من میترسم بچه ها. میترسم.

میترسم یه روز صبح که میخوام از خواب بیدار شم, یه دفعه ببینم انگار جای دیگم.
هیچی سر جاش نیست, شجاعت عین ترسه و ترس شجاعت, مقاومت تسلیمه و تسلیم مقاومت.
ببینم هیچی مث اولش نیست, هر چند همین الآنم نیست.
ببینم دارم میبینم, دیدنی که جز درد بیشتر, جز غصه ی قصه های بیشمارتر, جز خفقان بی انتهاتر, هیچ حاصلی نداره و به هیچ کاری نمیاد.
میترسم یه روز که بیدار میشم, متوجه شم دلم با دردها بمب بارون شده, موشک نداری و تنگدستی و بدبختی خورده وسط وجودم, و یه جنگنده هم از اون بالای این ترس لعنتی, همش داره حمله میکنه و ترس به خوردم میده.
واقعاً میترسم. میترسم بچه ها. خیلی میترسم.
شاید بگید آدم باید شجاع باشه, مَرد باشه, بتونه تو زندگی دوام بیاره, محکم باشه, و به این سادگی تسلیم نشه.
اما من, آره خود من, دارم میگم که واقعاً میترسم.
میدونید چیه؟ همش با خودم فکر میکنم اگه پیر بشم. وای ترس از پیری. غم پیری.
معتقدم آدم تو دو زمان نیاز شدیدی به کمک و حمایت دیگران داره.
یکی وقتی بچه هست و نوزاده, و یکی دیگم وقت پیری.
خب وقتی که نوزاده, همه با شوقو ذوق بزرگش میکنند, کلی هواشو دارند, حتی اگرم نابینا باشه, باز هم بچه هست واسه شون و بچه هم شیرینه.
اما. اما. اما. اما امان از درد پیری.
پیری. پیری. پیری. ترس از پیری. پیری. وای از درد پیری.
همش فکر میکنم قراره چی بشه؟ چی پیش میاد؟ چه اتفاقی میفته؟
میترسم. میترسم بچه ها. میترسم.
از آینده نامعلوم, از این روزگار نامفهوم, از زندگیه همیشه محکوم, میترسم.
میترسم روزی بیاد که حتی نتونم بترسم. حتی وقتی واسه ترسیدن نداشته باشم.
روزی که همه چی در هم بر هم باشه. هر چند همین حالاشم, کمی از در هم بر هم بودن نداره.
روزی که علاوه بر زندگی که همین حالاش هم هست, خودم هم کلاف سر در گم بشم.
در نهایت که,
من میترسم بچه ها. میترسم.

درباره شاگرد روزگار

شناسنامه ای متولد آخرین روز از آخرین ماه تابستون 1366 هستم, ولی میگند تو 10 مهر همون سال به دنیا اومدم که نه دنیا به ما اومد و نه با ما. خودم هم زیاد به این طالع بینی ماها اعتقادی ندارم, ولی خصوصیات اخلاقیم خیلی شبیهه به متولدین ماه مهر. نابینای مطلقم, دیپلم کار دانش دارم, اصالتاً بختیاری چهار لنگ خوزستانیم, ساکن استان تهران شهرستان ربات کریمم, فعلاً که مجردم, پایه بحث و گفت و گو در مواردی که اطلاعاتی داشته باشم هستم, از تضاد افکار یا جنگ افکار خوشم میاد و یاد میگیرم, و از طرح مباحث چالشزا لذت میبرم. علت نابیناییم بنا به تشخیص مرحوم دکتر خدادوست یه نوع بیماری قارچی بوده که به وسیله خوردن شیر مادر منتقل شده. و در نهایت, در حال یادگیری از روزگارم و خدا کنه بتونم حق شاگردیشو به جا بیارم. یه گروهم تو تلگرام داریم به اسم رایانا سیستم @rhyanasystem که به پرسش دوستان فقط و فقط تو زمینه کامپیوتر و هر چه مربوط به این حوزه باشه پاسخ میدیم.
این نوشته در صحبت های خودمونی ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

10 Responses to من میترسم بچه ها. میترسم.

  1. 1
    رعد بارانی says:

