ماهِ من، مهتاب. شماره 47.

قصه کوکو، 40، 41 و پایان.

 

-تا کی می‌خوایی این مدلی خودت رو به خواب بزنی؟ خسته نشدی؟ اون پنجره لعنتی تعمیر می‌خواد و خودم بارها بهت گفتم که اون گیره شل عاقبت یه فاجعه دیگه درست می‌کنه. لازم هم نبود کسی بگه چون خودت بارها دیدی. پس واسه چی بلند نمیشی؟ واسه چی اقدام نمی‌کنی واسه چی اون گیره لعنتی رو درستش نمی‌کنی؟ اون گیره یک دفعه دیگه با یه اشاره باز شد و چیزی نمونده بود فاجعه به بار بیاد و تو فقط اتفاق رو دفعش کردی و باز مچاله شدی توی این چهاردیواری. چند دفعه دیگه باید گرفتار حادثه بشی تا به خودت بیایی؟ چندتا دیگه رو باید از دست بدیم تا حرکت کنی؟ چندتا آتیشسوزی دیگه باید اینجا پیش بیاد تا الزامِ بیدار شدن رو بفهمی؟ می‌خوایی بشمرم بلکه یادت بیاد اینجا چی‌ها شد و چندتا از دست رفته داشتیم؟ نگاهم نمی‌کنی؟ جواب نمیدی بهم؟ منو نمی‌بینی؟ صدام نمی‌رسه بهت؟ صدای بالاتر می‌خوایی؟ بگو صدای کی از نفرات اون بیرون می‌رسه بهت؟ بگو کیه تا خودم صداش کنم بیاد واست آواز بخونه بلکه میل به شنیدنت شبیه گذشته بیدار بشه. جنس هوار من از جنس دیروزی‌هاییه که ویران شدن الان صدای متفاوت بیدارت می‌کنه؟ یکی از دیجیتالی‌های اون بیرون رو ترجیح میدی؟ خدا بهشون رحم کنه ولی به نظرم بجنب معرفیش کن تا بجنبه چون ظاهرا زمانش هرچی هم طولانی باشه توی این اتاقک لعنتی موقته.

انفجار کوکو با انفجار قویتری جواب داده شد.

-اه! بسه! خفه شو!

و ضربه‌ای که بلافاصله به ضرب تمام فرود اومد. ضربه چنان شدید و ضربش چنان قوی بود که کوکو حس کرد در پروازی بسیار سریعتر از تمام پروازهای عمرش به عقب پرتاب شد و به دیوار پشت سرش برخورد کرد. صدای خرد شدن اتصالاتش رو به وضوح شنید و طنین برخوردش به دیوار سنگی شبیه ترقه توی فضای تاریکخونه پیچید. کوکو حس کرد تمام جهان به سرعت باد در دودی سیاه محو میشه.

-آآآآخ!

این تنها چیزی بود که مهلت گفتنش رو پیدا کرد و بعدش سیاهی چنان عمیقی با چنان سرعتی پایینش کشید که حس کرد حیاتش رو در بیرون از حصار تاریک جا گذاشت و دیگه چیزی نفهمید.

 

-کوکو! هی کوکو! می‌شنوی؟ می‌دونی چند روزه اینجا ولو شدی؟ بیدار شو!

دردی ورای تصورش اولین چیزی بود که در ادراکش منعکس شد. نور لرزون شبتاب‌های اطرافش و نگاه دلواپس کبوتر رو بعد از چند لحظه تونست از پشت حصار ناهشیاری تشخیص بده. صداها رفته‌رفته واضحتر می‌شدن.

-شلوغ نکنید برق‌برقی‌های دیوونه الان همه سالن رو با خبر می‌کنید.

-کبوتر لطفا! لطفا کاری کن بیدار بشه. اگر بیدار نشه اون جعبه سیاه قورتش میده.

-من ترمیم بلد نیستم واقعا فقط تا همینجا ازم برمیاد. اگر جواب نده دیگه کاریش نمیشه کرد.

نجوایی دلواپس و ناآشنا به ناهشیاریش خط انداخت.

-اصلا چی شد؟ کسی هست که فهمیده باشه؟

کبوتر آهسته جواب رو زمزمه کرد.

-تا حالا مرغ عشق به تیز‌مغذیه تو ندیدم. چند دفعه پرسیدی جواب هم گرفتی. خودت شمردی؟ چیزی نشد. خورد به دیوار.

صداها دوباره توی سرش درهم می‌رفتن و غیر قابل تشخیص می‌شدن.

-خورد به دیوار؟ به کدوم دیوار؟ کی خورده که کسی نفهمید؟ مگه ضربه چقدر محکم بود که همچین نتیجه وحشتناکی داشت؟ و اصلا واسه چی اینهمه شدید باید به جایی خورده باشه؟

نجوای ریز شبتاب‌ها مثل نور ظریفشون توی سر کوکو پیچید.

