بچه ها میدونید که من خیلی اهل شب نشینی نیستم.
    ولی بالاخره سارای دیگه گفتن یه سلام و علیکی بکنم.

  83. 83
    سارای says:

    رعد من ناراحت نشدم از کسی.امیدوارم مشکل حل بشه و دوستیهاتونو باز از سر بگیرید…اینطوری نگو رعد….هم پریسا هم تو هر دوتون دخترای خوب و مهربونی هستید…هر دوتونو واقعا دوست دارم و دوست دارم با هم دوست باشید….ای کاش به هم نزدیک تر بودیمو میتونستیم رودر رو حرف بزنیمو این کدورتها از بین بره….

    .ولی واقعا اگه حتی یک نفر بگه بهم اینجا حریم نابیناها هست من دوست ندارم تو اینجا باشی …من نمیام…ناراحت هم نمیشم…هرچند دلم به همه تنگ میشه اما بیرون از کاربریم میامو مطالب مثل قبل که عضو نبودم میخونم…از کسی هم دلخور نمیشم.

  84. 84

    ساقيا برخيز و درده جام را
    خاک بر سر کن غم ايام را

    ساغر می بر کفم نه تا ز بر
    برکشم اين دلق ازرق فام را

    گر چه بدناميست نزد عاقلان
    ما نمی‌خواهيم ننگ و نام را

    باده درده چند از اين باد غرور
    خاک بر سر نفس نافرجام را

    دود آه سينه نالان من
    سوخت اين افسردگان خام را

    محرم راز دل شيدای خود
    کس نمی‌بينم ز خاص و عام را

    با دلارامی مرا خاطر خوش است
    کز دلم يک باره برد آرام را

    ننگرد ديگر به سرو اندر چمن
    هر که ديد آن سرو سيم اندام را

    صبر کن حافظ به سختی روز و شب
    عاقبت روزی بيابی کام را

  85. 85
    وحید says:

    رعد من مي دونم كه شما اين قدر بزرگوار هستيد كه اين مسايل برايتان اهميت ندارد.
    بهر حال من هم به سهم خودم عذرخواهي مي كنم

  86. 86
    مهدی عابدی says:

    احمد آقا لایک!
    آقا وحید! احمد آقا!
    تو استخر قلیون میکشید؟
    قلیون من کو؟ آهان! ایناهاش!
    قلقلقلقلقل پوفففف!

  87. 87
    سارای says:

    سلام عمو چشمه…خوش اومدی…قدمت به روی چشم…خوشحالم کردید…خب راجب موضوع هم برامون بنویسید خوشحال میشم.

  88. 88

    من خیلی به غذلهای حافظ علاقه دارم خیلی دیوانش را گوش میدم دیوانش را به صورت متنی دارم.

  89. 89
    احمد عبد الله پور says:

    وای ببین کی اومده این جا عمویی خودم سلاااااااام

  90. 90
    وحید says:

    سلام عمو جان. خيلي خيلي خوش اومديد.

  91. 91
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! خوب اول بگم که من به یاد سال گذشته که با گروهی از هم محله یها در چنین شبی دور هم جمع بودیم و شادی میکردیم اکنون با گروهی از دوستان در باغ جمع شدیم و مشغول شادی هستیم… جای همگی خالی…!

  92. 92
    رعد بارانی says:

    سلام بر چشمه خان . خوش اومدی .
    شبو شور شما جون بخواه عمر بخواه کیه که بده هاها
    چشم سکوت میکنم

  93. 93
    مهدی عابدی says:

    سلام عمو مهرداد! بفرمایید اینم قلیون برای شما!
    قلقلقلقلقلقلقل پوففف!

  94. 94

    من از این به بعد یه حصار خیلی گنده میکشم دور حریم خصوصیم.
    چون خیلیها ظرفیت ورود بهش رو ندارن.
    من خیلی راحت مشکلات زندگیمو دو هفته پیش نوشتم. فکر نمیکردم یه روزی مثل امروز، توی پست مجتبی مشکلات خانوادگیم نقطه ضعفی بشه واسه کوبیدنم. این که بگن باید مدیری تو این سایت باشه که فکرش آزاد باشه و مشکلات شخصیتی و فشار روانی نداشته باشه. هیچ حرفی تو پست امروز برام تحملش سخت نبود جز این.

  95. 95
  96. 96
    مهدی عابدی says:

    سلام عمو عدسی!

  97. 97
    سارای says:

    بله آقای عبدالله پور…یه بار منم یکی از آشناها داشتم با یکی از بچه ها چت می کردم ….بهم پی ام میداد جوابشو دیر دادم ….بعدش که بهش توضیح دادم با بچه های اینجا چت می کردم شاخاش زد بیرون و کلی ازم سوال پرسید و بعدش اومد مطالب سایت و خوندش…هنوزم سر میزنه به سایت و میخونه….خیلی هم دوست داره از نزدیک با بچه ها دوست بشه.

  98. 98
    مهدی عابدی says:

    پست مجتبی قضیش چیه؟

  99. 99
    وحید says:

    آقاي عبدالله پور دو سه تا از همكلاسي هاي الان من هم بعضي وقتها به سايت سر مي زنند و مطالبش رو مي خونند. اونها هم بينا هستند و اتفاقا اونها هم خانم هستند خخخخ

  100. 100
    سید داوود حسینی says:

    بچهها سلام. سید داوودم

  101. 101
    سارای says:

    شهروز همیشه توی فضای مجازی ادم بیاد خودش باشه و در مورد خودش و مسائل شخصی خودش بگه این چیزها پیش میاد.من که خودم واقعا واهمه دارم از این چیزها.حق داری ناراحت باشی.همین الانم به خاطر اون کامنتی که بالا گذاشتم میترسم داستان بشه.

  102. 102

    این همه کارمند و فروشنده و راننده و کارگر هستن که با این که پول میگیرن و شغلشون هست، بارها با مردم درگیر میشن و بارها ناراحت میشن و بارها زیر فرشارکار ممکنه واکنشهایی نشون بدن. حالا چه طور میشه مایی که بیمنت و بدون چشمداشت و با خواست قلبیمون داریم کمک میکنیم نه حق ناراحت شدن داریم، نه حق عصبانی شدن داریم، نه حق داریم اشتباه کنیم و نه حتی حق داریم کمی توضیح بدیم.

  103. 103
    سارای says:

    سلام آقای سید داوود حسینی…خیلی خوش آمدید…خوبید شما؟راجب موضوع هم نظرتونو بگید خوشحال میشیم.

  104. 104

    سارای و بچه های خوب محله:
    من معتقدم که هیچ فرقی با یک آدم بینا و یا به قول رعد گرامی ببین ندارم.
    پس بنابر این اگه به فرض من از سارای بپرسم که چرا مثلا تو اینقدر عجولی یا چرا اینقدر تند راه میری، این سوال به حدی معمولی و بی اهمیته که سارای به من بگه تو چطور میتونی لبه ی پره رو پیدا کنی که از پله ها نیفتی یا از کجا میفهمی که صبح شده یا نه؟
    من فرق بین نبین و ببین رو در شرایط فیزیکی چشماشون میبینم نه چیز دیگه ای.
    عقل و شعور بین همه تقسیم شده، اونم به اندازه.
    تسلط به شخصیت برای همه هست، حالا یکی ظرفیتشوت داره که ازش استفاده کنه و یکی هم به بهانه های جسمانی ازش طفره میره.
    یا بهش تلقین میشه که شخصیت تو روی کم و کاستیهای ظاهری جسمانیته که بروز میکنه، و طرف هم باور میکنه.
    سوال و جواب و معاشرت با هم ناهمخونی ندارن و بین معلول ظاهری و سالم ظاهری هم مشترکه.
    سارای دوست بینای منه که چشماش میبینه ولی شهروز دوست منه که چشماش نمیبینه ولی ممکنه که یه سری از شرایطش از سارای سر تر باشه، ولی به علت نبین بودن توی چشم نمیاد، اما اگه سارای یه ضعف درونی داشته باشه به علت بینا بودنش اون هم به چشم ننمیاد، کما اینکه همون ضعف رو اگه شهروز داشته باشه نمیدونم چطوره که همه مشاهده میکنن.
    خیلی حرف زدم، شرمندهم.

  105. 105
    رعد بارانی says:

    سلام سید داوود . بیا برات شیرینی و شربت آوردم. کلوچه ها دست ساز رعدی . بخوری حظ میکنی . طعم فندقی گردویی شکلاتی پسته ای . بیا بردار بخور . سارای بپر چایی هم بیار

  106. 106
    سید داوود حسینی says:

    موذوعتون چیه بچهها سلام. سید داوودم

  107. 107
    سارای says:

    سلام آقای عدسی…خیلی خیلی خوش آمدید…من که خیلی دوست داشتم بازم اردویی باشه منم توی جمعتون بیام اصفهان…اما انگار هوا طوفانی هست فعلا…خخخ…دعا میکنم یه کمی نم نم بارون بزنه…همه دلاشونو با هم صاف کنند و گرد و خاک محله پاک بشه و باز رفیق بشیم با هم بیام….آقای عدسی در مورد موضوع نظری ندارید؟

  108. 108
    احمد عبد الله پور says:

    سلاااام بر سید داود خوبی کاکو چه خبر سلااام بر عدسی

  109. 109
    سید داوود حسینی says:

    من شرمنده خانم رععد هستم که ازم پذیرایی کردند

  110. 110
    مهدی عابدی says:

    پستو خوندم
    عجب درگیرییییی! خخ! خخ!

  111. 111
    سارای says:

    بله عمو چشمه…دقیقا با حرفاتون موافقم…ولی اینکه گفتید شهروز به چشم نمیاد موافق نیستم…توانایی هایی که من توی نابیناها دیدم توی دوستان و افراد دورو برم ندیدم…همیشه هم ازشون یاد گرفتم در حالی که چیزی برای عرضه ندارم خودم…حتی در حد همین شب نشینی.

  112. 112
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! به نظر بنده و خیلی از دوستانم حریم خصوصی نابینایان این است که ما بتوانیم به جامعه بفهمانیم که نابینا فقط از دیدن با چشم محروم است و نباید بیماران دیگر از قبیل چند معلولیتی ها را با نابینایان مخلوط کرد یا مثلا عقب مانده ذهنی یا جزامی یا بیمارانی از این قبیل را با نابینایان مخلوط کرد… متإسفانه در این محله هم اتفاقاتی افتاده است و بعضی از دوستان نابینا ناراحت شده اند و از محله ی خودشان رفته اند…! حالا برم شام دوستانه بخورم و دوباره بیایم و توضیحات بیشتری بدهم…!

  113. 113
    سید داوود حسینی says:

    کاکوی عادل آبادیم شما چطورید

  114. 114

    تو ای تنهای معصومم، چه دردآور سفر کردی

    چنانچه در خود فرو مردی که من دیدم خود دردی

    درآن سوی پل پیوند، تویی با خنجری در مشت

    در این سو مانده پا در گل، منم با خنجری در پشت

    تو ای با دشمن من دوست، صداقت را سپر کردی

    چه آسان گم شدی در خود، چه دردآور سفر کردی

    خدایی راه گم کرده که ازشیطان، تهی تر بود

    تو را خوانده تو هم رفتی که حرفش حرف آخر بود

    خدای تو به سِحر خواب، به تو بیگانگی آموخت

    غم دور از تو پوسیدن، مرا در خوشتن می سوخت

    تو ساده دل ندانستی خدای تو دروغین بود

    تنی خاکی و درمانده، خدای تو فقط این بود!؟

    چنین زخمی که من خوردم نه از بیگانه از خویش است

    هراسم نیست از مردن ولی مرگ تو در پیش است

    شبِ رفتنِ، تو را دیدم، ولی انگار درکابوس

    فقط تصویری از تو بود، تو را نشناختم افسوس

    کسی هر گز به فکر ما نبود و نیست ای هم درد

    برای مرگِ این قصه، کسی گریه نخواهد کرد

  115. 115
    رهگذر says:

    حریم خصوصیم درد میکنه.. کسی مسکن نداره؟

  116. 116
    مهدی عابدی says:

    آیا سایتای نابینایی رو به نابودیه؟
    شما چی میگید؟

  117. 117
    احمد عبد الله پور says:

    جانا دلم ربودی زین عشوه های شیرین
    شیدایم از ادایت چندین ادای شیرین
    دارد عجب صفایی گلشن ز گل ولیکن
    بی صحبت تو تلخ است با آن صفای شیرین
    یک ره نگر به بلبل کز هجر چهره ی گل
    اندر چمن فکنده است شوری ز نای شیرین
    ای بوسه ی لبانت درمان درد جانم
    درد مرا دوا کن از این دوای شیرین
    کم نیست عشق خوبان, عشق است این کزو شد
    مجنون اسیر لیلی خسرو گدای شیرین
    زان نغمه ی همایون مطرب بزن که در سر
    عشاق راست شوری از این نوای شیرین
    زین خسته جان شیرین بستان و بوسهی ده
    شیرینتر آن که باشد شیرین بهای شیرین
    شوریده ام چو فرهاد گر جان دهم به تلخی
    از سر برون نسازم هرگز هوای شیرین

  118. 118
    سارای says:

    آقای سید داوود حسینی موضوع حریم خصوصی هست دیدگاهتونو بگید خوشحال میشیم.
    رعد…گفتی بری چایی دم کنم…خخخ
    ببخش انگار هیچی برای پذیرایی نگذاشتم….یعنی بیاید خونه ما من همچین آدمی ام…خخخخ…فقط چک می کنم ببینم کسی دست خالی نیادش….خخخخ

  119. 119

    ضمن سلام به احمد، مهدی، فاطمه، وحید رعد بزرگ، و همچنین ننه ی خوب و نازنینم رهگذر بان.
    من نتم بسیار ضعیفه، احتمالا دیگه نتونم کامنت بدم.
    از سارای برای ترتیب دادن این شب نشینی بسیاااااار ممنونم.
    ای کاش توی جشنواره ی دکلمه ی برتر ما هم شرکت میکرد.
    اگه خواستی شرکت کنی بهم خبر بده.
    فعلا.