    سلام بی ادعای خودمون
    حستو کاملا درک میکنم و از زجری که میکشی کاملا آگاهم.چون سالیان مدیدی شبها و نیمه شب ها با این افکار موذی و مزخرف به خواب میرفتم و یا از خواب می پریدم.‌
    واقعا زجر آور و مسموم کننده و قاتلند این سوالها.
    ******
    بیا به جای این سوالهای منفی از خودت سوالهای دیگه ای بپرس.
    اگه به آرزوهام برسم چی؟ اگه صاحب ی پول قلمبه بشم چی؟ اگه لطف خدا زندگیمو زیر و رو کنه چی ؟ اگه ی معجزه خوب زندگیمو زیبا کنه چی؟ اگه قسمتم ی دختر مهربون بشه چی ؟ اگه بچه هایی موفق داشته باشم چی؟ اگه همسرم توی کل فامیل بهترین باشه چی؟
    خواهش میکنم شبها وقتی میخوای بخوابی یکی از مهمترین آرزوهاتو بگو و صبح به محض بیدار شدن و یا هر وقت از خواب پریدی آرزوی بزرگتو تکرار کن .‌جمله تاکیدی باهاش بساز .
    کریمی نذار فکرت بله به سمت نشدن ها . قسم بخور که حاکم افکارت هستی و هر جا که تو بخوای میرن

    • 1.1
      کریمی says:

      سلااااام رعد دونا. خوبی؟ بهتری؟
      استانه ی تحمل ایرانیا تو اين چند وقت انقد زیاد شده, که حتی میتونن بدون بیهوشی عمل کنن.
      خیالت راحت.
      گفتی پول. داشتنش به دردسرش نمیارزه. جدی میگم اینو.
      اگه داشتنش آرامشو سلب نکنه, خوبه. وگرنه, به هیچ دردی نمیخوره.
      گفتی یکی از آرزوهاتو بنویس. آخه میدونی چیه؟
      آرزوهامو هم دزدیدند رفیق.
      این عنوان پست بعدیمه که میخوام بزنمش.
      قبلاً نوشتمش. بینم کی میتونم منتشرش کنم.

  2. 2
    پریسا says:

    سلام علی. می دونی؟ من هم پیش از این می ترسیدم. از تمام چیزهایی که گفتی. ولی الان فقط گاهی دلواپسشون میشم. دیگه خیلی ازشون نمی ترسم. آخه می بینم که این تنها واسه من نیست. این راهیه که همه میریم و به همونجایی می رسیم که بقیه می رسن. خوب این وسط1خورده تفاوت هم بین منظره ها هست ولی در نهایت راه همون راه و مقصد همون مقصده. بله روزهای سختی شاید توی راه باشه ولی من نمی تونم مانع رسیدنشون بشم. تو هم نمی تونی. همه ما چیزی که میاد رو تجربه می کنیم و من شخصا تصورم اینه که در این شرایط اگر بترسم باختم. چون با ترسیدن هم ضعیف تر میشم و هم زمانی که باید واسه کسب آمادگی و تسلط به خودم صرف کنم رو از دست میدم. پس فعلا این ترسه بره پشت صحنه چون توانم رو واسه آماده تر شدن لازم دارم.
    درضمن، شاید این کمتر ترسیدنم واسه این باشه که فعلا چیزهای دیگه ای واسه تفکر و دلواپسی در دسترسم هستن. مواردی که تغییرشون شاید ازم بربیاد اگر1خورده بیشتر بترسم و فکر کنم که چه مدلی باید ازشون رد بشم. علی بترسی یا نترسی این ها که گفتی میاد و کاری از ما واسه متوقف کردنش ساخته نیست. پس در حال باقی بمون و اگر می تونی واسه اون فرداهای توفانی خودت رو قوی تر کن.
    موفق باشی!

