من یه نابینای دانش آموزم. دانشجوم. بلد نیستم مستقل بشم. کسی بام دوست نیست. نمیتونم شاغل بشم. ازدواج کنم. از کجا شروع کنم؟

نگارنده: مجتبی خادمی ورنامخواستی

 

اگه یه نابینای مستقلی، وقت خودتو تلف نکن و این مقاله رو بذار کسی بخونه که بهش احتیاج داره. فقط سعی کن دیگران رو مستقل کنی. فعلا خداحافظ. ما بریم سراغ کسایی که مستقل نیستند.

میدونید چیه؟

راستیاتش دلم نمیخواد بنویسم و بخونید و یه سری کامنت زیرش بره و تموم بشه.

دلم میخواد می شد یه جوری بنویسم که تأثیر واقعی بذاره.

دلم میخواد از طریق حروف و کلمات، کاری می کردم که چهارتا از شما که مستقل نیستید، یا نیمه مستقلید و از استقلال ترس دارید، ی اتفاق خوب واستون می افتاد.

شاید نوشته راهش نباشه.

شاید باید توی کنفرانس های صوتی بگیم و بخواهیم و حرف بزنیم تا یه جرقه توی ذهن شما بخوره.

به هر حال، تا زمانی که کنفرانس های سراسری محله نابینایان راه بیفته، من همینجا توی همین پست ها میگم و می نویسم.

دلم میخواد این پست، حتی اگه پا بده، یه پست پرسش و پاسخ باشه.

دیگه نمیخوام پست عمومی و کلی در خصوص جهتیابی و استقلال بزنم.

میخوام ریز به ریز، وارد حقیقت ماجرا بشم.

اگه تا حالا فکر می کردی نابینا هایی که به جایی رسیدند، مغرورند، استثنا هستند، و نمیخوان شما به جایی برسی، اینو بخون. ضرر نمی کنی. من یکی از داوطلب های نابینایی هستم که دوست دارم تو رو هم توی استقلالم شریک کنم. به شرطی که خودت بخواهی و دستمو پس نزنی.

متأسفانه توی کشور ایران، انجمن ها و مؤسسات زیادی مثل ابابصیر و برخی از شبه خیریه هایی به اسم جوامع نابینایی فلان شهر یا استان هستند که جز وابستگی ما نابینایان به خودشون، چیزی نمیخوان. اینجور مؤسسات، قصد دارن با فرو کردن نیش اردو ها، ارزاق، و صدقه های هر از چند گاه در پوست عزت نفس ما، مثل زالو، خون استقلال ما رو بمکند. بیایید عهد ببندیم از این ها دور باشیم. گوش کن من چی میگم. به سوال های اساسیت جواب میدم. مطمئن باش.

