یه جفت گوشواره برای مادرم

سلام. اول دبیرستان بودم که از طریق مشاور مدرسه که من بهش مامان عاطفه میگم متوجه شدم که یه مسابقه ی داستان نویسی هست و من تا پنج روز دیگه وقت دارم یه داستان بنویسم و بفرستم محل مسابقه.
حالا چی بنویسم?! شکلک فکر فکر فکر.
یهو یاد یه خاطره افتادم.
اومدم کمی تغییرش دادم و نشستم به نوشتن و صبحش با کمک مامان عاطفه و یکی دو تا از خانم های نابینا وقتایی که من کلاس داشتم به بینایی برگردونده شد
و مامان عاطفه خودشون زحمت بردنشو به محل برگزاری مسابقه کشیده بودن.
این داستان رو فرستادم اول هم شد.
حالا این داستان که برگرفته از واقعیته رو اینجا می ذارم.

**********

زمستان بود عین تمام زمستان ها، سرد و پر برف.
باد و برف در حال بازی بودن و همه از ترس سرما تو خونه ها نشسته بودن.
باد هو می کشید و برف از این ور به اون ور می پرید.
بچه ها آرزو داشتن برن بیرون و با برف بازی کنن.
ولی باد مغرور دلش می خواست که تنها اون با برف بازی کنه.
در این میان یه خانواده هم بودن که یه پسر نابینا داشتن.
پدر خانواده کارگر ساختمانی بود و طبیعتا وقتی هوا سرد شد دیگه بی کار می شد.
اون خونواده شدیدا تو فقر مالی بودن،
به طوری که زندگی براشون شدیدا سخت می گذره.
حالا باید این پسر هم به مَدرِسَش برمی گشت
ولی با کدوم پول!
یهو مادرش تصمیم می گیره گوشوارشو بفروشه تا بتونه فرزندی که با تلاش خودش به مدرسه فرستاده بود رو به تحصیلش برگردونه.
همین کار رو هم می کنه. گوشواره هاشو از گوشش درمیاره و به مرد خونه میده تا بفروشه و با پولش پسرشو به مدرِسَش برگردونه.
مرد خانواده اول از گرفتن گوشواره ها طفره میره و میگه خدا بزرگه زن شاید پول چند روز کاری که برای آقا رشید انجام دادم رو برام بیاره.
زن هم میگه حالا تو اینو بفروش پول دستت اومد برام بخر.
در این میان پسر خانواده که حدود 8 9 سالشه همش دعا می کنه پول جور نشه و اون بتونه یکی دو روز بیشتر خونه بمونه تا اگه باد مغرور از بازی با برف خسته شد و برای استراحت رفت، با دوستاش برن بیرون با برف بازی کنن
ولی مادرش سرسخت تر از اینا بود و هرجوری که هست شوهرشو راضی به فروختن گوشواره می کنه.
مرد خانه برای فروختن گوشواره میره.
زن خانه هم اول نفت توی بخاری می ریزه بعد شروع می کنه به جمعآوری وسایل پسرش.
در این میان پسر هم که دیگه نا امید شده و می دونه که فردا باید برگرده همش گریه می کنه تا شاید دل مادرش به رحم بیاد و بگه دو سه روزی بیشتر بمون
ولی مادرش جای این حرف در حالی که بغلش می کنه
میگه چرا گریه می کنی مادر؟ مگه ندیدی من گوشوارمو که یادگار مادرم بود رو به خاطر تو فروختم تا درس بخونی؟
باید بری درستو بخونی تا بتونی یه روز یه گوشواره شبیه اون برام بخری تا گوشم کنم.
بله مادرش خوب می دونست چطور باید به احساس پسر کوچیکش تلنگر بزنه و خوب هم زد.
پسر به مدرسه برگشت با این فکر که چطوری میشه با کمک درس برای مادرش گوشواره بخره.
سال ها گذشت. پول صدها آقا رشید هم به خونه اومد و تموم شد. در این میان تنها چیزی که تقریبا برای همه به فراموشی سپرده شده بود گوشواره ی مادر بود.
برای همه فراموش شده بود یا بهش فکر نمی کردن جز پسر خانه که گوشواره ها به خاطر اون فروخته شده بود.