  120. 120

    سلام آقای حسینی.

    شرمنده رفتم بیرون دیگه باز نمیشد سایت مجبور شدم با فیلترشکن بیام.
    عمو چشمه کامنتتون را لایک هزار بار.

  121. 121
    سید داوود حسینی says:

    به قرآن این کامپیوتر جگرمو خون کرده اگه دیر جوابتونو میدهم شرمنده ام آقای عبدالاهپور چاکرتم

  122. 122
    سارای says:

    رهگذر….خخخ…مسکن نداریم…یه خورده غزل براش بخون خوب میشه.

  123. 123
    نازنین says:

    سلام مجدد به همگی.
    کامنت آخر عمو چشمه بیگلایک.
    سید داوود خیلی خوش اومدید.
    چی بگم شهروز. باور کنید هنگم.
    مهدی نگران نباش. انشا الله مشکلات حل میشه.
    دوتا پست درخواست و سؤال فرستاده بودی که بهتره به مرکز پرسش و پاسخ مراجعه کنی، چون سؤالات و درخواستها در قالب پست منتشر نمیشن.
    یه پست دیگه هم خاطرم هست که اگه میخوای منتشر بشه فایلتو تو قفسه ای که داری آپلود کن. اگه برا آپلود هم مشکل داری تو پیام خصوصی بنویس تا با هم حلش کنیم.

  124. 124
    وحید says:

    ببخشيد داشتم با تلفن حرف مي زدم دوباره اومدم.

  125. 125
    احمد عبد الله پور says:

    خب سید چه خبر چه میکنی این روزها کم پیدایی نمیبینم بیای محله

  126. 126
    سارای says:

    عمو فکر کنم وقتش تموم شده…ممنونم از محبتی که دارید بهم و تشریف آوردید…جدا خوشحالم کردید.

  127. 127
    وحید says:

    سلام آقاي داوود حسيني

  128. 128
    سارای says:

    بچه ها ممنونم از شعرهایی زیبایی که می گذارید…دست همتون درد نکنه.

  129. 129
    سارای says:

    بچه ها من هی پست و بالا پایین میکنم نکنه جواب کسی رو نداده باشم دلخور بشه…امیدوارم میزبانیم خوب باشه….به نفس نفس افتادم…خخخ…یعنی من یه روزم توی پست مدیریت این چیزا دوام نمیارم…خخخ

  130. 130

    مهدی رفتی مشهد ما را هم دعا کن یادت نره.
    حسینی خیلی دلم میخواد مثل اون ایمیل انتقادم که برات فرستادم باز هم یه چیزهایی برات بنویسم اما هم فکر میکنم که وقت میگیرم و هم……..

  131. 131
    سارای says:

    علیک سلام مجدد نازنین جان…بازم خوش اومدی

  132. 132
    سارای says:

    نه مهدی جان ان شاء الله همه چیز درست میشه…مهدی کجا نوشتی میری مشهد؟…ندیدم هر چی بالا پایین کردم…خوش بگذره عزیزم…سلام منم به امام رضا برسون.

  133. 133
    سید داوود حسینی says:

    با سلام به خانم نازنین آقا وهید جناب عبدالاهپور زن برادرم سرطان داره وقت نمیکنیم به خدا سرمونو بخارانیم. در مورد موذوع اتحاد تا نباشه و هرکی فکر خودش باشه دیگه حریم برای ما خنده آوره

  134. 134

    عزیزم اینجا ننوشته من توی پستش خوندم اینجا براش نوشتم, راستش من همیشه پستهای مهدی را میخونم ولی نمیدونم چی کامنت بذارم هههه ببین دیگه چقدر خنگم دیگه هههه.

  135. 135
    رعد بارانی says:

    حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.

    زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:

    شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.

    وقتى هنوز مریض و بى‌حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى‌گفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.

    من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمى‌خورد برادرانم را صدا زدم و با کمک آن‌ها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم.

    با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز که شما این بسته‌هاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم.

    اى کاش همه انسان‌ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!

    حکیم تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بسته‌ها را نفرستادم. یک فروشنده دوره‌گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه!؟ همین!

    حکیم این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود.

    در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود…

  136. 136
    رعد بارانی says:

    بچه ها خوند براتون داستانهارو یا صفحه خونا دوباره کارشنی کردند و لالیدند ؟؟

  137. 137
    سید داوود حسینی says:

    جناب عبدلاهپور بخاطر زن برادرم فعلً به خدا رغبتی به هیچ کار ندارم اگه نمیبینیم شرمنده ام

  138. 138

    چرا اینقدر خلوته آخه بچه ها

  139. 139
    نازنین says:

    داستان قشنگ و تأمل برانگیز بود.
    ممنون رعد.

  140. 140
    وحید says:

    لايك رعد

  141. 141
    رهگذر says:

    وای امشب این اینترنت جیگرمو آورد تو حلقم… اشک.. گوله گوله…
    پسرم اون بالا بهم سلام کرده بود؟
    سلااااااااااااام پسرم… ننه میگفدی جلو پات گاو سر میبریدم خو…
    وحید سلام … خوبی؟ بقیه سلااااااااااام… سلام سلام همگی سلاااااااااام ای زندگی سلاااااااااااام… برم بخونم و بیام

  142. 142
    احمد عبد الله پور says:

    سید جان وقتی کامنتت رو خوندم کلی ناراحت شدم ایشالله که خدا هر چی خیره رو نسیبشون کنه و از خدا شفای عاجل برای ایشون خواستارم و امیدوارم که هر چه زودتر از شر این بیماری محلک رهایی یابند

  143. 143

    رعد همیشه مطالب باحالی را اینجا میذاری.

  144. 144
    سارای says:

    قشنگ بود رعد مرسی….من فکر کنم اگه مطالب کپی رو اول بفرستی نت پد تا لینکاش از بین بره بعد از اونجا کپی کنی اینجا بخونشون.

  145. 145

    رهگذر رفتی دعواهات را کردی برگشتی!!!!!! هاهاهاهاهاهاهاهاهاها.

  146. 146
    سید داوود حسینی says:

    خانم فاطمه حسینی انگار جوابمونو نمیدید مگه حرف بدی زدیم

  147. 147

    سارای گفتی لینک باز یادم انداختی خخخخخخخ من یه زحمتی برات دارم خخخخخخخ باید برات ایمیل بفرستم اینجا که خلوته برم ایمیلم را برات بفرستم هاهاهاهاهاهاهاها

  148. 148
    وحید says:

    آقاي حسيني اميدوارم كه خداوند ايشان را شفا دهد و هر چه زودتر سلامتي شان را بدست بياورند.
    سلام رهگذر

  149. 149

    ببخشید آقای حسینی من کامنتی از شما ندیدم که مخاتبش من باشم من میرم تا کامنتها را بخونم نمیدونم منظورتون چی بود.

  150. 150
    رعد بارانی says:

    اینم ی داستان طنز تقدیم به نق نقوها خخخخ
    مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که ازصبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد.

    یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زنو در دم کشته شد.

    در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقت یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد، مرد گوش میداد و بنشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین میکرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک میشد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را بنشانه مخالفت تکان میداد.

    پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید.

    کشاورز گفت: خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد همسر من میگفتند، که چقدر خوب بود، یاچه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق میکردم.

    کشیش پرسید، پس مردها چه میگفتند؟

    کشاورز گفت: آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه.

  151. 151
    احمد عبد الله پور says:

    میگم کبیر رععععععد خیلی این داستان عالی و باااااا حاااال بود

  152. 152
    سید داوود حسینی says:

    بچهها اگه حواسم پرت هست مرا ببهشید به خدا گریه دارم میکنم شما را به جد سادات دعا کنید دکتر جواب زن برادرم کرده

  153. 153

    آقای حسینی من جدا برای همسر برادرتون ناراحت شدم امیدوارم که هرچه زودتر حالشون بهتر بشه اما باز هم من متوجه منظور شما نشدم معذرت میخوام.

  154. 154
    رهگذر says:

    هاهاههاهاهاهاه.. آره فاطمه زدمشون و اومدم… گازشون گرفدم…خخخخخ.. وای نمیدونی چقدر کظم غیض کردم.. من وقتی قاطی بکنم بد قاطی میکنم معمولاً.. ولی اینجا هی مواظبم زیاده روی نکنم…خخخخخخخخخ

  155. 155
    سارای says:

    باشه فاطمه جان…برام بفرست…بعد میخونمش…من باید به مهمونام برسم…فعلا اینجا هستم…مهمونام هم که همه با قیافه های ناراحت نشتند روی مبل…..نه چیزی می خورن نه حرفی میزنن…حضور پرشورشونم جا گذاشتن…یعنی اینم شانسه که من دارم تو همچین وضعی پست شب نشینی زدم…معصوم؟….یه اسپری خنده آوری چیزی نداری بپاشی رو اینا…اسپری قللکی چیزی…زور زورکی هم شده اینا رو بخندونی…خخخخ…اگه اسپری خارش آور هم بود عیب نداره…حداقل یه جنب و جوشی از خودشون نشون میدن.

  156. 156
    رعد بارانی says:

    داوود امیدت به خدا باشه . اتفاقاً پارسال یکی از زنان فامیل ما ی بیماری عجیب کبدی داشت . اومدم توی ی کامنت خواستم که بچه ها براش دعا کنن . واقعا دکترها جوابش کرده بودن . ولی به خواست خدا و رژیم صحیح غذایی شفا یافت

  157. 157

    خدای من نمیدونم چی بگم آقای حسینی, ما هم یک چنین شرایط سختی را داشتیم و من میتونم بگم که لحظات دشواری هستش از خدا در این ماه عزیز برای ایشون سلامتی خواهانم, راستش من هم مثل شما سید هستم امیدوارم که خدا در این ماه عزیز بشنوه صدای ما را و به تمام بیماران سلامتی عتا کنه.

  158. 158
    وحید says:

    خانم سارايي من بخاطر امشب شرمنده ام.

  159. 159
    سید داوود حسینی says:

    سلام وحیدجان خانم فاطمه حسینی در جواب کامنت قبلیتون که احوالپرسی کردید گفتم ما سید های همفامیل با هم پسر و دختر عموییم

  160. 160
    سارای says:

    آقا سید داوود حسینی…امیدوارم که به زودی بهبودی حاصل بشه و سلامتیشونو به دست بیارن.

  161. 161
    سید داوود حسینی says:

    خانم رعد شما خیلی دل رعوف و پاکی دارید دعا کنید فاطمه خانم دعا کنید شما از من پاکترید

  162. 162
    سارای says:

    نه بابا آقا وحید…من از کسی دلخوری ندارم…تنها ناراحتی بچه ها منم ناراحت میکنه…ان شاء الله همه چی درست میشه.

  163. 163
    سید داوود حسینی says:

    قربان محبتتون خانم سارایی

  164. 164

    شرمنده آقای حسینی من کامنت شما را ندیدم الان هم رفتم نبود.
    ممنون از شما.

  165. 165

    سارای رفتم ایمیل را بفرستم عصابم خورده نشد فردا میفرستم الان تمرکز ندارم خیلی عصبانی هستم خیلی.

  166. 166
    احمد عبد الله پور says:

    که دست تشنه میگیرد به آبی
    خداوندان فضل! آخر ثوابی
    توقع دارم از شیرین زبانت
    اگر تلخست و گر شیرین جوابی
    تو خود نایی و گر آیی بر من
    بدان ماند که گنجی در خرابی
    به چشمانت که گر زهرم فرستی
    چنان نوشم که شیرینتر شرابی
    اگر سروی به بالای تو باشد
    نباشد بر سر سرو آفتابی
    پری روی از نظر غافل نگردد
    اگر صد بار بربندد نقابی
    بدان تا یک نفس رویت ببینم
    شب و روز آرزومندم به خوابی
    امیدم هست اگر عطشان نمیرد
    که باز آید به جوی رفته آبی
    هلاک خویشتن میخواهد آن مور
    که خواهد پنجه کردن با عقابی
    شبی دانم که در زندان هجران
    سحرگاهم به گوش آید خطابی
    که سعدی چون فراق ما کشیدی
    نخواهی دید در دوزخ عذابی

  167. 167
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! من بارها فکر کرده ام که این محله حریم خصوصی دیگران است و من نباید به این محله بیایم و مزاحم شوم و در حریم خصوصی دیگران ایجاد مزاحمت کنم… اما چه کنم که من روحیه ی ماجرا جویی دارم و نمیتوانم از این محله دل بکنم و بروم… شاید بشود گفت: خوشا به حال آنان که رفتند و دیگر نیستند و بعضی از ناملایمات را نمیبینند… شاید هم بهتر است بگوییم ای کاش نمیرفتند و میماندند و از محله و حریم خصوصی خود دفاع میکردند… اینجا محله ی نابینایان و حریم خصوصی نابینایان است… اما کو گوش شنوا که کسی یا کسانی بشنوند و در حریم خصوصی نابینایان بین نابینایان تفرقه نیندازند…؟!

  168. 168
    سارای says:

    حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم
    آخ…تا می بینمت یه جور دیگر می شوم….

  169. 169
    سید داوود حسینی says:

    خانم فاطمه حسینی حتمً کامنتم گم شده در اون کامنت جواب احوالپرسیتونو دادم و گفتم ما سید های هم فامیل با هم پسر عمو و دختر عموییم شما جواب که ندادید گفتم شاید ناراحت از دستم شدید

  170. 170

    جناب حسینی عزیز.
    از ته دل امیدوارم مشکلتون حل بشه و بار دیگه شادی به کانون گرم خانوادتون برگرده.

  171. 171

    حریم خصوصی ببین بحث چی شد خدای من.
    راستی من بعضی آدمها را دیدم که توی زندگیشون اص میشه گفت که حریم خصوصی ندارن هاهاهاهاهاهاهاهاها وای چقدر از این آدمها بدم میاد.

