ماهِ من، مهتاب. شماره 46.

قصه کوکو، 39.

اون روز شنبه بود. پاساژ و تمام شهر با وجود پرچم‌های سیاه و عکس‌های خیاط پیر روی در مغازه‌ها و دیوارها باز شده و زندگی با وجود موج غم منجمد جاری توی هوا و نشسته روی دل‌های مردم همچنان جریان داشت. تابلوی تعطیل پشت در بسته خونه زمان بدجوری به چشم میومد. خصوصا که این در زمان‌های عادی تقریبا سابقه نداشت. امکان نداشت مالک اون سالن حاضر و سلامت باشه و اون در بعد از باز شدن باقی پاساژ و بیداری شهر بسته بمونه. اما حالا دو-سه ساعتی از صبح گذشته و در همچنان بسته بود. ساکنان خونه زمان صبح زود مالک سیاهپوش رو دیده بودن که از سالن بیرون زده و هنوز برنگشته بود. ناتمام موندن ماجراهای دیشب و غیبت امروز و ناآگاهی حسابی دلواپسشون می‌کرد اما اون‌ها همیشه راهی برای تخفیف این دلواپسی‌ها پیدا کرده بودن پس این بار هم می‌تونستن. کفشدوزک زنبورک‌های خسته از سرمای دیشب رو با حرکت نرم بال کنار زد.
-شماها خستگی در کنید. این دفعه نوبت منه.
سنجاقک بلافاصله کنارش بود.
-با هم میریم. اگر سرما بهت بزنه و بیفتی یه نفر باید مواظبت باشه.
سنجاقک لبخند زد اما کفشدوزک و بقیه می‌دونستن احتمال درستی این نظر خیلی بالاست. اون‌ها مثل برق پشت سر مالک خونه زمان از در بیرون زدن و حالا انتظار بقیه رو حسابی کلافه می‌کرد و کاری از کسی ساخته نبود. همه مشتاق دونستن بودن. البته تقریبا همه. کوکو چنان بی‌حس در کنج قفسه ولو شده بود که انگار اصلا اونجا وجود نداشت. کفشدوزک و همراهش کمی بعد برگشتن و خیال همه رو کمی راحتتر کردن.
-چیزی نیست امنه. اون آدم رفته تا واسه وصل تلفن اینجا اقدام کنه. توی یه ساختمون بزرگ با کلی اتاق و کلی آدم داشت می‌چرخید.
تیهو بلافاصله ابهام رو از ذهن‌ها پاک کرد.
-اگر اشتباه نکنم اون ساختمون اداره‌ای به اسم مخابرات یا یه همچین چیزیه. آدم‌ها واسه هر کاری یه دونه از این اداره‌ها دارن. به نظرم واسه آب و گاز و برق هم یکی ازینا باشه.
هدهد ادامه توضیحات رو به عهده گرفت.
-بله هست. آب و گاز حل شده و مشکل برق هم احتمالا تا فروکش کردن بوران‌های گاه و بی‌گاه اون بیرون حل شدنی نیست. در نتیجه اون آدم باید دیگه یواش‌یواش پیداش بشه.
همه در توافقی ناگفته در محل‌هایی مستقر شدن که به محض باز شدن در بتونن سریع به ساعت‌ها و محل‌های مورد انتظار برسن. طاووس متفکر از مرتب کردن پرهاش دست برداشت و به اطراف نظر انداخت.
-ولی اون بیرون دارن برج ساعت رو بازسازی می‌کنن. چطور ممکنه مشکل برق شهر رو نادیده گرفته باشن؟ عه چیکار می‌کنید مگه دیوونه شدین؟
عبارت برج ساعت انگار فنری رو آزاد و همه رو همزمان از جا پرونده و به طرف پنجره بسته پرتاب کرده بود. همه تقریبا از روی طاووس گیج و مات رد شدن تا خودشون رو به پنجره برسونن و از ماجرا سردربیارن. طاووس درست گفته بود. اسکلت نیمه ویران برج ساعت از پشت مه بیرون دیده می‌شد که آدم‌ها در حال ترمیم ستون‌ها و دیوارهای شیشه‌ایش و در تلاش برای کار گذاشتن شیشه‌ها و نرده‌های جدید در اطرافش بودن. اجزایی که تمامش از شیشه‌های رنگی و درخشان ساخته شده بود و اگر کار درست پیش می‌رفت شکوه گذشته اون بنای شیشه‌ایه عظیم رو در سریعترین زمان ممکن دوباره به نمایش می‌ذاشت.
-بد پیش نمیرن ولی اگر دوباره هوا شبیه دفعه پیش بشه این تشکیلات نصفه نیمه دوام نمیاره و دوباره میاد پایین. واسه چی تا بهار منتظر نمیشن؟ یا دستکم تا زمانی که زهر زمستون گرفته بشه؟
سینه سرخ به گنجشکه متعجب نظری انداخت و با صبر همیشگیش جوابش رو داد.
-اون‌ها نمی‌تونن منتظر بمونن. برج ساعت یکی از مهمترین جلوه‌های کل این منطقه هست. به محض رسیدن بهار گردشگرها از اطراف سرازیر میشن و این شهر و این منطقه بدون برج ساعت و داستان‌هاش خیلی جذاب نیست. ترجیح آدم‌ها به اینه که لازم نباشه از دسته‌های اول مراجعینشون به خاطر ویرانی برج ساعت عذرخواهی کنن و بهشون بگن که بعدا خبر تکمیلش اعلام میشه.
گنجشک سری تکون داد و بقیه خودشون رو عقب کشیدن تا کبوترهای مهمان هم بتونن جایی پشت پنجره برای دیدن مراحل ساخت مجدد محل زندگیشون پیدا کنن. کوکو که قبلا این منظره رو دیده بود همچنان جدا از جمع با چشم‌های بسته در تاریکی کنج قفسه باقی مونده و امیدوار بود که کسی به این زودی پیداش نکنه.
-بسه به اندازه کافی دیدیم. اون برج اگر زمستون مهلت بده خیلی زود دوباره سرپا میشه. بیایید به مشکلات خودمون برسیم.
هدهد با گفتن این حرف به طرف ساعت بزرگ پرید و سحره، تیهو و سینه سرخ هم پشت سرش رفتن. بقیه هم از پشت پنجره پراکنده شدن و هر کدوم رفتن تا به کارهای جدی و شیطنت‌های معمولشون برسن.