تابستونا قلک می خرید و پول روزانش که ده تومن بود رو جای اینکه بده خوراکی عین بقیه ی هم سالاش، جمع می کرد تا بتونه گوشواره ی مادرشو بخره و دیگه مدرسه نره
ولی قلک های تا نیمه رسیده هم زمستان شکسته می شد تا باهاش زندگی کنن.
این کار شکنجه آور هر سال تکرار می شد.
خیلی سخت بود وقتی اون پسر پولشو می انداخت تو قلکش و وقتی با دوستاش بود اونا بیخیال جلوش پول روزانشونو خوراکی می خریدن و می خوردن،
حتی خواهر و برادرای خودش.
ولی این کار برای اون پسر دیگه عادی شده بود.
سال ها می گذشتن. پسر داستان ما بزرگ و مادرش پیر می شد.
بالاخره درس پسر تموم شد. آره تموم شد!
پسر هم چند سالی بود دیگه پولی جمع نمی کرد چون می دونست بی فایدست.
قسم خورده بود که وقتی درسش تموم شد و تونست بره سر کار با اولین حقوقش گوشواره ی مادرشو بخره.
خدا پسر داستان ما رو دوست داشت و یه کاری براش پیدا شد.
هیچ کس نمی تونه بفهمه اون پسر چه قدر شاد بود که بالاخره می تونه قرضشو به مادر مهربانش ادا کنه.
یه ماه گذشت،
یه ماهی که برای اون پسر هر روزش خودش به اندازه ی یه ماه بود.
ده روز از ماه بعد هم گذشت تا بالاخره پول رو به حسابش ریختن.
آخ که اون لحظه چه حسی داشته اون پسر!
حتی منم نمی تونم تصورش کنم.
با کمک دختر داییش که هم سن اون بود یه جفت گوشواره با قیمت 600 هزار خریدن.
اون جعبه ی کوچیک تو دست اون پسر براش حکم نیمی از دنیا رو داشت.
اتفاقا پسر یادش میاد که چند روز دیگه تولد مادرشه.
با کمک زن دایی مهربانش برای اون شب یه جشن حسابی تدارک می بینن.
بالاخره شب مهمانی می رسه. همه از اقوام هستن. شام خورده میشه.
زن دایی تصمیم داره تا بعد از شام صبر کنن بعد کیک رو میاره.
هیچ کس از ماجرا خبر نداره. همه فکر می کنن که یه مهمانی خودمونیه همین و بس.
بازم زمستونه. هوا سردِ ولی از برف خبری نیست.
پسر داستان ما مدتی رو روی بالکن میره و هوای سرد زمستانی که میاد و محکم می خوره تو صورتش رو استنشاق می کنه و بعد برمی گرده داخل.
بالاخره با اِصرار های اون پسر و دختر داییش زن دایی رو مجبور می کنه که کیک رو بیاره.
کیکی که با خامه روش شکل گوشواره درآوردن و نوشتن مادرم به خاطر همه چی به خصوص به خاطر گوشواره ها ازت ممنونم. تولدت مبارک!
همه گیج شدن می پرسن این چیه!
پسر بلند میشه و با دستانی لرزان از شادی جعبه ی کوچولو رو به مادرش تقدیم می کنه و با صدایی لرزان از شادی و هیجان میگه مامان تولدت مبارک و دستان مهربان مادرش که تو دستشِ رو می بوسه.
همه با هیاهو از مادر می خوان کادوشو باز کنه.
مادر هم با دنیایی خنده که رو صورتشه همین کار رو می کنه و …..
بله یه جفت گوشواره!
حالا هیچ کس نمی تونه شادی مادر رو حدس بزنه.
پسرشو بغل می کنه و در میان گریه و خنده که با هم قاتی شده پسرشو به سینه می چسبونه و بارها و بارها پسرشو می بوسه.
همه نم اشک تو چشماشون نشسته و بعضی ها هم به گریه افتادن عین اون مادر و پسر.
چه لذت بخشه شاد کردن دل مادر!
و چه لذت بخش تره وقتی اون پسر به آرزوش رسید و تونست بعد از سال ها گوشواره هایی که همیشه تو فکر خریدشون بود رو بخره و به آرامش برسه.
پایان
نوشته شده در تاریخ 1,9,1388