  1. استقلال یعنی چی؟ به چه دردم میخوره؟ چه لزومی داره مستقل بشم؟
    1. استقلال، یعنی اینکه بتونی سرتو بالا بگیری، و بدون نیاز به اینکه از دوستت، از پسر عموت، از دختر خالهت، از خانواده ات کمک بگیری، از پس خیلی از کارات بر بیایی. اینطوری، اگه قرار شد مثلا یه روزی جایی مسافرت بری که اطرافیانت پیشت نبودند، اگه قرار شد جایی دور از اطرافیانت مثل دانشگاه زندگی کنی، اصلا اگه با اطرافیانت دعوات شد و حق با تو بود، هرگز نیاز نیست منت اطرافیانت رو بکشی و نیاز نیست به خاطر اینکه فلانی فلان کا رو واست انجام بده، مجبور بشی غرورت رو له کنی برخلاف میلت باهاش آشتی کنی. استقلال، وقتی به چشمت مییاد که میبینی همه ی دوستات کار پیدا کردند و تو نه. همه ی دوستات از خونه می زنند بیرون و تو نه. همه ی دوستات شادند و تو نه. همه ی دوستات پول کمی برای مسافرت ها خرج می کنند و تو نه. همه ی دوستات از حمل و نقل عمومی برای رفت و آمد کمک می گیرند و تو نه. همه ی دوستات با مفاهیمی مثل اتوبوس واحد، استخر، تاکسی خطی، ساندویچ فروشی محل، رهگذران کوچه و خیابون، آشنا هستند و تو نه. همه ی دوستات اعتماد به نفس بالایی دارند و تو نه. تو دلت نمیخواد میتونستی با دوستای همسن خودت یه مسافرت بری؟ تو دلت نمیخواد بتونی لیدر بشی دوستاتو یه روز تابستونی، پاییزی، زمستونی، یا بهاری، جمع کنی توی یه پارک، جمع کنی توی یه بستنی فروشی، جمع کنی توی یه مکان عمومی، باهاشون بگی بخندی سرگرم باشی؟ فکر نمی کنی اگه همیشه از آژانس و تپسی و اسنپ استفاده کنی، هیچ وقت خودت هیچ کاری رو یاد نمی گیری؟ تا کی میخوای آژانسی باشی؟ چرا تو نباید مثل دوستای دیگه ات از اتوبوس واحد برای رفتن از این کله ی شهر به اون کله ی شهر استفاده کنی؟ چرا از موتور و ماشین و دوچرخه می ترسی؟ چطور بچه ی ده ساله از ماشین نمیترسه ولی تو با این سن و هیکل هنوز از ماشین و موتور می ترسی؟ این چشمت نیست که نداشتنش باعث ترس تو میشه. تو باید اعتماد به نفس داشته باشی. باید بگی من میتونم. باید انگیزه داشته باشی. باید بگی من میخوام که بشه پس میشه. تو باید باور کنی که نابینایی. باید بگی من نابینام و همینه که هست. اگه بخوام با جامعه تعامل داشته باشم، باید یه سری مهارت ها رو یاد بگیرم. حالا فهمیدی استقلال به چه دردت میخوره؟ استقلال، یعنی اینکه رفیق های هم محله ایت، رفیق های هم دانشگاهیت، رفیق های هم مدرسه ایت، بچه های فامیل، احساس نکنند تو به عنوان ابزار از اونا برای رفت و آمد استفاده می کنی. یعنی ملت فکر نکنند تو هیچ نقطه ی مشترکی باهاشون نداری. استقلال یعنی نابیناییت به کنار، یه آدم عادی باشی توی کوچه و بازار. توی اداره‌جات. توی اماکن عمومی.
  2. خب قبول. حالا این استقلال که گفتی رو چطور میتونم به دست بیارم؟ چیا باید بلد باشم تا مستقل بشم؟
    1. تو باید اول از هر چیز، قبول می کردی که نابینایی، که نیاز داری با دیگران بجوشی، که نیاز داری از خونه بزنی بیرون، که نیاز داری مثل همه باشی. حالا که باور کردی، و مرحله ی اول رو پشت سر گذاشتی، میری مرحله ی دو. یعنی اینکه حالا، باید قبول کنی، خجالت کشیدن، روت نشدن، یه سد بزرگه برای استقلالت. تو باید قبول کنی که اوایل کار، تا میایی مستقل بشی، از مردم محله، از اطرافیان، از سوپری یا نانوایی سر کوچه، کمک بگیری. اینکه روم نمیشه، اینکه خجالت می کشم، اینکه من واس خودم کسی بودم، اینکه غرورم خدشه‌دار میشه، همه رو بریز دور. حتی اگه قبلا هم بینا بودی، الان دیگه بینا نیستی. کمک نگرفتن به بهانه های مختلف، قضیه ای نیست که قابل قبول باشه. اصلا به این فکر نکن که طرف از روی انسانیت کمکت می کنه، یا از روی دلسوزی، یا برای منفعتش. تو کمکت رو بگیر و رد شو. چه فرقی می کنه طرف چرا داره کمکت می کنه؟ اوایل کار، برای استقلال، باید حتی از دیگران استفاده ی ابزاری کنی تا چند تا از پله های نردبان استقلال رو با کمک دیگران بیایی بالا. یاد گرفتن چم و خم محله و مدرسه و دانشگاه و اداره، چند عدد از پله های این نردبان هستند. دستتو بذار روی سر ملت و با کمکشون از پله ها برو بالا.
  3. خب؟ حالا اینو هم قبول کردم که تا میشه، از کمک دیگران هم استفاده کنم. خصوصا اوایل کار. من قبول کردم که هرچی و هرکی باشم، بالاخره نابینام. من قبول کردم که اگه خجالت بکشم و از مردم کمک نگیرم، برای اونا هیچ فرقی نمی کنه. نهایتا اگه کمک نگیرم، این خودمم که به فنا میرم. ولی یه مشکلی دارم. عصا زدن بلد نیستم. چیکار کنم؟ می ترسم جایی برم بیفتم توی گودالی، چاهی، جوبی، چیزی. می ترسم ماشینا و موتور ها ندونند من نابینام. بزنند بهم. می ترسم مغازه ها رو اشتباه برم ملت بهم بخندند.
    1. باریکلا. الان خوب داری میایی توی خط! کلی حال کردم با این قضیه که همه چی رو پذیرفتی. مطمئن باش اینطوری که پیش بری، زودتر از اونی که فکرشو بکنی، موفق میشی. اول از هر چیز، یه عصا بخر. یه عصا که کم کم، تا زیر دیافراگت ارتفاع داشته باشه. یه عصا که تا سینه ات برسه. به نظرم، یه عصای با کیفیت و چرخدار بگیر. عصای با کیفیت، زود نمی شکنه. عصای با کیفیت، زمانی که باز و تا میشه، گیر نمی کنه. عصای چرخدار، به جای تکنیک ضربه ای، از تکنیک لمسی برای پیدا کردن مسیر ها و موانع و جنس سطح زمین به تو کمک می کنه. اگه عصا نداری، وظیفه ی بهزیستی و انجمن نابینایی محل زندگیت هست که به شما عصا بده. اگه نهایتا عصا بهت ندادند، البته که اصرار کن و از مطالبه ی حقت پا پس نکش ولی برای اینکه کارت راه بیفته، میتونی از نهاد ها و مؤسساتی مثل مؤسسه ی عصای سفید، عصا بخری. خب؟ یه سری آموزش جهتیابی و عصا زدن اینجا توی همین محله هست که خانم قاسمی زحمتشو کشیده. اینم لینک قسمت های مختلفش. یه عصا بخر. بعد شروع کن به تمرین کردن. البته نکات آقای جدیدی که اشکان توی محله گذاشته هم یادت نره. اونام خوبن. کتاب مسیریابی که انجمن موج نور ضبط کرده هم یادت نره. اونم چیز خوبیه. تازه، تو باید از بهزیستی شهرتون، از انجمن نابینایی شهرتون، طلبکار باشی که چرا برای من کلاس جهتیابی و حرکت نمیذارید؟ تو و دوستت و اون یکی دوستت که با عصا زدن مشکل دارید، با هم برید انجمن یا بهزیستی شهرتون، بگید ما می خواهیم مستقل بشیم. بگید ما حتما و حتما باید عصا زدن رو از کسی که بلده و کارشناسه، یاد بگیریم. با برخورد خوش، ولی جدی و مصمم، طلبکار باشید. بهزیستی، سالیانه سه چهار هزار میلیارد بودجه مییاد توش. وظیفه داره همه جای ایران آموزش جهتیابی و حرکت برای حتی یه نفر هم که متقاضی باشه، تشکیل بده. انجمن های نابینایی محل زندگی شما، از بهزیستی بودجه دارند، از وزارت کشور بودجه دارند، از نیکوکار ها مشارکت های نقدی و غیر نقدی جذب می کنند، از اردو ها درآمد دارند، نترسید. با زبان خوش ولی کاملا جدی و مصمم، از انجمن های نابینایی شهر یا محل زندگیتون بخواهید برای شما کلاس جهتیابی و حرکت تشکیل بدند. شما که از این نهاد ها چیزی مطالبه نکنید، اونا شاد و خوش، با پولا حال می کنند و به ریش شما که نمیتونی از خونه بزنی بیرون، به ریش شما که افسرده شدی از بس توی خونه موندی، به ریش شما که نابود شدی از بس دوست واقعی کنارت نبوده، می خندند. قاه قاه می خندند. به مظلومنمایی انجمن ها گوش نکن. چطور واسه اردو های نون و پنیر و خیار و گوجه پول هست؟ چطور واسه سفر های قم جمکران پول هست؟ چطور واسه اردو های قایقرانی و دریاچه ی ذوب‌آهن پول هست؟ چطور واسه سقز بردن بچه ها پول هست؟ چطور واسه لواسان پول هست؟ چطور واسه باغ و بستان رفتن پول هست؟ چطور واسه مسابقه ی پشمک ترین پشمک حاج عبدالله رو با رسم شکل مشخص کنید پول هست؟ اون وقت واسه دوره ی جهتیابی شما پول نباشه؟ اون وقت واسه دعوت از یه کارشناس خبره ی جهتیابی پول نباشه؟ البته. البته. خودتم ظالمی اگه دوره تشکیل بشه و نری. ظالمی اگه بودجه بذارن وسط، و خودت بیخیال باشی. ظالمی اگه وقت واسه بازی و اسکایپ و واتساپ و تلگرام بذاری ولی واسه مستقل شدنت نذاری. از هرکی میدونه و میتونه و نفوذ داره، بخواه که یکی بشید برید دنبال دوره های مستقل کننده ی نابینایان. از خنده ی مغازه دار ها نترس. از خنده ی مردم نترس. از نوچ نوچ کردن ملت نترس. تو هم به خنده ی اون ها بخند. به ریش مردم بی فرهنگ یا ناآگاه بخند و مستقل شو. همه ی چیز های ناراحت کننده رو به پوشک پسر نداشته ات بگیر! دایوِرت کن روی تایر چپ ماشین نداشته ات. به تخم‌مرغ همسایه. برو جلو به سمت استقلال.
  4. باشه. قبوله. اینطوری که میگی، انگار بحث جدیتر از چهار خط نوشته و چهار‌تا کامنته. باید واقعا عمل کنم. خب باشه. من کلاس میرم. دوره میرم. ولی اگه یاد نگرفتم چی؟ اگه دوره تشکیل نشد چی؟
    1. به این بهانه که بهزیستی بهم گفت فعلا کلاس نداریم و مسئول فلان انجمن باهام بد برخورد کرد، نکش کنار. تسلیم نشو. تو هدف داری. هدفت استقلاله. هدفت اینه مثل بچه ی ده چهارده ساله ی هم سن خودت، بتونی توی کوچه ها ول بتابی. هدفت اینه مثل بچه ی همسایه، بتونی از سوپری سر کوچه که کلی راهش سخته، چیز بخری. هدفت اینه یاد بگیری چطور خودت بری اون طرف خیابون. هدفت اینه مثل تمام هم دانشگاهی هات، غذاتو خودت از سلف سرویس دانشگاه بگیری. هدفت اینه مثل تمام پدر و مادر های دیگه، حتی اگه نابینایی، خودت شخصا توی امور بچه هات دخالت و راهنمایی داشته باشی. هدفت اینه بتونی یه روز آفتابی، توی پارک مورد علاقه ات، به تنهایی، یا با دوستت، با بچه ات، قدم بزنی. تو هدف داری. برای رسیدن به این هدفت، فقط آویزون انجمن نابینایی شهر و آویزون بهزیستی نشو. آویزون هرکی میدونی میتونه یادت بده بشو. شده مسافرت کنی به یه شهر دیگه، مسافرت کن. سختی بکش. پول خرج کن. از دیگران پول بگیر برو توی شهری، جایی، پیش کسی، که بتونه عصا زدن رو یادت بده. که بتونه با رفت و آمد توی محیط های نا‌آشنا آشنات کنه. که بتونه خیابون، پیاده‌رو، جوب، پله، رمپ، ورودی، خروجی، پشتبام، اتاق، سالن، محوطه ی باز، محیط بسته، مرزنما های بویایی، مرزنما های صوتی، مرزنما های لمسی، روش عبور از گودال و خیابون، هرچی و همه چی که ازش می ترسی رو یادت بده و ترس تو رو از اتفاقاتی که می ترسی واست بیفته، بریزه. یکی که کاری کنه تو باعث افتخار بشی واسه خودت و واسه اطرافیانت. یکی که کاری کنه با تو، که خودت داوطلب بشی طعم استقلال رو به دیگران بچشونی. تسلیم نشو و برای مهمترین اهداف زندگیت بجنگ. مطمئن باش نتیجه می گیری.
  5. خب؟ آیا این استقلال، مراحل بعدی ای هم داره؟ دیگه چیکارا باید بتونم بکنم؟
    1. آره. مرحله های بعدی هم هست. همونطور که برای مستقل شدنت توی رفت و آمد باید تلاش کنی، در خصوص مستقل شدنت برای خوندن و نوشتن به خط بریل باید تلاش کنی. برای اینکه بتونی یاد بگیری چطور با کامپیوتر کار کنی، باید تلاش کنی. برای اینکه یاد بگیری چطور با گوشی موبایل کار کنی، باید تلاش کنی. باید تلاش کنی انجام کار های روزمره رو هم یاد بگیری و خودت از پس خودت بر بیایی. کار های فنی مثل باز و بست پیچ های مختلف. تعویض شیر آب. تعویض مهتابی یا لامپی که توی خونه سوخته. دوختن دکمه ای که از پیراهنت کنده شده. پختن یه نیمروی ساده. ارتباط گرفتن با افراد جامعه و دوستیابی موفق. حضور در اجتماع به عنوان فردی فعال و تأثیر گذار. کسب مهارت ها و تخصص های مورد علاقه ات توی دانشگاه ها و آموزشگاه ها. نحوه صحیح غذا خوردن و میوه پوست کندن. نحوه برخورد با لباس های مختلف. شناختن رنگ هایی که ملت باهاشون سر و کار دارن حتی به صورت تئوری. روش خرید از فروشگاه های بزرگ فیزیکی. روش خرید از فروشگاه های مجازی. روش کار با برنامه های کتابخوان و بالا بردن مطالعه. این ها و بیشتر از این ها رو از بهزیستی بخواه. از دوستات بخواه. از انجمن های نابینایی بخواه. از سایت ها و نشریات مجازی و غیر مجازی بگرد و پیدا کن.
  6. وقتی اینایی که گفتی انجام بدم، اینی که گفتی بشم، چی میشه؟
    1. معلومه چی میشه. خودت از خودت راضی میشی. اجتماع از تو راضی میشه. هر روز شادی و حس مفید بودن داری. زودی شغل برات پیدا میشه. همه واسه دوست شدن باهات از هم دیگه سبقت می گیرن. به راحتی آب خوردن ازدواج می کنی. اگه دوست داشتی، یه کلی بچه مچه میریزی دوروبر خودت. توی دوران دانشجویی و دانش آموزیت، جزو نمونه های آموزشگاهی که توش هستی میشی. جایزه و بورسیه و مسافرت هست که مییاد طرفت و در خونهت رو می زنه. هر روز با کلی دوست و رفیق ول می تابی توی جامعه و شیطنت رو، بازی رو، حتی مسخره بازی رو، حالشو می بری. وقتی کسی از افسردگی بنویسه، اون وقته که تو بهش می خندی و دستشو می گیری می کشی بالا. زندگیت از این رو به اون رو میشه. همون چیزی که الان فکر می کنی نمیشه، و دوست داری بشه، همون میشه. همون اتفاقی که همیشه منتظرش بودی. حس سبکی. حس شادی. حس رضایت از خودت. حس اینکه از دیگران عقب نیستی. فکر نکن دیگران استثنا بودن که به جایی رسیدن. اگه استثنا بودن، یکی بودن. دو تا بودن. نه هزار تا. نه ده هزار تا. با بهانه ی اینکه فلانی استثناست که تونسته، خودتو عقب ننداز. با بهانه ی اینکه فلانی پولدار بوده که تونسته، خودتو عقب ننداز. چند تا نابینای فقیر رو واست بیارم که پیشرفت کردن؟ با بهانه ی اینکه فلانی از بچگی نابینا بوده ولی من تازه نابینا شدم، خودتو عقب ننداز. چند تا آدم نابینا واست بیارم که اولش بینا بودن و الان از خیلی از نابینا های مادرزاد جلوترند؟
      بگو ببینم: آیا همه استثنایی رفتن سر کار و ازدواج کردن و موفق شدند؟ امید صالحی از مریخ افتاده پایین؟ شهروز حسینی مال سیاره ای خارج از منظومه ی شمسیه؟ سعید عابدی آدم فضاییه؟ عمو چشمه از ما بهترونه؟ سعید درفشیان رو رفتن در خونه اش رو زدن گفتن آقا تورو خدا بفرمایید کار و زندگی خوب تحویل بگیرید؟ کامبیز اسدی پیش دعا نویس رفته کار گیرش اومده؟ اشکان آذر ماسوله پیچ پشت رادیو رو باز کرده رفته تو رادیو؟ پریسیما هفتا صلوات فرستاده دوروبرش رو فوت کرده شاغل شده؟ من پارتی داشتم تا همین حالا چهار پنج جا کار واسم پیدا شده؟ محمود هژبری اجی مجی بلده توی آموزش و پرورشه؟ آقای جباری چون یه فرد نابینایی هست که با همه فرق داره مدیره؟ صلاحالدین محمدی چون نابینا بوده دکترای افتخاری بهش دادن استخدامش کردن؟ گروه صنعتی انتخاب از قیافه ی رضا چراغی خوشش اومده به کارش گرفته؟ محمدرضا قنبری وِرد خونده برنامه نویسی و موزیک یاد گرفته؟ میثم امینی چون غیر از نابینایی کم شنوا هم بوده دلشون سوخته دانشگاه راهش دادن؟ میثم لیسانسشو خودش گرفته یا خریده؟ برای اشتغالش کسی نامه ی فدایت شوم واسش فرستاده؟ همینطوری خودش هیچ کاری بلد نبوده دعوتش کردند به شغل؟ میشه؟ آیا همچین چیزی امکان داره؟ امیرحسین سلیمانی چون دوست داشته خبرنگار بشه گفتن بیا دلشو نشکنیم بردند گذاشتنش سردبیر بخش بین الملل باشگاه خبرنگاران بعدشم بخش برون مرزی؟ امیر سرمدی آوازش قشنگ بوده توی ایران و ایران سپید و پکتوس همزمان مشغوله؟ احمدرضا چشمای عسلی داشته معلم شده؟ کاظمیان نفرین هاش خوب می گرفته ترسیدند استخدامش کردن که کسی رو نفرین نکنه؟ پرهام دوستدار که یکی از مشارکت کننده های توسعه ی ای اسپیک فارسیه، مادرزاد برنامه نویسی و پیانو میدونسته و الان توی سامانه ی 87 34 عضو تیم کد نویسیه؟ شادیار خدایاری چطور؟ احسان اسماعیلی هم استثناست که کتابخوان نمونه ی کشوری شناخته شده؟ آقای رضایی که به تمام نابینایان و حتی خیلی از بینا های ایران کامپیوتر یاد داده هم استثناست؟ خانم جوادیان چرا کارشناس اداره ی آموزش و پرورشه؟ علی صابری چرا دکترا داره؟ چطور عضو شورای شهر تهران شد؟ مگه نابینا نبود؟ میلاد موذنی چطور قواسی می کنه و فولوت هم بلده بزنه؟ یعنی به نظرت پژوهنده دست های معجزه‌گر داره که زغال درست می کنه می فروشه؟ بهنام نصیری که نابیناست خیلی خیلی خیلی نورانیه که گذاشتن به بچه های بینا تدریس کنه؟ یعنی خودش هیچ تلاشی نکرده؟ یعنی بهنام اصلا توی عمرش سختی نکشیده و درس نخونده و الکی به جایی رسیده؟ واقعا دو دو تا چهار تا کن ببین همچین چیزی میشه؟ چطور رمضان ژیانی که نابیناست تجارت می کنه؟ یعنی تو میگی بقیه میتونن تو نمیتونی؟ یعنی میگی کلا هرکی نابیناست و به یه جایی رسیده خودش نقش نداشته؟ استثنا بوده؟ اینجوری که بوش مییاد، همه استثنا هستند. فقط تویی که استثنا نیستی. درسته؟ فکر نمی کنی تعداد نابینا های استثنا از شدت زیادی، داره حال به هم زن میشه؟ فکر نمی کنی این همه استثنا اگه وجود داشته باشند دیگه نمیشه اسمشونو استثنا گذاشت؟ پس پاشو و بهانه کم بیار که فقط داری خودتو عقب می اندازی.