سالن مثل همیشه شلوغ بود. هر کسی سرش به کاری بود. طاووس همچنان به خاطر اینکه بقیه زیرش گرفته و پرهای تازه مرتب شدهش رو دوباره به هم ریخته بودن گلهمند بود و سبب خنده بقیه می‌شد. کبوترهای مهمان پشت پنجره می‌پلکیدن و درباره آینده برج ساعت با هم تبادل نظر می‌کردن. جفت صاحب تخم گوشه سالن کنار بخاری مشغول محافظت از جسم کوچیکی بودن که قرار بود جزو و عضوی از جهان فردا باشه. هدهد، سحره، تیهو و سینه سرخ سعی داشتن ساعت بزرگ رو با تعویض باطری و پر کردن کوکش دوباره بیدار کنن اما تلاش‌هاشون به جایی نمی‌رسید. باطری‌های اون ساعت واقعا بزرگ بودن و برای تعویضشون باید ساعت از دیوار برداشته و به محلی مثل میز گوشه سالن منتقل می‌شد که با وجود بزرگیه ساعت و فاصله زیاد دیوار و میز مورد نظر این کار به شدت سخت بود. عاقبت با فراخوانی هدهد و کمک دسته جمعی مثل همیشه هدف حاصل شد. ساعت غولآسا که همچنان بی‌روح و بی‌حرکت روی دیوار باقی مونده بود از جاش جنبید و به وسط میز گوشه سالن منتقل شد و عاقبت واردترها به فرماندهی هدهد موفق شدن باطری‌ها رو هر طور که بود عوض کنن. کوک هم عاقبت با تلاشی فراتر از توان چرخید و کاملا پر شد. اما ساعت بزرگ با بی‌حرکت موندنش و بی‌نتیجه گذاشتن تمام زحماتشون حال همه رو گرفت. به توصیه هدهد ساعت غول‌آسا رو دوباره به جایگاهش روی دیوار برگردوندن که به مفهوم واقعی نفس همه رو گرفت و سعی کردن تا بقیه مراحل رو اونجا انجام بدن. ساعت بزرگ نباید از زمان جا می‌موند، در نتیجه تلاش‌ها با پنجه و نوک و بال و هرچی که دستشون می‌رسید برای بیدار کردن اون عقربه‌های غول‌پیکر همچنان ادامه داشت. پیشنهاد شد که عقربه‌ها به صورت دستی بچرخش دربیان بلکه ساعت بزرگ از سکون آزاد بشه و راه بیفته. کار چنان سخت بود که حتی هدهد هم از نفس افتاد و به زور پیش می‌رفت. ساکنان خونه زمان در نتیجه تجربیات قبلیشون به ایجاد هماهنگی سریع عادت داشتن. خیلی زود فعالیت‌هاشون شکل منظمی گرفت. هدهد هر طوری بود خودش رو به داخلیترین چرخدنده‌های عقب رسونده و اون‌ها رو می‌چرخوند. تیهو با نگاه به صفحه کدر ساعت سرعت رو کنترل می‌کرد که کمتر یا بیشتر از حد لزوم نشه. سینه سرخ به شدت مواظب هماهنگی ساعت بزرگ با باقی ساعت‌ها و در نتیجه درستی زمان داخل سالن بود و سحره باید صفحه شیشه‌ایه کدر رو در هر ثانیه پاک از غبار و لکه‌هایی نگه می‌داشت که مشخص نبود از کجا به شفافیتش می‌نشستن و کدرترش می‌کردن. بقیه هم که سررشته‌ای در این مدل کارها نداشتن مشغول هر کاری بودن که برای بیدار نگه داشتن سالن تعطیل از دستشون برمی‌اومد. نفرات اطراف ساعت بزرگ به شدت کم و کار نفسگیر بود. با طنین انداز شدن زنگ ساعت 9 صبح دیگه تقریبا توانی واسه هیچ کدومشون باقی نمونده بود اما چرخدنده‌ها همچنان می‌چرخیدن، سرعت همچنان کنترل می‌شد، عقربه‌ها از لرزش و انحراف‌های کوچیک روی عددهای مربوطه برمی‌گشتن و صفحه شیشه‌ایه ساعت بزرگ همچنان زمان درست رو نشون می‌داد. سحره نگاه معترضی به گوشه قفسه انداخت و از شدت درد و خستگیِ بال‌هاش نفس زد.
-این کار واقعا سخته و من یه پر سالم هیچ کجام باقی نموند. کوکو یه کمکی می‌کنی؟ من واقعا تنهایی نمی‌تونم.
کوکو بدون اینکه به اون جمع به شدت خسته نگاه کنه نه‌ی بی‌روحی رو چنان آهسته نجوا کرد که حتی خودش هم نشنیدش. سحره اونقدر خسته بود که حال عصبانی شدن نداشت. کوکو بی‌اعتنا پرهاش رو تا حد امکان جمع کرد و از شدت سرمایی که حالا تیزتر از گذشته احساسش می‌کرد توی خودش مچاله شد. با جمع شدن بال‌هاش یک صدای قیژ آهسته توی سرش پیچید و دردی آزاردهنده تمام وجودش رو طی کرد. چشم‌های کدرش رو باز کرد و به مقابل خیره شد. جعبه سیاه گوشه سالن اولین چیزی بود که به نگاه تاریکش سلام کرد. کوکو به جعبه خیره موند و به وضوح لرزید. هیچ زمانی خودش رو اینهمه به بطلان نزدیک ندیده بود. حتی زمان‌هایی که داخل ساعتسازی اول اونهمه داغون و اونهمه پاشیده شده بود و… چیزی از جنس یک مشت دود سنگین توی قفسه سینهش فشرده شد. صداهای دور و آشنا توی سرش منعکس شدن.
-چقدر ساده می‌شد به اینهمه درد خندید زمانی که…
نفس‌های سنگین باقی جمله ناگفتهش رو محو کردن. تصویری محو از جمعی پرجنب و جوش و آشنا از اعماق خاطرات دور روی صفحه خاطرش شکل گرفت و واضح و واضحتر شد. کبوترهای مهمان در توافقی ناگفته مشخص نبود سر چی شیطنتشون گل کرده و مسابقه پرتاب پر به صفحه یکی از ساعت‌های در حال تعمیر گذاشته بودن و با هر پرتاب صدای داد و فریادشون فضا رو می‌لرزوند و عروسک‌ها هم تشویقشون می‌کردن و در ایجاد شلوغی باهاشون همراه بودن. چکاوک خسته و صبور از آشفتگی‌های شاد اما فراگیر اطرافش روی زمین یک مشت پیچ و مهره ریز رو داخل یه جعبه چوبی کوچیک مرتب می‌کرد که صاحب ساعتسازی دم رفتن از روی میز انداخته و پخششون کرده و مثل همیشه بی‌توجه رفته بود. چلچله آروم بالی تکون داد و نرم پرید. پری با نگاهی که همیشه متحیر به نظر می‌رسید به چیزی که توی اون سر و صدا مشخص نبود از کی شنیده بود می‌خندید. طوطی مثل برق چرخی زد و با تلنگری به شونه یکی از پرتابگرها حواسش رو پرت کرد و گذشت. کبوتر با حرکت بال و شونه نوار بلند زیر بالش رو مخفی کرد، بالی واسه کوکو تکون داد و با لبخند شیطنتبار همیشگیش رفت تا هدهد رو اذیت کنه. جعبه سیاه هیچ کجای اون فضای کوچیک دیده نمی‌شد. کوکو هقهق خشکش رو خورد بلکه بتونه نفس بکشه. نتیجه چندان رضایتبخش نبود. در تاریکخونه پشت پرده تیره نگاهش توی نور صبح زمستون لرزید و محوتر شد.