-چه فرقی می‌کنه؟ مهم چیزیه که داریم می‌بینیم.

-بله و اینکه اون دست‌ها این دفعه واسه ترمیم کمک نمی‌کنن. باید هر طوری شده بدون کمک اون آدم حلش کنیم.

صدای دلواپس و ناآشنای مرغ عشق توی سرش پیچید.

-هی! شماها از کجا می‌دونید که اون آدم کمک نمی‌کنه؟ بگید شماها چی می‌دونید؟

پریشانی‌های درهم شبتاب‌ها مانع فرو رفتنش به دنیای خوابی ناهشیار می‌شدن.

-ما فقط می‌دونیم که باید هر طور شده ترمیم رو انجام بدیم.

-ولی آخه چه جوری؟ ما که…

زمزمه هدهد که مثل همیشه در تلاش بود تعادل رو برقرار کنه.

-هیس! ساکت باشید! به نظرم داریم به یه جاهایی می‌رسیم. هی کوکو یه نشونه بده بفهمیم هنوز هستی یا دیگه نیستی.

کوکو خیلی آهسته پلک زد و صدای ضعیفش که فقط کمی از نجوا بالاتر بود رو با کمک گرفتن از تمام ارادهش آزاد کرد.

-سر… دِه! سر… دمه!

آزاد شدن آه ترسیده و لرزونی که حالا می‌دونست مال مرغ عشقه مثل نسیم از روی پلک‌هاش گذشت. نفس آسوده شبتاب‌ها و روشنتر شدن نورشون رو به وضوح دید و شنید. سکوت متفکر هدهد رو درک کرد و خنده آروم کبوتر و بالی که نامحسوس روی شونه‌های داغونش فشار آورد رو شناخت.

-ما نفهمیدیم چه اتفاقی افتاد ولی علی‌الحساب بیداریت مثبته. هی! ببین! می‌شنوی؟ همه چی درست میشه. تو هم درست میشی. تحمل کن. درست میشه.

کوکو نجوای کبوتر رو شنید. نفس دردناکی کشید و دوباره به جهان تیرگی فرو رفت.

 

روزهای منجمد آهسته سپری می‌شدن. شهر هرچند خیلی کند و به سختی، اما انگار داشت بیدار می‌شد. حالا ساعت‌های روشن کمی بیشتر و تیرگی انگار کمی کمتر شده بود. سرما اما همچنان پابرجا مونده و چنان شدید آزار می‌داد که پوش دادن پرها هم چندان کمکی نمی‌کرد. کوکو که بعد از حدود ده روز عاقبت تونسته بود بدون زمین خوردن و با تکیه به قفسه‌های اطرافش بلند شه با تمام وجود حس می‌کرد اگر بی‌حرکت بمونه انجمادش قطعیه، و حرکت با توجه به درد شدیدی که با هر نفسی که می‌کشید توی تمام وجودش می‌پیچید حسابی سخت بود. خونه زمان از صبح زود تا دیروقت شب به خاطر رفت و آمد آدم‌ها شلوغ بود و شب‌ها سرما به نهایتش می‌رسید. حتی دیجیتالی‌ها هم از فشار سرما ایمن نبودن.

-این چه وضعشه؟ حس می‌کنم روی صفحهم برفک زده.

-راست میگه واقعا سرده. من دیگه تنظیماتم رو احساس نمی‌کنم.

-منم سردمه. اگر اینطوری پیش بره جا باتریم واقعا یخ می‌زنه.

-آره خیلی سرده احساس می‌کنم از داخل یخ بستم.

-من یخ نبستم ولی به نظرم می‌رسه اجزای داخلیه ساعتم دارن ترک برمی‌دارن.

-بسه دیگه نق زدن رو تمومش کنید سرما اینطوری عقب نمی‌کشه.

-خب میگی چیکار کنیم؟ عقب کشیدن سرما که دست ما نیست. حتی بخاری هم خیلی جواب نمیده.

-راست میگه خب سردمونه.

-بله سرده خیلی هم سرده ولی مگه با این گفتن‌ها گرم میشیم؟

-گرم نمیشیم ولی دلمون شاید خنک بشه.

-راست میگه. تازه جز این گفتن‌ها کار دیگه‌ای ازمون برنمیاد.

-بس کنید. به نظرم سرما اونقدر هست که لازم نباشه دلمون از اینکه هست خنکتر بشه. گفتن‌ها هم فقط انرژی ازمون می‌کشه. هیچ راهی واسه دفع این سرما نیست جز اینکه پیش بریم تا زمستون دست برداره و بره.

-ای کاش می‌شد زمان رو سریعتر پیش ببریم تا سریعتر به انتهای این زمستون کذایی برسیم! تا اینجاش هر چیزی که نباید رو دیدیم خدا می‌دونه بعدیش چیه.

