در راستای استقلال نابینائی خودم ، مصائب و مشکلات ، گوشه ای از حقایق واقعی و زندگی تلخ

به نام خدا. در راستای استقلال نابینائی ، مدتهاست که کم بینا هستم و نقطه مرکزی دیدم خراب است و از محل گوشه چشمی دنیا را نظاره نشسته ام .در اوایل بحران جدید زندگی ام واقعا با مشکل جدی مواجه بودم و دوستانم واقعا بر من خرده می گرفتند و حالم را درک نمی کردند و گلایه مند بودند و عصبانی . در این میان خودم با بروز مشکلات جدید هنوز درگیر با آن بودم و به تنهائی قصد حل آن را داشتم که نتیجه آن چیزی جز تسلیم نبود . دوستانم با پیشنهاد مسئول آموزش وقت با احترام کامل مرا دعوت به دریافت ابلاغ نیمی به عنوان متصدی آزمایشگاه و نیمی را به عنوان معلم دادند و بعد از یکسال هم نهایتا من با کناره گیری از تدریس موافقت کردم و دوستانی مرا در رفت و آمد حمایت نمودند و سالیانی گذشت که تعداد آگاهان از وضعیت من رو به فزونی یافت . در تغییر مسؤولیت ها به ناچار مدیریت ها تغییر نمود و تا دو سال قبل من در دو چهار راه بالاتر از منزلم جهت ایاب و ذهاب حاضر می شدم اما دو سال قبل که مدیرم از شهری دیگر می آمد بنا به پیشنهاد خودم سلانه سلانه به کمر بندی شهر می رفتم تا مدیر محترممان اذیت نشود . در این راه کمی طولانی تر از مسیر قبلی بخشی از راه را از مقابل پمپ و جایگاه سوخت می گذشتم که در صبح ها کمتر و در ظهر اغلب با مشکلات بیشتر از ورودی و خروجی آن عبور میکردم و به محل قرار که میدان بود می رسیدم و در مواقعی که آفتاب تند و شدید  بود  در کنار تیر چراغ برق پناه می گرفتم و در سال اول مشکلی نداشتم . مدیرم  در حال بازنشسته شدن بود ، این مدیر ،دبیر تربیت بدنی خودم در سال چهارم متوسطه بود و سالها بود که در یک محل با هم کار می کردیم البته ایشان معاون بودند از سال 1387 تا مهر سال قبل که بازنشسته شدند . مدیری آمد که بیماری قند داشت و به مدیریت رسمی نرسید و رفت برای درمان و انگشتش را قطع کردند و معاون مدرسه ای را فرستادند و ایشان دو هفته بود و بعد مدیر دیگری آمد که در این ایام و در اوایل آبان ماه بود و من در زیر آفتاب بودم و تصمیم گرفتم تا زیر همان تیر چراغ برق پناه بگیرم و از آفتاب سوزان رهائی بیابم ، با احتیاط قصد پناه گرفتن داشتم که زیر پایم خالی شد و محکم بر زمین به صورت نشسته کوبیده شدم و در مسیر سرازیری به سمت پائین سقوط کردم و خزیده شدم ، به هر زحمتی بود خودم را بعد از سیر دو سه متر نگهداشتم و با مشکل مشاهده کردم که اگر یک متر دیگر سقوط می کردم در گودالی به عمق یک و نیم متر که برای بنیاد ساختمان کنده بودند پرت می شدم ؟ و خدا می دانست سرنوشتم چه می شد. بله آبان 1395 بود و من با دست گرفتن گیاهان یکساله که آنجا بود و با دردی که داشتم از ترسم به هر بدبختی که بود خودم را بالا کشیدم و لباسهایم را تکان دادم و در زیر آفتاب منتظر مدیر جدید شدم و به محل کارم رفتم و این بود تا وقتی که غروب به منزل برگشتم و فردا صبح دیگر نمی توانستم تکان بخورم . دقیقا قسمت تحتانی ستون فقراتم و لگن درد شدید داشتند و من بدون توجه به تذکرات همسرم به دکتر نرفتم و مدت مدیدی درد کشیدم و در نشستن هایم دچار مشکلات عدیده شدم . با کمی آلوورا و خوددرمانی گیاهی دردش را کم نمودم ولی درد داشتم . آن مدیر بیچاره هم به دلیل اینکه فوق دیپلم داشت و اداره هم نمی خواست بعد از دو هفته با سپردن کلید به من به اداره رفت و دیگر به مدرسه نیامد البته قصد داشت کلاس بگیرد که به او گفتم اگر مدیر نبودی برای کلاس و تدریس به این محل نیا و او نیز گوش کرد . و اول مهر امسال نیز بازنشسته خواهد شد . و من برای مدت کمتر از 24 ساعت مدیر شدم . و مدیر دیگری آمد و من هم ناگفته نماند از بابت سقوط هنوز درد داشتم . و این داستان به شرح زیر و با اتفاقی جدید تکمیل شد .

بعد از نوبت اول و برای گرفتن کارنامه فرزندم با فرزند دومی به مدرسه فرزندم رفتم . درب اصلی گویا بسته بود و تاکسی در مقابل درب ورودی کوچک ایستاد و من تا متوجه شدم که مسیر همیشگی نیست از جوی آب گذشتم و در آستانه در به هوای یکسان بودن سطح زمین به ناگاه پایم سر خورد و به دلیل کم بودن فاصله پله ها و مقاومتم و به دلیل کنترل شدیدم قصد نشستن نمودم ولی تعادلم به هم خورد و محکم بر روی سنگ پله خیس خوردم و مجددا دردم ورم نمود البته اینجا دیگر دستم در دست فرزندم بود و من بی توجه به تذکر فرزندم با خیال آرام می رفتم آقا راننده تاکسی که نمی دانست جریان چیه برایم خندید و این را فرزندم گفت و وقتی که کارنامه را گرفتم و برگشتم این راننده بیچاره پیاده شد و دستم را گرفت و در را برایم باز کرد و کلی تحویلم گرفت و الان هر موقع که مسیرش می خورد خیلی به من محبت میکند . یک روز دو بسته بزرگ پتو به خشک شوئی داده بودم که برایم داخل حیات آورد و روزی دیگر هم دو تا سبد بزرگ میوه داشتم که برایم پیاده کرد. اما همه اینها را نوشتم که درد مجددا زمین خوردنم را فراموش کنم اما گویا فراموشم نشده . واقعا این بار که به زمین خوردم داغان و علیل شدم . دیگر از حالم نپرسید که مدتهای مدید درد دارم و هنوز هم همین طور هستم و هنوز خوب نشده ام . و وای و آی از درد بی درمان درد استخوان درد تحتانی ستون فقرات و لگن درد . این مورد عجیب ترین موردی بود که برایم اتفاق افتاد و سوای درد صر خوردگی پایم به ستون ها و میله های نصب شده توسط شهرداران و شوراهای شهرمان است که برای رضای خدا در محل و معبری این نرده ها را گذاشته اند و خیلی از بیناها هم بر روی اینها پشتک بارو زده و می زنند و وجودشان را لازم و ضروری می دانند تا از بیکاری مردم را نجات می دهد .