حقیقتا منتظر روزی هستم که یه نفر، حتی یه نفر، از این مقاله ی من به جایی رسیده باشه. اون روز، اگه بمیرم، دیگه پشیمون نیستم. اون روز، مطمئنم کسی که خودش طعم استقلال رو چشیده باشه، به اطرافیانش کمک می کنه مثل خودش بشن، و مطمئنم این چرخه ادامه پیدا خواهد کرد.

درباره مجتبی خادمی

مجتبی خادمی. متولد 7 بهمن 66. دارای مدرک کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی از دانشگاه اصفهان. ارزیاب مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب. مؤسس و گرداننده اسبق محله نابینایان. مدرس علوم کامپیوتر و زبان انگلیسی. طراح وب. برنامه نویس. مجری برنامه های رادیویی. آشنا به راه اندازی و استفاده از چاپگر های خط بینایی و بریل. دوره پیش دبستانی را در مدرسه کمتوانان ذهنی بصیرت زرین شهر گذراندم. دوره های دبستان و راهنمایی را در مجتمع آموزشی ابابصیر اصفهان. پایه اول دبیرستان را در دبیرستان غیر انتفاعی محمد باقر زرین شهر. پایه های دوم و سوم هنرستان را در رشته کامپیوتر در هنرستان ملا صدرا. مقطع کاردانی کامپیوتر را در دانشگاه های آزاد مبارکه و دولتی شهرکرد. و مقطع کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی را در دانشگاه اصفهان گذراندم. همزمان، در انجمن موج نور نابینایان، به عنوان مسئول تولید محتوا، مؤلف کتب صوتی ویژه نابینایان، صدابردار، مسئول کنترل کیفی مواد آموزشی، پاسخگو به پرسش های کامپیوتری نابینایان، طراح سامانه تلفن گویا، مدرس کلاس های آموزش رایانه و مسیر یابی ویژه نابینایان، مدرس دوره های تربیت مربی آموزش رایانه به نابینایان، و تحلیلگر نیاز های آموزشی نابینایان در خانه ریاضیات مشغول به خدمت شدم. در ادامه، به عنوان اپراتور در مرکز تماس گروه صنعتی انتخاب مشغول بودم و اکنون در مقام ارزیاب در تیم پایش عملکرد در گروه صنعتی انتخاب خدمت می کنم. از دوران کودکی، مخارج زندگی و تحصیل را شخصا به عهده گرفتم و به سختی فراهم کردم. در دوران دبیرستان، اولین رساله ی گویا در ایران از آیتالله مکارم شیرازی را به کمک خواهرم و روحانی محل، تهیه کردم و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع کردم. در همان دوران، اولین مجموعه ی آموزشی بازی های کامپیوتری ویژه نابینایان را تولید و در سطح وسیعی بین نابینایان در کشور توزیع نمودم. در دوران نوجوانی، اولین بازی رایانه ای ویژه نابینایان به زبان فارسی با نام دو در جنگل را طراحی کردم و توسعه دادم. به ترجمه و دوبله ی بازی های رایانه ای محبوب نابینایان از جمله تخت گاز و شو‌دان جهت استفاده ی نابینایان این مرز و بوم مبادرت ورزیده ام. اولین کتابچه ی راهنمای آموزش رایانه به کودکان نابینا را طراحی کردم و توسعه دادم. در دوران دانشجویی، اولین، پر بازدید ترین و پر محتواترین سایت ویژه نابینایان ایران با نام گوشکن را تأسیس کردم. همواره در سایت گوش‌کن، سه شعار آموزش، استقلال و تفریح نابینایان را دنبال کرده و در جهت سوق دادن نابینایان به سمت این سه هدف، اقدام به ضبط آموزش های مختلف، تولید و ترجمه ی مقالات مرتبط و تشویق دیگران به انجام نظیر این کار ها نموده ام. تهیه کننده و مجری یکی از پر شنونده ترین برنامه های اولین رادیوی اینترنتی نابینایان ایران (که چند سال پیش تعطیل شده است)، بودم. همیشه از مصاحبه های آگاهی بخش با رسانه ها از جمله برنامه به روز شبکه سوم سیما به عنوان یکی از کارشناسان فاوا و نابینایان استقبال کرده ام. به دلیل تجربه ی تدریس موفق به دانش آموزان، همواره با استقبال والدین کودکان و نوجوانان جهت تدریس روبرو بوده ام. از تألیفاتم می توانم به کتاب آموزش نرم افزار آماری SPSS به اتفاق استاد ندا همتپور اشاره کنم. یکی از مهمترین نرم افزار های مسیریابی نابینایان را با نام نزدیک یاب به همراه دفترچه راهنمای استفاده، جهت کمک به استقلال نابینایان در رفت و آمد، ترجمه کردم و به رایگان در سطح بین المللی برای تمام فارسی زبانان منتشر نمودم. در حال حاضر، رویای امکان سفر به استان های محروم جهت همسان سازی سطح آموزشی و پرورشی کودکان محروم با کودکان کلان شهر ها را در ذهن می پرورانم. اطلاعات تماس: شماره موبایل شخصی: 09139342943 آدرس ایمیل شخصی: gooshkon2020@gmail.com شناسه اسکایپ: mojtaba1007 شناسه تلگرام: @luckymojy آدرس شناسه تلگرام: https://t.me/luckymojy شماره واتساپ: 09139342943 آدرس وبلاگ شخصی: https://gooshkon.wordpress.com
این نوشته در آموزش, آموزش های رایگان, اجتماعی, صحبت های خودمونی, کودکان و نونهالان, مقاله ها ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

68 Responses to من یه نابینای دانش آموزم. دانشجوم. بلد نیستم مستقل بشم. کسی بام دوست نیست. نمیتونم شاغل بشم. ازدواج کنم. از کجا شروع کنم؟

  1. 1
    Avatar photo کامبیز says:

    خارج از شوخی خیلی عالی نوشتی.
    امیدوارم کسانی که واقعا میخوان مستقل بشن، با دقت بخونند.
    خیلیا اصلا نمیخوان مستقل بشن.

  2. 2
    Avatar photo رعد بارانی says:

    پسرم رحمت به شیری که خوردی .(ما کرد زبونها وقتی ی نفر ی حرف حسابی که مو لای درزش نمیره رو بیان میکنه با لحنی محکم و با صلابت می گیم رحمت به شیری که خوردی و خدا پدر و مادرت رو رحمت کنه که تو رو این جوری بار آوردن

  3. 3
    امین مسافرتی says:

    سلام مجتبی. به بهترین شکل ممکن نوشتی. آفرین بر تو که سعی داری تجربیات خودت از مستقل بودن رو برای من نابینای غیر مستقل به اشتراک بذاری.
    حق با تو است. باید بالاخره از یه جایی شروع کرد. ولی متاسفانه بعضی شهرها انجمنهای نابیناییشون از هر چی که تو هم گفتی اوضاعش وخیمتره. بعضی شهرها اصلا نابینای مستقل درشون نیست تا به غیر مستقلها کمک کنه. اگر هم همچین چیزی باشه اون نابینایان عزیز وقت سر خاروندن رو هم ندارن.
    تو بعضی شهرها اصلا امکانات برای انجمنها وجود نداره. هر چند مسئولین اون انجمن آدمای درستی باشن.
    بهزیستی هم که بهتره هیچی در باره اش نگم. با این وضع بیشتر نابیناهایی که تو شهرهای این مدلی زندگی میکنن یا باید همواره آویزون افراد خانواده باشن. یا همونطور که گفتی پا شن برن به شهرهای بزرگتر تا به این هدف برسن.
    ممنون بابت این پست ارزشمندت

    • 3.1

      دقت کردی آخرش جلوی خودت و نابینا های دیگه سنگ انداختی؟
      یا نابینا نیست.
      یا اگه باشه مستقل نیست.
      یا اگه مستقل باشه وقت سر خاروندن نداره.
      بهزیستی کلاس نمیذاره.
      انجمن ها امکانات ندارن.
      خب؟
      الان تکلیف من که میخوام مستقل بشم با شرایطی که گفتی چیه؟
      برم بمیرم؟
      نع!
      همونطور که آخر کامنتت گفتی، باید برم جایی که کسی باشه راهم بندازه.
      البته. البته. استفاده از آموزش هایی که توی این پست هست هم میتونه خیلی مفید باشه و من معتقدم کسی اگه خودش بخواد و تمرین کنه، میتونه با همینا هم مقدماتی راه بیفته و یواش یواش پیشرفت کنه.
      ممنون از حضورت توی این کوچه

  4. 4

    سلام مجتبی جان
    من از تو یاد گرفتم به هم نوع یاد بدم خودش کاراش رو انجام بده، از بیرون گشتن تا کار با کامپیوتر و گویا کردن گوشی
    کاش بودی تا دستت رو می بوسیدم
    چاکریم

  5. 5
    رهگذر says:

    دوستی دارم که هیچی هیچی مستقل نیس. تحصیلات عالی داره. از بهترین دانشگاه کشور مدرک ارشد گرفته. ولی وقتی غذا میذاریم جلوش حتمی باید مطمئن باشی لیوانش رو کله پا میکنه و تا شعاع یک متریش رو همیشه کثیف میکنه. از پس ابتدایی ترین کاراشم بر نمیاد. خیلی غصه مه براش. سایتم بلد نیس بیاد. عجیب اینکه در صدده به من مشاوره بده و هی نصیحتم بکنه که مثلاً اینجای رفتارت درسته واینجاش غلطه. چن روز پیش ازم پرسید نظرت در مورد من چیه؟ خیلی دلم میخواس بش بگم که درس و مدرک تحصیلیت بخوره تو مغزت. برو یاد بگیر مستقل باش که بیچاره نکنی اطرافیانت رو. ولی نمیدونم چرا دلم نیومد. و بعد پشیمون شدم. باید بهش میگفتم دخترم یه چیزای ابتدایی هس که از درس خوندن مهم تره. یه چیزایی هس که تو اگه بلدشون نباشی ننه بابات فوش خور میشن. درسا ول کن و نقاب فرهیختگی رو وردار از صورتت برو دنبال اینکه یاد بگیری چطور باید دسشویی رف. چطور باید جهت یابی کرد. چطور باید سر سفره نشست، چطور باید جلوی جمع نشست. چطور باید لباس پوشید. چطور باید غذا خورد. خاک تو سرم که نگفتمش. نمیدونم چرا زبونم نچرخید. و همش فک میکنم پدر مادر این دختر چرا بفکر آیندش نبودن؟ یا دوست دیگه ای دارم که خودش بلد نیس ناخونهاشو بگیره. خدایا این بچه ها آینده شون چی میشه؟ همیشه که پدر مادر بالا سرشون نیس.

    • 5.1
      Avatar photo رعد بارانی says:

      رهایی باید یک بار پا روی دلت بذاری و حقایقو بهش بگی
      چطوره که نابیناها خوب بلدن دل مارو بشکونن و بدون رو دروایسی به ما هر چی که می خوان بگن. ولی تو روت نمیشه ؟؟به خاطر اینکه اونها نمیبینند دلیل نمیشه که دلسوزی کنی. مگر اونا دلشون برای ما میسوزه هههههه

      • 5.1.1
        رهگذر says:

        من و تو اینجا کاربر نیستیم رعد. ما کیسه بوکسای محله ایم. وظیفه مون اینه که ساکت و سنگین بیشینیم، هر وق هر کی از یه جا دلش پر بود بیاد چار تا مشت بهمون بزنه حالش خوب شه. خخخخخخخخخخخ
        میگم بهش اگه باز باهام تماس بگیره. بخاطر خودش.

        • رهگذر؟
          یه لحظه واستا:
          مشت. مشت. مشت. مشت.
          گوروپ. گوروپ. گوروپ. گوروپ.
          بوم. بوم. بوم. بوم.
          خوبه!
          لذت بردم.
          ببخشید.
          بازم در ادامه ی برنامه مزاحم میشم.
          اگه خودمم نتونستم، به دوستام میگم خدمت برسن!