-چی می‌شد اگر نجاتم نمی‌دادی! واسه چی ترمیمم کردی! چی می‌شد اگر زیر آوار اون اتاقک تموم می‌شدم! واسه چی اجازه ندادی از تجربه این لحظه‌ها معاف باشم!
صدای شفاف سینه سرخ سالن رو طی کرد و انگار وسط مغز کوکو فرود اومد.
-هی کوکو! پاشو یه حرکتی کن بلکه بشه این اوضاع رو یه حرکتی بدیم. اینهمه تنبلی کردنت عاقبت می‌بردت زیر لحیمکاری. حالا ببین کی بهت گفتم.
کوکو مهلت جواب پیدا نکرد. در سالن به ضرب باز شد و مالک خونه زمان به محض ورود مستقیم سمت تلفن روی میز رفت و گوشی رو برداشت. به میز تکیه داد، به گوشی گوش کرد، با اطمینان از شنیدن صدای بوق آزاد بدون لبخند سری به نشان رضایت تکون داد و بعد از فشار دادن اون دکمه‌های کوچولوی گرد منتظر موند.
-سلام. اوستات هست؟ اگر حضورت چندان لازمش نیست ازش مرخصی بگیر بیا اینجا. بیا بهت میگم. رفیقت رو هم با خودت بیار با جفتتون کار دارم. الان نه و نیمه. سر ساعت ده می‌خوام جفتتون رو اینجا ببینم. بیخود کرده! بهش بگو یا با پاهاش از اون خیاطی میاد بیرون یا من با دستام میام اونجا! ببین! صدای من می‌رسه بهت؟ پس چونه نزن داره 10 میشه دیر می‌رسی. جفتتون! سر ساعت ده!
مالک سالن منتظر جواب مخاطب نشد. گوشی رو گذاشت و انگار تازه متوجه اطرافش شده باشه سر بلند کرد و سالن ساکت رو از نظر گذروند. ساعت بزرگ همچنان خواب بود.
-بذار ببینم اینجا چی داریم!
ساعت بزرگ که مشکل باطری و کوکش قبلا حل شده بود خوشبختانه چند لحظه بعد با کمی دستکاری با صدای ترق خفه‌ای دوباره به کار افتاد. مالک سالن به باقی ساعت‌ها نظر انداخت. نگاهش مستقیم روی کوکوی بی‌حرکت که بیرون از ساعت گوشه قفسه ولو شده بود قفل شد و توی هم رفت.
-عجب! خب ظاهرا این یکی یهخورده کار می‌بره!
مالک سالن دستش رو به طرف کشوی کوچیکی برد که کوکو و بقیه به وضوح از باز شدنش پرهیز می‌کردن. بقیه بی‌اختیار عقب کشیدن و زمزمه‌های نامحسوسی که کلمه لحیم رو انگار لابلای انجماد هوای سالن منعکس می‌کردن از اطراف سکوت فضا گذشت اما سبب شکستنش نشد. سینه سرخ نفس عمیقی از جنس دیدی بهت گفتم کشید که سریع قورتش داد. کوکو لرزید.
-خدایا نه!
زنگ تلفن توی فضای سالن پیچید. بقیه رو که از سنگینی التهاب فضا نفس توی قفس سینهشون گیر کرده بود به شدت از جا پروند ولی واسه کوکو شبیه ترانه‌ای از جنس بهشت عمل کرد. مالک سالن دستش رو از دستگیره کشو برداشت و مشغول تلفن شد.
-سلام. بله وصله. ممنون. بقیه پاساژ هم قطعا به تلفن‌هاشون احتیاج دارن. اگر تا فردا وصل نشه صبح زود همگی واسه صبحانه میان خدمتتون.
مالک سالن بعد از تشکر گوشی رو سر جاش گذاشت. با قیافه‌ای که همچنان درهم بود تکیه از میز برداشت و به طرف کشوی کوچیک رفت.
-خب! کجا بودیم؟
صدای در دست اون آدم رو در چند سانتیمتری کشو متوقف و نفس کوکو رو آزاد کرد. کوکو تقریبا نفهمید در کی به روی شاگرد قصاب و رفیقش که حالا بر طبق وصیت خیاط پیر صاحب مغازه و اوستا خیاط شهر شده بود باز شد و اون سه نفر چه حرف‌هایی با هم زدن. فقط زمانی به خودش اومد که اوستا خیاط جدید توی لباس سیاهش مچاله شد و اگر مالک خونه زمان نمی‌گرفتش شبیه کاغذی که خیسش کرده باشن ویران و پاشیده پخش زمین می‌شد. صدای ضجه‌هایی که جسم نحیف توی بغل مالک رو می‌لرزوندن مثل تیغ توی وجود کوکو خزید و باقی موند تا برای باقی عمرش جزو تلخترین خاطراتش بشه. همه ساکنان خونه زمان به وضوح می‌دیدن و می‌شنیدن که نفر بزرگتر چه جنگ وحشتناکی رو برای عقب نگهداشتن لرزش از آرامش دردناک صدای خودش اداره می‌کرد.
-اگر اون توی همچین وضعیتی می‌دیدت حتما ناراحت می‌شد. شاد بودن آدم‌ها رو دوست داشت. بعد از آدم‌ها عشقش مغازهش بود و لبخند رضایتی که آخر کار به لب مشتری می‌نشست. پیش از اومدنت همیشه دلواپس بود که خیاطیش رو بعد از خودش به کی بسپاره و وقتی تو اومدی خاطرش حسابی جمع شد. خوشحال بود که پیدات کرده و این وسط من از دعای خیرش حسابی نصیب می‌بردم. دستت که روون شد بهت افتخار می‌کرد. انگار یه امتیاز بزرگ بودی که خدا بهت دادش.
زمزمه مردد شاگرد قصاب از گوشه‌ای که بهش خزیده بود شنیده شد.
-شما این‌ها رو از کجا می‌دونید آقا؟
مالک سالن لبخند زد. لبخندش دلتنگ بود.
-از اونجایی که ما با هم زیاد حرف می‌زدیم. از وقتی خاطرش از خیاطی جمع شده بود این طرف‌ها زیاد میومد. خیلی بیشتر از شبنشینی‌ها.
مالک سالن آهش رو خورد تا بچه‌ها نشنونش.