درباره ابراهیم

سلام به همگی امیدوارم ایام به کامتون باشه ابراهیم هستم متولد 21=11=1371 اهل بوکان هستم و دانشجوی حقوقم بشدت علاقه مند به نوشتن و مطالعه هستم مدتیه با کمک چندتا از دوستام کتب بدرد بخور و سفارش داده حقوقی رو برای بروز نگهداشتن اطلاعات حقوقی خودمون و بقیه بچه های نابینا ضبط میکنیم باشد که در کنار هم رستگار شویم! شماره تماس 09142670625 شاااد و موفق باشید
این نوشته در اجتماعی, خاطره, داستان و حکایت, صحبت های خودمونی ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

62 Responses to یه جفت گوشواره برای مادرم

  1. 1
    پریسا says:

    سلام ابراهیم. خدا بگم چیکارت کنه به جان خودم تلافی می کنم حالا ببین کی گفتم!
    تو خوب می نویسی ابراهیم. من از نوشتن چندان چیزی سرم نمیشه ولی به نظرم به ادامه نوشتن هات بیشتر متمرکز باش! قشنگ بود.
    موفق باشی!

  2. 2
    کاربر 2211 says:

    سلام دلی بود!!!
    کاش مثل پایان داستان بتونم برامادرم کاری بکنم
    افسوس کاری ندارم!!!!!!!

  3. 3

    سلام ابراهیم جان. من نوشته قبلیت با عنوان «حالا شبه» رو بیشتر پسندیدم. البته می دونم که اینو سال ها قبل نوشتی اما معایبش رو واست میگم و محاسنش رو دوستان استادند.
    اولین مشکل نوشتت که توی ذوق می زنه استفاده از افعال زمان حال توی داستانه که اونو به شکل یه گزارش فوتبال در اورده: «حالا پسر میره و گوشواره رو میاره. حالا مادرش اونو بغل می کنه. حالا کیک بریده میشه و الی آخر.» بهتر بود از افعال زمان گذشته برای روایت داستان استفاده کنی تا از این شکل گزارش وار در بیاد.
    دومین مشکل نوشتت اینه که زبان روایتت به شدت گفتاریه و این خوب نیست. بهتره زبان نوشته رسمی و در حد متعادل ادبی باشه و زبان نقل قول های مستقیم گفتاری باشه تا خواننده با سویچ کردن بین این دوتا لذت ببره. البته میشه توی همون زبان رسمی هم از تعابیر خودمونی استفاده کرد، اما این دوتا حوزه از هم جدا باشند خوندنش لذت بیشتری ایجاد می کنه.
    نکته آخر هم اینکه نتیجه گیری رو به خود خواننده بسپار و سعی نکن واسش نتیجه داستان رو هم بگی. جملات آخر داستانت به یه خلاصه مطالب بیشتر شبیه هستند تا پایان یه اثر ادبی.
    خلاصه حرفم اینکه طرح داستان خیلی خیلی قشنگه، اما فرمش جای کار زیاد داره. ارادتمند.

    • 3.1
      ابراهیم says:

      سلام بر آقای دکتر خودمون
      خیلی ازتون ممنونم که این نوکات مهم رو بهم گفتید
      همیشه از کامنتهای شما خوشم میاد چون اگه ایرادی داره به طرف میگید اونم خیلی رک
      مخلصیم

    • 3.2
      علاء الدین says:

      سلام!
      بیشتر متن‌هایی در حال و هوای روستا از شما خونده بودم. این هم نشون داد فقط از روستا نمی‌نویسید.
      اما، من هم با حرفای امید موافقم. طرح داستان خیلی خوب بود، ولی نگارشش خوب نبود. یک گزارش، آن هم با زبان محاوره. افزون بر این‌ها، شتابتان در رساندن داستان به پایان، گذر زمان را هم آنگونه که باید القا نمی‌کرد. ای کاش داستانتان را بازنویسی کنید. حتی اگر لازم باشد، چند بار این کار را انجام دهید تا به آنچه شایسته است نزدیک شود.
      نوشته‌های شما دلپذیرند و اگر بخواهید و بکوشید از این هم دلپذیرتر می‌شوند.

