دنیای ستاره فصل دهم

روزهای سوگ آرش به سرعت به دنبال هم می گذشتن.

تا به خودم اومدم چهلمش هم از راه رسید.

چنان افسرده و گوشه گیر شده بودم که عمه با وضعیت عسف بار خودش نگران حال من بود.

بارها در جمع با گریه ازم خواست حلالش کنم که به من و پسر نازنینش بد کرده و ….

ولی اون عذرخواهی ها و پشیمونی ها دیگه چه سودی داشت. نوش دارو بعد از مرگ سهراب بود واسه من.

اون روزها همش آرش سالم و خوش خنده رو با آرش مریض و نزاری که اومده بود لندن تا شاید دکترهای اونجا بتونن سلامتی و شادابی قبلشو بهش برگردونن ولی حتی سرنوشت اجازه نداد که دکترها معاینش کنن مقایسه می کردم و یه دفعه عین دیوونه ها از جا می پریدم و گاهی هم تمام بدنم یخ می بست و در اوج گرما می لرزیدم و اشک می ریختم.

همه رو به شدت نگران حال خودم کرده بودم و این بیشتر آزارم می داد.

منی که همیشه سعی می کردم که کسی بو نبره که هنوزم ته قلبم یه حسایی به آرش دارم حالا همه با حالی که داشتم فهمیده بودن و چه باک از این اعتراف ناخواسته.

تو یکی از همون دفعاتی که بدنم به رعشه افتاده بود و داشتم اشک می ریختم و عزیز سعی میکرد بهم کمی آب بده زنگ در رو زدن.

بابک که از دیدن من به راستی آشفته شده بود از جا بلند شد و به طرف حیاط رفت و مدتی بعد همراه مسعود و لیلا برگشت.

لیلا با دیدن حالم سریع به طرفم دوید و بغلم کرد و همراهم اشک ریخت.

کمی بعد وقتی کسی حواسش نبود آروم به پروانه و لیلا گفتم می خوام برم سر خاک آرش.

آخه از بعد از روز خاکسپاری و بد شدن حالم بابام گفته بود که کسی نباید ستاره رو به بهشت زهرا ببره.

و من هم اصراری برای رفتن نداشتم.

می رفتم چه کار؟ کنار یه سنگ سرد و یه عکس خاموش می نشستم و تنها به اون عکس زل می زدم بی اینکه از اون عکس انتظار داشته باشم به حرف بیاد و از اینکه رفتم بهش سر زدم ازم تشکر کنه.

ولی اون روز حس می کردم حالا که لیلا هست باید برم.

باید می رفتم تا یه بار دیگه به اون باور تلخ برسم که دیگه آرشی وجود نداره و من دیگه هیچ وقت صداشو نمی شنوم.

پروانه وقتی خواستم رو شنید کمی مِن مِن کرد.

به نظرم لیلا حسم رو از چشمام خوند که گفت:

پروانه من تو و ستاره سه تایی میریم ستاره هم قول میده آروم باشه و منم بهت قول میدم اتفاقی نمی افته.

پروانه هم قبول کرد و هر سه آماده ی رفتن شدیم.

بابک وقتی ما رو آماده ی رفتن دید از جاش بلند شد و خواست که هرجا میریم ما رو برسونه.

لیلا با خنده گفت ما تصمیم داریم کمی قدم بزنیم و بعد بریم زیارت و در ضمن کمی هم از مردا بد بگیم پس لطفا شما به خودتون زحمت ندید و اجازه بدید ما هم به کارمون برسیم.

وقتی بابک نشست ما هم بعد از خداحافظی از خونه خارج شدیم.

چون خونمون به حرم نزدیک بود اول رفتیم زیارت و بعد با یه تاکسی رفتیم بهشت زهرا.

وسط هفته بود و اونجا تقریبا خلوت. تک توکی آدم کنار قبر عزیزاشون نشسته بودن.

از کنار هرکس که می گذشتیم ناخودآگاه به چهرش دقیق می شدم و نوشته ی روی قبر رو می خوندم.

زن مسنی در حالی که با کناره ی روسریش اشکاشو پاک می کرد کنار یه قبر نشسته بود. نوشته ی روی قبر رو خوندم.

کیوان …. تولد 1365 وفات 1385.

بین تولد و مرگش فقط بیست سال فاصله بود. خدا میدونه چه آرزوهایی برای آیندش داشته. یا شاید یه کسی رو با رفتنش عزادار کرده.