اینها را نوشتم تا بدانید که استقلال مورد توجه نابینایان و مجتبی به سادگی به دست نخواهد آمد و باید بهای سنگین برایش بپردازیم هر چند که بیشتر موارد با تجربه دوستان مرتفع می شود اما کمی از آن هم واقعا اجتناب ناپذیرند . مثل همان آسانسور بدون اتاقک و خیلی از موارد دیگر که به دلیل بی توجهی و بی کفایتی مسؤولان ایجاد می شود و ما غافل از آنیم . امیدوارم که دوستان موارد را برای جلوگیری از این جریانات در ذیل همین نوشته درج بفرمایند تا مورد استفاده ما قرار گیرد .

درباره قنبر

درود متولد 1973 میلادی ، دارای مدرک لیسانس مدیریت دولتی از دانشگاه پیام نور هستم که به روش عادی موفق به اخذ مدرک شده ام . از اواسط دهه 80 به تدریج دچار مشکل بینائی شدم و این مشکل به آنجا رسید که از خواندن و نوشتن به صورت عادی محروم شدم و این معضل بخاطر تصادف من شد که به تدریج این مشکل بروز کرد .مدتی دچار افسردگی شدم و این موضوع آنطور شد که برای مراسم خاک سپاری یکی از مردان خوب رفته بودیم و هنگام بازگشت و بمنظور تسلی خانواده مرحوم به خانه رفتیم و هنگام خروج من کفش هایم را نیافتم و فردی با صدای بلند خندید و عنوان کرد که کفش هایش را نمی شناسد ؟! اینطور شد که گوشه گیر شدم .از دیماه 89 همزمان با تولید پارس آوای دو به زندگی عادی برگشتم و هم اکنون با آموزش های لازم که از محله و سایر دوستان عزیزم گرفتم توانسته ام یک رابطه منطقی با دنیای مجازی داشته باشم .از این بابت از خدای خودم شاکر هستم. محله نابینایان را به همین صورت که هست برای عموم باشد را بیشتر می پسندم ، ضمن اینکه خواستار حفظ آن به هر طریق ممکن در برابر نا امنی های مجازی هستم . از زحمات کلیه دوستان عزیز هم تشکر و قدر دانی می شود .
این نوشته در اجتماعی, خاطره, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

47 Responses to در راستای استقلال نابینائی خودم ، مصائب و مشکلات ، گوشه ای از حقایق واقعی و زندگی تلخ

  1. 1
    بهارک says:

    سلااام اواااای من خداااایااا چی بگم
    من که مستقل نیستم ولی دارم شروع میکنم و بیشترین ترسم همین موضوعاتیست که باهاشون مواجه میشیم و سنگییییین هم میتمومه برامون و واقعا نمیدووونم چه کنم در برابر این مشکلات
    ترس دارم ازین که میرم و بیخبر از دنیا خخخخ یه دفعه به ناکجاباد میپیوندم… شماهم جدییییی پیگیر باشید و پیش متخصص برید حل کنید موفق باشید.

    • 1.1
      قنبر says:

      درود
      ممنون از حضور سبزتان و تشکر بخاطر همدردی با اینجانب .راستیتش این مطلب را اصلا برای ترسیدن و دور شدن از هدف متعالی استقلال ننوشتم .اما همانطور که مجتبی نوشته بود و دوستان عزیزی همچون میثم توصیه هائی داشتند ، من هم خواستم دوستان را با واقعیت هائی که در پیش رو دارند آشنا نمایم .به هر حال :
      ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
      موجیم که آسودگی ما ، عدم ما است .
      نه دکتر را بی خیال شو. احمد رضا گفته که دکتر آمپول داره ؟
      ضمنا مدالهایت رو جمع کن که مجتبی داره برای تعداد مدال ها برنامه ریزی می کند .اول شدنت مبارک .

  2. 2
    داریوش جوادی says:

    با سلام و ممنون از پستتون. از نوشته‌هاتون این طور برمیاد که عصا دست نمی‌گیرید. این مشکلاتی که در موردش گفتید منشأ اصلیش عصا دست نگرفتنه. متأسفانه برخی از نیمه‌بیناهای عزیزمون عصای سفید رو مترادف با نابینایی کامل می‌دونن و به همین خاطر ازش استفاده نمی‌کنن و همین منجر به مشکلات بسیاری براشون می‌شه.

    • 2.1
      قنبر says:

      درود
      آقای جوادی عزیز ممنونم بخاطر حضور و درک عمیق و بالای شما .دقیقا درست متوجه شدید عصا نمی شناسم و دنبالش هم نیستم .اگر بخواهی درست و شفاف بنویسم اصلا ندیدم عصا نابینائی چه طوری هاست ؟! نمی دانم چطور باید باز و بسته اش کنم .از دوستان و عزیزان منطقی و دارای درک و شعور بالا به شدت خوشم می آید و شدیدا برای شما و همه دوستانم که راهنمائی ارزشمند داشتهاند آرزوهای خوب و سرشار از نیکی دارم .