-بسه دیگه. باید احترام به یاد اوستا خیاط رو با راهی جز گریه زاری حفظ کنیم. اول چایی بعدش کار. باید بجنبیم.
شاگرد قصاب با کمی شور بیشتر توی صداش دوباره به حرف اومد.
-ببخشید آقا با اجازه من فضولی کردم. دیدم شماها مشغول صحبتید خودم رفتم چایی دم کردم.
لبخند مالک سالن هرچند محو اما رضایتمند بود.
-درستترین حرکت رو زدی. اینجا سرده بریم اون داخل.
و همزمان به در تاریکخونه اشاره کرد و با حرکتش به طرف تاریکخونه آه از نهاد ساکنان خونه زمان بیرون کشید چون امیدوار بودن آدم‌ها همون داخل سالن صحبت کنن تا اون‌ها بتونن از محتوای صحبت‌ها و اونچه در پیش بود آگاه بشن. اون سه نفر رفتن و در رو پشت سرشون بستن. صحبت کمی به درازا کشید و اتفاقی که از دیشب کلید شروعش زده شده بود درست از زمان باز شدن اون در شروع شد.
-خب شما دوتا حاضرید؟
-بله آقا.
-پس بریم. سر ساعت 2 همدیگه رو دوباره همینجا می‌بینیم.
-فقط آقا یه چیزی. ما واقعیتش خیلی مطمئن نیستیم که… خب می‌دونید اعتماد ملت به ما دوتا یهخورده…
دست‌های مالک خونه زمان همزمان روی شونه‌های هردو مخاطبش نشست.
-شما خودتون رو اثبات کردید. و در این ماجرا بیش از پیش هم اثبات خواهید شد. برید! اگر تردیدی هم باشه عاقبت پاک میشه.
بچه‌ها از مقابل نگاه‌های کنجکاو ساکنان خونه زمان گذشتن و از در بیرون رفتن. و نفر سوم هم بلافاصله پشت سرشون بیرون رفت.
اون روز و روزهای بعد اومدن و رفتن و ماجرا ادامه داشت. با باز شدن پاساژ مالک خونه زمان در برابر نگاه‌های مشتاق ساعتنشین‌ها از سالن بیرون می‌زد و به تک‌تک مغازه‌های پاساژ وارد می‌شد، از یک دقیقه تا دو ساعت با صاحب مغازه‌ها، مشتری‌ها و هر کسی که اونجا بود حرف می‌زد و حرف می‌زد و اونقدر ادامه می‌داد تا عاقبت بحث رو می‌برد و خارج می‌شد تا به مغازه بعدی بره. به خاطر شلوغی پاساژ و مراقبت زیاد آدم‌ها امکان تجسس در بیرون از سالن نه واسه کبوتر مهمان نه واسه زنبورک‌ها وجود نداشت و اون‌ها به هیچ صورتی موفق به شنیدن محتوای اون بحث‌های بی‌توقف و بی‌انتها نمی‌شدن. فقط از پشت شیشه‌ها هیجان و حرارتی رو می‌دیدن که مثل موج توی هوای پاساژ و توی فضای شهر پخش می‌شد و در انتهای هر بحثی کاغذی انگار به نشون بسته شدن قرارداد امضا و تحویل مالک سالن می‌شد و به باقی کاغذ‌های همشکل و هم اندازهش در یک پوشه کوچیک می‌پیوست و این ماجرا همچنان تکرار و تکرار می‌شد. شاگرد قصاب و اوستا خیاط جوون هم هر روز صبح زود میومدن، پشت میز کنار مالک سالن می‌نشستن و در حالی که از استکان‌های چاییشون بخار بلند می‌شد با هم حرف می‌زدن و بعد از صحبت و هماهنگی و تقسیم یه سری آدرس بین خودشون بلند می‌شدن و بیرون می‌زدن و ظهر دوباره برمی‌گشتن و بعد از به اشتراک گذاشتن نتایج فعالیت‌هاشون پشت میز چایی و ناهار که شامل تحویل یه سری کاغذ به مالک سالن هم می‌شد دوباره بیرون می‌زدن. زمان می‌گذشت. و ساکنان خونه زمان در اشتیاقی پریشان به انتظار آخر ماجرا زمان رو پیش می‌بردن و به همراهش پیش می‌رفتن.

با گذشت روزها رخوت منجمد آهسته و نامحسوس از پاساژ و از شهر عقب می‌کشید. تکاپو در خونه زمان ساعت به ساعت بالا می‌گرفت و بیشتر شدن رفت و آمدها مثل خونی که به رگ‌های یخزده تزریق بشه آروم آروم مردم رو بیدارتر می‌کرد. مالک خونه زمان در توافقی ناگفته سر این رشته رو به دست گرفته و به امواج اطرافش اجازه توقف نمی‌داد. ساکنان خونه زمان به هیچ ترتیبی نتونسته بودن از محتوای این داستان سردربیارن و در نتیجه احساسات متفاوتی داشتن. ترکیبی از کنجکاوی، هیجان، دلواپسی، وحشت و انتظار.
-خب ظاهرا این آدم هنوز قابلیت‌هاش رو از دست نداده.
-آره راست میگه قابلیت‌هاش فقط یهخورده روغنکاری می‌خواست.
-روغنکاری؟ آدم‌ها چه جوری قابلیت‌هاشون رو روغنکاری می‌کنن؟ یعنی شبیه ماساژ اعضای بدنشونه؟
-آره بابا ولی باید تخصص داشته باشی!
-بسه دیگه شیطنت‌های مدل کبوتر رو بذار کنار. نه بابا داره سر به سرت می‌ذاره جدی نگیر.
… … …
بحث‌ها و خنده‌ها همچنان به قوت خودش باقی بود، کوکو به تلخی زهرخند زد.
-همه چیز اینجا شبیه همیشهست. فقط اعضا و اجزای فعلی متفاوت شدن.
رشته افکار تلخش با صدای سینه سرخ برید.
-هی کوکو! مگه تو پاکساز نیستی؟ کلی غبار منتظرته خب بلند شو دیگه!
کوکو زحمت جواب دادن به خودش نداد. سینه سرخ این بار دست بردار نبود.
-پاشو. دفعه پیش که جستی. این ساعت گنده دوباره عقبه و به نظرم تقصیر غباره. پاشو یه دستی بهش بکش تا دوباره از حرکت نیفتاده.
کوکو با علم به اینکه بیشتر از این نمی‌تونست سکوتش رو در برابر سینه سرخ خیرخواه حفظ کنه سرش رو از زیر بال‌های دردناکش بلند کرد.
-انتظار داری چیکار کنم؟ من بلد نیستم اون غول کج و کوله رو حرکتش بدم. این تعمیر جدی لازم داره و تنظیمش با این وضعیت از دست من برنمیاد.
