تقریبا1ساعت زنده از دیشبم!

شب4شنبه. از هفته پیش تا الان منتظرشم. حالا اومده و من بیدارم بدون اینکه بدونم دقیقا واسه چی. شب آرومیه. حتی نسیم هم نمیاد. فقط هوای ساکت شبانه و عطر شب بو و من که به شدت گرممه. شاید از شدت استرس و انتظار. می خوام در و پنجره رو ببندم و گرما رو بسپارم دست کولر تا به حسابش برسه ولی در اون صورت عطر شب بو و صدا های شب هم همراه گرما می مونن پشت در بسته و خوشم نمیاد. اینجا نشستم و گیج می خورم. گل کریستالی بافتم و کتاب های بی محتوا خوندم و چرت زدم و چایی گیاهی خوردم و خوردم و اونقدر خوردم که احساس گیجی و بی حسی می کنم. این وامونده لعنتی قرار نبود گیجم کنه تأثیرش رو می گفتن1چیز دیگه بودش واسه چی روی من این مدلی اثر کرده؟

ساعت داره به11می رسه. خواب کلا نیست. از پارک رو به رو صدا های خفیف تفریح مردم میاد. دور تر ها1جیرجیرک تابستونی هم داره می خونه. صدا های شب آروم و دور میان و گوش هام رو نوازش می کنن. سر شب با1در مورد خوابی که دیده بودم حرف زدم. بعدش1ازم بیشتر توضیح خواست. بعدش من زدم زیر خنده و براش گفتم. بعدش1دلش سوخت به نظرم. بعدش باز توضیح خواست و من دیگه نتونستم فشار های این اواخر رو شبیه همیشه زیر نقاب خنده های اعصاب خورد کنم جا بدم. زدم زیر گریه. واسه چی گریه های من به آدمیزاد نرفته اینهمه اشک زمان هایی که گریه می کنم واقعا کار دستم میده. نمیشه جمعش کرد تمام صورتم و زیر چونم و دستی که باهاش پاکشون می کنم و اگر اصرار کنم آستینم خیس میشه. واسه چی اشک های من زمان گریه کردن هام اینهمه زیادن؟ سر شبی هم گوشی دستم بود و چسبیده به صورتم. گوشه گوشیم خیس شد. بعدش1نتونست صحبت کنه. کسی اومد پیشش. من بعد از قطع تماس1خورده دیگه گریه کردم بعدش بلند شدم رفتم سر گل سازیم. داخل واتساپ هم1کوچولو مسخره بازی درآوردم بلکه استرس امشب از سرم بپره ولی نپرید. بالای20دفعه از سر شب تا الان گوشیم رو برداشتم که1پیام بدم بپرسم فلانی کجا هستید چی شد عاقبت؟ ولی نکردم. باز گوشیم رو زدم کنار همراه وسوسه آزار دهنده پرسیدن هام. نباید بپرسم نباید بخوام نباید. هی اصلا که چی به من چه! این رو از اون هفته به خودم میگم و الان می بینم اثر نکرده در آرامش بخشیدن بهم. گوشیم بی صدا و آرومه. گذاشتمش کنار دستم و بی خودی منتظرم. ته دلم1حس مزخرفی بهم میگه انتظارم بی خوده ولی دست بردار نیستم. همچنان منتظرم. کلا شبیه جنونم کاریش هم نمیشه کرد.

ساعت از11گذشت. من دلم تفریحات می خواد. که بلند شم درستش کنم و بزنم به جهان سر گیجه و بیخیالی. ولی عقل مزاحم امر می کنه که بشین سر جات اراجیفت رو بنویس و بیخیال شو. دلم اصرار می کنه و عقل شبیه تمام این اواخر واسه خلاصی از این جنگ مسخره میگه امشب دیره. باشه واسه فردا عصر. امشب نه! دیر وقته. حس و حالش نیست باشه فردا. فردا! شبیه تمام این اواخر بهش گوش می کنم. با اینکه تردید دارم به شدت تردید دارم فردا هم تفریحاتی در کار باشه بهش گوش می کنم. میشینم سر جام به نوشتن های بی سر و ته که مشخص نیست از کجا شروع شده و کجا تموم میشه. صدای واتساپم درمیاد و بی اختیار به شدت از جا می پرم. مال گروه نماده و بازش نمی کنم. این رو که نمی خوامش که! اه! پس واسه چی نمی زنه اون بوق کوفتی که به این انتظار نکبت خاتمه بده؟ هی بیخیال اصلا من که خیالم نیست کلا من کجای این جریانم چیش به من می رسه به من چه! اصلا کی گفته من منتظرم بدونم چی شد! اصلا من کجا منتظرم! اصلا واسه چی باید خیالم باشه! البته که خیالم نیست! آره بابا من خیالم نیست! واقعا خیالم نیست! آخه به من چه! من که خیالم نیست! من خیالم نیست! خیالم نیست! اشک بهم زهرخند می زنه و صورتم رو خیس می کنه. اصرار می کنم. من خیالم نیست. من خیالم نیست. خیالم نیست خیالم نیست به من مربوط نیست من خیالم نیست! چند تا قطره اشک می چکه روی سیستمم. سرم رو می کشم عقب و اشک ها راه می گیرن تا زیر چونم. بلند میشم. آب می خورم. بر می گردم پشت سیستم و لحظه هام رو می نویسم. دلم می خواد ایمیل بفرستم. دلم می خواد واتساپم رو باز کنم و بپرسم چی شد. دلم می خواد، …