-اگر همینطور ادامه بدید بعدیش فقط خسته تر شدنه. جای این حرف‌ها سریعتر باشید! داریم از ساعت بزرگ جا می‌مونیم.

-نه اینطور نیست ما ازش جا نمی‌مونیم اون ساعت خودش داره جا می‌مونه.

-چی؟ یعنی باز از کار افتاده؟ اوه دوباره نه!

کوکو کلافه از این همهمه‌ی مزاحم از پشت ساعت بزرگ نالید:

-نه نیفتاده. عقب هم نیست. همه چیز درسته محض خاطر خدا دیگه بس کنید!

کوکو منتظر ادامه ماجرا نشد. دوباره به پشت ساعت خزید تا غبار داخل چرخ‌دنده‌ها رو پاک کنه، اما این مانع شنیدن زمزمه‌ها نمی‌شد.

-اون چیشه؟

-هیچ چی بابا. این اواخر همیشه اینطوریه.

-خب واسه چی اینطوریه؟ یادمه پیش از این هرچی پیش میومد زنده‌تر از این‌ها می‌دیدیمش.

-احتمالا سردشه.

-خب پیش از این هم سردش بود ولی الان انگار…

-پیش از این شاید اینهمه سردش نبود. آخه هوای تاریکخونه شاید اینهمه سرد نیست.

-راست میگه. ما که نمی‌دونیم. باید از این جناب پاکساز بپرسیم حتما جواب رو بلده.

صدای خنده‌های فروخورده یک لحظه رها شد و کم مونده بود بالا بره.

-اه بسه دیگه تمومش کنید! واقعا که!

همه متعجب به تیهو خیره شدن. تیهو تقریبا هیچ زمانی خشمش رو این مدلی نشون نمی‌داد. همیشه آرامشی ملایم در لحنش و نگاهش و رفتارش بود که حتی توبیخ‌هاش رو هم به رنگ ملایم نصیحتی مهربون درمی‌آورد.

-ما کار بدی کردیم تیهو؟

تیهو نگاهی دلگیر به جمع متحیر انداخت.

-بله. کردید. و به نظرم لازم نیست من ماهیت کاری که کردید و همیشه می‌کنید رو توضیح بدم. اگر تفریحتون تموم شد یک لحظه خودتون رو جای وجود سرمازده‌ای که به هر دلیلی داره بیشتر از خودتون اذیت میشه بذارید بلکه حواستون سر جاش بیاد و بفهمید.

کوکو چیزی نمی‌دید ولی اون لحظه چنان قدرشناسی عمیقی نسبت به تیهو احساس کرد که اندازه نداشت.

-ولی تیهو ما واقعا نمی‌خواییم اذیتش کنیم. ما فقط داشتیم شوخی می‌کردیم.

لحن تیهو دیگه فقط ناراضی نبود. خشمی محسوس توی صداش جوونه می‌زد.

-خیلی دلم می‌خواد زمانی که نوبت خروج هر کسی از این جمع که بعد از این گذرش به تاریکخونه می‌افته رسید ببینم نظرش در مورد شوخی‌های رفقای امروزش چیه.

کوکو سنگینی سکوت اطراف رو حس کرد. کاملا واضح بود که دیگه کسی نمی‌خندید.

-ولی تیهو ما واقعا…

صدای تیهو بی‌حوصله و همچنان دلگیر بود.

-بسه دیگه. محض اطلاع حرکت دادن بال‌ها بیشتر از زبون سرما رو فراری میده. هدفزن‌ها وقت تمرینه. بیایید باید بجنبیم.

کوکو صدای پریدن‌ها رو شنید و همهمه‌هایی که دوباره بالا گرفتن ولی دیگه از جنس قبل نبودن. بالِ آزادش که به چرخ‌دنده‌ها گیر نبود رو به نامحسوسترین حالت به نگاه کدرش کشید و دوباره مشغول شد. نفهمید چه مدت درگیر روغنکاری اون چرخ‌های یخزده بود. سر که بلند کرد سایه کفشدوزک رو روی صفحه پشت ساعت دید و با خستگی به صاحب سایه نگاه کرد:

-خسته نباشی کوکو. خوبی؟

کوکو دیگه حس آه کشیدن نداشت.

-خسته نیستم. ممنون.

کفشدوزک لبخند زد.

-خسته که هستی. همه خسته‌ایم. حال و اوضاعت در چه حاله؟

کوکو بی‌حوصله جواب رو زمزمه کرد:

-چیزیم نیست. سردمه. شبیه همه.

کفشدوزک آهسته پرهاش رو بست و روی کوک ساعت بزرگ نشست.

-این سرما هم حسابی دردسر شده مگه نه؟

کوکو نفس عمیقی کشید و به دیوار سرد کنارش تکیه زد.