قبر بعدی یه زن نسبتا جوان نشسته بود و لبخندی غمگین رو لباش بود و به رو به رو نگاه می کرد. ولی معلوم بود که چیزی نمی بینه و در افکارش غرقه.

محمد …. تولد 1352 وفات 1384.

و هرکی اونجا بود به یه شکل بود. یکی با صدای بلند زار می زد و عزیزش و خدا رو صدا می زد و کسی هم دلداریش می داد.

یکی سعی می کرد با بغضی که می اومد منفجر بشه و سیلی از اشک رو رو صورت صاحبش راه بندازه می جنگید و ……

عاقبت به قبر آرش رسیدیم.

آرش وثوقی تولد 1361 وفات 1386. کنار قبر نشستیم.

دسته گلی که آورده بودم رو رو عکسش که داشت عین اون موقعهاش که لبخندی به بینندش می زد گذاشتم.

لیلا کنارم نشست و پروانه هم رو به روی ما.

لیلا دستم رو فشار داد و گفت حالا ما اینجاییم کنار قبر آرش. تو می تونی تا سبک میشی اشک بریزی و منم همون کار رو کردم.

اشک ریختم و برای لیلا و پروانه حرف زدم.

مدتی که گذشت حس کردم از قبل آرومتر شدم. وقتی حرفام تموم شد لیلا اشکاشو پاک کرد و گفت:

ستاره هفته ی بعد برمی گردیم انگلیس.

سرم رو به نشونه منفی تکون دادم و گفتم:

نه لیلا دیگه نمی تونم. می دونم که دیگه چیزی تو سرم نمیره و اومدنم جز یه خرج اضافی برای بابک و بابام چیزی به همراه نداره.

لیلا اخم کرد و جواب داد:

بیخود حرف نزن تو باید راهی رو که شروع کردی ادامه بدی. آرش هم تا وقتی زنده بود به قول خودت همیشه دنبال این بود که موفق باشی و از بقیه سر تر. اطرافتو نگاه کن. این آدما رو ببین. هیچ کدوم از اینایی که الآن اینجا میبینی علی بیغم نیستن و هر کدوم عزیزی رو اینجا دارن. یکی پسرش یکی دخترش یکی هم شوهرش و…….. در کل.

الآن اومدن اینجا خودشون رو سبک می کنن و برمی گردن و به زندگیشون می رسن. تو اگه تو خونه بیکار بشینی و کاری هم انجام ندی دیگه آرش برنمی گرده. اون دیگه مرده و تو زنده هستی. تو نمی تونی با تقدیر بجنگی. پس عین بقیه هر وقت شد بیا اینجا و بعد برگرد سر زندگیت. به هر جهت ما بلیط گرفتیم و هفته بعد هر سه برمی گردیم لندن. اگه خودت عین آدم همراهمون اومدی که چه خوب نیومدی به زور می برمت. من تنهایی اونجا چه کار کنم.

از ژستی که گرفته بود لبخندی زدم. و جواب دادم:

تو که تازه برگشتی حد اقل دو هفته ای می موندی بعد می رفتی دنبال بلیط و اینا.

اونم لبخندی زد و جواب داد: نشنیدی میگن دوری و دوستی. منم اومدم دو روز خونه بودم امروز برادر کوچیکم برگشته میگه آجی شما و داداش چرا برنمی گردید لندن اینجا با اومدن شماها پر از مهمون شده و من نمی تونم رو درسام تمرکز کنم. حالا وقتی هم لندنم هروقت زنگ زدم خودش جواب داده گفته کی برمی گردی دلم واست تنگ شده.

در حالی که لبخند رو لبمون بود برگشتیم خونه.
و من بیشتر از قبل خودم رو مدیون اون فرشته های مهربون که به اسم دوست وارد زندگیم شدن می دونستم.

به لیلا هم گفتم که چه جوری می تونم اون همه خوبی های تو و مسعود رو جبران کنم.

و اون عین همیشه با لبخند جواب داد بهترین راه جبران اینه که واقعیت رو هرچند تلخ بپذیری و همراه ما برگردی لندن و دکتر کوکلن رو هم از دیدن خودت شاد کنی. اون پیتر و بقیه وقتی فهمیدن کسی از خانوادت فوت شده و تو برگشتی ایران کلی ناراحت شدن و هر از گاهی ازم می پرسیدن که کی برمی گردم و عزاداری های ایرانی ها چه قدر طولانی هستش و اینا. حالا خانم واسه من قیافه گرفته میگه نمیام. تو نیایی فردا روز کشورمون پر از اجانب میشه که برای بردنت میان جلو خونتون تحصن می کنن.