  172. 172
    سارای says:

    آقای عدسی این و مطمعن باشید که من توی فکر رفتن هستم…نه با دلخوری از کسی…برای احترام به تک تک شماها که برام ارزش دارید..واقعا از صمیم قلب به نظرتون احترام میذارم.

  173. 173
    نازنین says:

    جناب حسینی احتمالا اون کامنتتون ثبت نشده! گاهی اوقات این بلا سر کامنتای ما هم میاد.
    من هم امیدوارم مشکلتون حل بشه.
    دوستان برای همۀ بیماران دعا کنید.

  174. 174

    حقیقتش من فقط یه سلام کردم احوالپرسی نبود, بله کامنتها زیادن شاید دقت نکردم, در کل ممنون از توجه شما, امیدوارم که حال همسر برادرتون هم خوب بشه جدا که ناراحت کنندست .
    شعرت را لایک سارای.

  175. 175

    سارای نه تو دیگه چرا خدای من, ما میگیم باشید تو میگی میخوام برم, ببین شمارت را دارم میخوای یه زنگ بهت بزنم چهارتا داد که سرت بزنم نظرت عوض میشه ها هاهاهاهاهاهاهاهاهاها

  176. 176
    وحید says:

    لايك خانم سارايي. خيلي قشنگ بود

  177. 177

    فاطمه اگر حوصلش رو داشتی خوشحال میشم هرچی دوست داری بگی رو برام بنویسی و ایمیلش کنی.
    من از حرف منطقی به هیچ وجه ناراحت نمیشم.
    ولی ناراحت میشم وقتی کسی که برادر خودم میدونستم میاد و به شدیدترین نحو ممکن منو میکوبه. کسی که حتی یک بار هم یادم نمیاد باهاش بد رفتاری داشته باشم. کسی که پای ثابت من تو قهوه خونه ها و شب نشینیها بود، ولی حالا هرچی تونست بهم گفت. کسی که امکان نداشت پست بزنم و برام کامنت نذاره، کسی که همیشه به خاطر طبع شعری که داشت آدم صافی میدونستمش. فکر نمیکردم صرفاً به خاطر هواداری از یه نفر اینطور محکومم کنه. فکر نمیکردم تمام خاطرات قشنگی که با هم تو این سایت داشتیم رو یکجا نابود کنه. هر کسی رو امروز تصور میکردم بیاد اونطور بنویسه به جز اون. شاید فقط رعد بفهمه من چی میگم. نمیخوام از کسی اسم بیارم. به هر حال همه آزادن که زندگیشون رو طوری که میخوان پیش ببرن.
    ولی تو فاطمه اگر خواستی بنویس و مطمئن باش مثل دفعه ی قبل کلمه به کلمش رو میخونم.

  178. 178
    رعد بارانی says:

    سارا آیا فکر میکنی این نظریه متعلق به تمام کاربراس ؟
    اگه بچه ها از ببین ها بدشون میومد که با ما ارتباط حقیقی پیدا نمیکردن .
    بله سارای اینو بدون که رفتن ساده ترین کاره و راحتترین کار برای تو . اما این فکرو که اینجا متعلق به نبین هاست از سرت بیرون کن .
    من هستم و هستم. مگر اینکه خودم نخوام. مگر اینکه مهربان خانم یا چندتا نبینک دیگه بگن برو . تازه اون موقع هم نمیرم . چون باید ببینم چشون شده . هاهاهاها
    مگه منو تو رها چه کردیم. نکنه قراره رییس جمهور بشیم هاهاهاها

  179. 179
    سید داوود حسینی says:

    شهروزجان به خدا شاید قبول نکنی از وقتی در یکی از پستهایت گفتید نامردها پولها و سرمایهمونو برداشتند و بردند خیلی به فکرتون هستم ولی افسوس که نمیشه کاری کرد

  180. 180

    شکلک چپچپ نگاه کردن به سارای.
    شکلک من امشب اعصاب ندارماااااا!

  181. 181
    نازنین says:

    وای فاطمه راست میگی. نه تنها برای حریم خصوصی خودشون ارزش قائلند، به حریم خصوصی دیگران هم به هیچ وجه احترام نمیذارند.
    بعضی افراد هم بالعکس خیلی چیزا برا خودشون حریم خصوصی محسوب میشه، ولی به جزیات زندگی دیگران خیلی کار دارند.
    سارای یه بار دیگه از رفتن بگی میزنمتاااااااااا! خخخخ.

  182. 182
    وحید says:

    فاطمه خانم حتما اين كار رو بكن خخخخ هاهاهاهاهاها
    اين بلا را سر رعد و رهگذر هم بيار تا مبادا چنين هوسي به سرشون بزنه خخخخ خخخخ هاهاهاهاهاها
    شكلك فرار

  183. 183

    لطف دارید جناب حسینی. زندگیه دیگه باید باهاش ساخت. خدا بزرگه.
    رعد میشه بگی چی مصرف میکنی که انقدر پوستت کلفت شده آیا؟

  184. 184
    رهگذر says:

    کی میخواد بلا سر من بیاره؟ هوووووم نفس کش… جرأت دارین بیاین جلو تا بزنم گوش کوبیدتون کنم… هاهاهاها

  185. 185
    رعد بارانی says:

    داووود جان چون الان شبو شور دلش شکسته دعاش زود مستجاب میشه .
    من حالم خیلی خوبه . ولی دقیقا اولای بهمن بود که زااااار زاااار از دست یکی و قضاوتش دلم شکست . چون واقعا فکر میکردم دوستمه . براش دعا میکردم و باهاش درددل میکردم. اما با حرفاش دلم شدید شکست .
    شبو شور برای داوود و رعد دعا کن . برای عاقبت بخیری همه دعا کن.

  186. 186
    رهگذر says:

    شهروز مستجاب الدعوه شده؟ حاج آقا شهروز ما رم شفاعت کون پیش خدا…

  187. 187
    وحید says:

    من مي زنم رهگذر خخخخ
    چنان مي زنم كه سرت بره گردنت بمونه خخخخ هاهااههههااهههاااااههههاهاهاهاها

  188. 188
    سید داوود حسینی says:

    قربون محبتتون خانم کاظمی و فاطمه خانم اون هم از جنس حسینی. در مورد بحثتون اتحاد اتحاد تا نباشه و هرکه فکر خودش باشه هنوز هم روز پادشاهیمان هست.

  189. 189
    رهگذر says:

    دادا رعد… تو خوبی؟ جدی خوشم میاد از اعصابت…دمت گرم.. من جا تو بودم حالا تو کوما بودم…هاههاهاهاهاهاهاهاه… من خیلی آدم مزخرفی ام… مث بز میشینم اینقد گریه میکنم تا بیمیرم… یادش بخیر پست من لیلی نیسم.. اینقد سرش زجه زدم تا یک ماه یه طرفم از کار افتاده بود…خخخخخخخخخخ

  190. 190

    آقا وحید رعد که نیاز به من نداره رهگذر هم بهتره خانوم کاظمیان بره سراغش همین سارای هم به حرف من گوش نمیده اص اینجا هیچ کس به حرف من تره هم خورد نمیکنه چه برسه از محله رفتن هاهاهاهاهاهاهاا.
    حسینی میدونم اون بار را نوشتم و لطف کردی با این همه مشغله خوندی, جدی یعنی باز هم از اون ایمیلها بفرستم میخونی, با خودم گفتم بعد از اون ایمیلها دیگه عمرا بخوای بخونی حس کردم که مزاحمت میشه.

  191. 191
    رعد بارانی says:

    شبو شور تو هم اگه بمونی و نری و کمی کمتر برای اینجا خودتو بکشی بهشون لبخند میزنی و میگی میدونم که نمیدونید من چه گهری هستم.
    اینم ی داستان بخونید و لذت ببرید
    زن روز/ روزی طلبه جوانی که در زمان شاه عباس در اصفهان درس می خواند نزد شیخ بهایی آمد و گفت: من دیگر از درس خواندن خسته شده ام و می خواهم دنبال تجارت و کار و کاسبی بروم چون درس خواندن برای آدم، آب و نان نمی شود و کسی از طلبگی به جایی نمی رسد و به جز بی پولی و حسرت، عایدی ندارد.
    شیخ گفت: بسیار خب! حالا که می روی حرفی نیست. فعلا این قطعه سنگ را بگیر و به نانوایی برو چند عدد نان بیاور با هم غذایی بخوریم و بعد هر کجا می خواهی برو، من مانع کسب و کار و تجارتت نمی شوم. جوان با حیرت و تردید، سنگ را گرفت و به نانوایی رفت و سنگ را به نانوا داد تا نان بگیرد ولی نانوا او را مسخره نمود و از مغازه بیرون کرد.
    پسر جوان با ناراحتی پیش شیخ بهایی برگشت و گفت: مرا مسخره کرده ای؟
    نانوا نان را نداد هیچ، جلوی مردم مرا مسخره کرد و به ریش من هم خندید.
    شیخ گفت: اشکالی ندارد . پس به بازار علوفه فروشان برو و بگو این سنگ خیلی با ارزش است سعی کن با آن قدری علوفه و کاه و جو برای اسب هایمان بخری. او دوباره به بازار رفت تا علوفه بخرد ولی آن ها نیز چیزی به او ندادند و به او خندیدند. جوان که دیگر خیلی ناراحت شده بود نزد شیخ آمد و ماجرا را تعریف کرد. شیخ بهایی گفت: خیلی ناراحت نباش. حالا این سنگ را بردار و به بازار صرافان و زرگران ببر و به فلان دکان برو و بگو این سنگ را گرو بردار و در ازای آن، صد سکه به من قرض بده که اکنون نیاز دارم. طلبه جوان گفت: با این سنگ، نان و علوفه ندادند، چگونه زرگران بابت آن پول می دهند؟ شیخ گفت: امتحان آن که ضرر ندارد. طلبه جوان با این ناراحت بود، ولی با بی میلی و به احترام شیخ به بازار صرافان و جواهرفروشان رفت و به همان دکانی که شیخ گفته بود و گفت: این سنگ را در مقابل سد سکه به امانت نزد تو می سپارم. مرد زرگر نگاهی به سنگ کرد و با تعجب، نگاهی به پسر جوان انداخت و به او گفت: قدری بنشین تا پولت را حاضر کنم. سپس شاگرد خود را صدا زد و در گوش او چیزی گفت و شاگرد از مغازه بیرون رفت. پس از مدتی کمی شاگرد با دو مامور به کان بازگشت.
    ماموران پسرجوان را گرفتند و می خواستند او را با خود ببرد. او با تعجب گفت: مگر من چه کرده ام؟ مرد زرگر گفت: می دانی این سنگ چیست و چقدر می ارزد؟
    پسر گفت: نه، مگر چقدر می ارزد؟
    زرگر گفت: ارزش این گوهر، بیش از ده هزار سکه است. راستش را بگو، تو در تمام عمر خود حتی هزار سکه را یک جا ندیده ای، چنین سنگ گران قیمتی را از کجا آورده ای؟ پسر جوان که از تعجب زبانش بند آمده بود و فکر نمی کرد سنگی که به نانوا با آن نان هم نداده بود این مقدار ارزش هم داشته باشد با من و من و لکنت زبان گفت: به خدا من دزدی نکرده ام. من با شیخ بهایی نشسته بودم که او این سنگ را به من داد تا برای وام گرفتن به این جا بیاورم. اگر باور نمی کنید با من به مدرسه بیایید تا به نزد شیخ برویم.
    ماموران پسر جوان را با ناباوری گرفتند و نزد شیخ بهایی آوردند. ماموران پس از ادای احترام به شیخ بهایی، قضیه مرد جوان را به او گفتند. او ماموران را مرخص کرد و گفت: آری این مرد راست می گوید. من این سنگ قیمتی را به او داده بودم تا گرو گذاشته، برایم قدری پول نقد بگیرد. پس از رفتن ماموران، طلبه جوان با شگفتی و خنده گفت: ای شیخ! قضیه چیست؟ امروز با این سنگ، عجب بلاهایی سر من آمده است! مگر این سنگ چیست که با آن کاه و جو ندادند ولی مرد صراف بابت آن ده هزار سکه می پردازد.
    شیخ بهایی گفت: مرد جوان! این سنگ قیمتی که می بینی، گوهر شب چراغ است و این گوهر کمیاب، در شب تاریک چون چراغ می درخشد و نور می دهد. همان طور که دیدی، قدر زر را زرگر می شناسد و قدر گوهر را گوهری می داند. نانوا و قصاب، تفاوت بین سنگ و گوهر را تشخیص نمی دهند و همگان ارزش آن را نمی دانند. وضع ما هم همین طور است. ارزش علم و عالم را انسان های عاقل و فرزانه می دانند و هر بقال و عطاری نمی داند ارزش طلب علم و گوهر دانش چقدر است و فایده آن چیست. حال خود دانی خواهی پی تجارت برو و خواهی به تحصیل علم بپرداز. پسر جوان از این که می خواست از طلب علم دست بکشد، پشیمان شد و به آموزش علم ادامه داد تا به مقام استادی بزرگ رسید.

  192. 192
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! اینجا مجلس مجردی مردونه است و دوستان داخل ساختمان با تمبک و تمپو و سنتور مینوازند و خوانندگان اشعار کوچه بازاری میخوانند و لذت میبرند و من کنار ساختمان در باغ سرگرم در شبنشینی هستم…!

  193. 193

    بچه ها من باید برم.
    نازتین میشه لطف کنی درو ببندی.
    مواظب خودتون و خوبیهاتون باشید.
    شبتون به خیر.
    بدرود.