چندتا جوونک شلوغ از خیابون رد میشن و صدای خودشون و موتورشون آرامش شب رو خط میندازه ولی خوشبختانه رفتن تا به باقیه خوش گذرونی های شلوغشون برسن. کنار دستم1دونه سیب سفت و ترش از اون ها که دوست دارم هست. احساس منگی می کنم. این چاییه چی بود من خوردم! عجب کاری کردم این واسه چی اثرش روی من این مدلیه؟

ساعت11و20دقیقه هست. تا12منتظر می مونم ولی فقط تا 12نه بیشتر. این رو به دلم امر می کنم و می دونم که روی این امرم نمی مونم. می دونم که نمی مونم. شب آهسته به التهاب یواشکیم دست نوازش می کشه. نکن درد می گیره. درد داره! درد دارم. شب لبخند می زنه. از اون لبخند های آرامش. چندتا نفس نیمه عمیق می زنم. آروم تر میشم. سعی می کنم همراه شب قدم آهسته پیش برم. اون پایین داخل خیابون1ماشین با چندتا تک بوق پشت سر هم1نواختیه صدا های آهسته شب رو کثیف می کنه. کاش دیگه ادامه نده! مثل اینکه رفت. از بیرون1نسیم خیلی خیلی خفیف میاد. عطر شب بو انگار منتظر1بهانه از جنس1نسیم خفیف باشه می زنه داخل. ایول! ایول جفتشون! نسیم و عطر شب بو! ایول شب! قرار بود فردا همراه برادرم بریم به ارتفاعات و ملحق بشیم به مادر. عوض شد و نمیرم. برادرم هم نمیره. خاله این ها میرن و من دلم نخواست قاطیه شلوغیه اونجا بشم. دوباره گوشیم صداش در اومد. باز هم از نماد. حال کلافه شدن ندارم. سیب کنار دستم رو لمس می کنم. سفتیش رو دوست دارم. مزهش رو تصور می کنم. دلم می خواد1گاز بهش بزنم. حسش نیست. نمی دونم اثر این چاییه هست یا اثر بی حسیه حاصل از دلواپسی یا خستگی های حاصل از پلکیدن های امروزم.

ساعت11و25دقیقه هست. می خوام باز گل بسازم. حسش نیست بلند شم وسایلم رو از روی اپن بیارم اینجا. کاش خوابم می گرفت! خوابی در کار نیست. یکی اون دور ها شاید از پارک رو به رو سوت می زنه. داره خوش می گذره بهش! ایول! دلم خوش گذرونی می خواد ولی نمی دونم از چه جنسی! این لحظه نه حس سفر هست نه حس خوش صحبتی داخل واتساپ هست نه حس پارک و خوش گذرونی. این لحظه نمی دونم چی بهم کیف میده. شاید1اتفاق خوب نصفه شبانه که نمی دونم دقیقا چیه. شاید هم1رؤیا که فقط از نظر خودم مثبته از اون رؤیا های مسخره خطرناک که تا عمر دارم واسه کسی تعریفشون نمی کنم چون مثبت دیدنشون از استاندارد های عاقل ها حسابی دوره ولی من که عاقل نیستم.

دور تر ها1بچه کوچولو گریه می کنه. کاش ببینن چشه و به دلش برسن تا دیگه گریه نکنه! گریه بچه ها رو دوست ندارم. دلم نمی خواد با بچه ها سر و کار داشته باشم اصلا دلم نمی خواد ولی اذیت شدنشون اذیتم می کنه.

چند لحظه از نوشتن متوقف میشم. خمیازه نصفه نیمه ای که متوقفم می کنه از جنس خواب نیست. ای کاش بود! باز هم واتساپ. جواب1بلاتکلیفیه کوچولو بهم رسید و رفتم کاری که باید رو انجامش دادم و دوباره برگشتم سر نوشتن های بی اول و آخر اینجا. چندتا مرد اون بیرون دارن حرف می زنن و رد میشن. چی دارن میگن! مشخص نیست! صدا هاشون نزدیک نشده دور و دور تر میشه.

ساعت11و40دقیقه. صدا های شب رو چه دوست دارم! همین طور عطر شب بو و نسیمی که از بس خفیفه به خیال می زنه. گوشیم رو آهسته برمی دارم و می ذارمش کنار. آماده میشم که ولو بشم و زیر نوازش های شب و لالاییه صدا های شبانه و عطر شب بو بخزم وسط بغل خیال و اون قدر تاب بخورم که خوابم ببره. اون حس مزخرف که بهم می گفت انتظارم فایده نداره قوی تر شده و نمی فهمم واسه چی با قوی تر شدنش من اون اندازه که تصور داشتم فشار تحمل نمی کنم. انگار سِر شدم. شاید هم چون ته ضمیر ناخودآگاهم تصورش رو داشتم. شاید هم، …

ساعت11و45دقیقه. بلند میشم. آب می خورم. چاییه سرد شده و یخ کردهم رو برمی دارم و سر می کشم. تلخه و تلخه و تلخ. تلخیش لذت بخش نیست. برعکس قهوه. برعکس شکلات تلخ. بدم میاد از تلخیه این. با انزجار تا تهش رو سر می کشم. حالم بد میشه ازش. نمی فهمم واسه چی می خورمش. اعلان اینستاگرامم صداش در میاد. تازگی نصبش کردم و دارم یادش می گیرم. چون جدیده ازش خوشم میاد. دلم می خواد می شد بیشتر داخلش پست بزنم ولی عکسیه و زیاد نمی تونم. وارد صفحه اینستا نمیشم ببینم چی شده. این چاییه وحشتناکه. مورمورم میشه از تلخیش. سردم میشه از، … از چی! نمی دونم. نه دروغ نمیگم1خورده می دونم ولی نمی خوام بگم. نمی تونم بگم نمیشه بگم نمی خوام بگم. از پارک رو به رو صدا های جیغ و داد های از جنس خوش گذرونیه بچه ها میاد! خوشم میاد از این صدا ها که دور هستن و ملایم به گوشم میاد به خاطر فاصله. خوش بودن ها بهم حس مثبت میده.