چند روز بعدش به دیدن عمه رفتم و اونم از برگشتنم استقبال کرد.

اونجا یه بچه ی کوچیک رو دیدم که شباهت عجیبی به عکسهای بچه گی آرش داشت.

از فروزان پرسیدم بچه ی توه؟

لبخند تلخی زد و جواب داد که نه این بچه ی آرشه که دیروز مادرش آوردش و گفت نمی تونه بچه داری کنه و گذاشتش پیش ما و رفت.

از آغوش فروزان گرفتمش و بوسیدمش. بویه بچه گی و معصومیت ازش می اومد. چه قدر خوشبخت بود که هنوز بچه بود و نمی فهمید که دیگه بابا نداره و یتیم شده.

و حالا هم که مادرش خودشو از قید و بند بچه داری و اینا راحت کرده.

از فروزان پرسیدم چند ماهشه و اسمش چیه.

بازم فروزان آه کشید و جواب داد اسمش فرهاد و تازه سه هفتست به دنیا اومده.

آه از نهادم برخاست و جواب دادم یعنی بعد از مرگ آرش به دنیا اومده. و یاد روزی افتادم که هنوز نوجوان بودیم و همه دور هم نشسته بودیم و در باره ی انتخاب اسم بچه برای خاله سمیرای من بحث می کردیم. و آرش گفت که اگه بزرگ بشه و بچه دار بشه اگه پسر باشه اسمشو می ذاره فرهاد و اگه دختر باشه شیرین. وای که اون روز چقدر خندیدیم خودشم میخندید همراهمون. این یادآوری شد یه بغض که قبل از اینکه بتونه اشک بشه جلوشو گرفتم.

سری به نشونه مثبت تکون داد و گفت مگه یادت نیست زن آرش تو هیچ کدوم از مراسمها شرکت نکرد.

معلومه که یادم نبود. اون روزای شوم حال خودم رو هم نمی فهمیدم چه برسه به اینکه حواسم به اطراف باشه.

فروزان ادامه داد خانواده ی زن آرش اون بچه رو بد قدم می دونن و اون رو آوردن اینجا تا اتفاقی تو خانوادشون نیفته. ولی مادرم از دیروز که این بچه اینجاست تقریبا میشه گفت حالش از چند روز قبل بهتر شده و فرهاد رو یه هدیه می دونه که خدا براش فرستاده تا جای خالی پسرشو کمتر حس کنه.

به راستی روزگار عجیب بازی هایی داره. یکی رو می گیره و یکی میاد جاش و بقیه به وجود تازه وارد دل خوش می کنن تا جای خالی کسی که رفته رو کمتر حس کنن.

سر موعد مقرر همراه لیلا و مسعود برگشتم لندن.

وقتی رسیدیم لندن با دیدن بچه های کلاس دکتر کوکلن همراه خانوادش و دو سه تای دیگه از استادا که باهاشون صمیمی بودیم و مارتا کلی تعجب کردم.

لیلا آروم یکی زد به شونم و گفت بفرما اینا اومدن فرودگاه تا با اولین پرواز بیان ایران خوب شد که خودمون برگشتیم.

با همه احوالپرسی کردیم و از اینکه به زحمت افتادن ازشون تشکر کردیم.

بعد از خوردن یه فنجان قهوه که دکتر کوکلن به افتخار ما همه رو مهمون کرد همراه مارتا سوار ماشین مسعود که حالا دست مارتا بود شدیم و بطرف خونه حرکت کردیم.

وسط راه بودیم که مسعود به مارتا گفت کجا میره داره راه رو اشتباه میره. مارتا گفت که اون خونه رو فروخته و یه جای دیگه رو خریده و با کمک چند کارگر همه ی وسایلای ما رو هم جمعآوری کرده و به اون خونه منتقل کرده.

مسعود با خنده گفت مارتای عزیز به این فکر نکردی شاید تو وسایلای من نامه های عاشقانه بوده چیزایی که نباید کسی می دیده.