سینه سرخ مهربون نگاهش کرد.
-فعلا باید از تنظیم موقت استفاده کنیم تا تعمیر بشه. تو بلند شو، من کمکت می‌کنم.
کوکو به نگاه منتظر و صاف سینه سرخ نظر کرد و آهسته بلند شد. صدای قیژ و درد تیز یه لحظه متوقفش کردن ولی کوکو در هر حال همراه سینه سرخ پرید. چند لحظه بعد قاطی بقیه مشغول پاکسازی‌های معمول خودش بود.

به خاطر حجم فزاینده رفت و آمد در خونه زمان که حتی شب‌ها هم تا دیروقت ادامه داشت کار ساعتنشین‌ها برای پیشبرد موارد لازمه سخت بود اما به هر حال پیش می‌رفت. توفان‌های مزاحم همچنان ادامه داشتن اما دیگه به پیوستگی گذشته نبودن و حالا دیگه ساعت‌های آرامش بیشتر از پیش شده بود. سرما اما همچنان به قوت خودش باقی بود و به شدت آزار می‌داد. نیمه شبی که یکی از توفان‌های خشن و آشنای زمستون بیرون پنجره‌ها در جریان بود کوکو حس می‌کرد خونه زمان در مرکز انجماد متوقف شده. بقیه بعد از اعلام زمان نیمه شب چنان خسته بودن که پیش از پایان طنین آخرین زنگ به خواب رفتن و بیداریشون از نظر کوکو بیشتر از همیشه طول کشیده بود. کوکو به غرش توفان و لرزش شیشه‌ها گوش می‌داد و حس می‌کرد تنها موجود بیدار در تمام جهانه. جهان اطرافش در خواب بود. کوکو تنها بود. در جهان اطرافش تنها بود. در جهان خودش تنها بود. تنها با راز کوچیکی که ترجیح می‌داد فراموشش کنه اما…
-کسی بیدار نیست. این درد داره بیشتر میشه. واقعا تحملش لازمه؟
این از لابلای خستگی‌های ذهنش گذشت و زمانی که به خودش اومد نگاه کدرش روی لوله روغن جلا که واسه برق انداختن پرهای ساعتنشین‌ها و مواردی از این قبیل به کار می‌رفت در گوشه قفسه مواد کمکی ثابت مونده بود. از مدت‌ها پیش سعی می‌کرد این تسکین موقت و مخرب رو از روزمرگی‌هاش پاک کنه. تا حالا تونسته بود بیشتر به خودش مسلط باشه و کمتر طرف اون لوله براق بره اما اون صدای قیژ در هر پروازش، تصور توقف همه چیز، سرمای کشنده‌ای که دیگه راهی برای تخفیفش نبود، سنگینی فضای اطرافش، فوت خیاط پیر، تصور از دست رفتن همه چیزهای آشنایی که در گذشته‌ای نه چندان دور اونهمه در خونه زمان دوستشون داشت، …
-برای چی باید پرهیز کنم؟ من به هر حال در یک قدمی بطلان ایستادم. چی از دست میدم؟
کوکو به خاطر آورد که با نوشیدن یک قطره از اون روغن عجیب که اصلا خوردنی نبود ذهنش مات و کدر می‌شد و چند لحظه‌ای از تمرکز به تمام مواردی که آزارش می‌دادن خلاص بود. اما این رو هم به خاطر داشت که حالا خیلی بیشتر از یه قطره برای رسیدن به اون آرامش مات لازم داشت و می‌دونست که دیگه حتی یه لوله کامل از اون ماده لزج هم شبیه گذشته بهش جواب نمیده. نگاهش چند سانت منحرف شد. قوطی سیاه درست در کنار بخاری، در تاریکترین بخش قفسه. واژه نفت آهسته توی ذهنش چرخید.
-این یکی اثرش قویتره.
کوکو لرزید. خیلی پیش از این بارها تجربهش کرده بود. طعم وحشتناک ماده سیاه و اثر فوری و سنگینش. بی‌حسی وحشتناک ساعت‌های بعدش. خستگی و حس تلخ بعد از پایان تأثیرش.
-نه! من ترکش کردم! مدت‌هاست که ترکش کردم! این نباید بشه!
سیاهی قوطی از دل تاریکی انگار خستگی نگاهش رو به خودش می‌کشید. کوکو عقب کشید. لرزشی مرکب از وحشت و خواهندگی تمام وجودش رو طی کرد و منعکس شد و تکرار شد و موند و نرفت.
-من ترکش کردم. دیگه طرفش نمیرم!
آسمون جرقه زد و تقریبا بلافاصله با غرش رعد انگار منفجر شد. کوکو از فشار انجماد توی خودش مچاله شد. نفت همیشه گرما می‌بخشید. این سرما وحشتناک بود. اونجا درست در فاصله چندتا بال زدن یه قوطی سیاه بود که…
-خب که چی؟ دقیقا چی از دست میدم؟ دیگه چی هست که من از دست بدم؟ من دیگه اینجا توی این چهاردیواری چیزی واسه از دست دادن ندارم. دلبستگیم به این فضا و این تصور که اینجا خونمه آخرین پیوندم به تمام پرهیزهای لعنتیم بود. من در هر حال امشب یا فردا شب قاطی خاکسترهای داخل اون جعبه سیاهم. شاید امشب شب آخرم باشه. بذار اینهمه منجمد سپریش نکنم!
کوکو پرید. صدای قیژ و درد تیز رو نادیده گرفت و پرواز کرد. کمی به چپ منحرف شد و درست در مقابل قوطی سیاه فرود اومد. فرودی که بیشتر سقوط بود. آسمون دوباره غرید. چنان شدید که کوکو حس کرد جهان در معرض از هم پاشیدنه. صدای تق مسخره‌ای از طرف پنجره شنیده شد و بلافاصله چند برابر شدن غرش توفان که خبر از باز شدن تردیدناپذیر پنجره و ورود هوای جهنمی به سالن رو می‌داد. کوکو سر بلند نکرد.
