دنیای ستاره فصل نهم

عرض سلام ادب و احترام خدمت تمام اهالی چراغ خاموش و چراغ روشن و چراغ نیمه روشن
وای اینجا چرا اینقده ساکته

تا ماه قبل یه روز نمیومدی محله یهو میدیدی ده دوازده تا پست منتشر شده و حالا بیا و شروع کن خخخخخ

بچه ها بزرگترا کجا موندید بیایید دیگه.
حالا ایشالا این درست میشه.

عرضم به حضورتون دلیل دیر کردنم چندین دلیل موجه بود که در حوصله این پست نمیگنجه.
ولی از قدیم گفتن دیر و زود داره سوخت و سوز نداره. خب منم بر اساس همین ضرب المثل شما رو دعوت میکنم به همراهی با ستاره و دنیاش. به امید اینکه دیگه دیر نکنم خخخخخ.

***********

روزهای پر از استرس پشت سر هم میگذشتن. و به قول لیلا منم همراهش آب میشدم.

انتظار اومدن عمه و استرس اینکه حالا باید راجب طلاقم از بهنام باید توضیح میدادم.

بدتر به استرسم دامن میزد.

انتظارم زیاد دوام نداشت و عمه و آرش از راه رسیدن.

از دیدن آرش چنان منقلب شدم که اگه مشت بی موقع لیلا که تو کمرم فرود اومد نبود بیشک همونجا مینشستم و میزدم زیر گریه. خدا هیچ بنی بشری رو تو اون لحظه توصیف نشدنی من قرار نده. سخت و بسیار تلخ بود.

امان از دست روزگار چه بازی ها که برای درآوردن سر ما آدما تو آستین نداره.

پسری که تا وقتی من ایران بودم چشمای سبزش همیشه از شادی و شیطنت و امید به زندگی برق میزد حالا چشماش گود رفته بودن و رگه های تیره اطراف چشمان جذابش خودنمایی میکرد.

از بس لاغر شده بود که استخونای صورتش معلوم شده بود.

تمام بدنم خیس عرق شده بود. و اصلا نفهمیدم جواب سلام آرومشو چطوری دادم.

تو اون لحظه چقدر به آرامش
و راحتی لیلا و مسعود که همراهم بودن غبطه خوردم.

وقتی عمه عین گذشته بغلم کرد دیگه بهانه دستم اومد و زدم زیر گریه.

عمه کلی قربون و صدقم رفت که برای لحظه ای شک کردم که نکنه من رو با کسی اشتباه گرفته.

به نظرم آرش تعجبم رو از چشمام خوند که یه چشمک همراه یه پوزخند تلخ حوالم کرد.

بعد از اینکه کلی تو بغل عمه اشک ریختم حس کردم کمی سبک شدم. با اینکه دلم میخواست میتونستم تنها به واحدم برم و ساعتها گریه کنم.

به حال خودم که قرار بود دکتر بشم و با دیدن یه مریض اونجوری پس افتادم. شاید هم با تجربه ترین دکترها تو موقعیت من قرار بگیرن همچین حس و حالی بهشون دست بده. البته بازم تکرار میکنم امیدوارم که این لحظه برای کسی اتفاق نیفته.

برای آرش جذاب و خوش خنده که حالا به اون حال و روز افتاده بود. و برای عمه ی دمدمی مزاجم که نمیشد فهمید دوستت داره یا ازت بیزاره.

بعد از احوالپرسی و این چیزا همه گی به سمت ماشین مسعود حرکت کردیم.

همه از جلو میرفتن و من و آرش افتادیم پشت سر بقیه.

داشتم به اطراف نگاه میکردم که صدای آرش رو شنیدم.

راستشو بگو دختر دایی داشتی برای من گریه میکردی یا از شوق محبت مادرم احساساتت جوشید و فوران کرد.

با خنده یکی زدم به بازوش که یه آخ گفت.

با تعجب پرسیدم چی شد من که یواش زدم.