ساعت11و50دقیقه. خستهم. حس می کنم جلوی چشم هام نور های خط مانندی میاد که حرکت می کنن. بچه که بودم از این ها زیاد می دیدم شب ها و باهاشون بازی می کردم. حالا فقط زمان هایی که خیلی خسته باشم یا زمان هایی که سرم ضربه بخوره از این ها میاد. الان2تا عطسه خیلی شدید زدم که جلوی چشم هام از این ها اومد نمی دونم واسه چی. عطسه چه ربطی داره به این ولی خوب اومدش دیگه! خستهم ولی خوابم نمیاد! دلم می خواد به یکی از بچه ها بگم فردا بریم تفریح ولی نمیگم. طرف گفت خواستی بری بهم بگو ولی2دفعه ای که بهش گفتم گیر بود و دلم نمی خواد دفعه سوم هم بهش بگم و طرف ته ذهنش خیال کنه که نمی دونم چی. امروز عصری زده بود به سرم خودم تنها برم تفریحات ولی1گفت نرو. دلیل هاش درست بودن و مسخرهم هم نکرد پس بهش گوش کردم و جایی نرفتم. به قول1بنده خدایی دختر خوبی شدم. خخخ! دست هام رو آهسته می برم بالا و با گوشه آستین صورتم رو پاک می کنم. فایده نداره. دوباره انجامش میدم و دوباره و باز دوباره. حسش نیست به خودم لعنت بفرستم وگرنه می فرستادم. باشه طلبم بعدا می فرستم. هقهق بی حالم رو قورتش میدم و تمام زورم رو می زنم که داخل واتساپ صدام عادی باشه موقع فرستادن جواب پیام1دوست. موفق میشم به نظرم. نسیم1خورده فقط1خورده بیشتر شده. از خیابون1ماشین گنده شلوغ رد شده و خوشبختانه رفت. سر و ته هق زدن های منقطع بی جونم رو با1آه نصفه نیمه هم میارم و سعی می کنم دیگه تموم بشه.

ساعت12کامل. شبیه سوت پایان بازیه انگار. هرچی می خواست بشه دیگه شده و فقط من نمی دونم. اگر مثبت باشه که عاقبت می فهمم و اگر منفی باشه هیچ اتفاق جدیدی پیش نمیاد. ساعت از12گذشت. تقریبا2دقیقه. صدا های شبانه و نسیم و عطر شب بو همچنان هستن. من هم هستم و سیستم با معرفت و ایسپیک همیشه حاضر. میرم که نوشتن رو بس کنم و همراه سیب کنار دستم ولو بشم تا ایسپیک واسم کتاب بخونه. صدای1نواخت ولی بی اندازه آشناش رو دوست دارم. پیش از همه این ها بی هدف گوشیم رو باز می کنم و میرم داخل واتساپ و چند لحظه همونجا می مونم. نه پیام میدم نه پیام می خونم و نه به هیچ پیجی میرم فقط واتساپم بازه و من آنلاینم. فقط آنلاینم. بدون2دلی و بدون تردید و بدون هدف. فقط واسه اینکه آنلاین باشم آنلاینم. بعدش میام که این نوشتن رو تمومش کنم. بزنمش به دیوار اینجا و برم بغل شب و شب بو و نسیم و ترشیه سیب و آواز تنهایی های با معرفت پرستیدنی و صدای1نواخت و آشنای دوست داشتنیه ایسپیک.

ساعت12و6دقیقه. شب به خیر!

“از شب نوشت های پریسا”

درباره پریسا

سلام به همگی. من پریسام. نابینای مطلق و مبتلا به بیماریِ آر پی که رفته رفته بیناییم رو گرفت و تموم شد. گاهی شلوغم، پیش تر ها بیشتر شلوغ بودم ولی الان ها دیگه نه خیلی، همیشه پر حرفم، اگر مواظب نباشم دلم و حس و حالم کار دستم میده، کمی بیشتر یاد می گیرم که مواظب تر باشم، راحت می خندم، گریه هم می کنم ولی دوستش ندارم، این اواخر عاشق سکوت های همراه لبخندم و ترجیح میدم در جهان واقعی جهان صدا ها و صحبت های از هر جنسی و هر مدلی توی حال و هوای بی صدای طلاییه خودم باشم، زندگی رو، خدا رو و همه شما رو خیلی دوست دارم! ایام به کام همگی!
این نوشته در صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

48 Responses to تقریبا1ساعت زنده از دیشبم!

  1. 1

    دیشب خوندمت! امیدوارم اتفاقی که در انتظارشی، به بهترین شکل ممکن برات رقم بخوره

  2. 2
    احمدرضا says:

    خیلی مجهولی خیلی مجهول راستی این چای گیاهی چی هست از کجا باید تهیه کنم بگم چی می خوام؟ بازم راستی سلام بازم راستیتر غصه نخور دنیا یعنی اضطراب دهره مانند شب امتحان بی خیالی و دیگر هیچ

    • 2.1
      پریسا says:

      خاطرم هست کسی می گفت آدم ها هر کدومشون1معادله هستن. بعضی ها ساده تر بعضی ها هم ایکس هاشون بیشتره. طرف در ادامه گفتارش به من می گفت تو یکی از اون معادله های مسخره بدون حل هستی پریسا. کاش راست نگفته باشه! اون چایی رو آخ احمدرضا نخورش باور کن وحشتناکه. من1تأثیر خاص در نظرم بود گفتم1چیز گیاهی می خوام که فلان اثر رو داشته باشه گفتن این رو امتحان کن من امتحانش کردم ولی اثرش روی من اصلا اونی که در نظرم بود نشد فقط1طور ترسناکی حس گیجی و بی حسی بهم داد نمی دونم واسه چی! راستی علیک سلام خخخ! غصه هم نه فقط گاهی مهار دلواپسی هام از دستم در میره و میشه شبیه دیشب و … موافقم یکی از ستون های جهان اضطرابه و کاریش هم نمیشه کرد. ممنونم از حضورت.
      پیروز باشی!