-این مشکل من نیست. به من مربوط نیست. بالای صد دفعه به اون آدم گفتم این تعمیرات ریز رو انجام بده و در عوض جوابم قفلی بود روی اون در کزایی و الان واسه چی باید دلواپس اینجا و منظره‌ای باشم که اون آدم صبح فردا باهاش مواجه میشه؟
پنجره با فشار باد شدید کاملا باز شد و با صدای وحشتناکی به شدت به دیوار خورد. کوکو شونه بالا انداخت و آروم سرش رو به طرف لوله نازک قوطی سیاه کج کرد. چیزی در نگاهش درخشید. نور شبتاب‌هایی که شبیه یه دسته ستاره از پشت پرده خیس نگاهش چشمک می‌زدن. چشمک‌ها قویتر و قویتر شدن. باز هم. باز هم. باز هم! کوکو بی اونکه بخواد محو اون نورهای شفاف شده بود. پرده خیس مقابل نگاهش کلفتتر می‌شد و نور هرچند شکسته اما واضح و شفاف در برابر نگاه ماتش جاری بود. کوکو درمونده عقب کشید. از قوطی سیاه عقب کشید و حس کرد توانش به انتها رسیده. مهلتی برای تمرکز مجدد پیش نیومد. صدایی از طرف پنجره سکوت سالن رو شکست. صدایی، صداهایی که نشونه چند اتفاق همزمان بودن. حضورهای بیگانه، بیداری هدهد، حرکت و مواجهه. کوکو چیزی از محتویات قوطی سیاه نخورده بود و در نتیجه مطمئن بود که کاملا بیدار و آگاهه. همونجا به عقب قفسه تکیه زد و منتظر موند تا قائله هرچی که بود تموم بشه اما نشد. کوکو با وجود نعره‌های باد و بارون شدید همچنان صداهای اطراف پنجره رو به وضوح می‌شنید.
-خب خب خب، می‌بینم که این زباله دونیِ باطله‌ها همچنان سقف بالاشه. قابل تقدیره ولی زیادی پابرجا مونده.
کوکو صدای خفاش رو شناخت و بعد همهمه‌ی شبتاب‌هایی که پریشون به طرف پنجره هجوم برده بودن.
-شماها نباید اینجا باشید! از اینجا برید!
خنده‌های بیگانه که بی‌تردید از یکی بیشتر بودن.
-بریم؟ ما مهمونیم فسقلی‌های مزاحم! اون نورهای مضحکتون رو خاموش کنید داره اذیتم می‌کنه. و من اصلا خوشم نمیاد که اذیت بشم. اون آدم قهرمانتون رو هم دیگه پشت سرتون نمی‌بینیم. شنیدم دیگه حس و حالش ته کشیده و جاش توی تاریکخونه خوبه. از من می‌شنوید جون بی‌ارزشتون رو بردارید و برید یه گوشه از سوراخ‌های همینجا مخفی بشید شاید…
صدای مسلط هدهد تهدید خفاش و خنده‌های همراهانش رو برید.
-خب می‌گفتی. شاید چی؟
خفاش به وضوح جا خورد و کوکو هرچند در تاریکی چیزی نمی‌دید اما کاملا مطمئن بود که خفاش بی‌هوا یه قدم عقب رفت.
-دکی! هدهد؟ اوه هدهد می‌بخشی. شب بود هیبتت رو ندیدیم. هی! سخت نگیر. تو فقط یه بخش کوچیک از این اتاقک مسخره‌ای. اون آدم که توی تاریکخونه بست نشسته هم دیگه خیالش نیست. واسه چی خودت رو اذیت می‌کنی؟
خفاش و بقیه بلند خندیدن.
-ببین هدهد! بیا منطقی باشیم. تو عاقلی. می‌تونیم دوستانه حلش کنیم.
و لحن خفاش یک دفعه خشن شد.
-هدهد تو حسابی واسه ما دردسر شدی. موقعیتمون رو ازمون گرفتی. و حالا ما بالای10تاییم و تو سیمپیچ احمق تک و تنها.
آسمون برق شدیدی زد و کوکو تونست بیگانه‌ها رو ببینه. خفاش، کلاغ پرحرفی که کوکو یک بار با چوب عقربه حالش رو جا آورده بود، و…
-خدای من اون‌ها عقربن! یه دسته عقرب روی شونه‌هاشونه!
کوکو دید که کبوترهای مهمان با چشم‌های گشاد به مقابل خیره شده بودن. زنبورک‌ها توی هم مچاله شدن و جفت صاحب تخم تا حد امکان خودشون رو به گوشه‌ایترین منطقه کشیده و پرهای کبوتر نر تا حد امکان باد شده و خودش هم داشت برای محافظت از جفتش و تخمی که زیر بال‌های مادرش مخفی شده بود بالای سرشون می‌چرخید. صدای زمخت یکی از عقرب‌ها تمام پرهاش رو سیخ کرد.
-عجب زیافتی! هی پرپروها شما2تا اون گوشه چی دارید؟
آسمون دوباره برق زد و کوکو هدهد رو دید که آماده بود تا با تمام توان با مهاجمین درگیر بشه و تا نفس آخر مقاومت کنه در حالی که هم کوکو و هم خود هدهد می‌دونستن این جنگ زیادی نابرابره و نتیجهش پیروزی هدهد نخواهد بود. آسمون غرید و همزمان صدایی بلند و مطمئن وهم فضا رو شکافت.
-اون تنها نیست!
کوکو سینه سرخ رو توی نور لرزان شبتاب‌ها دید که با یک پرش بلند کنار هدهد ایستاد. گنجشک وحشتزده نگاهش کرد. سینه سرخ کنارش زد.
-برو عقب وایستا و تا نگفتم همونجا بمون.
گنجشک می‌لرزید.
-ولی آخه تو…
سینه سرخ تقریبا داد زد.
-گفتم عقب! بحث نکن باهام! فقط برو عقب.
اگر زمان دیگه‌ای بود کوکو حتما متعجب می‌شد. سینه سرخ رو هرگز اونطور ندیده بود. تلاش سینه سرخ در احیای گنجشک رو به خاطر داشت که مدت‌ها بعد از اون آتیشسوزی جهنمی عاقبت جواب داده و گنجشک حالا بین بقیه بود ولی اونقدر در خودش فرو رفته بود که هیچ تصوری از نزدیکی این اواخر سینه سرخ و گنجشک نداشت. اما اون لحظه به خاطر وقوع سریع وقایع مهلتی برای حیرت نبود. شبتاب‌ها بلافاصله روی شونه‌های هدهد و سینه سرخ پخش شدن و صدای ریزشون وسط غرش رعد پیچید.
-درسته ما هم باهاشیم.
وزوز و پرواز زنبورک‌ها درست از بالای سر کوکو گذشت و ثانیه‌ای بعد اون‌ها شبیه یک دسته غبار متحرک اطراف هدهد و سینه سرخ و شبتاب‌ها می‌چرخیدن. باد انگار زور می‌داد تا به عقب پرتشون کنه ولی زنبورک‌ها انگار با هم یکی شده و همچنان به چرخش منظمشون ادامه دادن.
-به نظرتون چندتا از شما به درد‌نخورهای خیسخورده از نیش‌های ما سالم به کف زمین می‌رسن؟
پیش از اینکه خفاش و همراه‌هاش جواب بدن کوکو سنجاقک و کفشدوزک رو دید که شبیه لکه‌های درخشان از مقابلش گذشتن و به دسته زنبورهای چرخنده و رجزخون پیوستن. خفاش قهقههش رو وسط توفان رها کرد.