      • 3.2.1
        ابراهیم says:

        سلام عمو علای مهربون
        چقدر خوشحالم شما هم اومدید نظر دادید
        من اون رو تو دبیرستان نوشتم
        نمیدونم با این همه اشکال چطور بهم مقام رسیده
        اتفاقا این رو گذاشتم اینجا تا دوستای مهربونم اشکالات کارمو بهم بگن
        از همه گی ممنونم
        از حضور مهربون شما هم شدیدا سپاس گزارم
        بر قرار باشید

  4. 4
    خورشید خانم says:

    خدا همه مادرا رو حفظ کنه. جالب بود موفق باشی

  5. 5
    رعد بارانی says:

    ابراهیم میگم این پسر که گوشواره خرید الف :خودت بودی ب :برادرت ج :هیچکدوم؟میگم چرا توصیفاتت نشان از دیدن داره. فک کنم ی چیزایی میبینیاااااا .
    میگم من فکر می کنم که تو متولد سال هفده هستی نه هفتاد و یک . الفرار

  6. 6
    رعد بارانی says:

    ابراهیم اردوی تهرون بیا دیگه .اومدیمو رعععد دانا آخرین سال زندگیش بود بعد انگشت بگزی و بگی ای ددم وای چرا نرفتم به دیدنش هههه بلن شو بیا .

    • 6.1
      ابراهیم says:

      رععععع متإسفانه کنکور دارم
      ایشالا بهتون خوش بگذره
      رععععععدی که من میشناسم چند هزار سال عمر کرده یه چند قرن دیگه هم عمر داره هنوز پس برای دیدارش دیر نمیشه
      راستی تو کامنت قبل یادم رفت بگم به کسی نگو من میبینم عین اون خانمه که تو پست پسر خوندت بود خودمو زدم نابینایی
      هاهاهاهااه

      • 6.1.1
        رعد بارانی says:

        مگه اون پست رو کامبیز زده بود؟؟
        خب اگه کامبیز اون پست رو زده باشه باید بگم خوب منو میشناسی . و همچنین پسرامو . در واقع این یعنی اینکه حواست هست . حالا که حواس جمعی تو رو به عنوان عموی خودم بر میگزینم خخخخ
        راستی چرا ی عده بهت میگن هیوا؟هیوا مگه اسم دخترونه نیست؟ به حق چیزای نشنیده . هههه

        • ابراهیم says:

          هیوا هم اسم پسر به معنی امید هم اسم دختر به اسم آرزو
          ببین تورو خدا الآن روح پدربزرگاتو از خودت خشمگین کردی
          حالا تو کوشت چون فراصوت نداره نمیشنوی
          البته منم نمیشنوم هاااا بعدا واسم حرف درست نکنی
          بله میگفتم میگن ای وای بر تو رعععععدک تو چطور زبان مادریتو نمیدونی
          خلاصه خودتو برای سرزنش شدن به دست اونا آماده کن شایدم یکی دو تاشون امشب بیان تو خوابت
          هاهاها

  7. 7

    سلام. خدا همه ی مادرها رو حفظ کنه. روح مادران رفته هم شاد باشه. مرسی قشنگ بود.

  8. 8
    Miss_bahari_joon says:

    سلام. زیبا بود میسی که اینجا نوشتیش.

  9. 9

    درود. منم واست گوشواره میخرم عزیزم.
    تو دختر ناز منی گلم.
    مرسی. قشنگ بود. بازم بنویس ابی.

  10. 10
    مهدی ترخانه says:

    سلام ابراهیم جان
    عالی بود و خیلی هم رمانتیک .
    میترسیدم که آخر داستان , اون جوون کار پیدا نکنه و نتونه اون قرض قشنگ رو برگردونه .
    قشنگ نوشتی بهت تبریک میگم .

  11. 11
    امین مسافرتی says:

    سلام ابراهیم. در مورد داستانت هر چی لازم بود آقای صالحی فرمودند. ولی همین که اون پسر طی چند سال این قضیه رو فراموش نکرد و آخرش گوشواره رو برای مادرش خرید کلی ارزش داره. آفرین به این پسر با مرام و آفرین به نویسنده.

