تجسم یک رویای دوردست، قسمت نهم.

اربابی که رعیت بود.
حیوان بی نفس را گوشه ای می  کشاند تا حالش قدری جا بیاید. اوضاع بازار گندم و غله بر خلاف حال و احوال قمر در عقرب مملکت، خوب است. البته برای اویی که معمولا، همه ی شاطر ها و حجره داران، به عدل میشناسندش.
مادیان خسته را همانجا، میان زمین یونجه  ای در همان نزدیکی می گذارد و  قصد خانه رفتن می کند.
پیش از ورود به خانه، لحظه ای کنار انبار گندم متوقف می شود. پس از چند لحظه حساب کتاب، نزدیک میرود تا چیزی را بررسی کند، اما سایه ای که روی دیوار کاه گلی افتاده است، اخمش را شدت می دهد.
پشت دیوار می رود و پیدایش میکند. پسرکی که مدت هاست از دیوار کوتاه انبار بالا می رود و گندم برمیدارد! چندین بار او را دیده و چشم پوشی کرده است. اکنون اما، نمیخواهد آن ماجرا تکرار شود.
اسلحه برمیدارد و می گوید:
« بیا بیرون، جوونک نا خلف! این بار یا خودم خلاصت می کنم، یا می برمت اداره شهربانی تکلیفت رو روشن کنن… بیا بیرون. »
برای ترساندنش تیری در دور دست ها رها می کند و همین کار، کارگر می شود.
پسرکِ ترسیده از زیر کیسه های گندم بیرون میآید و پریشان، روی زمین سقوط می کند. کیسه ی کوچک گندمی را که پر کرده روی زمین می اندازد و می گوید:
« آقا… رحم کنید جان عزیزتون… پدرم افیونیه مادرم مریض. دو تا بچه کوچیک، تو خونه  منتظر یه لقمه نونن. به خدا پسش می دم. کار می کنم پس می دم.»
اسلحه را زمین نمی گذارد و همین، باعث گریه ی پسرک می شود. با همان خشم پیش می رود و رو به پسرک می گوید:
« می دونی لقمه ی حروم مثال چیه جوون؟ انگار که داری آتیش جهنم رو می خوری جای نون. چند بار اومدی گندم خواستی و نه شنیدی؟ چند دفعه به فکر کار کردن افتادی و بهت کار ندادن مردم آبادی؟ گناه خوردن لقمه ی حرومی که به اون طفل معصوم ها می دی هم گردن تو می افته!  از راه درستش برو پسر جان. »
اسلحه را کنار می گذارد و کیسه ی گندم را دوباره به دستش می دهد.
« از فردا بیا همینجا، کنار دست حسن و علی و باقی مشغول شو. کار برای انجام دادن زیاده. فهمیدی؟ »
پسرک برمی خیزد و همین که می خواهد دستش را ببوسد، دست پس می کشد و در حال رفتن می گوید.
« نبینم دیگه این کار ها رو ازت. جای بوسیدن دست من، برو شکر گذار خدات باش، پسر جان. »
*.
حسن؟ گندم هایی که قراره بین مردم تقسیم شه آماده ست؟ کم و کسری نبینم! همه یه اندازه باشن تو کیسه های یه شکلی  که دادم بهت.
« حاضرن آقا. خیالتون تختِ تخت.»
سری تکان می دهد و همین که قدم سوی ایوان می گذارد، سواری  به خانه نزدیک می شود که اسبش، از اسب های عمارت خان است. به حول و ولا می افتد زیرا آمدن ناگهانی نماینده های خان، آن هم اینجا، بی علت نیست.
به استقبال می رود و آن ها را داخل  دعوت می کند.
« چه پیش آمد کرده که برادر خان کلبه ی فقیرانه ی ما رو لایق حضور دونستن؟ »
نماینده ی خان، اسبش را به حسن بهت زده می سپارد و می گوید:
« چه رونقی گرفته این جا! از وقتی برادرم خان این دور و اطراف شده، خدا به مردم آبادی نظر کرده. مگه نه محمد؟ »
محمد سر زیر می اندازد تا خنده ی تمسخر آمیزش، نمایان نشود.
«بعد از لطف  خدا بخشش خان بوده که اینجا هنوز سر پاست. »
برادر خان در حالی که یک جرعه آب می نوشد، سوی اسبش می رود و با اشاره به حسن که در حال آوردن گوسفند برای قربانیست،  می خواهد حیوان بی نوا را زمین بگذارد.
سوار اسب می شود و می گوید:
« خان تو رو خواسته حاج محمد! مرغ شانس رو بوم خونت نشسته. مبادا پرش بدی! »
*.
آقا گندم ها رو پخش کردیم. مثل هر سال، مردم کلی دعا تون کردن. »
«پول هایی که بهت سپرده بودم چه کردی؟»
هر کسی سهم خودش رو برداشت آقا. خیلی ها هم با کار کردن روی زمین هاتون موافقت کردن»
نفسش را عمیق، رها می کند.
« کاش رضا شاه یه تدبیری برای مردم فلاکت زده ی روستا می اندیشید! حسن؟ اون مادیون رو حاضرش کن. باید برم دیدن خان. »
روی اسب نشسته، می تازد و نگاهش به جاده ی پیش روست. فکرش اما درگیر خان و احضار شدن ناگهانی اش است.
نزدیک خانه ی خان رسیده که مهری خانم، همسر خان، با اسب سوی او می آید.
« سلام مهری خانم. »