  3. 3
    ابراهیم says:

    سلام پریسای بسیار عزیز و مهربون
    الآن اون طرف خوندمش اومدم جواب بدم یهو پرت شدم بیرون یکی باشه طلبت تا بعد به حسابت برسم
    نمیدونم نوشته چقدر با اون یکی فرق داره یا همونه حسش نیست دوباره بخونمش
    شکلک تنبلی و از اینا
    لعنت به انتظار و اشک
    من نمیدونم اینجا هم سیب ترش آوردی یا نه ولی منم سیب ترش دوست دارم
    پریسا وقتایی که از شادی حرف میزنی عالیِ و من شاد میشم
    شب و نسیم و عطر شب رو هم دوست دارم بهم آرامش میدن
    کاش پریسا یه روز بیاد که تو فقط از شادی حرف بزنی
    برات ثانیه ثانیه آرامش و شادی ناب آرزو دارم

    • 3.1
      ابراهیم says:

      ببین اینترنت من عاقل نیست دو تا کامنتمو که که نوشتم رو واست آورده خوب تو هم اینجوری باش دیگه

    • 3.2
      پریسا says:

      سلام ابراهیم صمیمی و همیشه مهربون. آره دقیقا همون اون طرفیه هست نخونش. چه زود بهش گفتم ها خوب شد زود رسیدم که دوباره نخونه. شکلک مواظبم پیداش نشه بزنه نصفم کنه. ابراهیم زندگی ترکیبیه از شادی ها و1خورده هم نصفه شب. اگر تاریکی نباشه طلوع هم نیست. امیدوارم زمان های روشن زندگیت خیلی خیلی بیشتر از شب هات باشن! سیب هم نه مال خودمه سیب ترش دوست دارم به کسی هم نمیدمش اون1دونه رو هم همون دیشب بعد از ساعت12ونمی دونم چند دقیقه خوردمش تموم شد!
      همیشه شاد باشی!

  4. 4
    ابراهیم says:

    سلام پریسا من الآن اون طرف آب پستتو خوندم
    نمیدونم همون نوشتست یا یه چیز دیگست اونجا خواستم کامنت بدم پرت شدم بیرون یکی باشه طلبت تا بعدا به حسابت برسم
    پریسا من بر مبنای اون نوشته کامنت میدم حوصله خوندن دوباره ندارم شکلک خستگی و از اینا
    سیب ترش زو حسابی دوست دارم
    شب اگه از گرما جهنم هم باشه از روز بیشتر دوستش دارم
    پریسا کاش بشه که تو دیگه گریه نکنی و کلا از شادی بنویسی و از اینا
    بسپار به بی خیالی پریسا چقدر واسه خودت درد سر میسازی
    نگی عاقل نیستم که خوب بابا غیر عاقلا که اصلا دنبال این چیزا نمیرن که
    خوب تو هم نقش غیر عقلا رو درست درمون اجرا کن دیگه ای بابا
    برات ثانیه ثانیه آرامش و شادی ناب آرزو دارم پریسا

    • 4.1
      پریسا says:

      به من چه واسه چی طلب من؟ تقصیر وردپرس بدجنسه که2دقیقه بیشتر تایم نوشتن نمیده طلبت رو با خودش حساب کن عجب گیری کردیم ها! از من ضعیف تر گیر نمیارن! عه! شکلک با تمام زورم سعی می کنم مظلوم دیده بشم و نمیشه خخخ! حالا ببین ها1دونه سیب ترش دست من دیده این قدر میگه که بگیره! برو نمیدم مال خودمه همین1دونه بیشتر نیست دیگه! شکلک پریدم برم باقیه سیب هام رو قایم کنم ابراهیم نبینه!
      ممنونم از حضورت ابراهیم.
      موفق باشی!

  5. 5
    صادق says:

    با سلام و عرض ادب خدمت خواهر گرامی
    اول در مورد چای بگم که خیلی عالی هست که از چای گیاهی استفاده میکنی
    ولی ما یک چیز داریم به نام اعتدال
    هر چیزی حتی نماز و عبادات از حد اعتدال خارج بشه زرر داره

    پس سعی کن کمتر استفاده بکنی
    اگر دیدی اثری که مورد انتظارت است را نداشت
    برو سراغ جایگزین که برای چایی جایگزین های زیادی هست
    که علما ی ما خیلی جایگزین معرفی کردن میتوانی استفاده کنی
    نکته ی بعدی در خصوص توجه شما به ریزترین مباحث است که جای تحسین داره
    یک نویسنده باید از هیچ چیز غافل نشه حتی از ریزترین چیز ها
    که تو متن شما رعایت شده بود و این جای تحسین داره
    خانم ها در نویسندگی استعداد فوق العاده دارند
    چون بیشتر تمرکزشون رو جزئیات است
    و این به یک متن ادبی زیبایی بخصوصی میده
    شما در نویسندگی استعداد خوبی دارید این قابل تقدیر و تحسینه
    موفق باشید

    • 5.1
      پریسا says:

      سلام صادق. ایشالا ایام حسابی به کامت باشه! واقعیتش من خیلی اهل چایی نیستم مگر این مدل هاش که گاهی مصرفشون کنم ولی اعتدال رو درست میگی. بد ماجرا اینجاست که من معمولا فرد معتدلی نیستم و از زمانی که خاطرم هست در هیچ چیزی معتدل نبودم. یا کامل این طرف یا کامل اون طرف که البته این اصلا مثبت نیست. دیشب هم این دم کردنیه تلخ رو زیادی خوردم. به نظرم1قوری کاملش رو تنهایی خوردم که اصلا کار درستی نبود. باهات موافقم. باید معتدل تر باشم. در همه چیز. در مورد نوشتن هام هم، نمی دونم ای کاش به همون خوبی که گفتی باشن! ممنونم از حضورت و از توجهت!
      شاد باشی!