  12. 12
    رهگذر says:

    آخرش بغض کردم. خخخخخخخخ قشنگ بود. اگه تو اون مهمونی تولد بودم حتمی اینقد گریه و فین فین میکردم که مینداختنم بیرون. هاهاهاهاها
    خوب مینویسیا.
    حالا بذار من یه چی براد تعریف کنم
    بچه بودم بابام خیلی حساس بود که ماها خیلی با ادب باشیم. مثلاً وقتی بامون حرف میزد ما را شما خطاب میکرد که مام یاد بگیریم.
    من پنج شیش سالم بود ولی هنوز سلام نمیکردم به ملت. هر جا میرفدیم مث گاو سرمو مینداختم زیر و بی سلام میرفدم ته خونه میتمرگیدم. خخخخخخخ. خلاصه بابام تصمیم گرفته بود بمن سلام کردن یاد بده. رو این حساب قرار گذاشتیم هر بار که سلام میکنم بهم یه دونه 5 تومنی بده. سکه 5 تومنیا. 5 هزاری نه. مام ذوقمرگ شدیم و یه قُلک گنده خریدیم و گذاشتیم تو کمد. هر بار که یکیا میدیدم میپریدم جلو و سلام میکردم و یه سکه 5 تومنی میگرفتم مینداختم تو قلکم تا زیاد شه تا قُلکم پر شه باش برم یه عروسک گنده بخرم. از همونا که پریسا دوس داش. منم از همونا دوس داشتم. خخخخخخ. آرزوم بود یه عروسک داشته باشم که حرف بزنه. همونا که میگن مامان مامان. همونا که چشماشون باز بسته میشن. خلاصه ما چن ماه 5 تومن 5 تومن میگرفتیم و مینداختیم تو این قلک ولی پر نمیشد لامصب. پر که نمیشد هیچ. اص سنگینم نمیشد. تا اینکه یه روز دیدیم ته قلک سوراخه. یعنی هر چی ما از اینور پول مینداختیم داداش راهزنمون از اون ور از تهش در می آورده میخوره. بی شور خر. خخخخخخخخخخخخخخخ. قلکه رو انداختیم رف. به عروسکمون نرسیدیم. ولی سلام کردنا یاد گرفتم.
    سلام ابراهیم.

    • 12.1
      ابراهیم says:

      رهگذر اول با اون قابلمه که همیشه باهش ضرب میگیری یکی بکوب بر سر کچل داداشت
      بعدش یه بار یه چیزی واسمون بخون که گریه دار هم باشه کمی فین فین کن ببینیم بلدی تو اون شرکت هایی که برای برگزاری مجالس ختم اینا به وجود اومدن سفارشتو بکنیم
      به نظرم این یکی از کتاب خوندن بیشتر پول داره ها
      اتفاقا ما چندتا از اون عروسکا داریم
      واسه خواهرمه
      میزاریشون یه جای صاف میخونن و میرقصم
      همچین جون جونم میخونن و غِر میدن بیا و ببین
      اتفاقا سر منم اومده من بیچاره از اون ور جمع میکردم داداشم میگرفت در میآورد میبرد مدرسه میخورد
      تا مامانم فهمیدیه کتک جانانه نوش جان کرد
      راستی سلام رهگذر

    • 12.2
      علاء الدین says:

      سلام بر عمه رهگذر!
      این خاطره شما هم جداً قشنگ بود. از ته دل قهقهه زدم و بعدش مجبور شدم برای خونواده هم که از قهقهه من تعجب کرده بودند، خاطره رو بازخونی کنم.

  13. 13

    حیف!
    من تونستم گوشواره هاشو بخرم ولی خیلی دیر.
    الان که رفته گوشواره هایی که دیر رسیدم و به دستش نرسید رو هی می خَرَم، می فروشم، برای هرکی هرچی نیاز داره تهیه می کنم. دوباره که پول دستم بیاد، بازم گوشواره می خَرَم، می فروشم، برای هرکی هرچی نیاز داره تهیه می کنم. و این شده کار این یکی دو سال من. و هر کار می کنم آخرش مدیونم…

    • 13.1
      ابراهیم says:

      سلام خدا مادرتو رحمت کنه
      ما هیچوقت نمیتونیم خوبی های مادرا رو جبران کنیم
      همین که تو حالا همه جوره موفقی بهترین چیز برای ایشونه
      پس برای موفقیت بیشتر تلاش کن تا بیشتر شادش کنی
      شاد و موفقتر باشی

  14. 14
    وحید says:

    سلام ابراهیم جان.
    واقعا قشنگ می نویسی. خدا همه مادران رو حفظ کنه و روح مادران سفر کرده هم شاد.
    مرسی از پست جذابت.
    شاد باشی.