« پس محمدی که اسمش این روزا از دهن مردم نمی افته، تویی!؟  ببینم!  چه سحری کردی؟ اگه موقعیت خان با این کارای تو به خطر بیفته، اون وقت از دست من خدا هم نمی تونه نجاتت بده.  می فهمی که چی می گم! »
بهت زده، یکه خورده و پریشان دور شدن همسر خان را به تماشا می نشیند و دلش، بیش از پیش  به شور می افتد.
در خانه ی خان، از او استقبال می شود و خانی که همه او را با خشم و غضبش میشناسند، اکنون با دیدن او لبخند به لب دارد.
« گمان می کردم زود تر از این ها می آی، حاج محمد! نکنه انتظار اومدن ما رو داشتی؟ »
به نشانه ی عذر خواهی کمی سر خم می کند.
« عذر تقصیر خان. فروش گندم های امسال کمی  دیرتر از موعد تموم شد. »
لبخندی که در آغاز بر صورت نشانده بود، اکنون دور و و دور تر می شد، زمانی که می گفت.
« فروش گندم ها، یا بخشش بی علت به گشنه گدا های رعیت؟ اگه گندمات این همه زیادی کرده به عمارت خانی پیش کش می کردی! بذل و بخشش بیش از اندازه به رعیت، آتشی می شه که دامن خودت رو می سوزونه. خطا کردی اما یه فرصت بهت می دم. فرصتی که کمتر پیش میاد بدم به رعیت. این به یمن قدم های برادر زاده ی کوچیکم، به عمارتِ! باید از اون ممنون باشی… »
از این همه تحقیر و توهین بی زار است. حس می کند شیری درنده گلویش را گرفته و می فشارد، وقتی «ممنون خان» را با ضرب و زور می گوید.
خان برمیخیزد و به مانند کسی که روی ابر ها قدم می نهد، به این سو و آن سوی اتاقی که در آن نشسته اند، می رود.
« کدخدای آبادی شما دیگه از پس  مسولیتش بر نمی یاد. زمین گیر شده و کم توان. رخصت کناره گیری خواست و من پذیرفتم. خواستم یکی مورد اعتماد خودش رو معرفی کنه و اون نام تو رو به من گفت. برو کار و بارت رو سامون بده که از هفته ی بعد کارت شروع می شه. از این به بعد هر چه قدر گندم فروش نرفت، و یا اضافه بود، پیش کش می کنی به عمارت. به علاوه ی مالیاتی که باید بهش پایبند باشی ، البته!
محمد هم برمیخیزد و با هول می گوید.
« اما خان! من… »
خان سوی درب عمارت می رود و در همان حال می گوید. هرگز در کار خان نه، اما، و اگر نیار… شاید بهای زبون سرخت رو مجبور  شدم با سر سبزت ازت بگیرم!
محمد، در بهت و سر در گمی به خانه برمیگردد. حالا از نقشه های خان با خبر شده است. خان می داند او هرگز رسوایی کدخدا شدن را به جان نمی خرد. کدخدایی که مجبور است تمام محصول مردم را به عمارت بفرستد! او هم نمی گذارد نقشه های خان، عملی شود.
به خانه می رود و زمین هایش را به نام کارگرانی می زند که قرار بوده روی آن ها کار کنند. بخش زیادی را هم به پسرش، مصطفی می دهد تا او نیز به کاری مشغول باشد. گندم های باقی مانده را میان مردم قسمت می کند و به اندازه ی چند ماه، برای همسر و فرزندش کنار می گذارد. به مصطفی سفارش پسرکی را که از ناچاری به دزدی روی آورده بود می کند و دوباره، عازم خانه ی خان می شود.
مردم آبادی حالا بیشتر از قبل، محمد را دوست دارند و این، روان خان را به هم ریخته است.
محمد که رو به رویش می ایستد، توانایی این را دارد که با همان اسلحه ی توی دستانش، جان از او بستاند. البته که رد کردن  کدخدایی  و بی توجهی به خواسته های او هم، انگیزه ی خوبی می تواند باشد!
محمد که سوار اسب میشود، خان هم دستوری که مدت ها انتظارش را می کشید، می دهد. و  او را میان دشت سبز نزدیک آبادی، در حالی که سوار بر مادیان محبوبش سوی خانه می رفت، زیر طوفان بی رحمی تیر ها، به قتل می رساند.

درباره مهشید

در نوزدهمین روز از اولین ماه بهار سال 1380 کتاب زندگی ام آغاز شد. من  نابینای مطلق هستم و اکنون، در هجدهمین برگ از دفتر عمرم، روزها را با جوهر امید به روزها و اتفاقات خوب خط خطی میکنم! من در رشته ی علوم انسانی درس خوانده ام و به ادبیات فارسی علاقه ی بسیار دارم شعر مینویسم و موسیقی نیز کار میکنم. ...  در شعر مقامهایی نیز به لطف خداوند  در شهر و استانمان به دست آورده ام  در شهر کوچک ما ، تنها نابینایی که تا دوره ی دبیرستان درس خوانده و کنکور را پشت سر گذاشته، من هستم. عمده ترین دلیلم برای ثبت نام در گوش کن، آشنایی با نابینایان و زندگی همراه با امکانات نابینایی ست. از مدیران محله ی با صفای گوش کن برای این محله ی زیبا و دوست داشتنی و مفید یک دنیا سپاس گزارم و امیدوارم این فرصت به من نیز برای ارتباط با نابینایان عزیز و گرفتن پاسخ سوالاتم داده شود. با سپاس.
این نوشته در داستان و حکایت, صحبت های خودمونی, متفرقه ارسال و , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

One Response to تجسم یک رویای دوردست، قسمت نهم.

  1. 1
    دریا says:

    سلام ضمن تشکر راستش میخواستم یک سؤالی بپرسم سرکار خانم قادری هستید

دیدگاهتان را بنویسید