-اوه چه دردناک. هدهد بیچاره! لشکر تو اینه؟
همهمه گنگی از پشت سر هدهد شنیده شد و ثانیه‌ای بعد سحره در کنارش بود و تقریبا همزمان با سحره تیهو، طاووس، بلبل، کفشدوزک، قناری، درنا، و چند ثانیه بعد تمام عروسک‌های خونه زمان در کنار هدهد صف کشیده بودن. کوکو با نهایت حیرت در برق آسمون چندتا از کبوترهای مهمان رو هم وسط مدافعان خونه زمان دید. کبوتری که پرش رو به عکس خیاط پیر هدیه داده بود جلوتر از بقیه همجنس‌هاش سفت و سخت ایستاده و پرهاش رو باد کرده بود. در اون لحظه هیچ اثری از اون موجود لوده و اعصاب خرد کنی که کوکو پیش از این می‌شناخت در نوک بالا گرفته و پرهای باد کرده و نگاه جدی اون موجود دیده نمی‌شد. کوکو به خاطر نداشت که خودش چندمین نفر بود اما حالا با استحکامی که مدت‌ها بود دیگه در خودش سراغ نداشت درست کنار دست هدهد ایستاده بود و با نگاهی از جنس خالص خشم و نفرت به مهاجمین آتیش می‌پاشید. هدهد نگاهی سراسر تحقیر به خفاش کرد و با نهایت تمسخر و حقارت خندید. تحمل خفاش تموم شد.
-حمله! داغونشون کنید!
و درست در همون ثانیه صدایی شبیه انفجار از پشت سر مدافعان خونه زمان بلند شد.
-حالا!
تمام دیجیتالی‌ها صفحه‌هاشون رو با بیشترین نور ممکن روشن کردن و نورهای کورکننده صاف به چشم‌های مهاجمین شلیک شدن. خفاش که حالا کاملا کور شده بود و چیزی نمی‌دید خیلی سریع با فریادی از درد و خشم در زیر ضربات بی‌شمار و پنجه‌ها و نوک‌ها و بال‌ها گم شد. جیغ‌های کلاغ هم معرف اوضاع بدش بودن. عقرب‌ها که روی شونه‌های اون2تا آماده پرش شده بودن با سقوط محکمی روی قاب پنجره زمین خوردن و جنگ خطرناکی شروع شد. خونه زمان از مزیت غافلگیری برخوردار بود، اما جهت باد با مهاجمین همراهی می‌کرد و بخش بزرگی از مدافعین به خاطر وزن سبکشون حسابی با وزش بادی که به شدت به عقب پرتابشون می‌کرد درگیر بودن. درضمن، عقرب‌ها واقعا خطرناک بودن و خفاش و کلاغ هم خیال نداشتن به این سادگی قافیه رو ببازن. صدای جیغ گوشخراش کلاغ از وسط آشفتگی شنیده شد. کوکو از محتوای جمله لرزید.
-عقرب‌ها! شکمچرونی رو فعلا بیخیال شید. هدف تاریکخونه!
جمله کلاغ با غرش رعد و جیغ‌های وحشتناکش که با فریادهای مدافعین قاطی شده بود ناتموم موند. عقرب‌ها اما کاملا فهمیده بودن هدفشون کجاست. کوکو مثل تیر به حلقه عقرب‌هایی که با استفاده از آشفتگی اوضاع داشتن از تاقچه پایین می‌پریدن زد و حس کرد خشمی جنونآمیز توی وجودش فوران می‌کنه. خشمی به تلافی تمام سکوت‌ها، از دست دادن‌ها و ناکامی‌های این زمستون سیاه. خودش رو برای مهارش اذیت نکرد. عربده وحشیانه‌ای زد و تمام جنونش رو یکجا آزاد کرد. جنگی خطرناک در اطرافش جریان داشت و کوکو به تلافی تمام دردی که تحمل کرده بود انفجار در انفجار می‌جنگید. در تاریکخونه که تا اون لحظه بسته باقی مونده بود همچنان بسته بود و کوکو نفهمید که برای اولین بار منتظر باز شدنش نیست. هیچ تصوری از تلاش واسه آگاه کردن مالک سالن نداشت. خیالش به توان اون آدم که می‌تونست نتیجه این درگیری خشن رو ظرف چند لحظه به نفع خونه زمان پیش ببره نبود. فقط خودش بود و هدفش.
-این کثافت‌های زهردار به در تاریکخونه نمی‌رسن! نه تا زمانی که من اینجام!
و کوکو بی‌اعتنا به اطرافش، بیخیال ضربه خوردن‌های خودش و بقیه دوستانش، بی‌توجه به نبردی که داشت از تاقچه به سالن کشیده می‌شد، فقط می‌جنگید و می‌جنگید. چیزی به سرعت باد از کنارش گذشت، و صدایی به شدت آشنا که با خنده‌ای فروخورده و آرامشی عجیب که با اون قیامت پریشون نمی‌خوند.
-خب مثل اینکه تا من وارد عمل نشم این ماجرا تموم نمیشه. چیکار کنم. مهربونم دیگه.
کوکو گیج به مسیر لکه رنگارنگی که مثل فشنگ به در تاریکخونه شلیک شد خیره موند و نتیجهش چندین ضربه بود که از مهاجمین دریافت کرد. در تاریکخونه با ضربه‌ای که درست به وسط دستگیرهش خورد کامل باز شد. لکه رنگارنگ بی‌توقف به سمت راست دیوار شلیک شد و با ضرب تمام وسط کلید فانوس باطریدار روی دیوار خورد. فانوس بلافاصله روشن شد و آبشاری از نور سفید درست به بالای تخت مالک سالن و وسط پلک‌های بستهش شلیک کرد. مالک سالن از صداهای اطراف و فوران نور سفید چنان شدید از خواب پرید که از تخت افتاد و پخش زمین شد، اما با سرعتی عجیب از جا پرید و پیش از اینکه درست و حسابی روی پاهاش وایسته به طرف در باز تاریکخونه خیز برداشت. باقی کار در کمترین زمان ممکن انجام شد. چیزی شبیه شلاق دو بار بالا رفت و فرود اومد و هر بار درست به هدف نشست و اول خفاش و بعد کلاغ رو وسط زمین و هوا زد. کوکو سایه‌های بی‌شکلشون رو دید که در تیرگیِ توفانیِ بیرون گم شدن. بعد نوبت عقرب‌ها بود که هنوز نفهمیده بودن چی شده. دست دیگه مالک سالن مثل برق بالا رفت و چیزی با صدای فششششششش همراه حرکت دستش توی هوا پخش شد. کوکو هوار هدهد رو شنید.
-زنده‌ها بکشید عقب! نفستون رو نگه دارید! سریع فاصله بگیرید! دستسازها مواظب باشید!