        • Avatar photo رعد بارانی says:

          ی چیزی دیگه هم بگم من وقتی با ی نابینا صحبت میکنم اونا زود ناراحت میشن از شوخی و یا رک گویی من ولی خودشون هزار برابر من روک گو هستندد در ضمن اصلا هم شوخی ندارن بلکه فقط منتظر معذرت خواهین. در صورتی که اگه من این حرفو به ی ببین می گفتم اصلا ناراحت نمیشد . ای نبین های محترم خواهشا خودتون حصار کشی نکنید بین رعد و خودتون. قرار نیست که همیشه ازتون تعریف کنن . گاهی بهتون ی ایرادی مودبانه گرفته میشه به دل نگیرید و نرنجید

      • 5.1.2

        اگه بهش نگی: بدترین ظلم رو در حقش کردی. باید بهش بگی: هر چند بخواد ناراحت بشه و یا دوستیشو باهات به هم بزنه.
        البته گفتن خالی خالی هم فایده نداره. باید کمکش هم بکنی و بهش هم بگی که کمکت هم میکنم و فقط حرف نمیزنم.

    • 5.2
      علاء الدین says:

      سلام عمه رهگذر!
      اصلاً صحبت دل شکستن و این حرفا نیست. بالاخره شما باید برای یک بار هم که شده پا روی دلتون بذارید و اون دوستتونو از پیله‌ای که خودشو توش زندونی کرده بیرون بکشید. هرچقدرم براش تلخ باشه. در واقع اینجوری بهش لطف کردید. ببخشید که کوچکتری کردم و …

    • 5.3
      Avatar photo کامبیز says:

      عمه بهش یاد بده با دندون ناخناشا بگیره

    • 5.4

      آره.
      خدمت به این افراد یعنی اینکه آروم آروم روشن‌شون کنی که کین و چین و باید کی و چی بشن

  6. 6
    علی اصغر حسنپور says:

    عالی نوشتی مجتبی. عاشق استقلالم. به نظر من نابینا که سنش از 15 بگذره اگه مستقل نباشه باید زجر بکشه و حصرت دوستای هم سن و سالش رو بخوره. اما مستقل که باشی لذت دیگه ای داره. و واقعا عالیه و من به شخصه لذت میبرم از مستقل بودن

  7. 7
    Avatar photo مینا says:

    سلام راستش پریشب اگه درست بگم که آقای حسینی آخرین پست کند و کاو رو زد و من یکی از نوشته های خودمو توی اون گزینه ها دیدم, رفتم خوندمش و به شدت هوای پست زدن به سرم زد.
    درباره همین چیزایی که گفتین میخواستم بنویسم که از اون موقع تا حالا چه قدر مستقل شدم و تو کجاها ضعف دارم اما دیدم که پستم داره یه کتاب میشه و یه آلت اف 4 و یه نو که باعث شد هرچی نوشتم پاک بشه خخخ
    خوب با توجه به این که چیزایی که میخواستم بنویسم به این پست به شدت مربوطه پستتونو لایک میکنم و کم کم میخونم و نظرمو میگم
    راستش کماکان جهتیابیم افتضاح هست این روزا حتی از بیناهایی که هیچ شناختی نسبت بهشون ندارم بیناهایی که حتی ممکنه نسبت بهم ترحم کنن بحث عصا که پیش میاد همه ترحم رو میبوسن میذارن کنار نمونش یکی از معلمام که تو جلسه دوم دیدارمون با لحنی جدی ازم بپرسید تو چرا عصا دست نمیگیری بهم گفت حیف استعدادهای تو نیست؟ در صورتی که عصا دست نگیرم به دیگران وابسته ام و این وابستگی هیچ خوب نیست گفت که برای من مشکلی نیست که دستمو بگیره اما خوب پس تکلیف خودم چی میشه. گفت که باید بالاخره این احساس وابستگیرو خیلی سریع از بین ببرم.
    انقدر و انقدر این حرفارو بهم زدن که خودمم میخوام عصا دست بگیرم اما خوب نمیدونم از کجا شروع کنم به شدت دلم میخواد ی همراه داشته باشم وقتی با دوستای نابینام میرم بیرون به شدت اعتماد به نفسم زیاد میشه و غول عصا در برابر من به اندازه هسته یه اتم کوچیک میشه ولی چه میشه کرد که نابیناهای زیادی اطرافم نیستن
    توی رفت و آمد با اسنپ و اینا هم من مشکلی نمیبینم در صورتی که استقلالمون در حدی باشه که مثلا اگه راننده مارو سر کوچه یا دو سه کوچه اینور تر اونورتر پیاده کرد یا اصلا اگه راننده مسیرررو نمیدونست بتونیم راهنماییش کنیم و مسیرمونو پیدا کنیم
    با 2 a کاملا موافقم و کاملا هم قبولش کردم
    با مورد 2 هنوز نتونستم کنار بیام یعنی خیلی زیاد از قضاوت شدن تحقیر شدن و این که کسی از کارم سر در بیاره میترسم به شدت هنوز خجالتی هستم مثلا بعضی وقتا که فاصله کوتاهیرو با عصا میرم از این که میبینم واقعا هیچکس نگاهش به من نیست و هیچکس خیالش حتی به این نیست که اشتباه برم به شدت ذوقزده میشم پیش اومده 3 4 دیقه وایمیستم و این صحنه زیبارو نگاه میکنم اما خوب هنوز برام عادی نشده
    و دقیقا ترسهای من از عصا دست گرفتن همینایی هست که گفتین به اضافه نگاه ها نچنچ ها خدارو شکر ها و هزار تا چیز مسخره دیگه که میگم وقتی با یه نابینا هستم اینا هیچکدومش به چشمم نمیاد اما وقتی تنها هستم بدجوری رو مغزم میره البته اینم بگما خداییش وقتی تنها بودم تا حالا هیچکدوم از اینارو تجربه نکردم همرو با همراه های بینا تجربه کردم مثلا زمانی که خودم با عصا اندازه یه جوبرو اندازه گرفتم تا حالا نچ نچ مردمو ندیدم اما وقتی مثلا دوست بینام دداره بهم میگه مینا دو قدم دیگه جوب هست آها حالا رد شو یا مثلا توی پله برقی این صحنه های مزخرفرو میبینم
    تو بهزیستی اینجا آموزشهای جهتیابی ندارن یا اگه دارن کاملا مزخرف هست یه معلمی داشتم که فقط کنارم راه میرفت و راه میرفت یعنی مثلا در سکوت یک ساعت کنار من راه میرفت و خوب اصلا حس خوبی نبود یعنی چطوری بگم بیشتر حس بادیگارد بودن اون فرد بهم دست میداد تا معلم بودنش یه معلم عالی دیگه هم داشتم اما به خاطر مشغله های ایشون و شروع شدن دانشگاهم و ناهماهنگی برنامه هام با ایشون نشد که ادامه بدم
    تا حالا مخصوصا تو این 3 4 ماهه از هر کسی که دیدم خواستم که حتی اگه معلم جهتیابیرو میشناسن بهم معرفی کنن که اگه عمومی وقت نداره خصوصی بهم درس بده و هزینشو بدم اما هنوزم که هنوزه معلم خوب پیدا نشده چون اکثر این دوستان واقعا وقت خالی دیگه ندارن.
    خوب تموم مواردیرو که تو مورد 5 بود به جز دوخت و دوز بلدم که اونم احساس نیاز نکردم واقعا اما جهتیابی به شدت ذهنمو به خودش مشغول کرده
    خوب دوست داشتم همه اینارو یه پست میکردمش ونولی احساس میکنم چون به پست شما خیلی مربوطه همینجا اینارو بنویسم بهتره
    راستی بچه ها اگه کسی جاییرو میشناخت برای تدریس جهتیابی یا کسیرو برای تدریس خصوصی میشناخت ممنون میشم به شدت و تا ابد مدیونشون خواهم بود اگه کسیرو بهم معرفی کنن
    به امید مستقل شدن همه نابینایان

  8. 8

    من. داغون. شدم. تا. راه. افتادم.
    نترسید بچه ها. نتیجش مهمه که شیرینه واقعاً.
    خدا میدونه من چند بار تو جوب افتادم و چه حرفایی مَردم از سر فضولی, و یا شاید هم دلسوزی به پدر و مادرم میزدند که, بچه ی کورتو جمعو جورش کن.
    او موقع که شهرستان بودیم, همسایه ها و حتی بعضی از فامیلهای خودمون هم توهینهای جانانه ای هم به من و هم به خانوادم میکردند چون مثلاً دلشون واسم میسوخت.
    ولی خو. من یه گوشم در بود و یه گوشم هم دروازه.
    البته بگما. من او قدی هم مستقل نیستم که مثلاً اَ خیابون برم او ور.
    یعنی نه اینکه نتونم نع. مشکل عدم اعتمادم به راننده هاست. و اینکه استقلال به معنی کمک نخواستن اَ دیگران نی.
    یه جاهایی احتیاط واقعاً لازمه. مخصوصاً اینکه تو ایران هم باشی با فرهنگهای متضاد و گاهی وقتها هم خیلی ضعیف.

  9. 9
  10. 10

    سلام منم خیلی دوست دارم این استقلالو
    کیسه نه هااا استقلال و آزادی رو ولی تکلیفم با خودم روشن نیست یعنی نمیدونم مستقلم یا نه. مثلاً چون راه مدرسهم طولانیه و چون مدارس نمونه به خوابگاه مجهزن تو خوابگاه زندگی میکنم ولی بعضی کارا رو نمیتونم یا بهتره بگم نمی‌خوام انجام بدم مثلاً از این که موقع گشتن دنبال میز به جایی بخورم و باعث خنده دیگران بشم خوشم نمیاد. ولی خیلی کارا رو هم خودم انجام می دم.
    یا مشکل دیگهم اینه که تا حالا تنهایی بیرون نرفتم. میشه بگی اولین بار باید چی کار کنم؟

  11. 11
    Avatar photo فروغ says:

    درود. می دونی چیه مدیر؟ این استقلال به نظرم بیش از حد و اندازه نسبی هست و از مطلق بودن بدوره. مثلا من خودم زمانی که یاد گرفتم تنها برم بیرون و ترس رو برای همیشه از گم شدن, توی جوب افتادن, زمین خوردن و هزار تا چیز دیگه کنار گذاشتم فکر کردم به استقلال رسیدم. ولی بعد یه سری اتفاقات موجب شد که احساس کنم استقلال به معنای واقعی دست یافتنی نیست! یه مثال ساده برات می زنم: ببین من وقتی توی شهر شما دانشجو بودم به خوبی یاد گرفتم که برم بازار چه کوی بهار و از مغازه هاش نون, گوشت, شیرینی, لوازم آرایش و میوه بخرم. این رو به سختی یاد گرفتم ولی استقلال واقعی توش در کار نبود. چون زمانی که وارد نون وایی می شدم هر چقدر سعی می کردم نمی فهمیدم صف زنونه کدومه و مردونه کدوم. و این که دقیقا آخر صف کجاست که منی که نفر آخرم باید اونجا بایستم. یا این که وارد میوه فروشی می شدم و نمی تونستم بفهمم میوه ای که می خوام دقیقا توی کدوم قفسه هست که برم بر دارم. مجبور می شدم کمک بگیرم, این کمک گرفتن چیزی نیست بغیر از این که استقلال لازم برای پیدا کردن میوه و صف زنونه و آخر صف رو نداشتم. به نظرم تو که یه پسر شاغل, با تجربه, زرنگ و با هوشی بهتره که به بچه ها کمک کنی که سعی کنن وابستگیشون رو به دیگران کم کنن. این که ما مدام توی گوش نا بینا های کوچکتر از خودمون کلمه استقلال رو زمزمه کنیم ممکنه موجب توهم بشه. توهم این که می تونن به جایی برسن که به اندازه یه فرد بینا بی نیاز از دیگران بشن. آثار روحی که داشتن این فکر اشتباه می تونه برای یه فرد به همراه داشته باشه چیزی نیست که بشه به سادگی ازش گذشت و ازت خواهش می کنم بیشتر به چیزایی که گفتم فکر کنی. کامنتم رو بدور از انتقاد ببین. اینا که نوشتم فقط به این خاطره که دوست ندارم از همون جایی که خودم ضربه روحی خوردم دیگران هم آسیب ببینن. واقعا فکر می کنم که بجای کلمه کلیشه ای استقلال, خیلی بهتره اگر از جمله ای شبیه این استفاده کنی: چطور میزان وابستگی خودمون رو به دیگران کم کنیم.