  194. 194
    احمد عبد الله پور says:

    خب دوستان بازم شبی عالی را در کنارتان سپری کردم چیزهای خوبی شنیدم و خوندم و بازم طبق معمول چیزهای خوبی یاد گرفتم
    یاد گرفتم تا کسی نخواهد به حریم خصوصیش سرک نکشم یاد گرفتم که کسی را الکی قضاوت نکنم یاد گرفتم که اگر برایم سوء تفاهمی پیش آمد اول بروم بپرسم که درست شنیدهم یا که اشتباه از من بوده یاد گرفتم اگر چیزی را اشتباه فهمیدم الکی به طرف مقابل اهانت نکنم یاد گرفتم که الکی کسی را که فقط در فضای مجازی به صرف چند پست میشناسم الکی نکوبم و الکی اونُ ناراحت نکنم و بهش توهین نکنم و خیلی چیای دیگه از شما یاد گرفتم مرسی که من کمترین را امشب در حضور سبزتان راه دادی امیدوارم که شبی توعم با آرامش داشته و شبی همراه با آسایش سپری کنید خوابهای رنگی ببینید شب بر همهی آقایان و خانمهای شب نشینی بخیر و خوش در پناه حق بدرود و خدا نگه دار

  195. 195
    رهگذر says:

    وحید بزنی میخوری خره… همچین میخوری که تو کتابا بنویسندت…
    وحیدی بودندی دلاور مرد… روزی از کوی رهگذر گذر کردندی نیم نگاهی انداختندی، رهگذر او را به یک اشارت از زمین برکندندی و به دیوار کوبوندندی.. وحید همی رفت و ناله سر دادندی که آآآآآآآآآآآآی ننه بدادم برسید.. آآآآآآآآآآآآی ننه… واااااااااااااااای ننه… خدااااااااااااا ننه…هاههاهاهاهاها

  196. 196
    نازنین says:

    خخخخ. امان از دست تو رهگذر.
    شهروز ما رو یادت نره! خخخخ. یه چندتایی طناب اوردم. خخخخ. آخه میبینم نخ میبندند، ولی به نظرم طناب زودتر جواب بده! خخخخ.

  197. 197
    وحید says:

    خب فاطمه خانم حالا كه هيچكدام از اينا به حرفت نيستند من با قدرت ميگم كه از اين به بعد هر بينايي حرف از رفتن بزنه با خودم طرفه خخخ خخخخ
    شهروووووز زووووود برو اين قانون را به قوانين محله اضافه كن خخخخ

  198. 198

    حسینی برای من هم دعا کن تا خوب بشم دیگه با ایمیلهای انتقادی مزاحمت نشم هاهاهاهاهاها دعا کن سربنیست بشم, ببین من امشب حسابی عصبانی هستم خیلی هم زیاد عصبانی هستم تازه فقط یه چشمه از اتفاقات را که افتاده میبینم خدا بهتون صبر و حوصله و کمی هم دقت بده هاهاهاهاهاهاهاهاهاها.

  199. 199
    سارای says:

    چند روزی هست حال من دیدنیست
    حال من از این و آن پرسیدیدنیست

  200. 200
    سید داوود حسینی says:

    شهروزجون عصر یه ایمیل براتون فرستادم هنوز ندیدینش از شما خانم رعد تشکر میکنم

  201. 201
    رهگذر says:

    آقا سید من چرا شما رو نمیشناسم؟ منم ساداتمااااااااا… ولی نمیدونم چرا کسی نمیدونه…خخخخخخخ

  202. 202
    وحید says:

    رهگذر اون قانوني كه گفتم تصويب شد هااااا خخخخخ

  203. 203

    رعد حکایت جالبی بود خیلی.
    رهگذر خدا بگم چیکارت نکنه هاهاهاهاهاهاهاها.
    صاب خونه کجا رفتی.

  204. 204
    رهگذر says:

    نمیدونم چرا وقتی من میام همه میرن؟هاهاههاهاهاهااه… من آقا گرگه ام… میخورم شنگولتونا.. میبرم منگولتوناااااااااااا… یوهاهاهاها

  205. 205

    رهگذر خخخخخخخخخخخ خیلی باحالی باور کن.
    شب خوش آقای عبد اله پور و حسینی.

  206. 206
    رعد بارانی says:

    بچه ها بیایید امشب وقتی که رفتیم بخوابیم . همون زمان که فقط خدا صدامونو میشنوه و احد الناسی نمیتونه صدای قلبمونه بشنوه برای هم دعا کنیم . برای داوود سلامتی زن داداشش . برای شبو شور و وحید و عبداله پور برای اینکه ی کار خوب پیدا کنن . برای نازنین که به اون آرزوی قشنگش برسه . خدا به بقیه هم همون چیزای خوبی که لایقشن بده .
    نمیدونم از خدا بخواهیم که به قلب همه مون آرامش بده .

  207. 207
    وحید says:

    لايك به رعد و خانم سارايي

  208. 208
    رهگذر says:

    کدوم قانون وحید؟ من قانونی نیمیبینم… اینجا فقط یه قانون هس: احترام بگذارید.. مأمور مخصوص حاکم بزرگ: رها کموووووووون…

  209. 209
    سارای says:

    مرسی فاطمه جان … شهروز …داداشی…همتون بهم محبت دارید…ممنونم آقای عدسی…امیدوارم همیشه خوش باشید و با دوستانتون و همیشه محله باشه و شما هم اینجا شیطنت کنید و روزگارتون پر از شادی و خنده باشه.

  210. 210
    وحید says:

    مرسي رعد. از خدا مي خواهم كه حاجت همه رو برآورده كنه.

  211. 211
    رهگذر says:

    قربونت فاطمه جون.. قابلتا نداره…خخخخخخخخ
    دادا رعد.. برا منم دعا کون معجزه شه منفی یام سر جلسه مثبت شه تربیت مدرس تهرون بیارم با رتبه یک…

  212. 212
    رعد بارانی says:

    رهایی اسم دیگه ای میخوام برات بذارم خخخ گوله نمک . مخففش میکنم میگم نمکی بهت . نمکیه نون خشکیه رهااااییه

  213. 213
    وحید says:

    رهگذر مي دوني قانونش چيه؟ از اين به بعد هر بينايي حرف از رفتن بزنه با خودم طرفه خخخخ خخخخ
    شكلك شمشير از رو بستن

  214. 214
    رهگذر says:

    خب دیگه منم کم کم برم ببینم کی میخواد درا رو ببنده… مواظب خودتون و حریم خصوصیتون باشید… شب خوش

  215. 215
    سارای says:

    رعد ولی فقط اگه یک نابینا هم به من بگه اینجا جای بیناها نیست من میرم…ناراحت هم نمیشم…آقای عدسی هم محبت کردند راحت بهم گفتند.

  216. 216

    رعد برای من دعا نکردی من قهرم دیگه الان به نشانهی اعتراض از اینجا میرم خخخخخخخخخ.

  217. 217
    وحید says:

    خخخخ خخخخ نمكي نون خشكي خخخخخ

  218. 218
    سارای says:

    فک کنم وحید قبل رفتن شمشیرت خورد درست رو گردنم….خخخخ
    واااااای….الان سرم افتاده وسط محله ….خخخخ
    حالا چی کار کنم…یکی سرمو بیاره میخوام برم دیگه …خخخخ

  219. 219
    وحید says:

    خانم سارايي اعمال قانونتون مي كنم هاااا خخخخ

  220. 220
    سارای says:

    عدسی دست خودتو می بوسه…تو از همه دل و جرعتت بیشتره…فکر کنم از خون خون ریزی هم نمی ترسی؟….میشه بری سرمو بیاری از وسط محله زحمتو کم کنم؟

  221. 221
    وحید says:

    خانم سارايي دقت كرديد الان اين شمشيري كه روي گردن شماست چقدر تيزه؟ خخخخخ

  222. 222
    رهگذر says:

    نون خشکیه… دمپایی کهنه میخرییییییییم… سماور شیکسته میبریییییییییم…
    وحید بپا شمشیرت نخوره به دماغت عملیش کنه براد.. بذار کنار.. برو توپ بازیتا بکن.. برو بچه… برو شیطونی نکن.. مسواکتا زدی؟ خخخخخخخخخ
    وحید ما که نمیریم خره… الکی شاخ شونه میکشیم واس هم… میزنیم همدیگه رو شل و پل میکنیم ولی در نهایت همه همدیگه رو دوس دارن… این پسته رم جدیش نگیر… بی خیاااااااااال…

  223. 223
  224. 224

    رهگذر میری جدی جدی؟؟؟؟
    سارای نه تو دیگه از رفتن نگو خواحش میکنم, ما میخوایم یه کاری بکنیم که اونای که رفتن برگردن.
    ببین من تثمیم داشتم دیگه توی هیچ شب نشینی ی نباشم باور کن چند وقت هم هست که نمیام و فقط میخونم اما امشب بخاطر تو اینجام پس نگو از رفتن نگو.

  225. 225
    سارای says:

    عدسی…عدسی…عدسی….؟؟؟؟؟؟

    هی سرمو وردار بیار میخوام برم دیگه

    خخخخخخخخخ

  226. 226
    رعد بارانی says:

    خداوندا به شب و روز ماه و آسمون و خداوندا به حق عدل و مهربانی و بزرگیت این دختر منو فاطمه حسینیو میگم براش بهترینارو بخواه . شاید خودش دوست داشته باشه بره سر کار ولی تو بهش آرامش و بهترین هارو رقم بزن . اونقدر براش خوب بخواه که حدو حساب نداشته باشه .
    دخترها منم ی زمانی فک میکردم سر کار رفتن یعنی خوشبختی . ولی اصلا اینجوری نیست. ولی کار نمیذاره ما برای خودمون وقت بذاریم.خدایا به دختران این محل و اون محل بهترین هارو رقم بزن .

  227. 227
    وحید says:

    خخخ رهگذر نون خشكي اوردي تو كوچمون ؟ خخخخ هههااااهاهاهاهاهاهاها

  228. 228

    مراقب باشید الان میزنید این وسط من را میکشید بدبخت میشم جونمرگ میشم ها خخخخخخ هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها.
    رهگذر جات توی شب نشینیها حسابی خالی بود.

  229. 229
    رهگذر says:

    وای سارای.. تو عدسی رو ندیدی.. این مرد اینقد نازنینه که حد نداره… زبونش تند و تیزه… هیچی تو دلش نیس… نمیدونم چرا از خودش همچین شخصیتی ساخته تو محله.. باور کن خیلی صاف و ساده س… من که دوسش دارم.. ولی تو سایت نزدیکش نمیشم تا نیشم نزنه…. هاههاهاهاهاهاها… تو دنیای حقیقی دوس داشتنیه واقعاً…

  230. 230
    سارای says:

    مرسی فاطمه جون…میدونم به خاطر من اومدی..امیدوارم همه بچه ها با هم دوست باشن…منم اون وقت میام.
    قوربون مهربونیت.

  231. 231
    مهدی ترخانه says:

    سلاااام . احوالات همه . من تازه اومدم . کی میخواد بره . کجا من رو هم با خودتون ببرین . خخخ
    غلط نکنم یکی گنج منج اینجا جسته به خدا . وضعش خوب شده . شایدم کوپن و اینها اعلام کردند . میخواین برین که از صف عقب نمونین . خخخخ
    به ما هم بگین چه خبره آخه اینجا . نبینم غم تون رو .

  232. 232
    وحید says:

    آهاي مأموران دست و پاهايش را ببنديد تا گردنش را بزنم خخخخ

  233. 233
    رعد بارانی says:

    وا چرا من با لهجه ی نمیدونم کجایی با خدا حرف زدم. ححححح

  234. 234
    سید داوود حسینی says:

    بچهها منم رفتم شب بخیر التماس دعا به همهتون

  235. 235
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! من در مورد موضوع نوشتم و انتظار نداشتم که صاحب پست به خودش بگیره و برای رفتن حرف بزنه… لطفا ظرفیتها را بالا ببرید و با دید مثبت به نوشته های بنده بنگرید و جنبه داشته باشید و از منه بیسواد نرنجید…بیسوادی هم برای خودش عالمیه…!

  236. 236

    مرسی رعد بهترین دعای بود که میشه برام کرد, راستش من هم تا همین 5 6 سال پیش همیشه میگفتم خدایا این اتفاق حتما حتما بیافته اما الان 6 سالی هست که فقط میگم خدایا هرچی که تو ثلاح میدونی من قبول دارم.

  237. 237
    رهگذر says:

    وای من جایی نمیرم فاطمه… خخخخخخخخخ.. کف محله نیشستم با رع به سبزی پاک کردن.. اون شیویدا رو بده من.. تره ها رو خودت پاک کون.. جعفریاش تمیز نیستااااااااااا.. از فردا خودم باس برم سبزی بخرم.. تو بی عرضه ای بت میندازن سبزی گندیده هاشونو… عه عه عه

  238. 238
    وحید says:

    سلام آقاي ترخانه خوش اومديد

  239. 239
    سارای says:

    میدونم رهگذر…من ازش ناراحت نیستم….فقط سرمو برداره بیاره که برم…خخخ

  240. 240
  241. 241
    وحید says:

    درود به عدسي
    خانم سارايي داشته باش تا شمشير را تيز تر نكردم خخخخ

  242. 242
    رهگذر says:

    بچا شب خوش

  243. 243
    وحید says:

    شب خوش رهگذر. خوب بخوابي

  244. 244

    رهگذر خخخخخخخ باور کن من کلی امشب خندیدم در عوج عصبانیت این از اون هنراست که فقط و فقط خودت داری هاهاهاهاهاهاهاهاها.
    رهگذر خدای من چیزی از سبزی سرم نمیشه خخخخخخخ خورد کردن سبزی را بیشتر از پاک کردن دوست دارم هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها.

  245. 245
    مهدی ترخانه says:

    دوستان من هنوز چیزی رو از کامنت ها نخوندم . به قولی پا برهنه پریدم تو edit box اگه وسط دعوا یا خنده ای کامنت من رو میخونین ,‌تقصیر خودمه خخخخخ . نمی خواد تذکر بدین . فقط اومدم بگم که منم میخوام برم .
    آره دیگه دوستان . کم کم منم دیگه باید رخت رو بر بندم و برم .
    بله درست حدس زدین . خیلی عقبم . برم ببینم اصلا اینجا چه خبره که دارم اینجوری مینویسم . اما خداییش به روی خودتون نیارین که از گفتم منم میرم اصلا ناراحت نشدین … آبرو داری کنین خداییش . خوبیت نداره . هر کی هم میخواد بره . فعلا نره . ببینم اصلا برای چی میخواد بره . اگه جای خوبتری سراغ داره ما رو هم ببره خو .