  6. 6
    صادق says:

    راستی یک نکته بگم سیب ترش را شاید خیلی ها دوست داشته باشند ولی از نظر طب سنتی باعث کندی و کم شدن حافظه میشه
    یعنی مغز ما کند میشه
    گیشنیض هم خوردنش کندی حافظه میاره
    این را من نمیگم طب سنتی اسلامی میگه

    کتابش را هم ب صورت متنی دارم هم برا بینا ها هم برای نابینا قابل استفاده هست
    موسیقی هم کندی حافظه میاره
    این متنش به صورت کامل موجوده
    هر کس مایل بود در اختیارش قرار میدم

  7. 7
    امید بدویان says:

    سلام ای باباااااا! تهش چی شد؟
    یه سوال البته بیشتر شبیه شوخیه!
    این همه اشک رو از کجا میاری آخه؟
    یه چیزی رو یادت رفت!
    یه ماشین میاد با صدای بلند ضبطش باعث لرزش شیشه ها میشه.
    نه شوخی میکنم نوشته عالی بود!
    به هر حال موفق باشید
    سبز باشید و شاداب.

    • 7.1
      پریسا says:

      سلام جناب بدویان گرامی. به خدا لحظه هایی که می نوشتم هیچ ماشینی نیومد رد بشه با صدای آهنگش. هرچی بود رو راست نوشتم. بوق می زد ولی آهنگ نداشت. اشک هم گاهی هست گاهی نیست. جناب بدویان باور کنید من خندیدن هام هم خیلی بیشتره هم خیلی اعصاب خورد کنه از بس زیاد و از بس بلنده. فقط مشکل اینجاست که بلد نیستم خندیدن هام رو بنویسم ولی گریه کردن هام رو می نویسم واسه همین این مدلی میشه. تهش هم هیچ چی نشد هرچی منتظر شدم1چیز هایی بشه نشد که بشه! شاید هم شد و من هنوز بی اطلاعم. خلاصه که من تهش خسته شدم رفتم پی کارم خخخ! ممنونم از حضور پر ارزش شما و خوشحالم که نصفه قلمم1کوچولو جلب رضایت شما رو کرده.
      سر فراز باشید!

  8. 8

    درود. تو درست میگی. سرت ضربه خورده. من دیگه حرفی ندارم خَخ.
    ولی حس میکنم اینو با حس بیحسی نوشته باشیش.
    بنظرم خواستی به قولی اصول ادبی رو رعایت کنی, منتها حس میکنم شاید زیادی رعایت کردی. و واس همین حس میکنم از حس همیشگی نوشته هات خارج شدی.
    راااستی من میتونم لعنت بفرستما. خواستی بوگو. تعارف نکن خَخ.

    • 8.1
      پریسا says:

      سلام علی. اول اون لعنته رو بفرست فقط زیرش رو اسم و امضا نزن می خوام خودم بنویسم به هر ناکسی دلم خواست بخوره شوتش کنه ناکجا حالم جا بیاد. بعدش هم حس نداشتم علی1کوچولو حس تهش مونده بود این رو باهاش نوشتم کم هم بود دیگه نداشتم شرمنده. سرم هم آره بابا می دونم کلا از رده خارجه علی درست بشو هم نیست کلا مرخصه. دیگه چی بود به جان خودم یادم رفت. ممنون که هستی. حسابی ممنون که هستی!
      حسابی شاد باشی تا همیشه!

  9. 9
    کامبیز says:

    چه جالب لحظه هات رو به تصویر کشیدی.
    انگار فیلمی بود که من بیننده داشتم میدیدم.
    درود بر قلمت

    • 9.1
      پریسا says:

      همیشه سعی کردم جای چشم هام رو با تجسم پر کنم. و حالا ها زمان هایی که می نویسم سعی می کنم این تجسم رو به صفحه ای که سیاهش می کنم انتقالش بدم. این کامنتت بهم میگه خیلی ناموفق نبودم. ممنونم از حضورت و از نظر مثبتت.
      شاد باشی و شادکام از حال تا همیشه!

  10. 10
    بیسایه says:

    سلام قشنگ بود اما یه احساس بهم میگه خوندن این نوشته ات مثل این میمونه که منه بیسواد بخوام یه نوشته از “سارتر” بخونم

    تشکر

    • 10.1
      پریسا says:

      سلام بی سایه عزیز. شما بی سواد نیستی دوست من. من هم اونهمه بالا نیستم. من1شاگرد تنبل داخل محله هستم که از تکی تکیتون چیز یاد می گیرم. این رو جدی میگم. دیگه خودت رو این مدلی نبین دوست من. دلم قشنگ تر نوشتن می خواد. یعنی می تونم آیا؟ کاش1زمانی بشه که بهتر بنویسم. واقعا این رو دوست دارم! ممنونم و حسابی خوشحال که هستی.
      کامروا باشی!