  3. 3
    عدسی بشاشadasi says:

    درود!
    به به عمو غمبر خودمون
    به نظر من تا زمانی که کم بینایان و نابینایان آنقدر مغرور باشند که نخواهند از عصای سفید برای رفت و آمد استفاده کنند هر بلایی سرشون بیاید حقشونه
    حتی اگر بمیرند یا در آسانسور بدون اتاق بروند و بمیرند یا از بالای پل هوایی سقوط کنند بخاطر غرورشان است که از عصا به صورت صحیح استفاده نمیکنند
    من دشمن نابینایان مغرور هستم
    این غرور کاذب است که این بلاها را سر دوستان می آورد نه کم کاری مسئولین
    من تاحالا نشنیدم نابینایی از عصا بطور صحیح استفاده کند و بلایی سرش بیاید
    آخه غرور و تکبر تا کی
    برو خوش باش که قاچاقی زنده مانده ای!

    • 3.1

      آقاجان نمیشه با یه آدم محترم، محترمانه حرف بزنی! این چه ادبیاتیه که بکار میبری.

      • 3.1.1
        قنبر says:

        درود
        داداشی خودم ، دمت گرم .این عدسی باید دقیقا با برخورد به جا و درست مهارش کرد .دمت گرم .اما نگران نباش داداش خوبم .واقعا نیاز است تا بچه ها حضور داشته باشند و با نگرش خاص خودشان از حوادث و رخدادهای اتفاق افتاده بازخورد دهند . حقیقتا حضور شما سروران گرامی در این مطلب موجب افتخار و خرسندی این حقیر می باشد .هر جا هستید هموارده در سلامت باشید .

    • 3.2
      قنبر says:

      درود
      عدسی قاشقی چطوری ، خیلی خیلی خوش آمدی .ببینم خیلی دلم صحبت با تو می خواهد .راستیتش این مطلب حقیقی و واقعی را نوشتم تا دوستان بیایند و نظراتشان را بنویسند و خیلی خوشحال هستم که شما هم حضور یافتید .بله هر اقدامی که صورت گیرد متاثر از چندین امر خواهد بود و اگر درگیر حاشیه ها نشود قطعا موثر خواهد افتاد .بخشی از سخنان شما دقیقا جالب و قابل تامل است .اینگونه که ما چون خودمان اقدام کننده هستیم و تصوراتمان هم غالبا بر صحت عملمان است متوجه بازخوردهای اعمالمان نیستیم ویا حتم بر درستی می دانیم اما وقتی دوستان بدون ملاحظات معایب و مزایای آن را بازخورد دهند دقیقا به موارد مهم دست می یابیم .غرور و خودبرتر بینی در وجود تمامی آدمیان هستش اصلا غرور نداشته باشیم معنی ندارد زندگی .این غرور ما است که شخصیت و حال و آینده ما را می سازد .همینطوری خیلی ها بر من رحم و مروت میکنند .وای به روزی که بخواهند مرا دست به عصا ببینند .لاجرم باید دست به عصا شد اما فقر فرهنگی موجود در اجتماع قطعا افراد همانند بنده را مجددا با عصای سفید گرفتن به انزوا و افسردگی عمیق خواهد برد .واقعا عصا نگرفتن ناشی از دارا بودن حد بیشتر از معمول غرور است .و دوست دارم که دوستان از این مهم بهره ببرند و مطالبی را خلق کنند که مدد رسان استقلال در نابینائی باشد .برای بیان کلمات گهربار شما چیزی ندارم بگویم مگر اینکه داداشی خودم پاسخت را بدهد که دستش درد نکند خوب از پس کامنتت در آمد .مرحبا داداشی خوبم .
      و اما عدسی داستان مار در چاه را می شود با عصا مرتفع نمود ؟!!! بالاخره قدمای ما گفته اند : هر جا آب است ، گل هم هست .

  4. 4

    سرگذشت عجیبی داشتی.
    امیدوارم هر چه زودتر بهبودی حاصل بشه.
    والا ما هم زیاد زمین خوردیم, ولی چون او موقع جوون بودیم, در نتیجه پرروحتر هم بودیم, و واس همینم خم به ابرو نمی آوردیم و بلند میشدیم.
    به هر حال هر چی سن آدمی بالاتر میره, در نتیجه محافظه کارتَر هم میشه و دستو پنجه نرم کردن با مشکلات هم واسش سختتر هم میشه.

    • 4.1
      قنبر says:

      درود
      هر چی آدم مسن تر می شود دست و پنجه با مشکلات برایش سخت تر می شود ! نگاه قشنگ و جالبی بود به این موضوع .علی یعنی چی واقعا فکر میکنی که من پیرمرد شده ام آیاااااااااا؟ ای خدا ببین در عنفوان جوانی چطوری دارم متلک باران می شم .! دمت گرم بیا بنشین و مطالبی برای استقلال نابینایان گردآوری کن .حالا با هر زبان و نوشتار. طنز یا نظم یا نثر .محله واقعا به موضع فوق با حمایتمدیر باید اهتمام بیشتر بورزد و نیاز به شفاف سازی و هدایت و حمایت در زمینه استقلال ضروری است .موفق باشید .

  5. 5

    درود بر داداش قنبر خودم. آقا بسیار بسیار متاسفم که چنین اتفاقات بدی برات پیش اومده بلا دور باشه. ولی داریوش و بقیه درست میگند قنبر جان سعی کن واقعیت را دربست بپذیری و از عصا استفاده کنی که یار غار و حمام و گلستان است این عصا. پیروز باشی دوست خوبم.

    • 5.1
      قنبر says:

      درود بر عمو حسین ،داداش گل .بله واقعیت همین است که داریوش و دوستان خوب دیگر هم نوا با عموی بزرگشان بیان داشته اند .ممنونم از توصیه شما .اما پیش تر نوشتم که شاید هنوز غرورم سبب شده که نتوانم اینکار را انجام دهم .نگاه های افراد و دوستانم را حس می کنم که چقدر نا مروت و ناجوانمردانه با رحم و دلسوزی نگاهم می کنند ولی در عین حال در اکثر موارد اداری کم می آورند و برداشت های ناصواب دارند و ترسی وحشتناک و شاید بزرگترین محدودیت من غرور از این بابت باشد .در خیلی از موارد با خودم کنار آمدم .اما شاید گرفتن عصا از نظر این حقیر نوعی وابستگی تلقی شود .به هر حال درباره اش فکر نکرده بودم .به بیانات ارزشمندتان فکر خواهم کرد .ممنونم و عزیزی .