مارتا شونه ای بالا انداخت و جواب داد اگه تو اونقدر کودن باشی که همچین چیزای مهمی رو جای اینکه جای مخصوصی بذاری که کسی نبینه دم دست بذاری این دیگه محرمانه نیست و هرکسی می تونه اونا رو بخونه و نگاه کنه.

اگه هم عاقلی و اونا رو تو کمد یا لایه کتابات مخفی کرده باشی جای نگرانی نیست من به کارگرا سپردم وسایلاتون رو جوری جا به جا کنن که به هم نریزن.

ازش تشکر کردیم و من گفتم:

مارتا نیاز نبود که به خاطر من خونتو بفروشی و این همه مشکل برای خودت درست کنی.

مارتا دوباره شونه ای بالا انداخت و جواب داد. به خاطر تو این کار رو نکردم. این کار رو به خاطر خودم انجام دادم. اون محیط براستی دیگه واسم تکراری شده بود و برای عوض کردن روحیه ام نیاز بود این کار رو انجام بدم.

تازه یه اتفاق دیگه هم افتاده که شما ازش بیخبرید.

هر سه با تعجب نگاهش کردیم. و اون بعد از مدتی مکث گفت من با برایان اسمیت همون کسی که لیلا اونا رو با من آشنا کرد و بنگاه معاملات املاک داره قراره ازدواج کنم.

هر سه با حیرت گفتیم ازدواج!!!

اونم فقط سرشو تکون داد.

به راستی خبرش غافلگیرانه بود. به طوری که دیگه تا خونه فقط راجع به چند و چون اون ماجرا حرف زدیم و هر از گاهی هم یکی از ما می پرسید مارتا به راستی ما رو دست ننداختی و اونم با خنده و فارسی دست و پا شکسته که یاد گرفته بود جواب می داد.

بجون داداش راسته. ا
این حرف رو از مسعود یاد گرفته بود و جوری تلفظ می کرد که آدم نمی تونست نخنده.

به خونه رسیدیم. نمای بیرونیش خیلی زیبا بود یه باغچه ی نسبتا بزرگ هم تو حیاط بود. خونه سه طبقه بود و هر طبقه هم چند واحد داشت.

اونجوری که مارتا توضیح داد اون خونه رو شریکی با همون جناب اسمیت عزیزش که من ندیده بودم ولی لیلا میگفت هم سن و سال خود مارتاست و مردی خوش قیافه و چهار شونست و خیلی هم پولداره خریده.

تا وارد ساختمان شدیم صدای پارس کیتی بلند شد و مارتا بیخیال ما بطرف یکی از واحد ها دوید و فریاد زد اومدم کم سر و صدا کن سگ روانی.

ما همونجایی که بودیم ایستادیم و زدیم زیر خنده.

چند دقیقه که گذشت مارتا از در اومد بیرون و با تعجب به ما نگاه کرد. و پرسید چرا اونجا ایستادید نمیایید داخل.؟!!

مسعود با خنده گفت والا تو صدای اون سگ روانی رو که شنیدی ما که هیچ اگه جناب اسمیت هم همراهت بود رو فراموش میکردی نه گفتی بیایید داخل نه گفتی واحداتون کجاست ما بریم یه خورده بکپیم مردم از خستگی زدی رفتی حالا هم برگشتی میگی چرا نمیایید داخل. بابا تو دیگه کی هستی.

مارتا با خنده اومد و واحد ها رو نشونمون داد. واحد من چسبیده بود به واحد خود مارتا و واحد کناری هم واحد لیلا و مسعود بود.

وقتی رفتم داخل واحد خودم مدتی به اطراف نگاه کردم یه اتاق نسبتا بزرگ با یه پذیرایی بیست سی متری و آشپزخونه و همه چیزش از واحد قبلیم بزرگتر و شیکتر بود. و از همه مهم تر یه وان درست و حسابی داشت که کلی از دیدنش ذوق کردم.

حالا من بودم با خونه ای جدید و یاد آرشی که دیگه نبود و دنیایی درس که کلی ازش عقب افتاده بودم.

همونجا از خدا خواستم داغ رفتن آرش رو کمرنگتر کنه و کمکم کنه تا بتونم موفق بشم.