کوکو همراه سیل اطرافیانش بی‌اراده به عقب پرتاب شد. دست مالک خونه زمان شبیه پره آسیاب به اطراف چرخید و صدای فشششششش چندین بار تکرار شد و هر بار چیزی شبیه دودی بنفش توی هوا موج زد و تمام بخش جلویی سالن رو گرفت به طوری که دیگه پنجره دیده نمی‌شد. کوکو با تمام سرعت به طرف زمین شیرجه زد و یک دسته بزرگ حشره رو زیر بال‌های کاملا بازش پایین کشید. بقیه هم پشت سرش شیرجه زدن و در دورترین فاصله به پنجره باز کف سالن روی هم آوار شدن. کوکو نفهمید چقدر طول کشید تا سکوت کامل برقرار شد. زمان از دستش در رفته بود. بعد از اون جهنم خشم و صدا حالا سکوت چنان سنگین بود که انگار تمام وجودش رو فشار می‌داد تا لهش کنه. کوکو آهسته و مردد سر بلند کرد تا اطراف رو ببینه. مالک سالن هوا رو با حرکت دادن یه حوله خیس بزرگ پاک می‌کرد و باد هم به شدت تمام در این پاکسازی همراهش بود. بعد از ناپدید شدن دود بنفش پنجره رو بست و این بار از محکم بودنش مطمئن شد. اسلحه‌هاش رو روی میز گذاشت. لحظه‌ای روی نزدیکترین صندلی نشست و نفس‌های عمیق کشید. بلند شد و جنازه‌های لهیده عقرب‌ها رو که بیشترشون انگار سوخته و مچاله شده بودن با یه خاک انداز جمع کرد و همه رو داخل سطل حلبی گوشه سالن ریخت. برق شهر هنوز قطع بود و جعبه سیاه به کار نمیومد. مالک سالن قوطی سیاه رو برداشت. لوله نازک هنوز روی دیواره قوطی و درست سر جاش بود. مالک خونه زمان کمی از نفت داخل قوطی رو توی سطل ریخت و کبریت کشید. کوکو با دیدن شعله‌ها به کنج دیوار پشت سرش چسبید. بوی تند نفت خیلی زود از خاطرش پاک شد و با چشم‌های متمرکز تیرگی داخل سالن رو گشت. مطمئن بود درست دیده و شنیده بود. سریع پیداش کرد. کبوتر آشنای خاطراتش کاملا واقعی و کاملا سالم بین2تا ویترین مخفی شده و با نگاهی مثل همیشه شیطنتبار بی‌صدا به حیرتش می‌خندید.
-کبوتر! تو! این تویی؟
کبوتر به علامت هشدار سر تکون داد و کوکو حس کرد نگه داشتن سکوتش در اون لحظه سختترین کاریه که این زمان باید انجام بده. رفتن مالک سالن به تاریکخونه برای کوکو اندازه یک قرن طول کشید. با بسته شدن در هورای ساکنان خونه زمان سقف سالن رو لرزوند.
-عجب پدری درآوردیم ازشون!
-آره حسابی بردیم!
-خونه زمان نمی‌بازه!
-راست میگه زنده باد اینجا و هر کسی توشه!
… … …
کوکو خیالش به این چیزها نبود. نگاه ناباورش روی موجودی که نه از جنس تصویر و تصور، بلکه کاملا حقیقی مقابلش چرخ می‌زد خیره مونده بود.
-خب الان چی شدی! آره بابا خودمم. واسه چی این شکلی شدی؟ بازیافت همینه دیگه.
کوکو به زحمت صداش رو پیدا کرد.
-ولی تو… تو اینجا رو یادته! منو بقیه رو! تو خودتی! خود کبوتر! کبوتر خونه زمان!
یکی از بال‌های کبوتر به نشان علامت توقف بالا رفت.
-همینجا نگه دار. بله من خودمم. همچنان کبوترم. شماها رو هم یادمه. شاید به این خاطر که بازیافتم داخل اون کوره‌ها نبود. یعنی کاملا نابود و بعدش بازیافت نشدم. توی اون کوره‌ها تغییرات کامله و بعدش به هر چیزی میشه تبدیل بشی اما من گذارم به کوره نیفتاد. به جاش رفتم قاطی زاپاسی‌ها که واسه تعمیرات و جبران نقایص از لوازمشون استفاده میشه. اونجا به جای اینکه واسه ترمیم باقی موارد اطرافم تجزیه بشم با تجزیه باقی زاپاسی‌ها ترمیم شدم. الان هم که اینجام. ولی با بخش آخر موافق نیستم. کبوتر خونه زمان دیگه رفته.
کوکو حیرتزده نگاهش کرد.
-ولی تو الان اینجایی. واسه برنده شدنمون کمک کردی. نمیشه تو کبوتر خونه زمان نباشی.
کبوتر خندید. خنده‌هاش همون خنده‌های آشنا بودن.
-چرا. میشه. من از ویترین مقابل ماجرای اینجا رو دیدم و خودم رو رسوندم. اتفاقی که اینجا داشت می‌افتاد از نظرم عادلانه نبود. اون آدم باید بیدار می‌شد و ملکش رو نجات می‌داد در نتیجه من وارد شدم. اما دیگه جزو مدافعین اینجا نیستم.
کوکو گیج بود.
-ویترین مقابل؟ تو الان مال اونجایی؟
کبوتر دوباره خندید.
-الان جایی هستم که باید باشم. اونجا همه شبیه خودمن. با نورهای درخشانی که بچه‌ها رو حسابی جلب می‌کنن.
نگاه کوکو ناخوانا بود.
-حالا نمیشه که تو… که تو…
کبوتر همچنان می‌خندید.
-نه. ابدا نمیشه. این سالن تنها سقف جهان نیست. تو هم سخت نگیر. بین این2تا مغازه هم که راهی نیست. هر زمان پای شیطونی وسط باشه با یه بال زدن اینجام.
کوکو لحظه‌ای مکث کرد. نگاه ماتش به کبوتر خیره موند. یه دفعه بلند شد، صاف ایستاد، به دیوار تکیه زد و از خنده منفجر شد. خنده‌ای که اگر توضیحش لازم می‌شد کوکو هیچ توضیحی واسش نداشت. ترکیبی از همه چیز. همه چیز! کبوتر پقی زیر خنده زد.
-تو هم که عوض بشو نیستی. هنوز چندتا از اتصالات توی سرت ایراد داره.
خنده کوکو شدیدتر شد. اونقدر شدید که قهقهه شد و نفسش رو گرفت. کوکو همراه کبوتر می‌خندید و می‌خندید و پشت سرشون توفان فروکش می‌کرد و شب تاریک زمستون وسط هیاهوی داخل سالن زمان به صبح دلگیر زمستون پیوند می‌خورد.

ادامه دارد.

دیدگاهتان را بنویسید