  246. 246
  247. 247
    سارای says:

    خب دقیقا آقای عدسی الان منظورتون چیه؟اون بالا که گفتید برید شماها….اینجا محله ماست؟؟؟؟؟
    یعنی سرمو نمیارید که من برم؟؟؟؟
    باشه دیگه حالا که سرمو گرو نگه داشتید مجبورم فعلا بمونم…دیگه خودتون منت کشی کردید بمونم هاااا…خخخ

    ها ها ها ها ها

  248. 248
    سارای says:

    سلام آقای ترخانه خوش آمدید….هیچ خبری نیست بچه ها دارن میگن می خندن….خخخخ…..خوشحالم که اومدید…خوس اومدید…صفا آوردید…دست خالی نیاید هااا…یه نظری…یه غزلی.

  249. 249
    سارای says:

    مرسی آقا وحید آقای عدسی دیگه گفت بمون موندم….شمشیرتو غلاف کن.

  250. 250
    وحید says:

    آورين آورين آورين حالا شد حرف حساب

  251. 251
    سارای says:

    هی بچه ها….چه جوری درو می بندن….خخخ
    من باید ببندم…یا خودتون میرید درو می بندید…چرا پس کسی نیست دور ببنده…خخخ

  252. 252
    وحید says:

    شكلك قلاف كردن شمشير

  253. 253
    وحید says:

    در رو مديران مي بندند خخخخخخ
    فعلا همه خوابند خخخخ

  254. 254
    وحید says:

    دوستان شبتون خوش
    خوب بخوابيد.

  255. 255
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! من کی گفتم اینجا جای بیناها نیست؟… واقعا که…!

  256. 256
    سارای says:

    شب همگی بخیر و خوشی.
    خوب بخوابید.
    ممنونم از همگی.

  257. 257
    مهدی ترخانه says:

    سلام خانم سارای . وحید جان و خانم حسینی .
    من ببخشین دیر رسیدم ولی خوشحال شدم که رسیدم و دیدمتون .
    امید که پشت در نمونده باشم . ولی از پست رعد اومدم , دیدم که همه چی مرتب هستش .
    خوب خدا رو شکر . امید که همیشه و تمامی لحظات تون خوش و خرم باشه و به دور از کدورت . شاد باشین و برقرار .

  258. 258
    سارای says:

    آقای عدسی ظرفیتتو ببر بالا…خخخخ

    ممنونم از محبت شما…انگار در باز مونده هنوز…خخخ

  259. 259
    رهگذر says:

    من درا میبندم.. شما راحت باشید

  260. 260
    رهگذر says:

    دارم میبندم

  261. 261
    سارای says:

    شما هم به دید مثبت و شوخی به کامنتای من توجه کن…واقعا از حضورتون خوشحال شدم.

  262. 262
    رهگذر says:

    هععععع سفته.. الان میبندم

  263. 263
    رهگذر says:

    هعععععععععع.. یه مرد بیاد کمک…

  264. 264
    وحید says:

    خخخخخ خخخخخ هاهاهاهاهاها
    هنوز در بازه خخخخ

  265. 265
    رهگذر says:

    هوووووووووووع.. هاااااااااع.. هییییییییییییع… الان بسده میشه

  266. 266
    رهگذر says:

    هییییییییییییییععععع… قفلش کوجاشه؟

  267. 267
    رعد بارانی says:

    به به کامنت دادن در ساعات غیر قانونی چه حالی میده یو هو

  268. 268
    وحید says:

    نبند رهگذر خخخخ
    زنگ در خونه همسايه رو مي زنم هاااا خخخخ

  269. 269
    رهگذر says:

    آها جستمش… صب کونید یه دقه خب.. آکله ها

  270. 270
    رهگذر says:

    ببخشید این که بسدم پنجره بود.. در کدوم وره؟

  271. 271
    رعد بارانی says:

    نه گویا بسته نیست درها . چون به گمونم تیم مدیریتی دیگه نمیخواد کاری کنه حححح نه نظارت میکنن و نه نظری میدن . خب دلشون شیکسته

  272. 272
    سارای says:

    وااای…داد…هوار…هر چی داشتم بردن….یکی به دادم برسه…شهروز همش تقصیره توست هااا….درو باز گذاشتی…خخخخ

  273. 273
    رهگذر says:

    برو کنار میخوام ببندمش.. وحید برو اون ور لا دری خب.. رعد اینا ورش دار ببرش…

  274. 274
    وحید says:

    اي آكله بيگيري خخخخ

  275. 275
    روشنک says:

    سلام سلام
    من چون 5 شنبه نبودم امشب میترکونم خخخخخ

  276. 276
    سارای says:

    سلام بچه هاااا….خوبید خوشید؟

  277. 277
    روشنک says:

    یه سلام ویژه به صاب خونه مهربون و مهمون نواز

  278. 278
    سارای says:

    با کلی عجله قرصهای بابامو دادمو سفره را جمع کردم و ظرفها رو نشسته رها کردم تا دم در منتظرتون بشم….بفرمایید…بفرمایید…دم در بده دوستای گلم؟

  279. 279
    روشنک says:

    کسی نیست ؟
    خخخخخ
    خب ببینم سارای بانو چی داره واسه پذیرایی

  280. 280
    احمد عبد الله پور says:

    سلااااااااااام و درروووود بر ساااااراااا خانم و سلاااام بر هر کی امشب میاد اینجا خب جا داره اول روز معلم رو به همه ی معلمان عزیز و دوست داشتنی به خصوص معلمان محله تبریک بگویم و دستان این عزیزان را به گرمی بفشارم و واسه زحماتی که برای ما میکشند بهشون خسته نباشید بگم
    خب دوستان امشب واسطون دلمه ی برگ انگور که برگاش از درخت انگور خونهمون چیده شده و دلمه بادنجان و دلمه کلم اوردم فقط یه جوری بخورید که گیر همه بیاد

  281. 281
    سارای says:

    سلام روشنک جان…مرسی عزیزم…خدا را شکر…خوبم…تو چطوری؟پذیرایی….خخخخ…میشه بیای ظرفها را بشوریم تا بعد…خخخخ

  282. 282
    نازنین says:

    سلام سارای جان.
    سلام روشنک جان.
    و نهایتا سلام به تمامی دوستانی که خواهند اومد.

  283. 283
    احمد عبد الله پور says:

    سلاااام بر روشنک خانم

  284. 284
    سارای says:

    سلام آقای عبدالله پور ….خوش امدید…منم این روزو به معلمها تبریک میگم….یاد روز معلم های دوران راهنمایی کلاسمون افتادم….الان یادم میاد چی کارا می کردیم براشون خندم می گیره…میاید راجب همین حرف بزنیم بچه ها

  285. 285
    سارای says:

    سلام نازنین عزیزم…خوش اومدی ..

  286. 286
    احمد عبد الله پور says:

    سلام بر نازنین خانم و پرواز خان میگم امشب موضوع چیه آیا قلیون هم داریم یا نه

  287. 287
    سارای says:

    ووووووووووووووووووووووو

    جناب پرواز
    سلام…حال شما؟خوش آمدید…..چه دست پر اومدید….بچه بیاید کمک…این شعرش خیلی سنگینه….خخخخ
    مرسی بابت شعر…دست شما درد نکنه

  288. 288
    روشنک says:

    شهروز کمممممممممممک کامنتم نیست شد خخخخ

  289. 289
    نازنین says:

    سلام پرواز و جناب عبد الله پور.
    سارای جان اتفاقا موضوع خوبی رو انتخاب کردی.

  290. 290
  291. 291
    روشنک says:

    دوباره میریم صفحه قبل که
    حسینییییییی میکشمت
    پرواز بده اون ساطور را

  292. 292
    سارای says:

    چرا صفحه اینطوری میشه روشنک؟هی میره از صفحه اول باید بزنم دیدگاه تازه بیادش….شعر پرواز چی شدش؟کجا رفت من اشتباه دیدم؟

  293. 293
    روشنک says:

    سلام به نازنین عزیزم و سلام به آقای عبدالله پور
    و راستی سلام پرواز

  294. 294
    سارای says:

    کی پشت پرده شوخیش گرفته؟…خونمو زیرو کردی هاا….شیطونی نکن اون ور هر کی هستی….خخخخخ

  295. 295
    نازنین says:

    شهروز بی زحمت درستش کن.
    هی میریم صفحه قبل! خخخ.

  296. 296
    روشنک says:

    سارای جان نمیدونم چرا اینطوری میشه
    منم شعر دکی را دیدم ولی کوش پس؟

  297. 297
    سارای says:

    خخخخخخ….پرواز برام شعر آورده بودش…چی شدش؟…کجا رفت.؟…نکنه مال من نبود اشتباهی از دستش افتاد اینجا….خخخخ…هی….من شعرمو میخوام….خخخ

  298. 298
    روشنک says:

    تقصیر حسینیه کلا هر چی میشه تقصیر حسینیه
    نارنین نمیتونی وضع کامنتها را درست کنی؟ هی میپریم از اول

  299. 299
    احمد عبد الله پور says:

    اگه اشکال نداره میخوام این شعر رو که جدید اً بهنام صفوی خونده رو اینجا بنویسم
    حواصت به من بوده و هست اما یه وقتا حواصم ازت پرت میشه با اینکه تو خورشید رو دادی به دنیا یه وقتا سردم اما نه همیشه مث کوه پشت منی هر دقیقه بجز تو کسی تکیه گاهم نبوده تو بالاتر از قلههای زمینی به تو فکر کردن شبیه سءوده همین که حواصت به من هست خوبه همین خوبه که تو من رو دوست داری همه میرن از زندگیِ من اما محاله تو یک روز تنهام بذاری روزایی که از زندگی سیر میشم میشینم یه گوشه به یادت میفتم تو میدونی که چی گذشته به حالم من از حس و حالم به هیچ کی نگفتم کی میدونه که من چه قد گریه کردم فقط چشم تو اشک چشمام رو دیده نمیدونی اسم تو را که میارم چه حس عجیبی بهم دست میده
    فکر کنم در وصف خدا خونده چون که اسم آهنگش خدا بود

  300. 300
    سارای says:

    انگار کامنتا درست شدش…اره هر چی هست تقصیر شهروزه….خخخ

  301. 301
    سارای says:

    خیلی قشنگه آقای عبدالله پور….من نشنیدمش…ولی فکر کنم بچه ها تو آهنگستان گذاشته بودن…میرم دانلودش می کنم.

  302. 302
    نازنین says:

    نمیدونم چرا اینطوری شد! خخخخ.
    غزل پرواز چرا نیست شد! خخخخ.
    نه روشنک جان اینو شهروز باید درستش کنه که فکر کنم درست شده باشه! خخخ.

  303. 303
    سارای says:

    روشنک تو 5 شنبه اصلا نبودی؟خب نظرتو راجب موضوع حریم خصوصی بنویس…ولی احساس می کنم بودی هاااا….خخخ

  304. 304
    روشنک says:

    سارای جان راجع به موضوع باید بگم که من کلا از اول از شانس نمیدونم خوب یا بد با بیناها بر خوردم کلا زیاد وقتی نیست که با بچهای همنوع ارتباط گرفتم اما گاهی حس میکنم پرسیدن سوالهای غیر متعارف که به لحاظ شعور اجتماعی آدم را میبره زیر سوال نباید از بچهای ما یا بهتر بگم از ما ها پرسیده بشه چون واقعا بعضی سوالها با کمی فکر و تحلیل خود بخود جواب داده میشن
    بعضی سوالها و مداخلات هر چند بی منظور واقعا غرور و شخصیت و عواطف ما ها را جریحه دار میکنه
    نمیدونم منظورم رسا هست یا نه اگه ابهامی داری بپرس شما خاطرت خیلی عزیزه

  305. 305
    احمد عبد الله پور says:

    میگم امشب چه قد شلوغه نمیدونم بخاطره اون پست مجی هست که هیچ کی نیومده یا دلیل دیگه ای داره

  306. 306
    سارای says:

    بله من متوجه میشم…منم چون از بچگی دیدمو خیلی وقته که باهاشون مرتبط بودم خودم سوال زیاد برام پیش نمیاد…یادمم هم نمیاد اینجا سوال خاصی کرده باشم…ولی دقیقا برای دوستام همینطوریه….فقط هم به خاطر اینه که برخورد نداشتن

  307. 307
    روشنک says:

    لایک احمد آقا
    سارای فکر کنم روحم ناظر بر شب نشینیت بوده خخخخ
    نبودم که نتیجه ننوشتم واست خو خخخخخ

  308. 308
    روشنک says:

    کامنتها واسه من درس نشده که شکلک گریه زار زار

  309. 309
    نازنین says:

    در مورد روز معلم یه خاطره جالب براتون بگم.
    بعضی بچه ها تخممرغ رو خالی میکردند، توی پوستش کاغذ رنگی و همینا میریختند، و برا روز معلم اینو مدرسه میبردند، به بالا که پرتاب میکردند این کاغذ رنگیا میریخت سر معلمشون.
    توی یکی از مدارس ابتدایی شهرمون بچه های کلاس اولی نمیدونستند. تخممرغ رو همینطوری به مدرسه برده بودند، دیگه خودتون فکرشو بکنید چه بلایی سر معلمشون آورده بودند! خخخخ.