درباره ابراهیم

سلام به همگی امیدوارم ایام به کامتون باشه ابراهیم هستم متولد 21=11=1371 اهل بوکان هستم و دانشجوی حقوقم بشدت علاقه مند به نوشتن و مطالعه هستم مدتیه با کمک چندتا از دوستام کتب بدرد بخور و سفارش داده حقوقی رو برای بروز نگهداشتن اطلاعات حقوقی خودمون و بقیه بچه های نابینا ضبط میکنیم باشد که در کنار هم رستگار شویم! شماره تماس 09142670625 شاااد و موفق باشید
این نوشته در داستان و حکایت ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

58 Responses to دنیای ستاره فصل دهم

  1. 1
    پریسا says:

    سلام دشمن عزیز. عاقبت این پسره رو کردی توی گور؟ هرچند مادره حقش بود ولی پسره گناه داشت. با ستاره موافقم دیگه حلالیت خواهی به درد نمی خوره. بعضی زخم ها درمون ندارن. از زمانش که گذشت دیگه گذشت. هیچ مدلی نمیشه درستش کرد. این مورد هم یکی از اون هاست. دیگه آرشی نیست که عمه بتونه اوضاع رو درست کنه. زمان درمون گذشته. این معذرت خواستن ها بع از ویرانی مطلق همه چیز بیشتر مسخره و مضحک به نظر میان. من نمی دونم ستاره چه نظری خواهد داشت ولی من خودم اینهمه بخشنده نیستم.
    دلت شاد و ذهنت آرام تا همیشه.

  2. 2
    رعد بارانی says:

    سلام بر آبراهام با خدا.
    این قسمت آخر بود؟
    من فکر میکنم که هیچ کس نمی تونه مرگ عزیزشو فراموش کنه تنها کاری که میشه کرد ادامه دادن به زندگیه.

  3. 3
    خانم کوچولو says:

    سلامم
    واقعا جدیدا چقدر مرگ جوون زیاد شده.هیی.
    منم با ستاره موافقم وقتی خدا یه شخص رو ازت بگیره یکی دیگه بجاش می ده تا کمتر حس دلتنگی کنی ولی حیف که همون می شه موجب دلتنگیت. اینو با پوست و گوشتم حس کردم
    هییی یع سوال بپرسم؟؟ چرا من فک می کردم کیتی گربست؟
    یعنی چرا واقعا؟ چرااااااا؟ واقعا چراا؟
    درهر صورت مواظب ستارم باشین گازش نگیره این کیتی خانم. خخخ
    موفق و شاد باشین

    • 3.1
      ابراهیم says:

      سلام خانم کوچولو
      امیدوارم دیگه پیش نیاد از این دلتنگی ها رو حس کنی.
      خسته نباشی چند بار گفتم کیتی سگه اون وقت تو فکر کردی گربست عین رعد که چند بار گفتم داستان واقعیه قسمت قبل برگشته میگه حالا که آرش مرده داستان واقعیتر به نظر میرسه آخه من با شما ها چکار کنم خخخخ
      دلت شاد

      • 3.1.1
        خانم کوچولو says:

        خخخ
        به من چههه خووو از بس ملت اسم گربشون رو گذاشتن کیتی منم فک کردم گربس دیگههه
        ولی خدایی حواسم به بقیه اطلاعات بودااا این یکی نومودونم چرا یادم رفت

        • ابراهیم says:

          خخخخخ خوب مارتا خواسته واسه خودش مدل جدید درست کنه و نمیدونسته چکار کنه اینه که وقتی سگ خریده اسمشو کیتی گذاشته حتما باید اینجوری باشه. اگه مخالفی و میخوای دلیل کارشو بدونی من زنگ بزنم اگه مارتا زنده باشه و تو الآن میلیاردر باشی زبانتم خوب باشه و هزینه ی رفتن به انگلیس رو داشته باشی بهتره راهی شی و از خودش سوال کنی تازه یه اب و هوا هم عوض میکنی خخخخ

  4. 4
    نیره says:

    سلام

    منم با نظر پریسا درباره معذرت خواهی مادر آرش موافقم

    و درباره استقبال مارتا و استاداشون توی فرودگاه بنظرم شبیه رفتارای ایرانیاست

    و جابجایی خونه بی خبر از اونا برام یکمی عجیبه

    و اما منتظر قسمت آخر هستم

    و همیشه شاد باشید و قلمتان نویسا

    • 4.1
      ابراهیم says:

      سلام نیره خانم
      ممنونم از شما
      والا منم وقتی ستاره راجب تغییر خونه و رفتن دوستاش به فرودگاه سوال کردم گفت که دقیقا همینجوره که میگم و حتی دست جمعی تو فرودگاه هم چندین عکس انداختیم که باعث شد مسعود کلی سر به سر بقیه بزاره و اینکه تو اون لحظه چقدر بیحوصله بوده و این چیزا که من باید تو بازنویسیش اینا رو بنویسم.
      متشکرم که این نوکات رو متذکر شدید و من مجبور شدم برای اطمینان به ستاره زنگ بزنم. برقرار باشید

  5. 5
    رعد بارانی says:

    آبراهام با خدا هفته بعد که خواستی قسمت آخر رو منتشر کنی بی زحمت قسمتهای قبلی هم باهاش باشه ..چون من اصلا یادم نیست کی به چی و چی به کی بود خخخ والا

  6. 6
    ستاره says:

    سلام بر پسر خوانده ام هیوا خوبی ؟ ببخش دیر اومدم شدیدا درگیر کاری هستم و نرسیدم بیام توی محله استیکر معذرت خواهی .در باره داستان واقعی بگم که نمتونم بپذیرم که همه این اتفاقات زیر سر عمه بوده بنظر من خود آرش هم مقصر بوده پسری که واقعا دختری رو دوست داشته باشه هر جور باشه مادرشو راضی میکنه یا حداقل قید ازدواج کردنو میزنه ؟؟؟؟ فکر کنم آرش هم عاشق واقعی نبوده این عشق فقط توی وجود ستاره جایگاه زیادی داشته عشق یه طرفه هم عاقبتش همین جدایی ها و ناراحتی هاست . منتظر قسمت آخر هستم .
    شاد باشی هیوا

  7. 7
    ابراهیم says:

    رعععععد جایی نبود ازت بپرسم جز اینجا چراااا کامنت دونی رو بستی خوب
    بعدم میگی کسی نمیاد حرف بزنه

    • 7.1
      رهگذر says:

      خخخخخخخخ نبسته که. گیجی تو خانواده ما موروثیه. اص نمیدونه چی شده که بسته شده. حالا توکل بر خدا کن تا شالا مدیرا از خواب وخسن و بیان وازش کنن. هاهاهاههاها. من حرفام تو گلوم مونده باس بگم جذبامو

    • 7.2
      رعد بارانی says:

      آبراهام با خدا واقعیتش من که بلد نیستم چه طور در کامنت دونیو ببندی یا چطور بازش کنم خخخخ

      شاید ندونسته تیکی زدم و بسته شده.
      به مش محسن نامه دادم که بازش کنه. راستی کیا توی این محله مدیر و نایب مدیرن؟به هر کدوم ی نامه بدم بلکم یکیشون از خواب بلند شد و قفل درو چرخوند. خخخ

  8. 8
    ابراهیم says:

    آها اینجوریاست
    آخه کلی تعجب کردم که چجوریاست از انتظار داری از جذب حرف بزنیم بعد درم بستی خخخخخخ
    گفتم حتما باید به زور از لایه دیواری پنجره کانال کولری چیزی باید بیاییم بشینیم به حرف زدن.
    البته بنظرم کامنت دونی باید مدیر باشی تا ببندی منم بلد نیستم که ظاهرا همون بحث گیجی که رهگذر گفت حقیقت داره تو خونواده رعد بزرگ خخخخ

    • 8.1
      رعد بارانی says:

      من که وقتی پستو منتشر میکردم مثل همیشه بود .
      ی جایی هست که گفته میخوای توی تلگرام منتشر بشه که من به اونم دست نزدم خخخ
      نه تیکی اومده نه تیکی رفته.
      پست 12 از اونجایی که خیلی معنویه کلید و قفل غیبی بهش زدن خخخ
      شاید هم آخوندها فهمیدن رعد بزرگ جاشونو گرفته و مورد خشمشون قرار گرفتم خخخخ

      • 8.1.1
        ابراهیم says:

        ببین یه شعر هست میگه وقتی ما خوابیم آقا مدیره بیداره. دیرامریرام ما خوابهای چرت و پرت میبینیم اونم نمیدونم دنبال چیه. خخخخخ
        خوب حالا که ما بیداریم آقا مدیر خیالش راحته گرفته خوابیده.
        شاید هم محسن بیدار نشده باشه.
        آخه اگه اینجور که تو میگی باشه باید دلیل برات میفرستادن و در کل نباید منتشر میشد و مستقیم راهنمایی میشد تو سطل زباله. ولی بهتره حالا که منتشر شده اینو به فال نیک بگیریم. و بشینیم به انتظار عاقبت کار خخخخخخ