  6. 6
    ساناز امیدی says:

    سلام
    من نظر آقای جوادی و آقای پژوهنده را کاملا قبول دارم
    خیلی از نابینایان مطلق و نیمه بیناها را میشناسم که عصا دست نمیگیرند و این خیلی خیلی بد هست
    تا وقتی عصا را دست نگیرید همینطوری هست, به جُز خودتون هیچکس نمیتونه بهتون کمک کنه.
    اینطوری همیشه وابسته به خانواده هستید,
    فکر میکنید خانواده تا کی پشتیبان شما هستند؟ یا تا کی حوصله میکنند باهاتون همه جا بیایند؟ تازه بدونید که بالاخره خسته میشند شاید به زبون نیارند ولی این یه زحمت بزرگی برا اونا هست.

    ما نباید سعی کنیم برای خانواده مزاحمت ایجاد کنیم.
    تازه باید کاری کنیم که اونا بیشتر به ما نیاز داشته باشند, تا ما به اونا
    همین کاری را که ما داریم انجام میدیم
    به قول عدسی اگر نمیخواهید از عصا استفاده کنید پس منتظر اتفاق های بدتری هم باید باشید,
    نمیگم خدا نکنه چون این یه تعارفی بیش نیست.
    ببخشید که کمی رک حرف زدم
    شاید خیلی ها از من ناراحت بشند,
    از همه معذرت میخوام از همه ی اونایی که ناراحتشون کردم.
    همگی موفق باشید.

    • 6.1
      قنبر says:

      درود
      سرکار خانم امیدی ،از حضور سبزت و مطالب ارزشمند و واقعی بسیار سپاسگزارم .رک بودن و منطقی بودن بدون از هر گونه تعارفات خصیصه شما در این کامنت بود و قطعا تمامی شنوندگان از این کامنتبه وجد آمدند و شما را تحسین نمودند .واقعیت در نوشته شما موج می زند و من خودم در برخورد با خانواده دقیقا آن را لمس میکنم .کسی از شما ناراحت نشده و نخواهد شد و ممنون که ما را قابل دانستید و دیدگاهتان را ثبت کردید .باز هم منتظر نظرات ارزشمندتان هستیم .پیروز و کامروا باشید .

  7. 7
    s313 says:

    سلام آقای قنبر امیدوارم هرچه زودتر بهبودی کامل پیدا کنید البته با نظر بقیه موتفق نیستم آدما هرکاری را که بخواند میتونند انجام بدند.همیشه موفق باشید

    • 7.1
      داریوش جوادی says:

      سلام. می‌شه یه کم بیشتر در باره موافق نبودن با نظر بقیه توضیح بدید؟ یعنی وقتی نمی‌بینیم اگه از ته دل بخوای می‌تونیم ببینیم؟ یا می‌تونیم بدون عصا موانع رو تشخیص بدیم؟

      • 7.1.1
        قنبر says:

        درود
        داریوش عزیز ،با درخواست منطقی شما موافقم .اصلا این نوشته قصدش تبادل اطلاعات است نه تحمیل نظرها .ایشان هم نظرش را نوشت و مبتنی بر این شاید باشد که هر امری که باور کنیم می توانیم انجامش دهیم .اما برای ما نابینایان کمی مشکلاتش بیشتر است .در قدیم که من گوچکتر بودم دو برادر نابینا بودند که یکی مطلق و دیگری کم بینا اینان عصا داشتند اما از نوع چوبی و فرق دیگرش این بود که عصا میان این دو بود و کم بینا یک سر عصا و نابینا سر دیگر در در دست می گرفتند و در سطح شهر حرکت می کردند اما اون وقت متوجه نشدم که از خیابان چطور عبور می کردند !
        به هر حال بنده هم موافق توضیح دیدگاه ها و نظرات دوستان هستم تا گنجینه اطلاعات ما بیشتر و احیانا اصلاح شود .

    • 7.2
      قنبر says:

      درود
      عجب نام سختی داری شما .ممنون از حضورت و ابراز همدردی ارزشمندتان .نظر شما ارزشمند است .به دور از واقعیت هم نیست .اما دوستان شاید به تناسب سن و سال اینجانب توصیه نموده اند و توصیه اینان هم امری بدیهی است .اما قابلیت شمول کلی ندارد و اغلب هم دوستان بمنظور کاستن بلایا به این اقدام دست می زنند. غرور بنده هم در این مورد قطعا باید زیاد باشد .اما فرهنگ هم ضعیف است .دقیقا دو شب قبل در حال حرکت در پیاده رو بودم به همراه خانواده میان من و خانواده ام شخصی قرار گرفت که فورا بدون توجه به شرایط من تغییر مسیر داد و اگر مکث موقت من نمی شد دارای جثه ضعیف بود و مطمئنا پرتاب می شد .ولی این خانم شانس آورد و همچنین من نیز که دمپائی به سرم نخورد .
      با چند سال قبل در اطاقم را بستم و بعد که باز کردمش گویا کمی بسته شده بود و من نیز حرکت کردم و چنان با سر به لبه آن خوردم که احساسم ترکیدگی چشمم بود .و همه اینها اتفاق است که افتاده است و عصا شاید به گمان من در آن شرایط برایم کارآمد نمی توانست باشد .یا در خیابان های شهرمان در مسیر روزانه من چنان موانعی نصب کرده اند که هر چقدر هم عصا زدن بلد باشید احتمال برخورد با این موانع هشتاد درصد است و گاها به صد درصد می رسد .در کلیتش بایدمنطقی بود و منطق افراد هم با یکدیگر متفاوت است .