آهی کشید و گفت

دختر دایی این بازو دیگه اون بازوی قدیم نیست حالا اینقده بهش سِرُم و سوزن فرو رفته به نظرم قبل از اینکه بمیرم و مدتی هم از مرگم بگذره استخونام پوسیده.

نمیدونستم چی باید بگم.

بگم آخی طفلکی. یا نه بگم الهی بمیرم برات. یا نه با صدای بلند زار بزنم و از خدا و زمین و زمان شکایت و سوال کنم.

هنوز با خودم درگیر بودم که به ماشین رسیدیم و من یه نفس راحت از آسودگی و خلاص شدن از جوابی که به ذهنم نمیرسید.

تو ماشین چشمامو بستم. و سعی کردم تا رسیدن به خونه خودم رو جمع و جور کنم. خوشبختانه مسعود آرش رو گرفت به حرف و حتی چندباری صدای خنده ی آرش رو هم شنیدم.

لیلا هم داشت راجع به ایران و اینا از عمه سوال میکرد.

میدونستم هردوشون فهمیدن من به چند لحظه آرامش نیاز دارم. و اجازه نمیدادن که عمه و آرش متوجه حالم بشن و من چقدر از اون دو دوست خوب و عزیز متشکر بودم و هستم.

و اینقده تو فکر بودم که نفهمیدم کی رسیدیم.

وقتی که پیاده شدیم آرش با خنده گفت ظاهرا هنوزم عین بچه گیهات تا میری تو ماشین انگار برات لالایی گفتن میگیری میخوابی.

همه جز عمه به خنده افتادیم. لیلا که داشت در رو باز میکرد با خنده گفت دقیقا همینطوره.

وارد واحد من که شدیم آرش ادامه داد.

یادمه یه سال بقیه رفته بودن سفر و خانم یه امتحانش مونده بود. ما رو مأمور کردن که بمونیم و خانم رو ببریم. هیچی دیگه ما شبونه راه افتادیم پیش بقیه. آقا تا سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم خانم خوابش برد. وسط راه بیدارش کردم که یه چایی میوه ای چیزی به من بیچاره بده. گفتم ستاره یه چی بده بخورم. میدونید چی جواب داد.؟؟؟

لیلا و مسعود مشتاق نگاهش کردن و من با خنده به آشپز خونه رفتم تا وسایل پذیرایی رو بیارم.

از همونجا صدای آرش رو هم میشنیدم. هیچی دیگه جونم واستون بگه جوابش این بود قبول که میشم ولی معلممون بدجنسی کرده بود و هرچی سوال سخت بود رو انداخته بود به مایه بدبخت.

یاد گذشته باز اشک به چشمم آورد. این ماجرا تا مدتها نقل مجالس بود و هرکی بهم میرسید میپرسید آخرش با اون سوالای سخت اون معلم بدجنسه قبول شدی یا نه.

سریع پاکشون کردم و خواستم چایی بریزم که صدای خشدار عمه رو شنیدم.

میبینی ستاره آرشمو رو میبینی به چه روزی افتاده.

و با روسریش جلو دهانشو گرفت تا صدای هقهقش بگوش آرش نرسه.

خودم هم بغض داشتم و نمیدونستم چی باید بگم. مدتی که گذشت یه لیوان آب ریختم و دادم دست عمه چند جرعه که خورد آرومتر شد.

گفت تو برو پیش بقیه من چایی نمیخورم فقط یه جا رو نشونم بده تا کمی استراحت کنم.

سینی چاییها رو برداشتم و همراه عمه از آشپزخونه خارج شدم.

سینی رو رو میز گذاشتم و گفتم هرکی یه چایی برداره بیشتر نه. حق خوری نکنید تا من امه رو ببرم تو اتاق.

آرش با خنده گفت وای اینقده خونت بزرگه که آدم توش گم میشه. خوب اتاقت که همینجا هست دیگه مامان خودش میره میخوابه.

تو بهتره از مهمون پذیرایی کنی.

جوابشو ندادم عمه رو تا داخل اتاق همراهی کردم.

و با افکارش تنهاش گذاشتم.

میدونستم خواب بهانَست و میخواد تنها باشه تا اگه خواست گریه کنه و آروم شه.