  15. 15
    هادی عشقی محمدی says:

    ویرایش, سلام بیشتر از هر وقتی جای خالیه مادرم را حس میکنم. هر کی که مادر داره خدا براش حفظش کنه ممنون از داستان قشنگت

  16. 16
    محمد‌قاسم کفیلی says:

    سلام ابی خان
    عالی بود آقا. لذت بردم شدید. خوب تمومش کرده بودی. سال 88؟؟ تو اون سال محبی بودی دیگه. نه؟ موفق باشی آقا.

  17. 17

    سلام ابراهیم.
    خیلی قشنگ بود.
    امیدوارم كه نوشته های بیشتر و قشنگ تری رو از رفیق خوش قلبم اینجا بخونم.
    موفق باشی.

  18. 18
    s313 says:

    سلام هیوا خوب بود یکمی دست کاریش میکردی قشنگترم میشد امیدوارم روز به روز توی نویسندگیت موفق باشی هیوا

    • 18.1
      ابراهیم says:

      سلام آبجی خیلی عزیز و مهربون خودم
      وای داشتم نگران میشدم که آبجیم کجاست که تا حالا نیومده
      خدا رو شکر که اومدی حسابی شاد شدم
      ممنون از راهنمایی هات امیدوارم بشه و بتونم لطفهای تو رو یه جوری جبران کنم

  19. 19
    کامبیز says:

    اون وقت که یارانه میدادن.
    میتونست زودتر بخره.
    سلام ابی. من قبلا گفتم، الآن هم میگم، ادامه بدی نویسنده بزرگی خواهی شد.
    عالی بود

    • 19.1
      ابراهیم says:

      سلام کامی جون
      اون موقع فکر کنم هنوز یارانه نبود یا اگه هم بود من و پسر داستانم ازش بیخبر بودیم چرا زودتر نگفتی اون پسر بدبخت خودشو کُشت تا تونست درسشو بخاطر خرید گوشواره تموم کنه
      شاد باشی

  20. 20
    پسر پاییز says:

    سلام آفرین همه باید از ته دل همینطوری به فکر باشیم

  21. 21
    غزل says:

    سلام ابراهیم. چند روزی بود اینجا سر نزده بودم، الآن اومدم پستم رو بذارم که این داستان رو ازت دیدم. آفرین، خیلی خوب بود! شاااد باش

    • 21.1
      ابراهیم says:

      سلام حق هم داری منم به آرزو هام برسم بقیه رو فراموش میکنم
      حالا وقتی سارای خانم تبریزی خودمون اومد و مجبورت کرد واسش ماشین بخری دیگه از این آرزو ها هم نمیکنی
      راستی خود سارای خانم کجان پیداشون نیست!
      سارای خانم و عمو علا نیستن نمیدونم کجان راستی شادمهر هم نیست از اون روز

  22. 22
    تینا says:

    سلام. خوب شد آخر داستان پسره تونست گوشواره رو بده به مادرش چون من همش فکر میکردم تهش وقتی گوشواره رو میگیره میاد خونه میبینه مادرش دیگه نیست‌ از اونجایی که فرمودین داستان بر اساس واقعیت بود، خوشحالم که آخرش خوب تموم شد ولی تلنگر خوردم که باید گوشواره هامونو بگیریم، شاید یه وقتی خیلی دیر بشه.

  23. 23
    مهدی عابدی says:

    لاااااااااااایک

  24. 24
    بانو. says:

    سلام
    باور می کنید منم مثل ابر بهار با خوندن پستتون گریه کردم….. واااای خییییلی حس قشنگی بود ….. باریکلا بر اون پسر و درود بر مادر شیر زنش ….. منم اگه بودم بهتون جایزه اول رو می دادم ……
    بارک الله
    آفرین

  25. 25

    سلام ابراهیم! خوب بود. ولی میتونست بهتر باشه. ایول

    • 25.1
      ابراهیم says:

      سلام محمد خیلی عزیزم که تازگی ها حسابی رفته رو سایلنت چرااااا؟
      ممنونم داداشم امیدوارم بتونم از راهنمایی های تو و بقیه استفاده کنم
      فدایی داری
      کاری هم بود بی ادعا رو بفرستم برات انجام بده خلاصه تعارف نکنی یه وقت

  26. 26
    بانو. says:

    ناراحت نهههه اشک شوق ق و خوشحالی ریختم
    و بازم مرررسی و لطف دارید شوما آقای اصل بهمنی ابراهیم خان نویسنده حقوقدان

دیدگاهتان را بنویسید