  11. 11
    محمد بهرامی says:

    سلام
    بسیار خوب بود
    با دقت نوشته شده بود
    انشا الله نویسنده ی خوبی خواهی بود
    من تا آخر خوندمش
    امید که هرچی به خیرته برات رقم بخوره

  12. 12
  13. 13
    خورشید خانم says:

    سلاااام پریسا. بعد از چند وقتم که اومدی چرا زانوی غم بغل گرفتی هاااا. عه. دختر خوبی باش خوب. دهنم آب افتاد سیب سبز تررررش خوردیش آیا. منم میخوااام. همسایمون ی شب بوی بزرگ داره بوش آدمو دیوونه میکنه. خبری که منتظرش بودی چی بود کلک خخخ . شاد باشی

    • 13.1
      پریسا says:

      سلام خورشید خانم. گشنم شد دیدمت با اون چیز خوشمزه ای که دستورش رو دادی و درستش کردم. الان دلم خواست. دارم دختر بهتری میشم خورشید خانم. خیلی کند پیش میرم در راه این بهتر شدن ولی دارم میشم. کاش سریع تر بشه تا کمتر این مدلی بنویسم! خبر هم نیومد که خخخ ول معطل بودم بیخیال. ممنون که اومدی دوست من!
      پاینده باشی!

  14. 14
    حمیدرضا آب روشن says:

    واقعا آدم رو متاثر میکنه چقدر رمز آلود چقدر یواشکی ای کاش زنگ میخورد
    نمیدونم
    راستی من این چند وقته دنبال گروه خوب وات میگشتم اگه گروهی میشناسی لطفا بگو
    واقعا از لحاظی خوش به حالت که میتونی حست رو حد اقل تو کاغذ یا صفحه بیاری
    ولی وای به حال اونی که نه گوشی برای شنیدنن حرفهاش داره نه میتونه به شکلی که قابل درک و بیان باشه بیانش کنه یه حس از جنس مبهم و ابهام و تاریکی و تاریکی که هیچ نقطه ایش روشن نیست یه چیزی از جنس سکوت و سکوت و حتی خجالت یا ترس

    • 14.1
      پریسا says:

      سلام حمیدرضا. زنگ نخورد و هنوز هم نخورد و من باز هم میگم شاید دیر تر. حمیدرضا هر گوشی که حرف های دلت رو بشنوه1زبون هم داره که ممکنه شنیده هاش رو در جایی که نباید برملا کنه و همچنین ذهنی داره که می تونه از شنیده ها هر مدل دلش بخواد خودت و گفتنی هات رو عرضیابی کنه و چه بسا که تعبیر هاش نادرست و تاریک باشن و چه بسا که ویرانی به بار بیارن برات. پس از من بشنو و گوش واسه شنیدن خود نخواه. بنویس. اگر هم خواستی بگی با سکوت بگو. با خودت با در و دیوار با شب با کاغذ با هر چیزی جز1نفر صاحب گوش و زبون و تعبیر. زیادی تاریک می بینم ولی باور کن تقصیر من نیست. تقصیر تجربه هاست. تازه باقیش رو نگفتم. باقیه بینشم رو. تا همین جاش هم حسابی سیاه دیدم و نباید منتقلش می کردم بهت ولی دست خودم نبود معذرت. ممنونم از حضورت.
      پیروز باشی!

  15. 15

    سلام.
    كلا قشنگ مینویسید و دیگه قول میدم از این به بعد در پست های شما ننویسم كه قشنگ مینویسید.
    چون داره تكراری میشه این حرف من.
    این جرقه های نوری كه جلوی چشم ورج و وورجه میرن داستانهایی داره واسه خودش.
    من كلی سوال دارم راجع به این جرقه ها كه چرا این مدلی هستند.
    خخخخ.
    ممنون از پست و این نوشته زیبا.
    موفق باشید.

    • 15.1
      پریسا says:

      سلام محسن. خاطرم باشه آخر کامنتم بپرسم از هات بعدی چه خبر که بعدش بلافاصله فرار کنم خخخ! این جرقه ها بچه که بودم هم بازی های شب هام می شدن. خیال می کردم این ها میان باهام بازی کنن خخخ! جدی نمی دونم واسه چی همچین چیزی توی سرم بود ولی تصورم این بود. چیه خوب بچه بودم دیگه از کجا باید می دونستم ای بابا! بعد ها که بزرگ شدم من هم در موردشون سؤال داشتم ولی جواب نگرفتم پس اگر جواب سؤال هات رو پیدا کردی بیار اینجا نصف نصف. ممنونم که هستی هم محلی.
      لحظه به لحظه ایام به کامت!

  16. 16

    بابا به پیر به پیغمبر شمارتو نداشتم وگرنه نمیذاشتم اینقدر انتظار بکشی خخخخخخخخ. واقعا مثل همیشه زیبا جالب جذاب به دلنشین تو دل برو و نانازی بود. شادیت افزون مهرت پاینده.

  17. 17
    حمیدرضا آب روشن says:

    من گروه واتساپی میییییییخوااااام

    • 17.1
      پریسا says:

      ندارم به خدا. مدت هاست که خیلی چه در واتساپ چه در هیچ کجای دیگه ای بین اینترنتی ها نمی پرم مگر1دسته کوچیک از دوستان که اون ها رو هم اگر هوام رو نداشتن تا حالا1000دفعه از بینشون زده بودم بیرون. ماه هاست که اهل گروه بازی و پریدن بین گروه های اینترنتی نیستم. دیگه نیستم! حالا1کسی به داد این برسه! آیی گروه گروووههه1کسی بیاد گروه معرفی کنه حمیدرضا لازمشون داره!