بعد از خوردن چایی حس کردم آرش خستست.

مسعود از جاش بلند شد و با گفتن اینکه آرش جان خسته ای استراحت کن شب میبینمت عزم رفتن کرد.

لیلا هم بلند شد. و با گفتن اینکه ستاره همراه من بیا اون طرف غضا درست کنیم تا آقا آرش هم راحت استراحت کنه همراه مسعود رفتند.

منم یه پتو و بالش آوردم رو کاناپه برای آرش گذاشتم و ازش خواستم خوب استراحت کنه.

بعد از خونه خارج شدم.

وقتی رفتم پیش لیلا داشت وسایل پختن قرمه سبزی رو آماده میکرد.

کنارش ایستادم پرسید. چرا بهنام نیومد فرودگاه.

شونه ای بالا انداختم و گفتم اولا من همراه تو بودم و خبری هم از ایشون ندارم بعدشم بهنام از عمه و آرش خوشش نمیاد و به نظر ایشون آرش یه بچه سوسول و مامانیه.

لیلا هم دیگه چیزی نگفت و مشغول کار شد.

شب باز همه دور هم شام خوردیم و وقت خواب قرار شد ما خانمها عین دفعه قبل که بابک اونا اومده بودن خونه منآرش و مسعود هم خونه لیلا و مسعود بخوابن.

تازه داشت خوابم میبرد که چند بار شدید در زدند.

هر سه هم زمان از جا پریدیم. و من که نزدیک تر بودم سریع در رو باز کردم و با چهره هراسان مسعود رو به رو شدم. قبل از اینکه من چیزی بگم خودش گفت آرش داره بزور نفس میکشه.

چکار میتونستم تو اون لحظه انجام بدم جز اینکه از خدا کمک بخوام.

چند دقیقه ای نگذشته بود که از فوریتهای پزشکی اومدن و بعد از معاینه آرش رو در حالی که ماسک اکسیژن رو صورتش بود از خونه ی لیلا و مسعود با برانکار بیرون آوردن و مسعود و عمه همراهش رفتند.

من و لیلا هم بعد از آماده شدن به بیمارستانی که مسعود آدرسشو داده بود رفتیم.

وقتی رسیدیم آرش تو اتاقی بود و چند دکتر و پرستار هم اطرافش بودن.

بعد از کلی انتظار که برای من سالها گذشت یکی از دکترا بیرون اومد و با گفتن متاسفم یه سطل اب جوش رو سر من خالی کرد.

منی که انتظار داشتم خبر رو بقیه تلفنی بهم بدن حالا خودم باید تلفن دست میگرفتم و اون خبر تلخ رو به همه میدادم. کاش بهم میگفتن بمیر ولی مجبور نمیشدم که قاصد خبر مرگ آرش بشم. ولی خب با کاش چیزی عوض نمیشه و مثل خیلی از اتفاقات زندگی که میان و ما خواهانشون نیستیم سر انجام خواه ناخواه مجبور به پذیرششون میشیم منم به بابک خبر رو دادم و خواستم خودش بقیه رو خبر کنه.

بعد اون اتفاق و اون خبر عمه چند روزی تو بیمارستان بستری شد.

منم یه پام بیمارستان بود یه پام دنبال کارای انتقال آرش به ایران و کارای خودم تا بتونم آرش رو برای آغاز سفر ابدیش بدرقه کنم. و چه سخت بدرقه ای. و چه تلخ سفری برای ما بازماندگان.

مسعود و لیلا میخواستند همراهمون بیان ایران ولی من اجازه ندادم.

شبی که قرار بود فرداش به طرف ایران پرواز کنیم نصف شب به دیدن آرشی که برای همیشه چشمان زیباشو به روی جهان و جهانیان بسته بود رفتم و تو تنهایی از روزی که از ماشینش پیاده شدم تا روزی که اومد انگلیس رو همراه گریه براش گفتم اینقد گفتم و گریه کردم تا از حال رفتم.