        • رعد بارانی says:

          شک ندارم که مدیریت با انتشار این پست مشکلی نداره. و این بستن هم از طرف اونا نبوده.
          ولی از طرف منم نبوده خخخخ
          دقیقا منم به فال نیک گرفتم و گفتم شاید اینجوری بهتره. خخخخخ
          شما هم برید فکر کنید ببینید خدا کی و کجا دستتونو گرفته . که بعدا که درها باز شد نگید برم فک کنم فردا بیام خخخخ

          • رهگذر says:

            من رفدم تیم تاک که بزنمشون با دسته جارو. خخخخخخ. ولی همه شون تو یه اتاقی بودن به اسم تئاتر شهر انگار. یا سرگرمی شاید. یادم نیس دقیق. بهر حال درا بسته س دارن نخودچی میخورن و به ریش من و رعد میخندن. خخخخخخخخخخ. شایدم به سیبیلمون. من تو اسکایپم به محسن پیام دادم. اگه تا یه ساعت دیگه واز نشد کامنتا با تریلی از رو همه شون رد میشم تو تیم تاک. صبور باشیم یوخده. وای من یه اتفاق خوب برام افتاد دیروز. یه نویسنده ای رو دیدم با هم دوس شدیم بهم کتاب داستانشو هدیه کرد و گف برام گویاش کن. خخخخخخ. خب من جذبمو گفتم دیگه وازم نشد کامنتا ملالی نیس. خدافس شوما.

  9. 9
    رهگذر says:

    اسکایپ، تلگرام، نون خشکه آهن پاره دمپایی کهنه میخریییییییم
    معجزه بود دیگه. یهویی یه نویسنده ببینی دیگه. یه هو افتاد پایین. پشت سرم بودا داش به حرفای من و یه نفر دیگه گوش میکرد در مورد ادبیات کلاسیک. بعد یه هو گف داکی منم نویسنده م. و من از ذوق خواستم بپرم بغلش کنم ولی دیدم مَرده بعدم اینکه سیبیل داره و منم خیلی با سیبیل راحت نیستم. خخخخخخخخخخخخ. بعدم یوخده حرف زدیم دیگه دوست شدیم از تو کلاهش اجی مجی لاترجی یه کتاب درآورد بهم داد. خخخخخخخ

  10. 10
    رعد بارانی says:

    ابراهیم صدف خانوم نبینکه یا نیمبین یا ببین؟
    اگه ببینه که کشتمت خخخ

    • 10.1
      ابراهیم says:

      بلههه اون یه خانم بیناست. همین خانمه که ستاره و زندگیشو انداخته بجون من بیچاره دیگه وگرنه من کجا داستان واقعی نوشتنم کجا خخخخخ

      • 10.1.1
        رعد بارانی says:

        داستان و سوژه بهت میده یا قرار مرار عاشقی و ازدواج گذاشتید؟
        خونه صدف شهرری یا بوکان؟
        کورده یا نه ؟
        خخخخ فرار کنم که الان ی عده میگن رعد بچه ها رو تخلیه اطلاعاتی میکنه خخخخ

        • ابراهیم says:

          ن بابا در نرو تو که بزرگ خواندان خودمون هستی باید بدونی.
          صدف اهل تبریزه و حالا تهران میدرسه و ستاره استادشه.

          • رعد بارانی says:

            به به.
            پس گفتی صدف جون میخواد عضو خاندان رعد بشه خخخخ
            حالا دختر خوبی هست؟
            تازه داره دوزاریم میفته که چرا تبریزو دوست داشتی خخخ

            • ابراهیم says:

              ببین توروخدا ما دلمون به کی خوشه.
              خیر سرم فردا روز بگم ای بزرگوارا رعد بزرگ بلند شو با ننم و مامیم برید خواستگاری واسم تو تازه میگی تازه فهمیدم چرا تبریزو دوست داری خخخخخ
              آره رعد خیلی مهربونه. ولی حالا صدف رو قلم بگیریم کلا تبریز رو خیلی میدوستم یکی اونجا یکی هم مهاباد این دو شهر رو خیلی دوست دارم

دیدگاهتان را بنویسید