کلبه خیال

سلام.

امیدوارم حال و هوا ها خوب باشه .

با یه متن کوچیک که نوشته بودم اخیرا در خدمت هستم .

کلبه ای در میان جنگلی انبوه از درختان مجنون .
و برکه ای زیبا در دامن سر سبز جنگل .
صدای بلبلان و سینه سرخ ها با صدای زیبای آب جریان زندگی را نوید می داد .
نور زیبای خورشید از لابلای درختان مجنون سایه های برگ ها را در آب چه زیبا تمثیل می کرد .
و هرزگاهی آهویی وحشی با بچه آهویی کوچک کنار برکه خویش را صیر از آب می کردند .
پرندگان بر روی کلبه لانه کرده بودند گویی جایی بین درختان نیست .
آری آنها نیز گرمایی حاکم در کلبه را درک کرده بودند .
سایه درختان همیشه کلبه را احاطه کرده بود . و همواره نسیم , صورت و موهای آدمی را نوازش می کرد .
و قایقی دو نفری در امتداد برکه که با طنابی به درخت کناری بسته شده بود .

چه باشکوه بود کلبه عشقمان و چه با شکوه بود قایق سواری در برکه .
کنار پرندگان در حال شنا که همگی به حضور ما عادت کرده بودن و ترس از هیچ نا ملایمتی نداشتند .
آری ما با طبیعت کنار کلبه عشقمان مأنوس شده بودیم و در جریان زندگی بهشت گونه آن جریان یافته بودیم .
همواره سرزمین محبت ما در جنگلی همیشه بهار در کلبه عشقی کوچک و دو نفری خلاصه شده بود .
و آن پنجره های کوچک که به سمت برکه و جنگل گشوده شده بودند .
هر روز شاهد من و تو بودند .
و تصویر عشق ما را به جهان کوچک محبتمان گره زده بودند .
و بارها در هم تنیده شدن ما را نظاره گر بودند .
و آغوش گرم محبت ما را حسرت خورده بودند .
و با تمثیل حقیقی مجنون و معشوق عجین شده بودند .
آه آن نگاه فریبای تو و آن زلف های پریشان تو و آن سرخی لبانت و آن صورت چون ماه تو و آن  تنین حضور تو .
تداول عشق در وجودم و سرزمین عشقمان بود .
نمی دانم چه شد . و کدامین ساحری بر جنگل حضورمان قدم نهاد .
تو گفتی دیگر از تکرار خسته گشته ای و قصد رفتن از قلب مرا داری .
آن لحظه که از کلبه خارج شدی .
باران احساساتم چه سرسام آور بارش گرفت .
و تو , چطر بی خیالی گشودی خویش را به باران زدی .
رعد و برق های بغض هایم در تاریکی طوفان فراقت راه را روشن و تیره می ساخت .
و تو بی توجه می رفتی .
آسمان سیاه تر شد و بارش باران شدیدتر شد . برکه طغیان کرد و آب سیل شد .
و تو , با قایق بی خیالی باز راه خویش را گرفتی .
گرمای وجودم تهی شد و سرما حاکم شد .
و تو , پالتویی از بی خیالی به تن کردی و راه را باز پیش گرفتی .
سرما یخ بندان کرد و تو درختان سرزمینمان را با تبر قطع کرده و آتشی به راه انداختی . که کل حضورمان را آتش کشید .
و تو راه پیشه کردی .
دود سیاه درماندگی من چشم ها را از دیدن بازداشت.
و تو به من التماس کردی دست هایت را بگیرم و در آخرین نقطه از حضورم رهایت سازم .
دست هایت را گرفتم و آرام در آخرین نقطه از حضورم با تمام بی رغبتی هایم رها کردم .
تو در چشمان من محو شدی و من خیره همواره به آخرین نقطه ای که از دیدگانم محو شدی خیره ماندم .
من ماندم و ویرانه های عشق .
تمام وجودم موزه شد و در ویترین قلبم برای عموم بازدید آذاد شد .
و تو باز با گریم بی خیالی گاهی به من سر میزنی و در ویترین , دنبال نشانه های سوختنم می گردی .
***
آآآآه…

 

 

درباره سیروس

سیروس شکاری از تبریز
این نوشته در صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

14 Responses to کلبه خیال

  1. 1
    s313 says:

    سلام سیروس خیلی عالی بود روزه عیدی اینهمه اشک نصیبمون کردی ! بابا توی این روز شیرینی و شربت و گوشت نذری پخش میکنند نه این که خواننده شون را به گریه بندازند . عید و به شما و تمام هم محله ای های عزیز تبریک میگم . شاد و پیروز باشید

  2. 2

    درود. دادا زیر دیپلم بنویس ببینم چی میگی آخه.
    مخلصیم عزیز.

  3. 3
    بیسایه says:

    سلام خیلی عالی تشکر

  4. 4
    ابراهیم says:

    سلام به آقا سیروس تبریزی خودمون
    راستی امسال تبریز هم حسابی جوش اومده برعکس قبلا که نسبت به جاهای دیگه بهتر بود چند روز پیش اونجا بودم

  5. 5

    سلاااااااااااااااام سیروووووووووس عاااااالی بووووووووووووووود.

  6. 6
    پریسا says:

    سلام. به امید روزی که پایان این متن عوض بشه و دیگه به آه ختم نشه! آمین!

  7. 7
    سیمرغ says:

    سلام هم شهری توصیه میکنم کلبه عشقت رو نه کنارِ برکه بلکه روی اون بسازی تو برکه هم چنتا تِمساه و آنا کُندا بگذار کار از محکم کاری عیب پیدا نمیکنه حال باید دید معشوق گیس بریده جُرعتِ به آتش کشیدنِ قلبت رو دارِ خَخَخَخَ همیشه شاد و سر بلند باشی یاشاسان تَیبیز

دیدگاهتان را بنویسید