درباره ابراهیم

سلام به همگی امیدوارم ایام به کامتون باشه ابراهیم هستم متولد 21=11=1371 اهل بوکان هستم و دانشجوی حقوقم بشدت علاقه مند به نوشتن و مطالعه هستم مدتیه با کمک چندتا از دوستام کتب بدرد بخور و سفارش داده حقوقی رو برای بروز نگهداشتن اطلاعات حقوقی خودمون و بقیه بچه های نابینا ضبط میکنیم باشد که در کنار هم رستگار شویم! شماره تماس 09142670625 شاااد و موفق باشید
این نوشته در داستان و حکایت ارسال و , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

34 Responses to دنیای ستاره فصل نهم

  1. 1
    گوشه نشین says:

    بنظر من در بعضی از مواقع در حالی که میخواهی از زبان زنها صحبت کنی لحن صحبتت مردانه میشود به هرحال خوبست و برایت آرزوی موفقیت دارم سلام ابراهیم مثل دفعات گذشته خوب نوشته ای لطفاً ادامه بده البته

  2. 2
    رعد بارانی says:

    سلام بر آبراهام قصه گو.
    چه جالب که آرش فوت کرد. آخه حسابی داستان داره حقیقی میشه. خخخخ

    • 2.1
      ابراهیم says:

      سلام بر بزرگ رعد جذبی و دانا
      راستی جذب این روزای من نصف کردن یه کتاب 400 صفحه ای بین سه نفر
      به نظرم اگه اون کتاب زبون داشت تا دنیا دنیا بود من رو نمیبخشید و اصل جذبش اینجاست که اون کتابه زبون نداره خخخخخخ
      آخه فکر کنم یادت رفته که این کتاب بر اساس واقعیته و ستاره هم تو همون شهر ریی به دنیا اومده که الآن برج تو اونجاست آخه رعد بزرگ که تو خونه جا نمیشه.

  3. 3
    ستاره says:

    سلام بر پسرم هیوا خخخخ پسر خوانده ستاره خخخخ قشنگ ولی غمناک بود . چه جالبه که داستانت واقعیه … مورد پسندمان قرار گرفت . شاد و سلامت باشی هیوا

    • 3.1
      ابراهیم says:

      سلام خخخخخ میبینم کمال همنشینی با بزرگ رعد در تو هم اثر کرده و واسه خودت پسر خونده و اینا انتخاب میکنی و میخوای یه قوم تشکیل بدی خخخخخ
      ممنونم ازت برقرار باشی

      • 3.1.1
        ستاره says:

        سلام بر پسرخوانده ام هیوا خخخخخ خب بله اونم همنشین خوب و مثبت… حتما اثر میذاره خخخ قوم چه قومی ؟ پسرم حالت بهتره ؟ سردردهات بهتر شده ؟
        سلامت و پایدار باشی هیوا

        • ابراهیم says:

          سلام والا چی میشه گفت
          شما بیناها هرکدوم که اومدید یه چندتا پسر واقعی و چندتا ناواقعی واسه خودتون برداشتید و نشستید کنار
          رعد که اومد واسه خودش انتخاب کرد و کنار کشید رهگذر که اومد نخواست از رعد بزرگ عقب بمونه و چندتا برداشت واسه خودش حالا تو.
          راستی چند نفری بعد از اینکه فهمیدن داستان واقعیه و من پیاز داغ و نعنا داغ و اینا بهش دادم ریختن سرم تا بدونن که اولا نسبت واقعی تو با اون ستاره چیه و به نظر اون گروه تو همانا همون خانم دکتر ستاره ی داستان هستی و منم کلی توضیح دادم که بابا ستاره ی خودمون با ستاره خودشون فرق داره
          ستاره اونا با ستاره ما تنها وجه مشترکشون اینه که اسمشون ستاره نیست ولی ستاره هستن. و خلاصه هر ستاره ای اون ستاره نیست رو توضیح دادم و کلی خندیدم
          سرم رو بیخی بابا بارون رو بچسپ عشقه
          دلت شاد
          راستی تا یادم نرفته واقعا نکنه تو اون ستاره ای و اونم توه خخخخخ

  4. 4
    آرتیمان says:

    درود بر ابراهیم خوش قلب و دوست داشتنی آفرین قلم خوبی داری کلمات را خوب انتخاب می کنی پرداخت خوبی هم داری البته شاید پرداختت هنوز کمی کار داره موفق باشی

  5. 5

    سلام ابراهیم جان, آقا بینهایت متشکر. خیلی وقت بود این سریال رو نداشتیم. ممنون امیدوارم قسمتهای بعدی تأخیر نشه. متشکرم.

