خاطره صبحانه اون روز و گوجه ی ملعون

با سلام خدمت دوستان عزیزم دوستان اومدم ی خاطره بگم برم چندسال پیش وقتی تو مدرسه بودم تو فصله بهار بودیم تصمیم گرفتن مارو به اردو ببرن صبح زود ما به همراه معلمها و آقای مدیر از مدرسه بیرون رفتیم و سوار ماشین شدیم راه افتادیم بعد از یه ساعت وایسادیم تا صبحانه بخوریم یکی از بچه ها به سمت من گوجه پرتاب میکرد و من هم به سمت اون خیار پرتاب میکردم در همین هین دوستم گوجهی پرتاب کرد و مستقیم خورد تو چشمم خیلی درد میکرد یه دوستی داشتم بنام سعید گفت چیشده سجاد?من گفتم مسعود با گوجه زد تو چشمم سعید بینا بود و ورزش کاره خوبی هم بود رفت مسعود رو آورد انقد کتکش زد واقعا گری میکرد مسعود 20سالش بود و سعید 21 هرچی گفتم بابا شوخی کردیم باور نکرد اگر آقای مدیر نبود مسعود الان زنده نبود ببخشید که کوتا بود نظر یادتون نره فعلا

درباره سجاد رشیدی

سلام سجاد رشیدی هستم 22ساله از استان لرستان شهرستان نوراباد خوش حالم که تو جم شما خوبان هستم راه ارتباط با بنده آیدی تلگرام @sajjadrashidi76 شماره 09184735597 فعلا همین به ذهنم رسید اگه شد باز بهش اضافه میکنم
این نوشته در خاطره ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

20 Responses to خاطره صبحانه اون روز و گوجه ی ملعون

  1. 1
    پریسا says:

    آخجون بزن بزن!
    جنگ با اسلحه های ولرم. خخخ! من هم بازی؟

  2. 2

    تبریک میگم بابت قوه ی… فقط نمی دونم چرا تو اون مدرسه این قدر دانشآموزانش سنشون این قدر پایین بوده، آخه 20 و 21 سال خیلی خیلی کمه واسه یه دانشآموز! خوش باشید

  3. 3

    سلام پریسا مرسی که نظر دادی موفق باشی

  4. 4

    سلام پوریا جان مرسی که نظر دادی اونجا مدرسه ی استسنایی بود همه یا کم توان بودن یا نابینا یا ناشنوا باز هم میگم مرسی

  5. 5
    بهار خانم says:

    سلام خخخ جالب!

  6. 6
  7. 7

    سلام سجاد جان عجب خاطره ای! خخخ بابا بنده خدا رو کتکش دادی رفت! خخخ مرسی.

  8. 8
  9. 9
    هانیه says:

    سلام سجاد بنده خدا فکر کنم دیگه تا عمر داره شوخی نکنه… ولی خودمونیم اگر قرار بود من برای این چیزا کتک بخورم هیچیم باقی نمونده بود شکلکک خنده غش…

  10. 10
    روشنک says:

    سلام
    خخخ خخخ خخخ تو شناسنامت نوشتی 19 سالته بعد توی خاطرت 21 سالت بوده خخخ
    بنجامین باتنی آیا؟؟ بجای اینکه بزرگ بشی کوچیک میشی خخخ خخخ
    کلا خیلی بامزه بود هم خاطره هم ماجرای سن

  11. 11
    عدسی بشاشadasi says:

    درود! راستی نگفتی که به هر نفر چه تعداد خیار و چه تعداد گوجه داده بودند؟… آخه ما یه روز گروه سرود بودیم و رفتیم اداره برق سرود خواندیم و موقع پذیرایی در هر بشقاب یک موز و دو نارنگی خیلی قشنگ چیده بودند که ما بجای خوردن بیشتر میخندیدیم… راستی با یک ابتکار رمز جدیدم را وارد گوشی نوکیا ان82 کردم و اوکی شد و حالا دارم باهاش مینویسم… درضمن این گوشی جونم کلیدهای 4 7 8 0 و ستاره را ندارد و من چقدر حال میکنم که دارم باهاش مینویسم… یه گوشی اتیغه که میگن ایییییینه…!

  12. 12

    سلام حانيه خانم آره شوخي نميكنه ممنون كه نظر دادي

  13. 13

    سلام روشنك اون دوستم سعيد 21سالش بود

  14. 14

    سلام ادسی نمیدونم به هر نفر چند تا خیار و گوجه دادن بابت درست شدن رمز گوشیت خدارو شکر موفق باشی

  15. 15

    سلااااام سجّاد جان
    خوبی عزیزم؟
    خیلی ممنون جالب بود
    بزن بزن
    خدا یکی هم از این دوستها نسیب ما بکنه
    قدیم قدیم ها خداوند مهربون یه افسرده و گوارشیش و خ کش را نسیب ما کرد

  16. 16

    سلام سامی جون!انشالا نسیب شما هم بشه مرسی داداش

  17. 17
    احمد عبد الله پور says:

    سلام و درود بر آقا سجاد عزیز عجب خاطرهی عجب اردویی عجب گوجهی عجب خیاری عجب کتک کتکی عجب بزن بزنی بودا میگما اگه آقا مدیره نبود مسعود ناک اوت شده بودا به هر حال مرسی بابت خاطره روزت خوش و خدا نگه دار

  18. 18

    سلام احمد جان آره دیگه خدا به مسعود رحم کرد مرسی بابت نظرت

  19. 19
    ریحان says:

    سلام.خوبه بخیر گذشته.موفق باشید

  20. 20

دیدگاهتان را بنویسید