  310. 310
    سارای says:

    مال منم درست نشده…خخخ
    بی خیالش…بذار شهروز اومد یه بلایی سرش بیاریم….خخخخ
    انگاری هنوز زنده س…خخخخ…من امروز تازه یه خورده آروم شدم…امیدوارم شماها هم همگی خوب باشید

  311. 311
    احمد عبد الله پور says:

    میگم چرااااااا این کامنتااااا با من بازیییی میکنه هی میره صفحه ی قبل شهروووووووز کجااااااای بیااااا این صفحههای شبنشینی رو مث آدمش کن آخههههه چراااااااا این جوری میشه

  312. 312
    روشنک says:

    شهروز ترسید ظرفها را بندازیم گردنش بشوره که نیومد خخخخ

  313. 313
    روشنک says:

    وااااااااااااااااااااااااااااا حسینی یعنی چی خو بیا به داد برس چرا اذیت میکنی

  314. 314
    سارای says:

    خخخخخ…..خیلی بامزه بودش…من که زیاد شیطنت نداشتم بچگی…کلا بچه آروم و ساکتی بودم….ولی بچه های کلاسمون خیلی شیطنت می کردند…دوران راهنمایی یعنی روز معلم دیگه هر کاری بگی می کردن…آهنگ میذاشتن میزدن می رقصیدن…خخخ
    مثلا روز شهادت هم بودش…خخخ…معلمهامونم هیچی نمی گفتن…نمیدونم الان چطوریه

  315. 315
    نازنین says:

    سارای جان شرمنده که کامنتتون رو حذف کردم.
    اون وسط کامنت گذاشته بودید.
    بازم شرمنده.

  316. 316
    روشنک says:

    پرواز اومد یه شعر نوشت که با خودش دوتایی نیس شدن و رفت

  317. 317

    چرا کامنت من ناپدید شد وای حسینی کجاست بیاد این کامنتها را درست کنه دیگه من کاامنت دادم اما الان نیست خدای من من برم یقهی کی را بگیرم.
    نازنین خاطرت خیلی باحال بود هاهاهاهاهاهاهاهاها

  318. 318
    سارای says:

    ولی آموزش پرورش خسیس ترین ارگانه…پارسال روز معلم به یکی از آشنامون روز معلم یه کارت هدیه 10000 تومنی داده بودش…یعنی ما مونده بودیم چطوری روشون شده این هدیه بدن…خخخ

  319. 319
    روشنک says:

    راستی احمد اقا شعر قشنگی گذاشته بودید ممنون

  320. 320
    سارای says:

    آهاااا…عیب نداره…جمله بندیم خیلی ضایع بودش…خخخخ

  321. 321
    روشنک says:

    سلام فاطمه خوبی؟
    این پسر عموتم که امشب نمیاد بداد کامنتها برسه

  322. 322
    احمد عبد الله پور says:

    میگم اگه هیچ کی نیاد کی میخواد این دلمه ها رو بخوره آخه میمونه رو دستم خرااااااااب میشه در باره حریم خان خصوصی یه روز سوار تاکسی تلفنی شدم تا برم دانشگاه طرف تا منُ دید که دارم جزوه ی دست نویسم که به خط بریل هست رو میخونم و مث چی از روی خطا رد میشم میگفت این دیگه چیه اصلاً مگه شما هم میتونید بخونید و بنویسید گفتم آره چرااا نتونیم اتفاقاً وقتی فهمید که دانشجوی ارشدم گفت که ارشد هی باید تحقیق بدی به استاد گفتم میدم مگه چیه گفت آخه باید تایپ بشه گفتم خب تایپ میشه گفت مگه میتونی گفتم مث آب خوردن بعد دید که صورتم سه تیغه هست گفت که اینُ کی برایت مرتب کرده گفتم خودم گفت مگه میشه مگه داریم گفتم هم میشه و هم داریم با اینوجود بازم از تعجب نمیدونستچی بگه بعد از این موضوع رفت سراغ سؤالات خصوصیتر و در واقع وارد حریم خصوصیم شد و گفت یه نابینا توی ایران چی میتونه بخونه منظورش درس و دانشگاه بود و یا آیا یه نابینا میتونه آشپزی کنه گفتم بله ولی خودم در این زمینه یه کم تنبلم گفت پس ظرف شستن واسش دیگه باید خیلی راحت باشه گفتم له گفت تو چی گفتم واسه منم آسونه و غیره ب

  323. 323
    نازنین says:

    خخخخ.
    اون بچه ها طفلیا قصد شیطنت نداشتند. فقط تخممرغ رو دیده بودند. خخخ.
    من یادمه تا کلاس پنجم که بودم پدرم یکی از کتابهای شهید مطهری یا یه کتاب دیگه کادو میگرفت بهم میداد که به معلممون تقدیم کنم.

  324. 324
    سارای says:

    اﻭﻝ ﺍﺑﺘﺪﺍﯾﯽ ﺑﻮﺩﻡ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﻣﻌﻠﻤﻤﻮﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﯾﻪ ﻣﻮﺭﺩﯼ ﺭﻭ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﻣﯿﺪﺍﺩ ﺑﻌﺪ ﮔﻔﺖ : ﮐﺴﯽ ﻣﯽﺗﻮﻧﻪ ﺑﮕﻪ ﭼﺮﺍ؟؟
    ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ : ﻣﺎ ﺑﮕﯿﻢ …!!!؟
    ﮔﻔﺖ : ﺑﮕﻮ ﻋﺰﯾﺰﻡ …
    .
    .
    .

    .
    .
    .
    .
    ﻣﻨﻢ ﮔﻔﺘﻢ : ﭼﺮﺭﺭﺭﺭﺭﺍ؟؟
    ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﮐﺘﮑﻢ ﺯﺩ هنوزم نمیدونم چرا
    روز معلم مبارک

  325. 325
    روشنک says:

    جالب بود احمد آقا خخخخخخ

  326. 326
    سارای says:

    سلام فاطمه جان…خوبی عزیزم خوش اومدی؟…من ندیدمش
    ..ولی کامنت پروازو دیدم…فک کنم یکی شوخیش گرفته…خخخخ

  327. 327
    روشنک says:

    خخخخخ سارای واقعا چرررررررررررررررررررررررررررررررا آیا؟

  328. 328
    احمد عبد الله پور says:

    میگم چیز عجیبی هست اگه یکی مث من هنوز به هیچ کدوم از معلماش هدیه نداده باشه شاید دادی یادت نمیاد حاااااالاااا بذار فک کنم آهان به معلم سال اولم خانم کریمزاده که خدا حفظشان کند فک کنم یه دسته گل دادم معلم دوم تا پنجم رو دیگه یادم نمیاد معلمای راهنمایی هم که رسم نبود که بهشون هدیه داد حاااالاااا چراااا میزنی باشه همین جاااا به همه ی معلمام که هدیه ندادم هم معذرت میخوام و هم دستانشان را به گرمی میفشارم و میبوسم

  329. 329
    احمد عبد الله پور says:

    راستی سلاااام فاطمه خانم این شهروز کجاااااست نکنه از محله قهره که اینجا نمیبینمش

  330. 330
    روشنک says:

    یااااااااااااااااااااااااااااااااااا خود خدا صفحه من کلا منهدم شد

  331. 331
    احمد عبد الله پور says:

    میگم من به دنبال آموزش و برنامه ی ساندفرج هستم آیا در محله موجود میباشد یا نمیباشد

  332. 332
    رهگذر says:

    سلااااااااااااام.. بچا.. خوبید؟

  333. 333
    روشنک says:

    خب دیگه چه خبر؟

  334. 334
    سارای says:

    من کلا از این هدیه دادن خوشم نمیومدش…چون مامانم یه ظرف ظروفی چیزی میخریدش من زورکی میبردم میدادم به معلم…خخحح….آخه منم دوست داشتم گل ببرم براشون…ولی خب…حالا که فکر می کنم شاید معلم از اون ظرف و ظروف بیشتر خوشحال میشدش.

  335. 335
    وحید says:

    سلام دوستان.
    سلام به خانم هاي محترم ساراي، روشنك؟، حسيني و نازنين
    سلام آقاي عبدالله پور و پرواز

  336. 336
    احمد عبد الله پور says:

    سلاااااااااااااام سلاااااااام بر ننه رهگذر میگم راه گم کردی نکردی عجبی اینجا میبینمت مییییگم از امتحان ارشد چه خبر کلاً خوش میگذره میگم راسی ننه رهگذر کو پدر بزرگ رعععععععععد مث اینکه از دسمون ناراحته و دیگه نمیبینمش توی محله

  337. 337
    روشنک says:

    سلام بر اقا وحید

  338. 338
    احمد عبد الله پور says:

    سلااااام بر داش وحید میگم قلیون نیوردی آیا دو سیب نیاوردی آیا بروزجونی چی نیاوردی آیا خوبی کلاً آیا

  339. 339
    سارای says:

    معلم: چرا در نوشتن انشا از پدرت كمك نمي گيري؟
    دانش آموز: آخ اون از دست شما دلخوره!
    معلم: از دست من، چرا؟
    دانش آموز: چون شما هفته ی قبل به انشاي اون نمره بدي داديد!

  340. 340
    وحید says:

    و سلام به رهگذر

  341. 341
    نازنین says:

    مشابه این اتفاقا برا من هم یا بهتر بگم برا ما اتفاق افتاده جناب عبد الله پور.
    یادمه دو ترم کلاس زبان رفتم. یه تکلیف نوشتنی داشتیم که من تایپشون میکردم.
    یادمه جلسه اولی که مربی اونو دید هم خیلی خوشش اومد، و هم محترمانه ازم پرسید خودت تایپ کردی؟
    من هم با صبر و حوصله براشون توضیح دادم که هم گواهی icdl دارم، و اینکه چطور میتونیم با کامپیوتر کار کنیم.
    در مورد خط بریل هم ازم پرسیدند، وقتی براشون توضیح دادم، و یه نمونه رو هم بهشون نشون دادم، نتیجۀ خوبی داشت.
    هم اینکه به نوعی تا حدودی فرهنگسازی شد، و هم باعث شد به خاطر تعامل مثبت با دوستان بینا محبوبیت بیشتری داشته باشم.

  342. 342
    وحید says:

    آوردم احمد جان. بيا كنارم بشين بزن بر بدن

  343. 343
    سارای says:

    سلام رهگذر …خوبی.؟خوشی…

    چه ریز میزه شدی….خخخ…اینقدر کوچواو کامنت گذاشتی ندیدم

  344. 344

    سلام آقا وحید و رهگذر.
    من چی کار کنم کامنت داده بودم به همه سلام کرده بودم و برای سارای کلی خط و نشون کشیده بودم الان نیست.
    بنویسمش یعنی؟؟؟؟؟؟

  345. 345
    روشنک says:

    سلام رهی باجی خوبی
    کنکور تموم شد؟

  346. 346
    سارای says:

    سلام آقا وحید؟….خوبی؟خوشی؟…خوش اومدی

  347. 347
    احمد عبد الله پور says:

    به به این شد یه چیزی به به عجب دودی داره این قلیون آهان تازه دارم سر حاااال میام تازه داره بهم خوش میگذره بهبه ببین چه دودی راه انداختم وای عجب قلیونی وای عجب چیزی هست این قلیون میگم چه خوب شد امشب شهروز نیست میتونم بدون دقدقه قلیون بکشم میگم رهگذر کوجا رفد

  348. 348
    رهگذر says:

    سلام عبدالله… بابا رعدا من دیشب بش اس دادم جوابمو نداد… فک کنم حوصله آبجیشم نداره فعلاً.. گفدم بذار تا آزمون استراحت کنه… بعدش میارمش تو محل.. رعد مگه دس خودشه بره؟ اینجا همه عاشقشن.. اص محله بی رعد برا من صفا نداره… خخخخخخ… میزنیم میاریمش… بذ این آزمون نکبتی بره.. عه عه عه
    سلام وحید

  349. 349
    یکی از شما says:

    سلام سارای. موضوع خیلی خوبه و قابل تأمل.
    سلااام بچهها چطورید خوبید؟
    خب برم فکر کنم بعد کامنت اصلی رو درباره موضوع پست بنویسم.

  350. 350
    سارای says:

    فاطمه جان دوباره بنویس ببینم چی بودش…ایمیلتم دیدم…فقط یادت رفت لینک که گفتی رو بدی…ببخش نشد اونجا جواب بدم…یعنی با گوشیم دیدم با این ایمیل جواب ندادم ….بعدش هم فراموشم شدش.

  351. 351
    وحید says:

    مرسي خانم ساراي شما چطوري؟
    احمد جان بزن بر بدن كه تازه خوب جا افتاده خخخخ

  352. 352

    بچه ها من فکر میکنم کادر مدیریت میخوان ما را تنبیه کنن و برای همین امشب کامنتها اینجوری شده حسینی هم خیال اومدن ندارح من همش میرم کامنتهای قبلی ای خدا دیوانه میشم اینجوری کامنت بذارم.
    اما سارای این مشکلات من را از هدفم منحرف نمیکنه امشب اومدم تا بزنم نصف شی آماده باش که من حساااابی ازت عصبانی هستم ها…

  353. 353
    روشنک says:

    احمد آقا بیزحمت چنتا دلمه بده بخوریم سارای که اصلا حواسش بهمون نیست

  354. 354
    نازنین says:

    میخواستم کلی سلام کنم، ولی نمیشه خخخخ.
    سلام رهگذر.
    سلام آقا وحید.

  355. 355
    وحید says:

    سلام عباس جان . حالت چطوره؟ خوش مي گذره؟ چند روزه مي خواهم بهت زنگ بزنم ولي يادم ميره

  356. 356
    رهگذر says:

    سلام فاطمه و روشن جون.. خوفید آیا؟ نه… آخر هفته س به گمونم…هاههاهاهاهاهاآزمونا میگم.. بی صاب شه شالله.. قبول نمیشم.. باس برنامه بریزم واس سال دیگه…خخخخخخ

  357. 357

    سلام. من یه کم سرم شلوغ پلوغه. انقدر که تلفنم تو این دو روز زنگ خورد دیگه دارم خل میشم خخخ. یکی بگه چه خبره من نرم کامنتا رو بخونم خدا خیرتون بده.

  358. 358

    وای سارای من ازت حسابی عصبانی بودم ها جواب ایمیلم را ندادی.
    اما بیشوخی فکر کردم که شاید اشتباهی برای کسی دیگه فرستادم داشتم از نگرانی میمردم هههههه.
    نه میخواستم ازت درخواست یه لینکی بکنم خانومی الان که گفتی یادم اومد برای چی اص بهت ایمیل دادم هههه این چند روزه عصابم زیر پتک بود گویا سر درد کلافم کرد.