    • 11.1
    • 11.2
      احمدرضا says:

      درود بر فروغ به نظر من هیچ از استقلال ما کم نمیشه اگه به میوه فروشی بریم و مثلا از میوه فروش بپرسیم سیب و نارنگی کجاست مهم این هست که شما ویژگی های میوه خوب را بدونی و بتونی چند تا خوبش را جدا کنی ببخشید ما که نمی تونیم تمام میوه ها را دستمالی کنیم تا به میوه مورد نظر مون برسیم یعنی من شخصا موافق این کار نیستم یا وقتی شما می خواید صف نونوایی را پیدا کنید چه اشکالی داره بپرسید زنونه مردونه کجاست من وقتی به نونوایی یا حتی بانک میرم خیلی راحت می پرسم زنونه مردونه کجاست یا این که نفر آخر کیه و به نفر آخر سفارش می کنم وقتی نوبت شما شد به من اطلاع بدید تا کسی نتونه جلو من خودش را جا کنه آخه اون اوایل این ملت خوش انصاف خیلی جلو می زدن و این که وقتی شما می خواید از بعضی خیابون های شلوغ و نا آشنا رد بشید چه اشکالی داره از کسی کمک بگیرید من خودم اصلا با این اسنپ و این جور تشکیلات موافق نیستم این ها فقط واسه زمانی خوب هست که شما محدودیت زمانی داشته باشید پس فروغ بانو با مطالبی که از شما خوندم تا حالا شما را به عنوان یه بانوی مستقل قبول دارم و با نسبیت استقلال هم شدیدا موافقم پاینده باشید راستی به هیچ عنوان وقتی شما کار درستی را انجام میدید از قضاوت شدن نترسید البته این کار درست را باید با مشورت چند تا فرد بینای خیرخواه کاردان انجام بدید این جمله آخرم خطاب به فروغ نبود کلی گفتم

      • 11.2.1
        Avatar photo فروغ says:

        ببینید آقا معلم؟ بحث من هم دقیقا همین چیزیه که شما میگید. استفاده مدام از کلمه استقلال ممکنه به بعضی از ما این حس غلط رو منتقل کنه که کمک گرفتن از دیگران به دور از استقلاله. یا اگر بخوام بهتر بگم ممکنه موجب بشه که بعضی از ما فکر کنیم اگر کاملا مستقل باشیم می تونیم کاملا بی نیاز از کمک بینا ها بشیم. این تفکر کاملا نا درست و آسیب زاست و دوست ندارم یکی دیگه از هم نوع هام گرفتارش بشه. بطور مثال خود من یه زمانی فکر می کردم اگر یه دختر کاملا مستقل بشم می تونم درست عین مادرم با یه سینی بزرگ که بیست تا استکان چای داخلشه بین مهمون هامون بچرخم و بدون این که به چیزی بخورم, یا مشکل دیگه ای برام به وجود بیاد به همه چای تعارف کنم. داشتن نمونه چنین فکری موجب میشه وقتی فرد برای استقلالش تلاش کرد و در نهایت نتونست بعضی کار ها رو که دست کم تو کشور ایران, کاملا نیاز به بینایی داره انجام بده غمگین و سرخورده بشه و احساس شکست کنه. منضور کامنت من هم فقط رسوندن این مطلبه که استفاده از کلمه استقلال که بیش از اندازه از مطلق بودن بدوره درست نیست. هر چند که خودم معتقدم بخاطر این کامنت خیلی ها مورد انتقادم قرار میدن, چون دقیقا منضورم رو نمی فهمن ولی اشکالی نداره. مهم اینه که از روی فکر, اون چیز رو که لازم بود بگم گفتم.

  12. 12
    رهگذر says:

    با تشکر از راهنماییهای دوستان.
    ولی خداییش شماها را یه هم نوع راهنماییتون کنه بهتره یا یه بینا که شاید بنظرتون خیلی خودخواه و آکله س؟ خخخخخخ . خب من وقتی میبینم دوستای نابینای این دختر سایلنتن من چی بگم؟ ولی چشم قراره باهام تماس بگیره و قراری بذاره. این بار که دیدمش میشینم حسابی باش میحرفم. بلکم سر عقل بیاد و وخسه واس استقلالش یه تکونی به خودش و کمرش بده. که شاعر میفرمان: قر تو کمر فراوونه نمدونه کوجا بیریزه
    علاء الدین پسرم واس اینکه من بتونم عمت بشم باس تو اول پسر داداشم بشی. خخخخخخخخخخخ. هستی؟ رعدو بش بوگو تو رو به فرزندی قبولت کنه تا منم عمت شم.
    کامبیز آکله. تو ناخوناتا میجویی؟ ویش ویش ویش ویش. وخی وخی خوددا بجوشون میکروبت بره. خخخخ
    خادمی یه بار دیگه آپاچی بازی در بیاری کاربریتو مسدود میکنما. اینجا یه سایت فرهنگی آموزشیه. نیشتم ببند. دارم جدی حرف میزنم. یه هو دیدی کامنتاتم بستم موندی از حسرت سیا شدی. خخخخخخخخخخخ
    بی ادعا چشم میگمش ولی نمیتونم کمکی بش بکنم. خودش باید تصمیم بگیره. ولی همیشه میترسم بچا از دسم ناراحت شن. اینه که سکوت میکنم. ولی از اون طرف اعصاب خودم تا مدتها بهم میریزه. بسکی غصه میخورم. خصوصاً برا دخترا.

  13. 13
    نازنین says:

    سلام
    با این قسمت حرفاتون که حقوق خودمونو از بهزیستی و انجمنها مطالبه کنیم موافقم ولی نه صد درصد. با توجه به خاطرات تلخ و شیرینی که داشتم، میتونم بگم میشه خیلی از مهارتها رو هم از اطرافیان مثلا مادر خواهر و مانند اینها یاد گرفت. بهم ثابت شده هیچ کس دلسوزتر و کارش بی منت تر از اطرافیان نیست.

    رهگذر جان احساس شما رو درک میکنم. فقط یه نکته خیلی مهم بگم اونم اینکه مراقب باش اگه خواستی با ایشون بحرفی، لحنتون لحن سرزنش نباشه. طوری نباشه که تازه تأثیر معکوس بذاره. طوری نباشه که فکر کنه به آخر خط رسیده. سعی کن اگه خواستی نصیحتش کنی، همراه با ارائۀ راهکار باشه. نکتۀ مهم دیگه اینکه اصلا به هیچ وجه با شخصی مقایسش نکنی. منظورم اینه که همین اول کار هی مثال فلانی و فلانی رو نیارید که فلان مهارت رو دارند ولی تو ….. نمیدونم تونستم منظورمو کامل و درست توضیح بدم یا نه.
    راستی با این جمله که برخی هم خودشون نمیخوان مستقل بشند تا حدودی موافق نیستم. به نظرم بهتره بگیم، برخی افراد هستند که متأسفانه نا امید شدند و اینه که تلاشی که قابل قبول باشه نمیکنند.
    زیاد چرت و پرت گفتم خخخ. موفق باشید.

  14. 14
    بهار خانم says:

    سلام. وایی میخام میخااام بشم بفکرشم دنبالشم کاش بتونم
    می‌دونی چیه فکرم مشغوله درگیره هرکاری میکنم تمرکز ندارم ولی دنبالشم حتما میرم واقعا بهم ثابت شده تا کی دیگه میخام منتظر اینا باشم کمک میخام واس ذهنم واس حالم واس تمرکز کردنم امیدوارم موفق بشم

  15. 15

    درود
    اسمش میخواد استقلال باشه یا کم کردن وابستگی به هر حال مهمه!
    تو یه شهر کوچیک زندگی میکنی؟ منم زندگی کردم!
    هیچ کس نیست بهت آموزش بده چطور از عصا استفاده کنی؟ منم همین وضعیتو داشتم!
    جایی که من بودم اونایی هم که مستقل بودن، یا کمی میدیدن، یا بدون عصا مستقل بودن و مدام با سر میخوردن به درو دیوار، یا میفتادن تو جوبو چاله و کانال.
    طوری که بدنشون سفت شده بود و دیگه ککشونم از آسیب دیدن نمیگزید.

    تا میای بیرون از محله گرفته تا همه جای شهرتون هی به این عنوان که تو پسر، دختر، عروس یا داماد فلانی هستی باهات حرف میزنن؟ بعضیا هم بهت میگن یکی نبود تو رو بیاره که مجبور نشی تنها بیای بیرون؟ بعضیام میگن میگفتی کسی کاراتو انجام بده؟ شایدم کسی بگه این بیچاره رو همین جوری به امون خدا رها کردن بیاد تو خیابون. مسئولیت که سرشون نمیشه! حالا اگه ماشین زد کشتش هزار تا صاحاب پیدا میکنه!
    خب دقیقا من با همه اینا مواجه بودم!
    شاید باورتون نشه ولی منم خیلی وقت گذشت تا تصمیم درست گرفتم.
    منی که اولین بار وقتی تنهاا اومدم اصفهان خودم راهمو با اتوبوس واحد پرسیدم و یاد گرفتم، همون آدمی بودم که به زور و فرستادن راننده بهزیستی سال ۸۰ برای انتخابات انجمن بروجن از خونه کشیدنم بیرون!
    همون آدمی بودم که بابام تا آخر امتحانا میبردم دانشگاه و امتحان که تموم میشد میومد برم میگردوند. تازه با کلی مشقت و با یه موتور گازی داقون که خودشم به زور میتونست ببره!
    همون آدمی بودم که اولین بار وقتی مجبور بودم تنها برم شهرکرد، از یکی از دوستام خواستم همراهم بیاد!
    همون آدمی بودم که به خاطر گروه موسیقی بقیه بچه ها هزینه آژانس بین شهری منم حساب میکردن تا بتونم تو اجرا باشم!
    ولی خب! یه روز به جایی میرسی که نه کسی هست همراهت بیاد، نه میتونی انجام کارتو عقب بندازی، نه پول آژانس داری و نه کسی مونده که برای رفت و آمدات بهش زنگ نزده و مزاحمش نشده باشی!
    اون وقته که جدی دارم میگم! یا باید خودت یه فکری برا خودت بکنی، یا هر جا هستی همون جا سرتو بذاری زمین و ….!
    خیلیا مثل تو هیچ آموزشی ندیدن و مدتهاست دارن با عصا این ور اون ور میرن!
    تازه امکان استفاده از تجربه همنوعهاشونم که تو این محله کم نداریم نداشتن!
    به نظرت مردمی که به قول تو عصا رو دستت میبینن میخندن، براشون فرقی میکنه که تو درست عصا میزنی یا نه؟ اصلا خندیدنشون چه اهمیتی داره؟
    یه بار یکی از همین حرفایی که بالا نوشتم بهم میزد!
    بهش گفتم اگه تو قبول میکنی تا آخر عمر منو ساپورت کنی و کارامو به عهده بگیری من قول میدم دیگه هیچ وقت از خونه بیرون نیام!
    تا آخر مسیری که راهنماییم میکرد دیگه یه کلمه هم حرف نزد!
    حرف مردم، فکر مردم، نگاه مردم و هر چیز دیگه مردم برای من و تو نه نون میشه، نه آب، نه موقعیت اجتماعی، نه شغل و نه هیچ حق دیگه ای که فقط خودمون با حضورمون میتونیم از جامعه بگیریم!
    شاید بعضی از شما خدا خدا میکنید هیچ وقت بحثای استقلال و جهتیابی و این حرفا نباشه!
    مطمئن باشید ماهایی که این حرفا رو میزنیم، بالاخره یه روز خسته میشیم و میریم دنبال زندگی خودمون!
    ولی بعدش ممکنه یه روزی بفهمی کاش زودتر دست به کار میشدی که کلی از عمرتو تلف کرده باشی!
    به جاش اگه امروز فکر کنید به این که برای ما هیچ نفعی نداره این حرفا رو بهتون بزنیم، کم کم دستتون میاد که زندگی چقدر میتونه شیرینتر از اینی که برای خودتون ساختید باشه!
    چندین بار گفتم! اولین باری که از عصا به تنهایی استفاده کنی، مزهش اون قدر زیر دندونت میمونه که حتي اگه بعدش بگی سخت بود و اذیت شدم، تو ضمیر ناخود آگاهت دنبال فرصت میگردی که بازم تجربهش کنی!
    این که میگیم از دیگران کمک بگیر، محدود به انجمن شهرتون یا آدمایی که همون جا میتونن چیز یاد بدن نمیشه!
    این همه تجربه همنوع تو همین محله و کلی کتاب و جزوه تئوری که میتونی بخونی و هر چی لازمه یاد بگیری!
    برای همه بچه های غیر مستقل امیدوارم شانسی که من توی زندگی نصیبم شد یعنی دوستای خوب و از همه مهمتر خانمم که بزرگترین نقش رو به عنوان یه آدم واقعا مستقل تو زندگی من بازی کرد نصیبتون بشه و یه روزی به امروزتون که میگید رفت و آمد و استفاده از عصا فلانه و بهمانه بخندید!