      • 7.2.1
        S.313 says:

        سلام عمو ببخشید زیاد کنجکاو نیستم برم ببینم کی چند سالشه وچه کاره است و ازاین حرفا فقط مطالبو میخونم و میرم بعضی وقتا کامنت میذارم بعضی وقتا هم نه ولی بله قانع شدم شاید یه حرفی زدم که خودم متوجه نبودم با این نظر هم موافقم که غرور زیاد آدمو زمین میزنه خودتون بهتر میدونید آیا این اتفاقها از غروره یا مال شرایطه …… آرزوی سلامتی براتون میکنم

  8. 8
    احمدرضا says:

    درود بر عموی دوست داشتنی و همکار عزیزم نمی دونم منم درست متوجه شدم یا نه ولی این طوری که فهمیدم شما عصا دست نمی گیرید و سرچشمه تمام مشکلات شما همین عصا هست واقعا میگم حیفِ که شخص فاضلی مثل شما چنین مشکلات تلخی واسش به وجود بیاد از شنیدن این حوادثی که فرمودید به شدت معذب شدم ولی فقط دست خودتون را می بوسه تا مشکلات تون حل بشه
    این را هم بگم اگر دوستی از عصا استفاده بکنه و بازم چنین مشکلاتی واسش به وجود بیاد مشکل از عصا نیست مشکل از این هست که روش صحیح استفاده از عصا را بلد نیست پس یه جمله گهربار از من داشته باشید خخخخخ
    ای نابینای عزیز عصا دست بگیر تا رستگار شوی

    • 8.1
      قنبر says:

      درود
      همکار ارجمند بسیار از شما سپاسگزارم .دقیقا همینطور هست که فرمودید تازه با خودم کنار بیایم و … می رسیم به اول خط که بلد نیستم عصا بزنم و شاید غرور … و بسیار موارد دیگر که باید بر زبان بیاوریم و نمی آوریم .یکی از دانش آموزان که … دوست بنده بود در یکی از مسابقات دو که همانجا با ایشان آشنا شدم و در آن زمان شهردار هم آمده بودند و ما بدون توجه با او در حال گفت و گو بودیم و نهایتا این شهردار که همکار و هم رشته بود و توجه این نابینا را نسبت به من دید خواست عرض اندامی داشته باشد که به سراغم آمد و احوالپرسی کرد که مورد انتقاد بنده قرار گرفت و این نابینا که از کودکی نابینا شده بود نیز گفت که آقای شهردار این جوی های آب باریکی که در فلان جا زده اید بسیار برای ما خطرناک است و او را به درد سر انداخته و عصایش را شکسته که او گفت به شوخی که هر موقع عصایت شکست بیا عصای نو از من بگیر .! احمد رضای عزیز دقیقا ما باید به فکر خودمان باشیم و کسی به جز خودمان نمی تواند مسائلمان را حل و فصل نماید .سعرم هم قشنگ بود .ما نابینایان و کم بیناها با رفتنمان رستگار خواهیم شد .خ خ خ خ خ خ خ .

  9. 9
    سید جلال موسوی says:

    سلام قنبر عزیز، واقعا متاسفم ، همه ما از این بلاها سرمون اومده یه جورایی پوست کلفت شدیم ، من که دیگه کله و صورت و دماغم جای سالم ندارند ولی چه میشه کرد ،
    باید زیست
    باید زیست

    • 9.1
      قنبر says:

      درود
      جناب آقای موسوی بنده حقیر ارادت خاص به سادات موسوی دارم . بله واقعا باید اعتراف کنم که دردهای زیادی دارم و قورهای زیادی هم ایجاد شده است .مثلا در ماه رمضان امسال صبح خواب بودم که فرزندم قرار داشت و مادرش تماس گرفت و من خواب بودم و جهت صدا را تشخیص ندادم و در حین بلند شدن حرکت کردم که پایم محکم به میز همین لب تاب خورد و وایییییییییییی ییییی
      تا شقایق هست زندگی باید کرد دددددددد . ممنون از شما .

  10. 10
    maliwerdi says:

    سلام بر برادر گل! آقا ما هم اگه خدا قبول کنه همکار هستیم! ولی من چند سؤال در ذهن دارم که البته برای خودم هست و میخوام از تجربیات شما استفاده کنم! اگر امکانش هست یه راه ارتباطی با خودتون رو بفرمایید تا با هم صحبت کنیم! اگه اسکایپ میآی چه بهتر!

    • 10.1
      قنبر says:

      درود
      خدا قبول کند همکار ! حتما خدا راضی به رضای بنده اش هست .سوالات شخصی ، یا شخصی شخصی . به هر حال ما که تجربه نداریم فقط روزمرگی ادامه حیات می دهیم .اما خوشحال می شوم در skype ببینمتان .آدرس skype بنده ghanbar68 هستش .اگر خدا بخواهد بیشتر آشنا خواهیم شد .ضمنا در درخواست اد بنویسید که شما همان درخواست کننده گوش کن هستی اگر نام اسکایپتان با این نام مغایرت دارد .پیروز و سربلند باشید .

  11. 11
    ابوذر says:

    سلام. منم شبیه شما بودم. عصا دستم نمیگرفتم. 5 سال مقاومت کردم. بعد 5سال بالاخره غرورم رو شکستم و عصا دستم گرفتم. روزهای اول خیلی سخت بود. الان به حدی راحت و بی استرس تردد می کنم که نگو. اون 5سال مقاومت جزو تلخ ترین روزهای زندگیم بود. 5سال استرس. 5سال ترس و بدبختی و ضایع شدن و … . برود که برنگردد. الان عشق من عصاست. همیشه کنارمه!

    • 11.1
      قنبر says:

      درود بر ابوذر
      اول در پستت باید بروم شناسنامه ات را بخوانم .بعد هم از شما ممنونم که کامنت دادید .برود و برنگردد .واقعا همان گفته دوست عزیزمان است که تا خودت امری را باور نکنی هیچ کس نمی تواند یاری برایت برساند .واقعا با عبور از مسائل دیگر بازگشت به آن خطاست .به امید روزی که حداقل اتفاقات را شاهد باشیم .هر چند که اتفاق با هر گونه هوشیاری و تمهید مقدمات باز هم اتفاق خواهد افتاد .اما لازمه عقل ، هوشیاری واحتیاط است .

  12. 12
    علاء الدین says:

    سلام!
    باز هم همان زخم کهنه مناسب‌سازی معابر.