    • 2.1
      کریمی says:

      سلاااام. اولاً که اینم یه پست در جواب پستی که زده بودی. تازه بعدیشم تو راهه.
      و اما, همیشه هم ترس آدمو ضعیف نمیکنه. اصن تو اینو از کجا اوردیش که ترس آدمو ضعیف میکنه؟
      گاهی وقتا, حتی بیشتر از گاهی وقتا, جنس بعضی از ترسها, هشداریه واسه قویتر شدن. واسه محکم ایستادن. واسه درست قدم ورداشتن.
      من معتقدم آدم یه فراینده نسبیه. نه یه برایند نسبی. فلسفی شد. بذار ساده تر بگمش.
      در واقع, آدم باید یه نیم نگاه به گذشته, یه نیم نگاه به حال, و یه نیم نگاه هم به آینده داشته باشه.
      نمیتونه یکی یا دو تاشو به صورت مطلق بگیره, و یا یکی یا دو تاشو ول کنه.
      واسه همینم, آدم از گذشته کسب تجربه میکنه, از حالش لذت میبره, و واسه آینده خودشو آماده میکنه و واسش برنامه میریزه.
      شاااد باااشی.

  3. 3
    کامبیز says:

    اگر بیشتر از زمان حال به آینده فکر کنیم، همه میترسیم.
    علی به باور من ترس حاصل اندیشیدنِ زیاد به آینده ایست که معلوم نیست چه خواهد شد.
    پولدار و بیپول نمیشناسه، این فکرِ که خوشبختت میکنه یا بدبخت.
    یارو همه چیز داره، خیلی چیزا رو تجربه میکنه، در رفاه کاملِ ولی به آینده فکر میکنه که چه خواهد شد، آنقدر فکر میکنه تا دست به خودکشی میزنه.
    اگر منطقی فکر کنیم، احتمال زنده بودنمان در همین حال حاضر، صدها برابر بیشتر از آینده ایست که معلوم نیست چی پیش میاد.
    اکنون من هستم، نفس میکشم، اگر تشنه باشم دو حالت داره، یا آب هست تا بخورم یا نیست.
    اگر باشه میخورم و اگر نباشه به زودی میمیرم.
    پس از مرگ، ترسی وجود نداره.
    این حالت بهتر و منطقیتر از این حالتِ که آب باشه و من بخورم اما ترس از آینده داشته باشم که ممکنه نباشِ.
    در قفس زمان حال خودتو زندانی کن، از امکانات موجود استفاده کن که شاید آینده ای وجود نداشته باشه.
    به عقیده من نباید به حرف رعد هم گوش داد چون اندیشیدن به آرزوهای خوب، هرچی که باشند یعنی اندیشیدن به آینده که باز خطرناکِ.
    اگر میخواهی راه رعد را پیش بگیری، به مواردی فکر کن که در حال حاضر موجوده.
    من در حال حاضر هستم و نفس میکشم، فکرم را تربیت میکنم، بر ذهن خودم کنترل
    دارم و نه به گذشته و نه به آینده فکر میکنم چون هیچ کدام وجود ندارند.

    • 3.1
      کریمی says:

      سلام. نه من مطلقگرا نیستم. یعنی نه به صورت مطلق به گذشته فکر میکنم, نه به حال, و نه هم به آینده.
      به نظرم باید یه تناسبی بینشون برقرار باشه. اگه فقط به این فکر کنم که تشنم, خب هر چی آب هست میخورم تا از سیری بترکم و ممکنه واسه فردام دیگه آبی نباشه که بخورم.
      اگه آدم مطلقاً فقط به گذشته فکر کنه از غصه میمیره, اگه مطلقاً به حال فکر کنه از شدت لذت میمیره, و اگرم مطلقاً به آینده فکر کنه, از شدت ترس میمیره.
      پس هیچ کدومش به طور مطلق خوب نیست و نمیشه به هیچ کدوم هم فکر نکرد.
      ولی نه به صورت مطلق و مفرط.
      موفق باشی.

  4. 4
    مسعود میر خلف says:

    سلام. نمی دونم این کامنتو کی و در چه وضعیتی میخونیش
    یادش بخیر، اردوی گوش کنیها رو میگم یادت هست کریمی؟ تو باغ نجفآباد, دوچرخه سواری و بگو بخند هایی که داشتیم.
    یعنی میشه دوباره تکرار بشه؟

دیدگاهتان را بنویسید