  359. 359
    سارای says:

    نازنین به نظر من این مشکل تقصیر آموزش پرورش هست … مردم زیاد هم مقصر نیستند…به نظر من بهتره مدارس نابینایان یا ناشنوایان توی همین مدارس عادی باشه و فقط کلاس و معلمشون فرق داشته باشه…تا آموزش خوبی ببینند…..اگه بچه های نابینا یا ناشنوا بین بیناها آموزش ببینند حداقلش به تعداد دانش آموزهای اون مدرسه بینا اطلاعات و آگهی راجب توانایی بچه ها دارن…اینو به خاطر تجربه بچگی خودم میگم یه مدتی با یه نابینا هم کلاس بودم…واقعا وقتی بچه های بینا میان توانایی های شما می بینن انگار آدم فضایی دیدن.

  360. 360
    طاها says:

    سلام دوستان خوبید و یه سلامی به ساهب پست سارای

  361. 361

    سلام حسینی لطفا این کامنتها را درست کن خودش خیلی هست بخدا دیوانه کرد همه را.
    گفتم ما را تنبه کردید خخخخخخخخخ برای همین نمیاید.

  362. 362
    روشنک says:

    بس که زحمت و مرارت میکشی واسه کنکورت اصلا نمیدونی کیه خخخخ
    آهای بچهای مدیریت کار امشبتون ناجوانمردانه بود خو مگه ما چیکار کردیم تنبیهمون کردید و کامنتها را اینطوری کردید؟
    شکلک قهر از بچهای مدیریت و بستن چمدونهام واسه مهاجرت از محله

  363. 363
    رهگذر says:

    سلام نازنین.. عبداله رعد اس داد و سلام رسوند و گف همه تونا خییییلی دوس دارم… ولی خدافس… خخخخخخخ
    خو من شارژ ندارم جواب اس رعدا بدم… هاههاهاهاهاهاهاها.. اینجا جوابشا میدم: هی خره داداشی… دو نفر بهت بی احترامی کردن و الانم خوشحالن از اینکه تونستن از گوشکن ناامیدت کنند… ولی بقیه کاربرا عاشقتن.. همه از دم.. باس بخاطر اونام که شدی برگردی بیچاره.. برنگردی میریزیم سرت تا میخوری میزنیمت تا سیا شی… هاههاهاهاها

  364. 364
    وحید says:

    سلام شهروز

  365. 365

    سلام آقا طه.
    خو من اومده بودم تا از جانب ایمیلم خاطر جمع بشم برم دیگه.
    شب همگی خوش دوستان.
    شرمنده سارای میدونی که نمیتونم عزیزم.
    شاد باشید.

  366. 366
    رهگذر says:

    آره روشن.. اص نمیدونم دقیق چه روزیه؟ هاهاهاهاها.. میخوام فرار مغزها شم والله…
    طاهااااااااااا.. به ننه ت سلام کن…

  367. 367
    روشنک says:

    واه صاحابش اومد که یه سوراخ موش بدید من قایم بشم فراااااااااااار
    سلام حسینی
    سلام اقا طاها

  368. 368
    سارای says:

    سلام آقا طاها….خوب هستید؟
    خوش آمدید….اگه راجب موضوع نظری دارید بنویسید خوشحال میشم.

  369. 369
    روشنک says:

    کوووووووووووووووووجا میری فاطمه؟ وایسا بیبینم چیزی نمونده که

  370. 370

    نازنی لطفا به داد کامنتم برس و این ط اضافی را پاک کن.
    ببخشید آقا طه نمیدونم چرا گاهی اینجوری میشه بعضی حرفها دو بار نوشته میشه.
    دیگه رفتم.
    دیگه جدی شب خوش.

  371. 371
    طاها says:

    سلام ننه خوبی در آسمان ها دنبالد میگشتم روی زمین پیدات کردم
    من در شهر قربت خسته شدم این قد کار کردم پول فرستادم برات
    تونستی ننه برام یه خونه خوب بخری

  372. 372
    وحید says:

    واقعا جاي رعد خاليه. خانم رعد اگه مي خوني برگرد. ازت خواهش مي كنم

  373. 373

    خب قدم ما سنگین بود ظاهراً خخخ.
    اصلاً من میرم از گوشکن خخخ.
    خدافظ.

  374. 374
    روشنک says:

    بسلامتی کوجا میری رهی جیبوتی؟ خخخخخخخخخخخ هاهاهاهاهاها

  375. 375
    سارای says:

    سلام شهروز…خوش اومدی…
    آره…معلومه…نفس نفس میزنی…خخخح
    منتظر بودیم خودت بیاد موضوع بدی دیگه…بابا…استاد…فلسفه…کارخانه ی تولید موضوع و محتوا…خخخ

  376. 376

    بچه ها به رعد زمان بدید.
    من مطمئنم طاقت نمیاره و برمیگرده. سر هرچی بخواید شرط میبندم.
    تو برمیگردی رعد. گوشکن از کراک و شیشه هم قویتره. ببین کی گفتم.

  377. 377
    روشنک says:

    تو کجا حسینی فعلا که من بار و بندیل بستم برم

  378. 378
    طاها says:

    سلام روشنک و فاطمه

  379. 379
    سارای says:

    وااای…من چرا اینطوری شدم….همش دیر می بینم بچه ها رو…

    سلام آقای یگانه….خوبید؟خوشید؟خوش آمدید؟
    راجب موضوع هم بنویسیدخوشحال میشم

  380. 380

    بچه ها هرکی بگه روشنک چی کار کرده که میخواد فرار کنه به عنوان مدیر سایت معرفیش میکنم خخخ. حال ندارم برم کامنتا رو بخونم.

  381. 381
    سارای says:

    سلام رعد…خوبی؟…خوشی.؟…خوش اومدی عزیزم؟

  382. 382
    وحید says:

    سلام آقاي طاها خوش اومديد

  383. 383
    رهگذر says:

    نعخیرشم روشن جون میخوام برم خارج… فرنگستون و غربتستون و اینا.. بعله.. ما خعععلی با کلاس و با سواتیم…خخخخخخخخخخ
    طاهااااااااا تو کی برا ننه ت پول فرستادی آکله؟ وای واس کدوم ننه ت داری پول میفرسی؟ بابای خیر ندیدت چن تا زن داشده یعنی؟ وای تا حالا فک نکرده بودم.. طاها تو بابات کیه یعنی؟ هاهاههاهاهاهاهاهها…

  384. 384
    روشنک says:

    من چیزی نگفتم که ذکر خیرت بود
    میگم خودم اعتراف کنم مدیر میشم آیا؟

  385. 385
    طاها says:

    اگر خیلی مهربان باشد,
    تا می کند!!
    ولی اغلب مچاله می کند آدم را روزگار…

  386. 386
    احمد عبد الله پور says:

    سلاااام شهروز جان ارادت داریم داداش سلاااام بر آقا طاها میگم ببخشید روشنک خانم بفرمایید اینم دلمه که خواسته بودید میگم بذار یه خاطره بگم ببین همون طور که میدونید من هر وقت که میرم حموم میزنم زیر آواز یه کلمه از این میخونم یه کلمه از اون یه روز رفته بودم حموم و حسابی غرق آوز خوندن بودم یه نیم ساعتی گذشته بود که مامانم اومد گفت پسر چه خبره زدی بازم زیر آواز یه کم اون صدای گوشخراشت رو بیار پایین فلانی اومده مهمونی خونمون حاااالااا طرف هم یه آدم با پرستیژ و با کلاس بعد از این که از حموم اومدم بیرون کلاً خودم رو گم و گور کردم تا طرف رفت

  387. 387
    سارای says:

    ممنونم فاطمه جان…ممنونم ازت…شبت بخیر…خوش باشی همیشه…فدای تو و مهربونیت

  388. 388
    رهگذر says:

    سارای چی مصرف میکنی؟ خخخخخخخخخ… کوش رعد؟

  389. 389
    نازنین says:

    حالا ما اونجا یه چی گفتیم! کسی بخواد چمدون ببنده خودم با اون چماق به خدمتش میرسم! خخخخ.
    به هر حال جدا از شوخی به دوستانی مثل رعد و بقیه دوستان فرصت بدید.
    انشا الله برمیگردند.
    سلام شهروز طه و جناب یکی از ما.
    امیدوارم کسی رو از قلم ننداخته باشم.

  390. 390
    طاها says:

    چه غریب ماندی ای دل ، نه غمی ، نه غمگساری

    نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری

    غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

    که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

  391. 391
    احمد عبد الله پور says:

    سلاااام داش شهروز جان ارادت داریم سلام آقا طاها میگم چرا این صفحه برای من این جوری شده از کامنت 316 پریده به 376 بفرما روشنک خانم این هم دلمه نوش جان کن

  392. 392
    طاها says:

    تمام تنم میلرزد…
    از زخمهایی که خورده ام …
    من از دست رفته ام … شکسته ام میفهمی؟؟؟؟
    به انتهای بودنم رسیده ام اما………
    اشک نمیریزم
    پنهان شده ام پشت لبخندی که درد میکند!!!!

  393. 393
    سارای says:

    تشکر آقا طاها
    تقدیم به شما و آقای یگانه

    “معلم”

    تو از حوالی عشقی و از قبیله ی باران
    رسیده ای که بباری به ساحت انسان

    کنار عقربه هایی که تلخ می چرخند
    رسیده ای بنویسی به برگه ی ایمان

    که عشق آیه پیغمبران سرمست است
    اگر چه سوره گم گشته ای است در کنعان

    رسیده ای بنویسی به تخته های سیاه
    از آسمان امید از سپید بی پایان

    ببار تا که مرا خیس و خیس تر بکنی
    از انعکاس خدا در مدار دل تا جان

    من از لبان تو خواندم که زندگی زیباست
    از اولین کلماتت ، از آب ، بابا ، نان

    اجازه هست بنویسم معلمی هنر است
    معلمی هنر بیدلان بی پایان

    #محمدرضا_بداغی
    __________________________
    روز معلم مبارک

  394. 394
    یکی از شما says:

    به نظر من از همه چی مهمتر اینه که نابینا احساس کنه که طرف مقابلش با احترام متقابل با اون ارتباط برقرار کرده. نه از روی ترحمه نه این که طرف فکر کنه این نابینا فرشتس یا آدم خاصیه. الان تمرکز ندارم. نمیتونم دقیق بگم. منظورم اینه که یه بینا باید با این نگاه با نابینا برخورد کنه که اون یه فرد عادیه. فقط چشمش نمیبینه. یعنی علاوه بر این که اونو به عنوان یه فرد معمولی با تمام مشخصات انسانی بشناسه و قبول داشته باشه، بپذیره که اون فرد نمیتونه ببینه. پس لازمه خیلی محترمانه و دوستانه به اون کمک کنه. اونم فقط به اندازه نیاز. حتی اگه از فرد نابینا پرسیده بشه که به کمک نیاز داری یا نه اشکال نداره و خوبه. ولی مثلا وقتی یه بینا یه نابینا رو با تاکسی تا یه مسیری میبره و ازش کرایه نمیگیره و ازش میخواد دعاش کنه، بی‌عدالتیه و آذار‌دهندس. من هفته پیش شیراز بودم. از یه نفر پرسیدم فالوده شیرازی از کجا میتونم پیدا کنم؟ منو راهنمایی کرد. بردم پیش یکی از دوستاش و بهش گفت. جواد یه فالوده به این بنده خدا بده صواب داره.
    گفتم چه صوابی داره، پولشو میدم. خخخخخخ گفت ناراحت نشو منظورم اینه که بدون نوبت بهت بده. خلاصه فالوده رو بهم داد و هرچی گفتم پولشو بگیر قبول نکرد. اون بنده خدا هم منو از خیابون رد کرد و جایی نشوند و گفت، دعام کن.
    با خودم گفتم عمرا تو رو دعا کنم. خخخخخخ در واقع اوشون با این کارش بدترین توحینو کرد.
    نابیناها به ارتباط گرفتن با افراد عادی علاقه دارن. و به نظرم غیر از مطلبی که گفتم هیچ حد و مرزی وجود نداره که ویژه نابیناها باشه. خب افراد عادی هم بعضی وقتا دوس دارن تنها باشن. این تو نابیناها هم هست. ولی اگه نابینایی دوست داشته باشه از افراد عادی فاصله ای داشته باشه، مشکل از خودشه.

  395. 395
    رهگذر says:

    خو شوما بیشینید حریم خصوصیدونا بپاین.. من برم نمازمو به کمرم بزنم… فعلا…

  396. 396
    روشنک says:

    لایک طاها
    چه غریب ماندی…

  397. 397
    طاها says:

    در نهان عاشق کسانی هستیم که دوستمان ندارند و آشکارا از آنانی که دوستمان دارند گریزانیم!
    شاید این باشد دلیل تنهاییِ مان

  398. 398

    خب موضوع چیه آخه. هی میگن راجع به موضوع بنویسید بعد نمیگن موضوع چیه خخخ.
    باشه. نظر من در مورد موضوع مثبته فقط وقتشو بیشتر کنید خخخ.

  399. 399
    روشنک says:

    نازنین صداشو در نیار چمدون چیه؟ اصن کوجا را دارم برم این وقت شب
    برا کامنتا اعصابم خورد شد یچی گفنم نمیدونستم سر و کله صاحابش پیدامیشه

  400. 400
    سارای says:

    خخخخخخ
    شهروز
    بابا جان…چند نفر جدید بودن امروز گفتم که راجب همون حریم خصوصی بگن دیگه….خخخ
    خب خدا را شکر
    مبارک باشه…به پای هم پیر بشید
    خخخخخخ

  401. 401
    احمد عبد الله پور says:

    دودور دودور دود رعععععععد دودور دودور دود رععععد دودور دودور دود رععععد محله بی رععععد صفا نداره محله بی رععععد بی رونقه محله بی رععععد سوت و کوره محله بی رعععععد خوش نمیگذره پس رعععععد زودی برگرد رعععععد من از طرف هر بی ادبی که بهت توهین کرد معذرت میخوام

  402. 402
    روشنک says:

    خب حسینی من گفته بودم
    آهای بچهای مدیریت کار امشبتون ناجوانمردانه بود خو مگه ما چیکار کردیم تنبیهمون کردید و کامنتها را اینطوری کردید؟
    شکلک قهر از بچهای مدیریت و بستن چمدونهام واسه مهاجرت از محله
    حالا من مدیر شدم دیگه آره؟ ببین خودم بهت جواب دادما تو هم قول دادی
    بچها از الان مدیر سایت منم…. برم درو ببندم خخخخ

  403. 403
    نازنین says:

    موضوع پیشنهادی سارای جان خاطراتی که در روز معلم تو مدرسه داشتیم رو بگیم.
    دوستان میتونند در مورد موضوع پست که پنجشنبه شب مطرح شد هم نظر بدند.