  18. 18
    شادمهر says:

    وا مانده دلم را چه کنم از درد، بلا تکلیفی ، حصرت خوشی ماندگار، درد آشنایی هم درد ، دیدن صداقتی بدون شرط ، اعتمادی از جنس موندن و نبودن دلهره ، و…
    میشه همیشه غریب آشنایی برای هر کس وجود داشته باشه ولی افسوس که شاید تا همیشه غریبه بمانن
    و بد ترین حرف حرفی هست که دوست داری بگی ولی کسی رو لایق درکش نمیبینی تا خالی بشی پیشش و مثله خدا که با عشق گوش می کنه با زبانش خنجری نشه برای فکر و تن خستت
    تا به کی شکستنم را باید به تماشا بنشینم
    میشه تمامش کنی زمونه؟

    • 18.1
      پریسا says:

      بین زمینی ها دنبال گوش شنوا نباش دوست من! به خودش بگو. می شنوه خنجر هم نمی زنه افشا هم نمی کنه. اگر مصلحت ببینه کمک هم می کنه. به خودش بگو. فقط خودش. بسپار به خودش. هر جا زورت نرسید از ته دلت از ته ته دلت بسپار به خودش. بعدش بشین تماشا کن. شاید دیر بشه ولی حسابش و جوابش حرف نداره. بسپار بهش و منتظر باش. من هم منتظرم.

  19. 19
    بانو. says:

    سلام
    انتظار و بلاتکلیفی…..
    خوب هست وسط این همه حواست به نسیم و سیب ترش هم هست….
    و فقط آن لاینی که آن لاین باشی!
    نوشته ت نمی دونم حس چی داشت! شاید طعم همون دم نوش گیاهی که می خوری……

    • 19.1
      پریسا says:

      سلام بانوی محله. خوبی عزیز آیا؟ بله که حواسم هست. نسیم و عطر شب بو و هوای شبانه از رفیق های صمیمیم هستن مگه میشه حواسم بهشون نباشه؟ سیب ترش هم که آخ جون! دمنوش آخ این که خوردم پدرم رو در آورد فعلا دیگه طرفش نمیرم تا فردا شب که باز بزنه به سرم و باز امتحانش کنم و باز گیج بشم. مزهش افتضاح بود. تلخیش1جور بدی بود بانو خدا شاهده1خورده می خوردم1خورده بال بال می زدم دست خودم نبود بی اختیار سرم چپ و راست می شد از بس این مزهش عوضی بودش خخخ! سیب ترش دلم خواست برم ببینم1دونه هست یا باید نق بزنم؟
      شاد باشی عزیز از حال تا همیشه!

  20. 20
    عدسی بشاشadasi says:

    درود!خخخخخ داشت یادم میرفت که چگونه صفحه کلیدم را فارسی کنم و آنقدر کلیدها را زدم تا بالاخره فارسی شد خخخخ! من در اوج خستگی این پست و در حالی که دراز کشیدم کامنتهایش را خواندم! خدا به خوانندگان این پست از جمله من صبر دهد! خدا به تو و خانواده ات هم صبر بسیار دهد! همیشه واقعی شاد و خندان باشی!

    • 20.1
      پریسا says:

      سلام عدسی. عدسی دارم میییییییمیرم از خستگی به جان خودم راست میگم. خدا به شما ها صبر بده حله چون خونوادم نمی دونن چه خبر هاست خودم هم که بیخیالش. ببین عدسی واسه چی کم هستی؟ زیاد باش دیگه! محله بدون شیطون نمیشه که! ممنون که با وجود خستگیت اومدی.
      همیشه شاد باشی و پیروز و البته در حال شیطنت از مدل بی خطرش خخخ!

  21. 21
    علي عبدالرحماني says:

    سلام بر پریسای سیب ترش دوست سیب ترش خور و از قوری چای گیج و منگ.
    فکر کنم سالها پیش باهم ایمیلی چیزی زده بودیم. اما خاطرم درست نیست. بگذریم.
    نوشته که به هر حال من رو یاد دو تا چیز انداخت یکی فیلم پسر بچگی به خاطر گذر زمانش و دیگری به فکر فیلم درباره الی اصغر عزیز. آدم رو درگیر می کنه، با خودش می بره، اون آخر هم می گذاردش در خیال و فکر و قضاوت خودش. در واقع نوشته تو هم همین طوری با نمونه ای که بود اون آخر انگار به تعداد خواننده هایت تقسیم شد و تبدیل شد به چندین و چندین داستان متفاوت. من اعتقاد دارم که اگه کمی روی ساختار جمله ها و ترکیب کلمات کار کنی می تونی یک نویسنده صاحب سبک و موفق باشی. اما نکته ای که هست اینه که هر چه بیشتر بنویسی و روی نوشته هایت به خودت بازخورد بدهی و از دیگران بازخورد بگیری این مهارت به تدریج ذاتی خواهد شد و بخشی از وجود نازنینت.
    اما فقط دوست دارم نکته ای کوتاه بگم گذشته از نوشته زیبا. در بسیاری از موارد هست که ما به جایی می رسیم که احساس می کنیم هیچ شنونده ای نیست که قابل اعتماد باشد. این درست. با همه دوستان که گفتند واگذار کنیم به اصل کاری هم موافقم. اما یک نکته باریک هست در اینجا. نشستن و انتظار کشیدن پس از طلب، کافی نیست شاید هم خوب نباشه نمی دونم. همیشه طلب کن و به راه بیفت. سایه عزیز در یکی از غزلهای زیبایش میگه:
    آبی که بیاسود زمینش بخورَد زود
    دریا شود آن رود که پیوسته روان است.

    یا در غزلی شاهکار از شیخ اجل سعدی می خوانیم:
    به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
    که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

    استاد شجریان عزیز این غزل رو در یک آواز ماهور به زیبایی هر چه تمام خونده اند در آلبومی به نام سر عشق. پیشنهاد می کنم که این آواز را گوش کنید.