  16. 16
    سمانه says:

    سلام اینقدر حرف تو دلم در رابطه با این موضوع هست که بگم ولی نمیدونم از کجا باید بگم و شروع کنم فقط یه جمله اش رو میگم ای کاش ای کاش ای کاش بهزیستی لااقل یه کاری میکرد و اونم شفاف سازی شرایط نابینایی برای خانواده هایی که فرزند نابینا دارند ای کاش یکی بود با خانواده ها صحبت میکرد چون بنظرم خانواده ها خیلی تو استقلال فرزندانشون میتونند کمک کنند اصلا خانواده ها باید به زورم که شده فرزندشون رو مجبور به پیدا کردن استقلال کنند نه اینکه نذارند بیرون بره بخاطر اینکه نابیناست مشکلی براش پیش میاد هر کاری فرزند نابیناشون داره براش انجام بدن جوری که به خیال خودشون دارن بهش لطف میکنند یا حتی حرفی که رهگذر زد بنظرم مقصر اصلی اون فرد خانوادش هست مشکل خانوادش هست که بهش نمیگن رفتارش اشکال داره اونا باید یادش بدن من خودم یه بار به یکی گفتم که این رفتارت این نشستنت این غذا خوردنت اشکال داره بهم گفت تو اولین نفری هستی که بهم میگی چرا تاحالا اطرافیانم که خانوادم باشن بهم نگفتند پس تویی که میگی حرفت درست نیست و از روی حسادت و دشمنی داری میگی وقتی فکر کردم دیدم خب درست میگه وظیفه خانوادش بوده که بهش بگن تا رفتارش رو اصلاح کنه ولی وقتی اونا سکوت میکنند نابینا هم که خودش نمیبینه چقدر رفتارش زننده هست و پیش خودش فکر میکنه که تمام کاراش درسته بنظر من رهگذر اگه میتونی با خانوادش صحبت کن اگه خانواده قبول نکردن به خودش بگو

  17. 17
    روجیار says:

    سلام
    خیلی قشنگ نوشتی
    خب من از آنجا که در روستا زندگی کردم، برام بیرونرفتن از خانه آسانتر بود لذا وقتیکه به شهر برای درس خواندن رفتم اوایل از ماشین و عبور از خیابان میترسیدم
    اما دوران دانشگاه دیگه میزدم بیرون حتا بعضا یکی دو ساعات دنبال مسیرم میگشتم
    ولی تسلیم نشدمو به مرور درست شد تا جایی که خودم مسیر تهرانو کردستانو میرفتم
    ولی مجتبی همونطور که فروغ خانم گفتن: استقلال نسبیست
    استقلال یه نوجوان14 15ساله با من 32ساله خیلی فرق میکنه من الان تو خونم دغدغه ی من عدم استقلال اقتصادیست تا جایی که داره منو به نابودی میکشه دارم میبازم
    فکرمیکردم با تلاشو کوشش میشه هر دری را بازکرد اما این سد عظیمو نمیتونم پشت سر بذارم.
    شغل درامد پول استقلال و خوشبختی میاره
    قدرشونو بدونو ولشون نکن سلام مارا هم بهشون برسون
    بازم ممنون

  18. 18

    خوندمش. کامل و با دقت. نه به خاطر این که راه کار بدم. به خاطر این که یاد بگیرم. مثل همیشه. نقشه های تابستانم کمی تغییر کرد. دردی آمد و من رو حدود دو هفته ای درگیر خودش و دکتر و درمان و بیمارستان کرد توی شهر شما. به لطف خدا که به خیر گذشت. اما کارها کمی عقب افتاد. برای خانواده ها و اشتغال بچه ها برنامه داشتم. البته حالا بیشتر گروه ها در حال اعزام به مسابقات دانش آموزی هستند. حتماً همه رو اجرایی می کنم. روزی دوستی برای برقراری مستمری با من تماس گرفت به او گفتم که کار چندانی از من ساخته نیست اما بهش پیشنهادی کردم که پذیرفت. از حد اقل مهارتی که داشت حد اکثر استفاده رو بکنه. از انجمن نابینایان گیلان خواستم در جهت تهیه ابزار لازم کمک کنه. بی دریغ پذیرفت.
    اینو خوب می دونم که اگه خواسته ها جهت دار، مشخص، هدف مند و قابل اجرا باشند راحت تر پذیرفته میشن. آرزوم اینه هر کس که گوشی رو برمیداره تا کمک بخواد دقیقاً بدونه چی میخواد و اگه نمیدونه سراپا اعتماد بشه نسبت به کسی که باهاش صحبت می کنه. این طوری کارها بهتر پیش میره. چالش همیشه هست همون طور که امیدواری همیشه هست.
    واقعاً قابل احترام هستید آقا مُجتبای عزیز.

  19. 19
    احمدرضا says:

    درود بر شما
    و اما کلمه زیبای استقلال البته من پرسپلیسی دو آتیشه هستم هاآآآآآ
    ببینید استقلال هر شخص به خودش بستگی داره فقط خودش یعنی این که اول خودش باید بخواد
    دوم معنی استقلال را بدونه که مجتبی به خوبی وشیوایی بیان کرد
    سوم راههای رسیدن به استقلال را بدونه
    چهارم روحیه انتقاد پذیری خودش را بالا ببره
    پنجم از قضاوت شدن نترسه
    ششم روی اعتقادات غلط خودش پافشاری نکنه در این رابطه حتی به اعتقادات به ظاهر درستش هم باید شک کنه و اون ها را با چند نفر به چالش بکشه تا به یه اجماع درست درمون برسه البته باید به جای اعتقادات می نوشتم کارها که دیگه حصله درست کردنش را ندارم خخخخخ
    من وکیل نابینای موفقی را می شناسم که تحت هیچ شرایطی حاضر نیست عصا دست بگیره من وکیل موفق می شناسم یا با دوستش میره دادگاه یا با مامانش من نابینای تحصیل کرده می شناسم که تا وقتی دانشجو هم بود مامانش واسش مو های زائد بدنش را می زد از برخورد با چنین افرادی به یه نتیجه رسیدم با همین آقای وکیل درباره محاسن استفاده از عصا کلی سخنرانی کردم کلی حنجره فرسایی کردم کلی با شور و حرارت حرف زدم ولی آخرش بهم گفت تو هر چی می خوای بگو به نظر من دست گرفتن عصا زشتِ و من شرمم میشه عصا دست بگیرم یعنی توی اون لحظه دوست داشتم یه دونه بزنم توی سر خودم
    همین چند روز پیش توی جشنواره شهروز من به پست مینا رای دادم می دونید چرا؟ چون من عمیقا واسه این دختر ارزش قائل هستم بازم چرا؟ چون با تمام وجودش می خواد که مستقل باشه و این به نظرم ارزشمند هست
    بچه ها راحت تون کنم شما اگر بالا ترین مدارک علمی را هم داشته ولی استقلال نداشته باشید اون مدارک و مدارج دو ریال ارزش نداره فرد تحصیل کرده ای که تنها افتخارش این هست که خودش می تونه لباسش را بپوشه به چه دردی می خوره تازه وقتی لباسش را می پوشه مامان یا خواهرش باید پایین و بالای لباسش را مرتب کنه
    یه نکته که خیلی مهم هست و یادم رفت بگم این هست که وقتی سعی می کنی با این افراد ارتباط برقرار کنی تو را به غرور متهم می کنن من شخصی را می شناسم که وقتی خیلی دوستانه و مهربانانه باهاش حرف زدم بازم من را به مغرور بودن متهم کرد و وقتی بهش گفتم بابا من خاک پای تو هستم ولی از من بپذیر بازم حرفش را تکرار کرد

  20. 20
    حسین غلامی says:

    فقط میتونم بگم ایول داری مدیر

    من خودم به شخسه خیلی چیز هارا برای استقلالم از تو یاد گرفتم واقعا میخامت

    و دمت گرم که این تجربیات را در اختیار بچه ها میزاری

    پس مستقل باشید و لذت ببرید از زندگی

    منم لذت میبرم از زندگی

  21. 21

    نظرات فروغ رو در مورد استقلال واقعاً قبول دارم و شدییید لایک میکنم.
    واس یه فرد سالم استقلال تا حدود زیادی ممکنه, گر چه همون هم میتونه نسبی باشه.
    ولی واس یه معلول میشه همون کم کردن وابستگی به دیگران.
    تازه خیلی جاها استقلال ماها هم وابسته به شرایط هست.
    مثلاً اگه باد تندی بوزه, و یا یه جای شلوغ باشیم مث عروسی, جهتیابیمون تا حدود زیادی دچار مشکل میشه.
    در خصوص جزئیات استقلال هم البته باید از دیگران کمک بخوایم.
    من خودم میتونم میوه های خوب و تازه رو از میوه های به درد نخور جدا کنم.
    پس به فروشنده میگم مثلاً فلان میوه ها کجاست و بعد خودم جدا میکنم.
    تازه خیلی وقتها به فروشنده ها که خودشون واسم میوه جمع میکنند, میگم این خرابه عوضش کن.
    البته نه اینکه اونا ندونند این خرابه نع. اونا میخوان خرابشو به من بندازند که من نمیذارم ایجوری بشه خَخ.

  22. 22
    مهرداد محسنیان says:

    سلام. منم یه رفیق نابینا داشتم که خیلی مستقل بود و همیشه تنهایی میرفت بیرون و از خیابون خودش عبور میکرد و خلاصه خدای اعتماد به نفس بود. اما یه بار وسط خیابون ماشین بهش زد و رفت سینه قبرستون. داغش هم موند به دل مادر بی چاره اش. حالا بگذریم از سرزنش های اطرافیان که چقد بار غم اون مادر رو بیشتر میکرد. شما که از استقلال اینقد تعریف و تمجید میکنید این نکات رو هم مد نظر داشته باشید.
    ضمنا شما که ادعای استقلال دارید میشه بگید چطوری از عابربانک پول میگیرید؟ اینو فقط واسه اطلاع خودم پرسیدم. اگه از دیگران کمک میگیرید پس شما هم مستقل نیستید.