    • 12.1
      قنبر says:

      درود بر حاج علاد
      اتفاقا این یکی برای تصحیح معابر بود .من قبلا در زیر آن تیر آرام می گرفتم .اما در این سال به دلیل ساخت وساز معابر و احداث جوی آب کنار کمربندی مجبور شدم از کنار وارد بشم و واقعا هم احتیاط کردم ولی یک جائی اشتباه باعث شد که بیچاره بشم و باه دیگه .

  13. 13
    گوشه نشین says:

    سلام قنبر جان چاره ای بجز صبوری و تحمل نیست و باید اسمش را هم زندگی بگذاریم استقلالتان مستدام باد همراه با شادی ..

    • 13.1
      قنبر says:

      درود
      به به چه عجب بر گوشه نشین عزیز .از اینطرفا .بله بله این درست است استقلالتان مستدام .به شادی و خوشی .
      اصلا این استقلال بد شروع کرده ها ، قرمزها در این فصل خیلی عالی تر از آبی ها شروع کرده اند و تنها دلیلش هم همین است.
      به نظر شما استقلال با عصا به دست می آید یا بی عصا ؟
      شما هم سالم و کامروا باشید .

  14. 14
    Mehdi rajabi says:

    درود. همونطور که دوستان دیگه اشاره کردند بخش زیادی از مشکل شما برمیگرده به این که عصا دست نمیگیرید. این درسته که عصا برخی از موانع رو تشخیص نمیده. مثل موانع عمودی که در پیاده رو های ایران به وفور دیده میشه. ولی در تشخیص موانع زمینی عصا بسیار کارآمد هست. البته به شرط استفاده ی صحیح. درباره موانعی که عصا تشخیص نمیده هم گاهی کم دقتیِ خودمون مشکل ساز میشه. مثلا من خودم ی بار توی فضای دانشکده حرکت میکردم که به کولرِ تازه نصب شده خوردم. قطعا اگه حواسم بود به کولر برخورد نمیکردم چون دقیقا بادی که از همون کولر میومد رو حس میکردم. پس اگه من اون روز به کولر خوردم فقط و فقط و فقط از حواس پرتی خودم بوده. این ی نمونه ی کوچیکش بود موارد زیادی هست که علت آسیب دیدن ما بی دقتیِ خودمون هست. البته این مورد شاید ارتباط چندانی به مطلب شما نداشته باشه ولی چون پست مربوط به جهتیابی هست گفتم. و اما برگردیم به موضوع عصا. شما میفرمایید فرهنگ مردم پایینه و این باعث میشه عصا دست نگیرید چون احتمالا ترس از مسخره شدن دارید. حالا من ی سوالی میپرسم. آیا اگه شما عصا بردارید و کمتر به موانع برخورد کنید بهتره یا این که از عصا که یکی از اصلیترین ارکان جهتیابی هست غافل بشید و اتفاقات ناگواری مثل همین ها که خودتون تو پستتون گفتید براتون پیش بیاد؟ حرف مردم که همیشه هست. پوزش میخوام که کامنتم تولانی شد. دیگه بیشتر از این پرحرفی نمیکنم. امیدوارم همیشه سلامت باشید و دیگه از این اتفاقات این شکلی براتون نیفته. بدرود.

    • 14.1
      قنبر says:

      درود
      در تشخیص موانع هر چقدر هم مسلط باشیم باز هم جای در رو برای عصا وجود دارد و شاید هم بنده این فکر را می کنم .معابرمان دارای مسائل خیلی زیاد هستند .اول شاخ و برگ درختان اصلا در مدار تشخیص عصا قرار ندارد و اغلب هم برای بنده همین مشکل وجود دارد و خیلی مواقع می ترسم که مبادا داخل همین چشم ناقصم برود .مانع دیگر همین تیر آهن هائی که برای ممانعت از ورود خودرو در محل های ورودی محوطه ها می زنند که اصلا در راهدار عصا احراز نمی شود .میله های چهار گوش با صورت مستطیل که عرض و طولی نسبتا نامعقول دارند و مگر عصا شانس بیاورد گوشه از آن را تشخیص دهد و وای به روزی نتوانیم تشخیص بدهیم و آنوقت است که باید بگویم تقصیر خودم بود .و جالب این است که این بیناهای عاقل برای ورود خودرو کاشته اند و در محل های دیگر چندین پل هستش که وجود این موانع را کاملا ناکارآمد کرده است .تا به جائی که این حقیر سه سال قبل با شهردار محترم که دیروز رفت بر سر این مسئله که چرا پیاده رو را حصار کرده وارد مشاجره چند ماهه شدم و از او خواستم واقعا اگر همسرش یک کالسکه کودک داشته باشد چطور باید از این سد معبر حضرتعالی بگذرد ! و نهایتا با کلی حاشیه و بدبختی ایشان دستور داد تا یک در میان این سد را قیچی کنند و یک سال قبل هم به دلیل تعمیر و ترمیم پیاده رو نسل آن زده شد ولی هنوز در محل های دیگر وجود دارد و شهروندان از این نعمت عظیم و لایزال بهره مند می شوند .
      در خصوص حرف مردم هم واقعا سخت است .سه روز قبل در تاریکی داشتم می آمدم ناگاه متوجه بسته شدن مقابلم شدم ایستادم ولی با تعجب نامم را شنیدم که بفرمائید بروید و با عذر خواهی از ایشان عبور کردم و رفتم .اغلب ساکنان قدیمی و دانش آموزانم مرا می شناسند و کمی حس سنگین از این بابت هنوز در من به وجود می آید و سنگین می افتد دیگر .وای خدای من حرف مردم و خنده هایشان و توصیه کنار دستی اشان و سکوت یکباره اینان که بانگ و ندای این را دارد که قنبر هنوز عده هستند که نمی دانند بر تو چه گذشته و اگر بدانند چه خواهند کرد و در نهایت این من هستم و تنهائی و عدم هر گونه تغییری نسبت به گذشته بینا بودنم هست که مرا بیش از بیش نگران می کند و حال آنکه همین الان هم بیشتر از آنچه که باید بدانم در اموری می دانم .سرانجام سکوت بهتر است .هر کاری که دوست دارم برای کسب استقلال انجام بدهم و حتی استقلالم را نیز به عصای سپید هم نفروشم .چنانکه در گذشته استقلالم را به عینک دودی و سیاه فروخته بودم و زمانی طول کشید تا این وابستگی به عینک را رها کردم .وابستگی طوری بود که اگر عینک خراب می شد من علیل و ذلیل بودم و وای بر من …. .
      به هر حال خیلی زیبا نوشتی و واقعی دوست من .همیشه باید امری را که توان داری به بهترین صورت انجام دهید. پیروز و سربلندباشید .
      استفاده از تکنولو
      ژی خوب است به شرطیکه وابسته ات نکند الان من شماره تلفن های کمتری را در خاطر دارم و این به دلیل تکنولوژی جدید گوشی های هوشمند است .این یعنی وابستگی .