  6. 6
    نیره says:

    سلام آقا ابراهیم
    اول اینکه پیشاپیش تولدتون رو تبریک میگم
    و همچنین ممنون از داستان واقعیتون که خوب داره پیش میره
    موفق باشید

  7. 7
    رعد بارانی says:

    تولد تولد تولدت مبارک بیا شمع ها رو به قول کوردها پوف کن خخخخ
    ابراهیم عزیز امیدوارم به قدری آینده برات شیرین و دل نشین باشه که تو وصف نگنجه.
    امیدوارم سورپرایزهای الهی و معجزات یکی بعد از یکی قلبتو پر از نشاط کنه. و بعد بیای برامون از اتفاقها و معجزات خدا بگی

  8. 8
    خانم کوچولو says:

    سلاام
    آقا به من بگین جیغ بزنم یا نه؟ وقتش شده اینکار بسیار آرامش دهنده رو انجام بدم یااااا نهههههه؟ چه وضعشه؟ اتفاقات چنان مثل مسلسل به سمتت شلیک میشن که توان دفاع رو ازت می گیرن.
    آخهههههه یعنیییی چییییییییییییییی؟
    هووووووف نفسم بند اومدددد. جواااب منو بدین جیییغ بزنم یا نههه؟
    بعد یه ماه میان برای من خبر فوت کیارش بدبخت بی پدر رو میارن. کجای عدل روزگاره؟ یعنی چییییی خووووو؟ خدااایاا
    اهم خب حرفامو زدم
    موفق بااشین آقای نویسنده کم پیدا

    • 8.1
      ابراهیم says:

      سلام خانم کوچولو
      ِِِِ از یه روانشناس بعیده این کارا.
      آرام باش چند نفس عمیق بکش.
      تا ده بشمار.
      تو الآن خوابت میاد. حس میکنی داری میخوابی آیا.؟؟؟
      خوب راحت بخواب اینجا چیزی واسه ترسیدن نیست. هیچی دیگه حالا خانم کوچولو هیبنوتیزم شد و تا چند دقیقه ی دیگه به آرامش میرسه

  9. 9
    خانم کوچولو says:

    عه عه نوشتم کیارش اشتب شد ببخشید همون آرش خودمون خخخخ

  10. 10
    مادر بزرگمهر says:

    سلام به آقای ابراهیم گرامی و عرض تبریک تولد شما البته با تأخیر انشاالله به بهترین آرزوهاتون برسین و ما رو هم در شادیهاتون شریک کنین ممنون برای ادامه داستان که نوشتین ، داستانهای شما من رو یاد داستانهای آقای شهروز حسینی می اندازه که خاطرات خودشون رو به زیبایی برامون مینوشتن و یا گفتگوهای زیباشون با اجسام بی جان رو در محله میذاشتن ، قدرت زیبا نوشتن یکی از بزرگترین هدایای الهی هست و خوشحالم که شما هم یکی از بهترین نویسندگان جوان ایران هستین منتظر ادامه داستان هستم

  11. 11
    ریحان says:

    سلام
    آخ خدای من! طفلی آرش!

    هرچند با تاخیر ببخشید
    بهتون
    تبریک میگم تولدتون رو . امیدوارم در سال های آینده یه کتاب مجموعه داستان پر مخاطب از شما ببینیم. البته ما هم محله ای ها صوتیش رو رایگان بشنویم خخخ
    موفق و موفق باشییید

  12. 12
    ابراهیم says:

    وای ادامش پرید
    ممنونم بخاطر تبریک و ارزوی خوبتون
    برقرار باشید

دیدگاهتان را بنویسید