    • 22.1
      احمدرضا says:

      درود بر شما به قول دکتر صالحی ن ک به کامنت های قبلی
      دوست عزیز عذر می خوام ولی استدلال شما از نظر منطقی بسیار ضعیف هست شما اگر نگاهی به آمار بندازید متوجه حرف بنده میشید مگه در سال چند تا نابینا تصادف می کنن اتفاقی که واسه دوست شما افتاده ممکن هست واسه هر کسی بیفته چه بینا و چه نابینا بی احتیاطی هم بینا و نابینا نداره ضمن این که ما که در کامنت های قبلی گفتیم به هر حال در بعضی جاها کمک گرفتن اجتناب ناپذیر هست در مورد عابر بانک هم با وجود نرم ابزار هایی که موجود هست و این که توی دهات هم کارتخوان وجود داره نیاز به اسکناس خیلی کم شده شما با گوشی همراه تون می تونید پول کارت به کارت کنید و خیلی کار های دیگه انجام بدید ولی با این حال هم اگر زمانی نیاز شد حتما اسکناس داشته باشید چه اشکالی داره واسه عابر بانک از شخص بینا کمک بگیرید نه دوست عزیز با اتکا به این استدلال های ضعیف فقط از خودمون رفع تکلیف می کنیم و ما مصداق اون ضرب المثل معروف میشیم که میگه تنبل نرو توی سایه. سایه خودش میاد این را هم بگم بنده اگر جواب دادم هدفم دفاع از مجتبی نبود چون اون نیازی به دفاع نداره چون مدیر این موضوع را به بحث گذاشته من هم جواب دادم
      با احترام

  23. 23
    ابوذر says:

    متاسفانه بیشتر اونهایی که باید راجع به استقلال چیز یادبگیرن الان اینجا نیستن! چون نه کامپیوتر رو میشناسن و نه با اینترنت آشنا هستن!
    ولی اونهایی که اینجا هستین و میخواین بیشتر مستقل بشین بدونین همه ی اون چیزهای آزار دهنده ای رو که موقع کسب استقلال باهاش مواجه میشین، مستقل ترین نابیناها هم باهاش مواجه شدن و هنوز هم میشن. ما باید یادبگیریم که این فشارها رو رد کنیم.
    من دیرنابینا هستم. اولین بار25 سالگی عصا دستم گرفتم. بعد از 5 سال مقاومت. داشتم از خجالت میمردم. عصام رو از همه قایم می کردم. از دوستان تا خانواده. الان که پذیرفتمش انقدر راحت هستم که به خودم میگم چقدر احمق بودم که اون همه عذاب رو به جان میخریدم. فکر میکردم اگه مردم عصا دستم ببینن متوجه میشن که من بیناییم خیلی کمه. غافل از اینکه مردم خیلی قبل تر کاملا از میزان بینایی من آگاه بودن!
    اولین بار که تنهایی از دانشگاه تا خونه رفتم 37 نفر بهم کمک کردن. انقدر برام سنگین بود که همه رو شمردم و هنوزم تو ذهنم مونده. ولی الان اصلا برام مهم نیست. راهی رو که بلد هستم برم هم کسی بخواد کمک کنه میگم از همراهی شما مشعوف میشم!
    الان عصا همه جا، حتی تو گشت و گزارهای خانوادگی هم باهامه. گاهی اوقات خانواده یا دوستان میگن عصا نیار ما هستیم. ولی من بازم عصا میارم. به این دلیل که شاید وسط راه 1 در میلیون من خواستم جای دیگه ای برم،
    شاید هر مساله ای پیش اومد و میطلبید که من جدا بشم از همراهان. یه عصای 200 گرمی همراهم باشه و احساس استقلال داشته باشم بهتر از اینه که دست خالی و وابسته باشم!

  24. 24
    ابوذر says:

    یه خاطره درباره جدا نکردن عصا براتون بگم:
    یه بار تو یه جلسه بودیم که تقریبا همه غریبه بودن و کسی کسی رو نمیشناخت. ظهر موقع ناهار باید میرفتیم سالن غذاخوری که بغل همون سالن کنفرانس بود و فاصله چندانی نداشت. شاید 20 30 متر فاصله بود. شخصی که کنار من نشسته بود گفت عصاتو نیار من راهنماییت می کنم! من نمیفهمم به دیگران چه ربطی داره که من عصا بیارم یا نیارم! خلاصه منم تو رو در بایستی افتادم و برای این که حرفشو زمین نندازم عصامو برنداشتم. پیش خودمم فکر کردم خوب نزدیکه و نیازی نیست. اون آقا من رو راهنمایی کرد تا رستوران. باید غذا رو میگرفتیم و میرفتیم مینشستیم پشت میز. آقای همراه غذا رو گرفت داد دست من و غیبش زد. من فکر کردم که غذای خودش رو برد بذاره رو میز و بعد بیاد دنبال من. 3 4 دقیقه منتظر شدم که بیاد ولی نیومد. منم غذا به دست همونجا آویزون بودم. کسی هم تشخیص نمیداد که من نابینا هستم و به کمک احتیاج دارم. بعد اینکه مطمئن شدم یارو گاو تشریف داشته و کمکش رو ناتمام گذاشته از یکی خواستم من رو راهنمایی کنه که یه جا بشینم. یارو هم با تعجب میگفت اونجا میز و صندلی هست برو بشین خوب! گفتم نابینا هستم!
    بعد خوردن غذا همین ماجرا تکرار شد. از یکی خواستم که من رو به سالن کنفرانس راهنمایی کنه و تعجب اون و توضیح من و … .
    این یکی از تلخ ترین خاطرات نابیناییه منه. اون چند دیقه که منتظر یارو بودم که برگرده چند قرن برام گذشت. بسیار بسیار تلخ و کشنده بود. موقع غذا خوردن هم همش به این فکر می کردم بعد غذا چطور باید برگردم. همشم تو روح اون یارو صلوات میفرستادم! در صورتی که اگه عصا داشتم هم خودم به راحتی می تونستم مسیر رو پیدا کنم و هم دیگران خیلی سریع تشخیص میدادن که من نابینا هستم و راهنمایی میخوام.
    این تجربه باعث شد عصا رو حتی در مسیرهای 10 متری ناآشنا هم بردارم و هیچوقت از خودم جداش نکنم. حتی اگه بابام ازم بخواد!

  25. 25
    قنبر says:

    دوستان عزیزم جملات قشنگ و زیبا و برگرفته از روانشناسی سادگی و جذابیت بود و کامل همه آن چیزی که باید گفته می شد را در بر داشت .این مطالب تمامی آن چیزی بود و هست که همه ما بر آن هستیم و به دنبال آن .هر کدام با روش و منش و شخصیت ذاتی و بازخوردهای موقعیتی ولی افسوس که در بیشتر مواقع حتی خودمان هم بر آن اشکال وارد میکنیم و هر کدام با شخصیت ذاتی و شخصی بر آن صحه می گذاریم و یا ردش می کنیم .در عین حال که باور دارم که همه این عزیزان و تمامی ناگفته ها همه مخوارد استثناء نیستند و هر کدام با همت و تلاش و استمرار بر عقایدشان اگر هم دچار انحراف شده اند اما به نتایجی دست یافته اند که قابل تقدیر و تامل است .و بستگی دارد که از کدام سو نگاه کنیم .در عین حالیکه همه انسان های عادی هستند قریب به 1+5 این افراد بیان شده استثناء هستند و در عملکردشان آنچنان سبقت از دیگران ربوده اند و در برخی موارد بر همقطاران خود فخر فروخته اند و تا سرشان به دیوار نخورده از مسیر انحرافی خود دست نکشیده اند و در خیلی از موارد هم واقعا هزینه های زیادی داده اند که جا دارد افراد توانمند از این موارد هم بهره ببرند و با قلم شیوای خودشان و بیان حقایق در کسب مهارت استقلال نابینایان در محله بکوشند .

  26. 26
    قنبر says:

    در این اثنی از افراد زیادی نام برده نشد که یا در محله شناسائی نشده اند و یا مجتبی یادش رفت نامشان را درج کند .
    زهره مظاهری ، عمو حسین ، برادران دکتر ترکاشوند ، خانم شهریاری ، مسعود ، بانو ، صبا ، محمد ملکی ، محمد میرقاسمی ، امید علیوردی لو ، محمود نامی که اگر اشتباه نکنم اوزی بود و اولین اخبار دسترس پذیری اندروید را به قلم دوستش در محله منتشر نمود ، سعید پناهی ، برادران ارزشمندم در اردبیل که جواد نوعی و اصغر خیراندیش بودند ، جواد خادمی بزرگوار ، علیرضا حیدری ، شهیار طاهری ، عباس حاک سفیدی ، مجتبی نیک فرجام ، خانم غلامی ، مینا ، آقای خلیلی ، و خیلی خیلی از دوستان و نابینایان محترمی که هستند و تلاش می کنند تا قدم بزرگ و کوچک برای نابینایان بردارند .همه اینان استثناء هستند و با همت و پرتلاش .بیائید واقعا از زندگی خودمان بنویسیم و در دفتر تجربیات برای استقلال نابینایان ثبت کنیم .در انتها هم از درج برخی از نامهای موجود در نوشته واقعا لذت بردم و نگرش مثبت مجتبی را برای من هویدا نمود .پیروز و سربلند باشید مجتبی و لطفا ادامه بدهید .

  27. 27
    Avatar photo جابر says:

    سلام مدیر حرفات رو لایک میکنم انشا الّاه روزی برسه که همه ی جامعه ی نابینایان به خاطر هم و برای هم تلاش کنن و متحد بشن که اینقد حقشون ضایع نشه

  28. 28

    درود
    پست واقعا خوب بود، ولی مجتبی، من فکر می‌کنم این نوع پستا تاثیر نداره. من می‌دونم. خودم تا همین چند ماه پیش یه آدم خونه نشین بودم و زیاد از این پستا می‌دیدم. یه مدت فکر استقلال رو تو سرم می‌انداخت، ولی بعد فراموشش می‌کردم. به نظرم پستای عملی که یه چیزی در این زمینه به بچه‌ها یاد می‌ده می‌تونه خیلی مفیدتر واقع بشه. مثلا نمی‌دونم، تجربیاتت رو در مورد این که چطور یه روز خاص می‌ری سر کار و بر‌می‌گردی، با توضیح کامل اینکه از چه وسایلی و چه مهارت‌هایی استفاده می‌کنی رو بنویس. اگه وقت داشته باشم خودم یه چیزی می‌نویسم در این باره. البته من که مستقل نیستم، فقط در اول راه مستقل شدنم و نمی‌دونم اگه چنین پستی بنویسم مفید واقع می‌شه یا نه.

    و خطاب به بچه‌هایی که مستقل نیستن، دوستان، من خودم تا این اواخر یکی از شما بودم. توی خونه زندانی بودم و روز و شبم با کامپیوتر می‌گذشت. ۲۴ سالم بود و بعد از حدود ۱۶ سال نابینایی هنوز هیچوقت تنها از خونه بیرون نزده بودم. با پدرم می‌رفتم دانشگاه و خیلی از صبح‌ها که کسی نبود منو ببره کلا کلاس نمی‌رفتم. قبل از اون با این که مدرسه نزدیک بود همیشه آویزون همکلاسی‌های بیچارم بودم. می‌دونید، این بلاخره شغلم بود که منو مجبور به این کرد که حد اقل توی رفت و آمد بین خونه و محل کار مستقل بشم. صادقانه بگم، مستقل شدن یهو همه مشکلات شما رو حل نمی‌کنه. یهو جهنم رو بهشت نمی‌کنه. ولی شروعی هست برای بهتر کردن زندگیتون. حالا که می‌رم بیرون، هرچند من فعلا فقط و فقط بین کار و خونه مستقل می‌رم و می‌یام، افسردگیم کمتر شده، راه‌هایی رو جلوی پام می‌بینم که قبلا برام قابل تصور نبودن.
    عمیقا آرزو می‌کنم همه ما به حد اکثر استقلال ممکن برسیم.
    ببخشید طولانی شد.

    • 28.1
      حمیدرضا آب روشن says:

      like کاملا موافقم مثلا من میتونم خودم با عصا برم بیرون یا مثلا تو اون قسمتهای کامپیوتر و مبایل که اشاره کردی رو خیلی مشکلی ندارم و از پس خودم بر میام ولی مثلا تو بعضی کارها مثل خوردن بعضی خوراکی ها مشکل دارم و کاملا معتقدم که استقلال نسبی و این شرایطی که تو بالا ترسیم کردی مثلا کسی که نه بتونه با کامپیوتر کار کنه یا نتونه بره بیرون و نتونه با دیگران ارتباط برقرار کنه یا هیچ دوستی نداشته باشه همش همزمان به نظر من تو یه فرد جمع نمیشه ای کاش کسی باشه که بتونیم برای مستقلتر شدنم ازش کمک بگیرم ببین این که افراد باید مستقل بشن رو خودشون میدونن ولی این که چجوری و از کجا باید شروع کنن رو خیلیها نمیدونن

    • 28.2
      Avatar photo فروغ says:

      درود. فآفرین آقای امینی! بیشترین میزان استقلال ممکن. اینه اون جمله مناسب برای تیتر چنین پست هایی

  29. 29
    سجاد says:

    با سلام – خدا شما رو برای ما نابیناها نگه داره چَشم میزنم بیرون

  30. 30

    سلاااااااااام!
    آاافرییییین. ححح!
    دوستان تا چند ماه پیش؛ منم جزو بی‌استقلالیا حساب میشدم ححححح! منظور که رسییدههه.
    خب اما به کمک پستهای اینطوری و همت خودم و خوشبینی و روشنفکری بابام، الءان مستقلم و اتفاقا 20اُم همین ماه تنهایی عازم مشهد هستم.
    ممنوووووون از هَمِِِِِه!