    در خصوص موسیقی هم در بیش از سی سالی که موسیقی به طور مرتب گوش کمی کنم، جز زیبایی و غرور و دنیاهای ناشناخته و کنجکاوی در ملودی و شعر و صدا پیدا نکرده ام. به نظرم هم هنوز هوشم کند نشده باشه در آستانه چهل سالگی.

    موسیقی فاخر از هر ملتی و از هر سبکی زبان بدون مرز است و انسان را تا اوج خواستن و رویا و زیبایی پرواز میده.

    همگیتون رو دوست دارم و بهترینها رو واستون می خام.
    در پناه یزدان

    • 21.1
      پریسا says:

      سلام آشنای قدیمی. ایمیل بله ایمیل بود ولی موضوعش چندان خاطرم نیست. چه حس مثبتیه دیدن1آشنا داخل این کوچه ها! خوشحالم می بینمتون و مفتخرم که داخل پست خودم می بینمتون. در مورد انتظار بعد از تلاش با شما موافقم ولی باور کنید در این1مورد من هرچی از دستم بر اومد کردم. کم بود ولی از دست من فقط همین کم بر اومد. خیلی تلاش کردم خیلی البته در اندازه دسترسی های محدود خودم. بیچاره شدم و اگر کسی نبینه بیچاره هم کردم خخخ! دیگه باقیش دست من نیست. باید فقط تماشا کنم همراه با انتظار و انتظار و البته دعا. تا خدا چی بخواد.
      نوشتن هم یکی از کار هاییه که من واقعا دوستش دارم. گاهی هوای نوشتن به سرم میاد ولی کلمات همراهی نمی کنن که حسابی اذیت میشم. دلم می خواد عالی بنویسم ولی هرچی می نویسم این در میاد و بهتر هم نمیشه ولی باز هم شکر که می تونم همین اندازه هم بنویسم. سبکم می کنه این نوشتن ها. آرامش بهم میده. خاطر جمعم می کنه و گاهی هم واسم دردسر میشه ولی می ارزه. ای کاش بشه بهتر و بهتر بنویسم.
      موسیقی. دوستش دارم. نمی دونم اثرش منفیه یا مثبت ولی موسیقی رو دوست دارم. واسه من شبیه نقاشی در جهان بینا هاست. زبون حس و زبون دل و زبون روحه. وو دیگه خاطرم نیست چی می خواستم بگم که از خاطرم پرواز کرد. چیزی خاطرم نیست جز اینکه بگم چه قدر شادم از دیدن دوباره شما و چه قدر ممنونم از حضور شما و چه قدر می خوام که شاد باشید از حال تا همیشه!

  22. 22
    وحید says:

    سلام پری.
    حس نوشتت رو تقریبا می فهمم. خودمم گاهی اوقات این انتظار ها رو دارم و آخرش تقریبا هیچی میشه. یه جورایی میشه گفت که این انتظار ها شبیه سراب هست. سراب رو وقتی از دور می بینی فکر می کنی یه چیزی حتما آن جلو هست ولی وقتی میری می بینی نه تنها هیچی نیست بلکه یه چیزی نامرئی هست که تو می بینیش و اون داره تو رو به سمت خودش می کشونه. این انتظار هم دقیقا آدم رو داره به دنبال خودش می کشونه که بیا دنبالم و هی منتظر باش ولی آخر این انتظار هیچی نیست.
    امیدوارم آخر این انتظار ها به یه چیزی ختم بشه و شبیه سراب نباشه.
    مرسی از شب نوشت قشنگت که واقعا به دلم نشست. با اجازت کپی می کنم تو اون دسته تلگرام دانشگاهی ام که بچه ها بخونن.
    همیشه شاد باشی دوست عزیز من.

    • 22.1
      پریسا says:

      سلام وحید. انتظار معمولیش هم نکبته چه برسه به شبانهش و از مدل سرابش. با هرچی گفتی موافقم. خیلی هم زیاد موافقم. موافق و بسیار بسیار خسته. وحید خسته شدم یواشکی بگم حسابی خسته شدم از این انتظاره. تهش واسه من یکی که هیچ چی نیست جز هیچ. فقط ای کاش انتهاش به استراحت ختم بشه. می خوام زمانی که تموم شد، زمانی که این قصه به سر انجام مثبتش رسید، زمانی که شبیه داخل فیلم ها گفته شد و پس از آن همه چیز به خوبی و خوشی گذشت، از وسط شلوغی های شلوغ یواش غیب بشم. برم بخوابم. اندازه ماه ها و ماه ها خستگی و سنگینی و التهاب بخوابم. داخل امنیت بسته حریم کوچیکم مخفی بشم و بی دردسر، بی خیال، بی بحث و بی جدل و بی بهونه فقط بخوابم. کاش می شد بیشتر بگم ولی نمیشه و نمی خوام. خستهم وحید. خوابم میاد. یواشکی بی نهایت از اینهمه انتظار و اینهمه خدایا حالا چی میشه و اینهمه دلواپسی خستهم. کاش تموم بشه! می خوام بخوابم. جدا از تمام تاریک و روشن این قصه پر ماجرا و گرد و خاکی می خوام بخوابم. ای کاش پایانش مثبت باشه تا بتونم خودم رو از بار تقصیر هام و از بار دلواپسی هام خلاص کنم و خاطر جمع و آروم بخوابم. ممنونم که هستی وحید. قابل نیست اگر خوشت اومده کپی کن و اگر بین بچه هاتون افرادی هستن که اسم ازشون شنیدم بهشون سلام برسون و بگو عالم شیطنت رو حسابی عشقه!
      همیشه شاد باشی و شاد باشی و شاد!

دیدگاهتان را بنویسید