      • 14.1.1
        داریوش جوادی says:

        همه گفتنیها رو گفتن. ولی برادر جان قیاس مع‌الفارق میکنی. عینک دودی کجا و عصای سفید کجا. خودت کلاهتو قاضی کن و رک و راست به خودت بگو از عصا دست گرفتن خجالت میکشی. حرف آخرم اینه: با خودت، غرور بیجا و خجالتت بجنگ نه با عصا که هنوز هم هیچ تکنولوژی جدیدی نتونسته جاشو بگیره.

        • واقعا که حسابی لااااایک آقا داریوش
          هرچی هم که توجیه کنید بازم میگیم عصا و دیگر هیچ.

        • قنبر says:

          درود
          داریوش جان ممنون از شما که نوشته هایم را دنبال میکنید .نظرات ارزشمندی دارید .دقیقا اصل مطلب را می گیری .خجالت ! کنار آمدن با خود ، غرور کاذب و شعور و درک مردم و برخوردهای احتمالی با توجه به شخصیت شما .! من هیچگونه مبارزه ای با عصا ندارم .دقیقا با خودم در جنگ هستم و می جنگم و اثرات و تبعاتش را هم کشیده و می کشم .بله عزیزم قبول دارم که هیچ تکنولوژی برتر از عصا برای نابینا جماعت وجود ندارد .حتی برای بار دوم که اتفاق برایم افتاد دقیقا دستم در دست فرزندم بود و تا این بچه رفت سخن بگوید کار من نسخه اش پیچیده شده بود. واقعا خوشحال هستم که افراد با درایت و با حوصله همچون شما در محله وجود دارد .همواره مستدام باشید .اما عینک دودی را بیشتر برای این نوشتم که در اوایل بروز مشکل واقعا نور خورشید ذله ام کرده بود و عینک دودی زده بودم و آنقدر وابسته که قابل وصف نبود .و دلیل دیگر را در کامنت دیگر می نویسم .

  15. 15
    Miss_bahari_joon says:

    خهه مدال هم بهم دادی ایووول و راستی همین یارو عصا رو دست بگیر تا رستگار شوییی و اینکه عه برووو دکتر تا چهار روز دیگه خداییی نکرده زبونه دشمن لال ههه خونه نشین نشوی؟

  16. 16
    مهدی ترخانه says:

    like
    از انتقاد خوشم میاد که این رو یک نقد میدونم , نه توهین و ازش حمایت میکنم .
    تمامی مکنونات قلبی ات رو گفتی , خالصانه اما بدون غلط هم نبود , اما درستی هایش اینقدر زیاد بود که سر تعظیم جلوی خلوص نیت باید خم کنم .
    از بَه بَه و چَه چَ , چیزی گیر هیشکی نمیاد .
    باید و باید نقد به همه چی باشه و ما , آستانه تحملمون رو به مرور اینقدر بالا ببریم که بتونیم ازش رد نشیم و کمی بهش فکر کنیم , شاید که اشکالاتمون رو کمی بهبود ببخشیم .
    هنوز خیلی راه میبینم پییش رو که نقد , نه در نابینایان , بلکه در بزرگان قدرتمند جامعه پذیرفته بشه .

  17. 17
    مظاهری says:

    عرض ادب ویژه خدمت عمو قنبر مهربون.
    حقیقتا پست رو نخوندم هنوز. ولی مطمئنم که مثل همیشه عالی هست.
    گفتم ارادتم رو تیک بزنم فعلا تا بعد،

    • 17.1
      قنبر says:

      درود بر شما سرکار خانم مظاهری گرامی
      همان بهتر که نخواندی و هرگز نخوانش ؟ مگر می شود که من عالی ننویسم خ خ خ خ خ . خیلی حواسم به وضعیت شما هست اما خبری ندارم .امید که مانند همیشه سربلند و قهرمان باشی و بمانید .واقعا این محله باید به قهرمانانی همچون شما مباهات بورزد .
      اما آقای جوادی عزیز دیشب با یکی از دوستانم که بینا هستش و در این اواخر بنا به دلایل بروز مشکلات شبیه خیلی زیاد با هم هستیم بودم و ایشان همواره مرا تا سر خیابان منتهی به منزلم همراهی میکند گفتم که بنا به توصیه دوستان در محله تمامی این عزیزان توصیه کرده اند که عصا به دست بگیرم و توضیح دادم که عصای خاص است و از آنجائیکه دنیای حقیقی مرا کاملا درک میکند و با تمامی روابط اجتماعی من آشنا است به صراحت بیان داشت که این کار را نکنم .توصیه کرد همینطور که آرام و با احتیاط هستم و متکی به خودم فعلا ادامه دهم .گفتم که او هم خیلی ناراحت و نگران هستش و همواره مرا همراهی میکند و مصمم تر از شب 21 ماه رمضان که همراه من ، مرا به او سپرد در ساعت یک بامداد و قول گرفت که تا درب منزل مرا مشایعت کند بیشتر حساس به وضعیت من شده است .حالا من هم عنوان می کنم که من با عضا به جنگ نرفته ام بلکه با شرایط خودم دارم می جنگم حالا اگر رستگار بشوم یا نشوم که خدا می داند و بس .