  404. 404
    سارای says:

    وااااه
    ..رهگذر مگه رعد و ندیدی…درست پشت سرته…خخخ.
    عجبااا

  405. 405
    طاها says:

    شب بخیر دوستان

    حکایت ما آدم ها
    حکایت کفشاییه که …
    اگه جفت نباشند …
    هر کدومشون …
    هر چقدر شیک باشند …
    هر چقدر هم نو باشند
    تا همیشه …
    لنگه به لنگه اند …
    کاش …
    خدا وقتی آدم ها رو می آفرید …
    جفت هر کس رو باهاش می آفرید …
    تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها …
    به اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند…
    .
    زیاد که خوب باشی دل آدم ها را می زنی …
    آدم ها این روزها عجیب به خوبی ، به شیرینی ، آلرژی پیدا کرده اند …
    زیاد که باشی ، زیادی می شوی …

  406. 406
    سارای says:

    تشکر آقای یگانه….ممنونم که برامون نوشتید…ولی بچه هاااا…راستی….روز معلم چی گرفتید شما آقای یگانه؟
    آقا طاها شما چی گرفتید؟
    البته اگه جزء حریم خصوصی معلم ها نیست بگید بهمون….خخخ

  407. 407
    نازنین says:

    روشنک جان عمدی نبوده.
    شهروز سرش شلوغ شده، این بوده که به جای اینکه صفحه جدید کامنتا از اولین کامنت امشب یعنی کامنت 275 شروع بشه از 276 شروع شده بود!
    برای همین هم هی شوت میشدیم به صفحه قبلی.
    بازم تأکید میکنم عمدی در کار نبوده.

  408. 408
    روشنک says:

    حسینی من بینظمی را تحمل نمیکنما دفعه بعد با تاخیر بیایی اعمال مدیریت میشی گفته باشم خخخخخخخخخ هاهاهاهاها

  409. 409
    سارای says:

    لایک آقا طاها….ممنونم…حواسم به ساعت نیست…انگار داره تموم میشه رفتید…شبتون بخیر و خوشی.

  410. 410

    خب مامان روشی. که چمدون بسته بودی هااااان! ببین اعتراف که کردی باعث شد از سر تقصیرت بگذرم. پاداش اعترافت با مجازات اشتباهت در خخخ. پس همون حالت بمون اعتراض هم وارد نیست خخخ.

  411. 411
    طاها says:

    من معلم نیستم سارای

  412. 412
    روشنک says:

    آخی نازنین عزیزمی مگه تو هم الان کامنتمو خوندی؟ خخخخ خخخخ
    اوهوم من مدیرمااااااااا با کسی شوخی ندارم

  413. 413
    روشنک says:

    لایک طاها
    واااااه حسینی خودت گفتی پست مدیریت میدی
    من که مدیرم خخخخ خخخخخ

  414. 414

    آره تازه وقتی اومدم فهمیدم چه سوتی گنده ای دادم. فکر کن یک ساعت و ربع هی میرفتید صفحه ی قبل خخخ. واقعاً شرمنده.

  415. 415
    روشنک says:

    رفتید خابیدید آیا؟
    منم برم لالا؟

  416. 416
    یکی از شما says:

    سلام وحید! خوبم تو چطوری؟ اکشال نداره.
    سارای در مورد مدرسه منم باهات موافقم. منظورت مدرسه تلفیقیه. دلایل زیادی هم برای این دارم که اینجا جاش نیست. خُلاصَش اینه که بچههایی که تو مدرسه عادی درس خوندن، معمولا اجتماعی ترن و روابط عمومی بهتری دارن. من تو مدرسه نابینایی درس خوندم ولی تا سالها خیلی از مثلا آداب اجتماعی رو بلد نبودم. کلی تجربه کردم و رو خودم کار کردم تا یاد گرفتم. البته یکی از دلایل این مشکل در مورد من، تربیت و شرایط خانوادگیم هم بود.
    مرسی سارای از پیام تبریک قشنگت

  417. 417

    سارای خداییش امشب بگو چی مصرف کردی من قول میدم بین خودمون بمونه.
    طاهاااااا! معلممممم! خخخ.

  418. 418
    وحید says:

    دوستان شبتون خوش

  419. 419
    احمد عبد الله پور says:

    خب دوستان بازم ای شب بدی نبود و ای کمی خوش گذشت ای دلمه هام هم موند حااالااا که این طور شد همش رو شهروز باید بخوره چون که سیصد تا دلمه آورده بودم ولی فقط ده تاش خورده شده پس شهروز دست خودت را میبوسه باید تا ته بخوری راه هم نداره
    خب بازم یه شب نشینی دیگه گذشت در کنارتان بودن خیلی خوش میگذره انشالله که محله با قدرت و با همین تیم مدیریت به کارش ادامه بده و رععععد هم به محله برگرده شبتون آروم قشنگ و همراه با آرامش و آسایش و خوابای رنگی ببینید در پناه حق بدرود و خدا نگه دار

  420. 420
    یکی از شما says:

    خدااافِِِظظظظ بچهههاااا تا کییی…. بدروووود! دلم براتون تنگیده بود. نتونستم مفصل گپ بزنم. الانم لبتاب یکی دیگه رو کش رفتم. خدااافِِِِِظظظظ

  421. 421
    روشنک says:

    آخی حسینی باشه بخشیدیم
    این روزها خیلی تحت فشاری گنا داری من که هیچکارم خیلی بهم فشار اومد تو که هیچی دیگه

  422. 422
    پرواز says:

    سلام این منم پرواز .مث این ک با من کار داشتین .خب بگین .گوش میکنم !!
    اینم غزل
    خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا

    رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا

    التفاتی به اسیران بلا نیست ترا

    ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا

    با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا

    فارغ از عاشق غمناک نمی‌باید بود

    جان من اینهمه بی باک نمی‌یابد بود

    همچو گل چند به روی همه خندان باشی

    همره غیر به گلگشت گلستان باشی

    هر زمان با دگری دست و گریبان باشی

    زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

    جمع با جمع نباشند و پریشان باشی

    یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

    ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد

    به جفا سازد و صد جور برای تو کشد

    شب به کاشانهٔ اغیار نمی‌باید بود

    غیر را شمع شب تار نمی‌باید بود

    همه جا با همه کس یار نمی‌باید بود

    یار اغیار دل‌آزار نمی‌باید بود

    تشنهٔ خون من زار نمی‌باید بود

    تا به این مرتبه خونخوار نمی‌باید بود

    من اگر کشته شوم باعث بدنامی تست

    موجب شهرت بی باکی و خودکامی تست

    دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد

    جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد

    آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد

    هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

    این ستمها دگری با من بیمار نکرد

    هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد

    گر ز آزردن من هست غرض مردن من

    مردم ، آزار مکش از پی آزردن من

    جان من سنگدلی ، دل به تو دادن غلط است

    بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

    چشم امید به روی تو گشادن غلط است

    روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

    رفتن اولاست ز کوی تو ، ستادن غلط است

    جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

    تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد

    چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

    مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

    عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

    از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست

    خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

    از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست

    چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

    شرح درماندگی خود به که تقریر کنم

    عاجزم چارهٔ من چیست چه تدبیر کنم

    نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است

    گل این باغ بسی ، سرو روان بسیار است

    جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است

    ترک زرین کمر موی میان بسیار است

    با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است

    نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است

    دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند

    قصد آزردن یاران موافق نکند

    مدتی شد که در آزارم و می‌دانی تو

    به کمند تو گرفتارم و می‌دانی تو

    از غم عشق تو بیمارم و می‌دانی تو

    داغ عشق تو به جان دارم و می‌دانی تو

    خون دل از مژه می‌بارم و می‌دانی تو

    از برای تو چنین زارم و می‌دانی تو

    از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز

    از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز

    مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت

    دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

    گوشه‌ای گیرم و من بعد نیایم سویت

    نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

    دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت

    سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

    بشنو پند و مکن قصد دل‌آزردهٔ خویش

    ورنه بسیار پشیمان شوی از کردهٔ خویش

    چند صبح آیم و از خاک درت شام روم

    از سر کوی تو خودکام به ناکام روم

    صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم

    از پیت آیم و با من نشوی رام روم

    دور دور از تو من تیره سرانجام روم

    نبود زهره که همراه تو یک گام روم

    کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد

    جان من این روشی نیست که نیکو باشد

    از چه با من نشوی یار چه می‌پرهیزی

    یار شو با من بیمار چه می‌پرهیزی

    چیست مانع ز من زار چه می‌پرهیزی

    بگشا لعل شکر بار چه می‌پرهیزی

    حرف زن ای بت خونخوار چه می‌پرهیزی

    نه حدیثی کنی اظهار چه می‌پرهیزی

    که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن

    چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن

    درد من کشتهٔ شمشیر بلا می‌داند

    سوز من سوخته داغ جفا می‌داند

    مسکنم ساکن صحرای فنا می‌داند

    همه کس حال من بی سر و پا می‌داند

    پاکبازم هم کس طور مرا می‌داند

    عاشقی همچو منت نیست خدا می‌داند

    چارهٔ من کن و مگذار که بیچاره شوم

    سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

    از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت

    چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

    تا نظر می‌کنی از پیش نظر خواهم رفت

    گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت

    نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت

    نیست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت

    از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم

    لطف کن لطف که این بار چو رفتم ، رفتم

    چند در کوی تو با خاک برابر باشم

    چند پا مال جفای تو ستمگر باشم

    چند پیش تو ، به قدر از همه کمتر باشم

    از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم

    می‌روم تا به سجود بت دیگر باشم

    باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

    خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی

    طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی

    سبزه دامن نسرین ترا بنده شوم

    ابتدای خط مشکین ترا بنده شوم

    چین بر ابرو زدن و کین ترا بنده شوم

    گره ابروی پرچین ترا بنده شوم

    حرف ناگفتن و تمکین ترا بنده شوم

    طرز محبوبی و آیین ترا بنده شوم

    الله ، الله ، ز که این قاعده اندوخته‌ای

    کیست استاد تو اینها ز که آموخته‌ای

    اینهمه جور که من از پی هم می‌بینم

    زود خود را به سر کوی عدم می‌بینم

    دیگران راحت و من اینهمه غم می‌بینم

    همه کس خرم و من درد و الم می‌بینم

    لطف بسیار طمع دارم و کم می‌بینم

    هستم آزرده و بسیار ستم می‌بینم

    خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر

    حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگیر

    آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم

    از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

    پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم

    همه جا قصهٔ درد تو روایت نکنم

    دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم

    خویش را شهرهٔ هر شهر و ولایت نکنم

    خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است

    سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است

     

  423. 423
    نازنین says:

    در مورد تحصیل تو مدارس عادی موافقم.
    اتفاقا من اول دبیرستان که میخواستم برم، اول مدیر مدرسه از پذیرش من خودداری میکرد.
    اینم بگم که من از وقتی رفتم مدرسه به مرور زمان گوشه گیر شدم، و از شلوغی زیاد خوشم نمیومد. مادرم خیلی نگران بود که تو مدرسه عادی نتونم با بقیه دانشآموزا رابطه و تعامل خوبی داشته باشم، که اتفاقا عکس قضیه اتفاق افتاد.
    تا جایی که میتونستم تو کارای فوق برنامه مثلا قرآن صبحگاهی و خوندن شعر به صورت دکلمه تو جشنا شرکت میکردم.
    تقریبا میشه گفت از شاگرد ممتازای مدرسه بودم.
    ولی متأسفانه این فرهنگ هنوز اونطور که باید جا نیفتاده.
    همینطوری نمیشه. باید شرایطش و امکانش فراهم بشه.

  424. 424

    خب من دیگه کم کم برم درو ببندم.
    آقا معلمها و خانم معلمها روزتون مبارک.
    مواظب خودتون و خوبیهاتون باشید.
    شبتون به خیر.
    بدرود.

  425. 425
    روشنک says:

    شب همگی خوش دوستان

  426. 426
    روشنک says:

    من دروووووووووووو میبندم من مدیییییییرم تو چیکاره ایی شهروز؟

  427. 427

    درود. بچه ها خوبین حال احوالتون چه طوره. من دیر اومدم بیکار نبودم.
    یه چند تا از کامنتا رو هم خوندم.

  428. 428
    روشنک says:

    اصن دلم نمیخاد درو ببندم بکسی مربوطه؟

  429. 429
    سارای says:

    وای خدا…ببخشید یه خورده نت اذیت کردش…خوب بودااا…یهو ضعیف شد…
    وااای ببخشید آقاطاها….حتما با یکی دیگه اشتباه گرفتم…کلا همیشه فک می کردم معلم هستید…نمیدونم اصلا شناسنامتونو خوندمش یا نه….خحخخ

    خلاصه ببخشید…خخخ
    شهروز…ببین همش تقصیره توئه می دونی….خخخخخ

  430. 430
    روشنک says:

    دس بدر زدی نزذی شهروز

  431. 431
    سارای says:

    سلام آقای کریمی…خوش آمدید….ممنونم از حضورتون.

  432. 432
    نازنین says:

    شب همگی به خیر.