  31. 31
    فریبرز کردلو says:

    سلام آقا مجتبی ممنونم برای زدن چنین پست هایی
    در بین کامنت ها نظر آقای سعید درفشیان واقعاً برای من دل چسب بود
    ای کاش مجتبی این پست ها صوتی در محله منتشر بشه یعنی خودت به صورت مستقیم با بچه هایی که مثل من در مستقل شدن مشکل دارن صحبت کنی….یا یه روز که می ری سر کار و برمی گردی چه طور می ری وچه طور می یایی یا اصلاً چه طور خرید یا آشپزی می کنی بیایی اینجا پست بزنی از نوع صوتی .

  32. 32

    سلام.
    من مطلب زياد دارم و نميدونم چي بگم و از كجا بگم.
    فقط اينو ميگم كامنتهاي فروغ و كامنت آخر نازنين رو كاملا لايك ميكنم و قبول دارم.

  33. 33
    مهران اسلامی says:

    ممنونم مجتبی
    واقعا که راست گفتی
    ما ها خودمون باید مستقل باشیم
    وگرنه هیچ کسی تا آخر با ما نیست
    و اینایی که هم هستند از روی ترحم برات کاری انجام میدن
    من از ترحم, دلسوزی , بدم میاد
    واسه همین بود که از سال 93 مستقل شدم
    باز هم ممنونم از پست مفید و تاثیرگزارت

  34. 34
    داریوش جوادی says:

    سلام. ممنون از پستت جناب خادمی. من برای کار تو کتابخونه سه سال دوندگی کردم. از اواخر ۹۲ تا اواخر ۹۵. از آدم و عالم هم نه شنیدم. ولی نمی‌دونم چرا از رو نمی‌رفتم. اگه ناامید نشید هیچ کاری نشد نداره. حتی اطرافیانم هم می‌گفتن ولش کن بابا. آخرش مدیرکل جلوی پدرم گفت نابینا نمی‌خوام کم‌بینا می‌خوام. یادمه برای آخرین نامه‌نگاری که داشتم می‌رفتم تهران گفتم خدایا امیدم فقط به خودته. خلاصه ناامید نشدم و خدا رو صد هزار مرتبه شکر نتیجه گرفتم. اولین باری که عصا دست گرفتم مجبور شدم خانواده رو بپیچونم. دبیرستانی بودم که یه روز صبح خودم رفتم مدرسه. کلی مدرسه رو رد کرده بودم که یکی از همکلاسیام صدام کرد گفت بیا باهم بریم. استرسش زیاد بود ولی لذتی که داشت وصف نشدنی بود. اینم بگما استفاده از اسنپ و این چیزا رو به هیچوجه رد نمی‌کنم. بلکه خودم یه اسنپی پر و پاقرصم. چون کرج اتوبوس رانیش افتضاحه و خداییش اسنپم قیمتاش خیلی وقتا با تاکسی یکی درمیاد. بچه‌هایی رو می‌شناسم که کار براشون پیدا شد اما به خاطر اینکه نمی‌تونستن خودشون برن بیان نرفتن. یه سری هم منتظر نشستن که براشون کار و همه چی فراهم بشه. همیشه هم میگن ما دنبال کاریم ولی کو کار. ما چندین برابر دیگران باید تلاش کنیم. هیچ وقت ناامید نشین.

  35. 35

    یه نکته ی کلیدی واس کسایی که میترسند.
    آی اونایی که میترسید. میتونید با ورزش و نرمشهای کششی و یه سری حرکات تعادلی ترستونو به راحتی آب خوردن از بین بِبَرید و بعدش با خیال راحت قدم به بیرون از خونه بذارید.
    حتی تو جهتیابی هم این موضوعی که گفتم بهتون کمک زیادی میکنه.
    البته من خودم این کارا رو نکردم چون لرم و لر هم که خودتون بهتر میدونید ترسو نیست خَخ.

  36. 36
    Avatar photo سارای says:

    سلام خب راجب حرفهای رهگذر بقیه که گفتند
    منم یه نابینایی میشناختم که اصلا تو کارهای خونه کمک مادرش نمیکنه خودش هم میگه هیچ کاری انجام نمیدم تو خونه در حالی وضعیت خانواده خونشون طوری بود واقعا مادرش دست تنهاست.علتش اصلا این نبود که بلد نباشه یه جورایی نمیدونم شاید حسم غلطه انگار تنبل بازی درمیاوردو یا از نابیناییش سوء استفاده می کرد برای تنبلی.دلم میخواست یه چیزهایی بهش بگم اما به نظرم بهتره یه نابینا بهش بگه چون نابیناها خیلی زود از ماها می رنجن و حرفامونو به دل میگیرن.بعدم ممکنه اصلا حرفمون چون بینا هستیم تاثیری نداشته باشه روش و تنها نتیجه اینکه من بهش چیزی بگم یه کدورت و ناراحتی باشه.
    به نظرم خانواده یک نابینا یا بیناهایی که مرتبط هستند با نابیناها برای استقلال نابیناها میتونن حرفاشونو گوش ندن و گاهی بذارن خودشون تلاش کنند تا اینقدر وابسته نباشند.
    ما توی یک جمعی بودیم که نابیناها بودند تقریبا خیلی کارها را انجام میدادیم خودشونم کمک می کردند منم سعی میکردم که ازشون تو کارها کمک بگیرم اینطور نباشه همش ما کارهارو انجام بدیم.چون اصلا دلم نمیخواد توی جمع نابینایی وقتی باهاشون دوستم نقش خدمتکار بازی کنم و منو بخاطر اینکه بینا هستم بخوان. اما بعدش یه روزش فقط چند ساعتی نبودیم و باهاشون هماهنگ هم کرده بودیم اما اومدیم باهامون دعوا کردن گفتند چند تا نابینارو ول کردید رفتید!!!
    در حالی که قبلا توی جمع دیگه ای دقیقا بخاطر همینکه نگران بودم تنهاشون بذارم از یه سری چیزها که دلم میخواست گذشتم بعدش که ازم پرسیدن دلیلیشو فهمیدن اون جمع گفتن که ماها از پس خودمون برمیایم تو باید میرفتی به کارت میرسیدی!!!
    هر دو تا جمع آدمهاش متفاوت بودند و ادعای استقلال داشتند
    من نفهمیدم این استقلال دقیقا چیه ما باید چکار کنیم بهتون اعتماد کنیمو اگه اردویی جایی با هم بودیم اینطور نباشه همش حواسمون بهتون باشه یا اینکه همیشه در دسترس باشیم؟
    البته حرفامو به عنوان گله و شکایت نبینید گاهی ما هم سردرگم میشم از برخوردها واقعا نمیدونیم باید چکار کنیم.

    • 36.1

      سؤالات سختی میپرسیا سارای خانم.
      والا من خودم که نمیبینم و یا به عبارتی نابینام, هنو نمیدونم با خودمون چه جور برخوردی داشته باشم.
      حتی در مورد برخود با خودم هم سردرگمم, دیگه چه برسه به بقیه خَخ.
      خلاصه دنیای نابینایی و ندیدن, یعنی سرزمین عجایب هَه.
      کلاً خودم هم متوجه نشدم چرا ماها دچار تفاوتهای مختلف و گاهی هم متضاد هستیم.
      اصلاً ایجوری بگم که با شناخت یه نفر و یا یه گروه از نابیناها, نمیتونی اونه به همه تسری بدی و فک کنی میتونی با همه او جور باشی.
      نمیدونم چرا حسم اینه که نابیناها مث اون قطب آهنربا هستند که هم دیگه رو دفع میکنند.
      حتی میتونم بگم خودشونو هم دفع میکنند.
      البته اینایی که گفتم فقط نظرات خودم بودند و هیچ گونه پایه و مبنای علمی هم ندارند.

      • 36.1.1
        رهگذر says:

        نه درست میگی بی ادعا. بچه ها با هم متفاوتن.
        خود بچه ها بمن توصیه های متناقضی میکنند: رهگذر خیلی قاطی نابیناها نشو. و رهگذر نکنه نابیناها را تنها بذاری. و رهگذر چی میخوای از جون نابیناها؟ و رهگذر تا میتونی از نابیناها دوری کن.و تو دیگه جزئی از ماها هستی. خخخخخخخخخ. بعد میگن چرا رهگذر گیجه؟ خو گیجم کردین. هاهاههااهاهاه.

        • Avatar photo کامبیز says:

          اگه نابینایی همانند سرماخوردگی مسری بود, تا کنون تو هزاران بار کور شده بودی.
          هر اندازه با نابینایان باشی, به همان اندازه اقبالت برای رفتن به خونه بخت کور میشه

        • Avatar photo سارای says:

          دقیقا همینارو من هم میشنوم رهگذر.و از این همه نظرات متفاوت نسبت به حضورم تو جمع نابیناها شگفت زده میشم.هر چند خودم هم به بعضی نابیناها گاهی توصیه کردم که ارتباطاتتونو محدود در جمع های نابینایی نکنید و توی اجتماعات و گروه های دوستانه دیگه هم باشید.بخواید فقط تو جمع نابینایی باشید اینطوری دنیاتون خیلی محدود و کوچیک میشه.یه جورایی از جامعه جدا میشید.نمیدونم شاید بیناهای دیگه توصیه های دیگه ای کنند ماها هم عجیب باشیم!
          .فقط همینو میتونم بگم بهشون که به عنوان یک دوست که علاقمندی های مشترکی باهاشون دارم بینشونم مثل تمام دوستان دیگم.نه بیشتر نه کمتر.

        • فرشته says:

          خخخخی. رهگذر بمون با نابیناها. نه بابا برو حیف تو نییییست؟ خخخ. کلی خندیدم

  37. 37
    فرشته says:

    سلاااام از انتشار این پست ارزشمند بسی بسیااااار سپاسمندم.
    راستش من بارها مسیر خونمون تا اداره و بلعکس رو با عصا رفتم اما رفت و آمد تو خیابونمون برای یه بینا هم سخته چه برسه به نابینا. حتی تو پیاده رو هم ماشین پارک میکنن و رفت و آمد برای عابرین پیاده سخت میشه. به همین دلیل من تصمیم گرفتم دیگه تنهایی تو خیابونمون عصا دست نگیرم. اما تو کارهای خونه مثل دوخت و دوز و آشپزی اعتماد مامانم رو خدا رو شکر جلب کردم و کم کم دارم طعم استقلال رو میچشم.
    به این شکل که مثلا دسر هایی که مامانم بلد نبودن رو از دوستان مجازیم یاد گرفتم و تو خونه تهیه کردم و مامانم اینقدر خوشحال شدن که دیگه هر غذایی که درست کنم و خراب بشه دیگه تنبیه نمیشم بلکه تشویق هم میشم. راستش ما هم تو شهرمون کلاس جهتیابی نداریم تصمیم دارم برم مشهد از کلاساشون استفاده کنم. بهزیستی هم رفتم میگن وظیفه انجمنه آموزش بده. انجمنمون هم متاسفانه قدمی در این زمینه بر نداشته. اما خب عزیزان نابینایی هم هستن که بدون آموزش جهتیابی تونستن در رفت و آمد مستقل بشن نمونش برادر خودم که مستقل هست و هر جا که اراده کنه میتونه بره.
    ببخشید زیاد حرف زدم برای همه آرزوی موفقیت میکنم.

  38. 38
    سامان says:

    داشتم تو نت ول میگشتم این پستت رو دیدم.
    اولین کارم اینه که بفرستمش واسه دو سه نفر.
    خعیلی قشنگ بود.
    این قشنگ نویسیا از تو بعیده هاا

دیدگاهتان را بنویسید