  18. 18

    عمو قنبر جونم به نظرم شما سرتو کردی زیر برف.
    تا یه زمانی حق داشتی سرتو زیر برف نگه داری چون هر آدم دیر‌نابینای دیگه هم بود شاید همین کارو می کرد ولی به نظرم این حق به شما تا زمان خاصی داده میشه و بعدش دیگه اگه سرتو از زیر برف در نیاری، بازی رو می بازی.
    درسته شما سرت زیر برفه راحتی و دیگران رو نمی بینی، ولی دیگران شما رو می بینن!
    همه می بینن شما مستقل نیستی!
    همه می بینن موانع بالای کله ات مثل شاخه ی درخت رو بهونه کردی تا عصا نزنی و موانع جلوی پاتم تشخیص ندی.
    همه می بینن به جای اینکه بچه هات به شما وابسته باشن برعکسه.
    همه می بینن شما نامناسب بودن معابر رو دستآویزی کردی برای راحت بودن و عصا دست نگرفتن.
    همه می بینن شما نگاه مردمی که از شما کمتر بلدند رو به عصای خودتون عین تحقیر میدونید.
    و میدونید اینا یعنی چی؟
    یعنی شما هنوز قبول نکردی نابینایی.
    شایدم قبول کردی نابینایی ولی حس می کنی نابینایی هستی که با دیگر نابینایان فرق داره و نباید عصا دست بگیره.
    شاید فکر می کنی خاصی. فکر می کنی از اون نابینایانی هستی که همه باید راهنماییش کنن و دم نزنن.
    به نظرم یک بار برای همیشه همه چی رو توی گذشته جا بذار و همه چی رو له کن.
    له کردن بیناییت، له کردن غرورت، له کردن افکار مردم، مثل کندن ناگهانی و یک باره ی چسب زخم یا چسب سِرُم از روی دستی که مو داره.
    یه لحظه درد شدیدی داره ولی فوری خوب میشه.
    دوستت دارم عمویی

    • 18.1
      قنبر says:

      درود
      درود بر مجتبی عزیز ، حضورت برای کامنت دادن در مطلب این حقیر مرا بی اندازه خشنود ساخت و بر این خشنودی نیز نکات ارزشمند و واقعیت های زندگی من که توسط شما بیان شد ، امر خشنودی را مضاعف نمود .همیشه دوست دارم و بیان می کنم که بیائید و مسائل بد مرا بازگو کنید .حتی داستان سرائی میکنم و دیگر ولی هنوز صراحت گفتار را در هیچ یک از افراد به صراحت شما ندیدم و من همین را می پسندم .البته در این مطلب دوستان زیاد و ارزشمندی این خواسته را تا حدود زیادی هویدا ساختند و نظر شما نیز . بله شاید من سرم را داخل برف کرده باشم ، و همه امور شما دلیل عصا دست نگرففتنم باشد ولی واقعا با این قد و بد بودن معابر و جاده ها و کوچه و خیابان ها را چطور می توان مدیریت نمود .همه مطالب شما را قبول دارم شاید فکر می کنم که خاص هستم یا کم بینائی را نابینائی نمی دانم .البته این نوع کم بینائی که مرکز دید ندارم نه کم بینائی که شکل و شمایل دیدش هم بهتر از من است .اما واقعا اتفاق را نمی توان با هر چیزی مهار نمود علی الخصوص با عصا نابینائی !
      در عصر 31 تیرماه امسال جای شما خالی به اتفاق خانواده قم رفته بودیم و روز آخر سفرمان بود که به چهل اختران رفته بودم و وقتی بیرون آمدم آنچنان محیط بیرون بی رحم بود که نگو خودروها و موتورها بدون توجه و با شتاب اولیه در حرکت بودند و من به سختی در پس خانواده راه افتادم مسیر کمی را سپری تا به اول خیابان رسیدیم و من جوی کوچک را دیدم که حتی این جوی را عصا هم نمی تواند بیابد ؟ نمی دانم چطور شد که پایم با سرانگشتان درون آن رفت و اگر همسر و فرزند بزرگم نبود این عمق بیست سانتی دقیقا نابودم می کرد و اگر عصا می داشتم قطعا اتفاق ناگوار برایم حتمی بود .وقتی از خیابان گذشتم و سوار تاکسی شدیم راننده با خنده گفت شانس آوردی که الان سالم هستی و … . بله در خصوص اتفاق ما ناگزیر از آنیم .باز هم چون مدتی بینا بودم شاید هنوز با این وضعیت کنار نیامده ام و با گذشت روزگار قطعا بچه ها هم بی توجه خواهند شد .و تازه همین امروز غروب هم با خانواده صحبت می کردم و فرزندم کوچکم گفت نه بابا تو بدون این وضعیت هم می توانی و خیلی از دوستانم نمی دانند که وضعیت تو چیست ! و اگر عصا بگیری اگر خودت خجالت نکشی او خجالت می کشد و برای امید من گفت بابا وقتی مستقیم نگاه می کنی لرزش چشمانت خیلی کم شده است .؟! البته مجتبی عزیز و دوستان ارجمندم این نیز بگذرد و پیروز آن کسی است که درست تصمیم بگیرد .از راهنمائی ها و کمک بی شائبه شما کمال تشکر را دارم .پیروز باشید و مرا نیز کمک کنید .

  19. 19
    مهدی ترخانه says:

    سلام قنبر جان
    بنده هم باید راه شما رو با مصاعب شما بگذرونم .
    چاره ای نیست , باید ساخت و همدردی من رو بپذیر .
    در ضمن , کمی آب درمانی حتی در لگن یا وان حمام با آب گرم میتونه بهت کمک کنه .
    اگر میبینی که جدی هست , یه عکس رادیولوژی با اینکه میدونم بیمه هستی میتونه خیلی وضعت رو روشن کنه .
    من یه ترک در لگن بر اثر افتادن قدیمها داشتم که خیلی به یه کمر درد ابتدایی شباهت داشت .
    اما با اولین عکس خودم از ترک درون عکس تعجب کردم که به خوبی قابل مشاهده بود و من حدود سه هفته مجبور به استراحت مطلق شدم .
    گچ و اینها هم که نمیشه گرفت و فقط استراحت .
    امید که چیزی نباشه و سلامتی ات رو باز یابی .

دیدگاهتان را بنویسید