-بگو چی؟

کفشدوزک متعجب نگاهش کرد.

-چی؟

کوکو بدون شادی لبخند زد.

-تو می‌خوایی یه چیزی بگی ولی بلد نیستی سریع بهش بپردازی. خب. بگو چی می‌خوایی و نه خودت رو اذیت کن نه منو.

کفشدوزک خندید.

-نه چیز مهمی نیست فقط…

کوکو در سکوت نگاهی منتظر و بی‌حوصله بهش انداخت. کفشدوزک پیش از شکستن سکوتش دوباره خندید.

-واقعیتش، تو موجود عجیبی هستی. اینو من نمیگم. تو واقعا عجیبی. فهمیدنت گاهی سخت میشه. تو مدت‌هاست که گفتی دیگه نمی‌خوایی ادامه بدی ولی در حمله آخر حسابی زدی به میدون و همراه بقیه زدی پدرشون رو درآوردی. خب این تضاد بین گفتار و عملت یهخورده…

سردی نگاه کوکو باقی حرفش رو برید. چند ثانیه سکوتی که حاکم شده بود انگار هرگز نمی‌شکست اما کوکو مثل یه لایه یخ خشک شکستش.

-یعنی انتظار داشتی بیخیال تکیه بدم به اون دیوار کذایی و فقط تماشا کنم؟ بیخیال اینکه نتیجه چی می‌تونست باشه؟ هیچ احمقی بریده شدن شاخه‌ای که خودش روش نشسته رو تماشا نمی‌کنه. من هنوز اینجام. هنوز این سقف بالای سرمِ. فرقی نمی‌کنه موجود زنده باشی یا دستساز. اگر به سقف بالای سرت غیرت نداشته باشی واژه بی‌معرفت هم اضافیه که خرج توصیفت کنن. جوابت رو گرفتی؟

کفشدوزک مات نگاهش می‌کرد. توی نگاهش تأیید بود.

-به نظرم گرفتم. می‌بخشی اذیتت کردم ولی می‌دونی چیه؟ لازم داشتم بفهمم. باید به بینش شبتاب‌ها اعتماد می‌کردم ولی…

کوکو بی‌اختیار به نگاه رضایتمند کفشدوزک لبخند زد. لبخندش مهربون بود. مهربونی‌ای از جنس گذار از یک راه دراز به یک تازه نفس بی‌تجربه.

-حالا که گرفتی از روی اون صفحه بلند شو. اون فلزیه و توی این سرما نشستنت اونجا خطرناکه. بلند شو تا یخ نزدی.

کفشدوزک بال‌هاش رو باز کرد و شادتر از زمان فرودش پرید و رفت. لبخند کوکو بعد از رفتن کفشدوزک آهسته محو شد. آه منجمدش رو رها کرد و به ور رفتن با چرخ‌دنده‌های سرمازده ادامه داد.

 

اون شب عروسکی‌ها و دیجیتالی‌ها تا حد امکان به هم چسبیدن بلکه کمی از سرمای فلجکننده اطراف در امان باشن. همهمه‌ها، شیطنت‌ها، خنده‌ها و شلوغی‌های شوخی و جدی همچنان در جریان بود. اما کوکو از گوشه‌ای که جاگیر شده بود موج نامحسوسی رو حس می‌کرد. لایه‌ای نازک از جنس دلواپسی، حیرت و شاید تفکر. تیهو در جریان خشم اون عصرش چیزی رو گفته بود که شاید تا به حال کمتر کسی در خونه زمان بهش فکر کرده بود. اون‌هایی هم که گاهی بهش فکر می‌کردن از ذهن‌هاشون عقبش می‌زدن تا وسط شلوغی‌های پنهان و آشکار افکارشون محو بشه.

-آدم‌ها ما دستسازها رو چه جوری می‌بینن؟ ذهنیتشون چه مدلیه؟ اون نفر توی تاریکخونه هم یه آدمه. آدم خوبیه. حواسش همیشه به همه ما بوده. خب این زمان شاید کمی خستهتر شده ولی در هر حال مواظب اینجا و اجزای اینجا یعنی ماست. اما اون یه آدمه. به هر حال از جنس همجنس‌هاشه مگه نه؟

کوکو با قهقهه‌ای که نفهمید سر چی از یه گوشه سالن بالا رفته بود از جا پرید.

-هی کوکو! در چه حالی؟

کوکو به کبوتر نگاه کرد. شبیه همیشه بود. با این تفاوت که انگار چیزی از اون فضا جداش می‌کرد. لایه‌ای نادیدنی که کوکو می‌دونست وجود داره اما دیده نمی‌شد. کبوتر شب‌ها توی سالن نمی‌موند و معمولا پیش از نیمه شب یا کمی بعد از اون از سالن بیرون می‌زد و بین نورهای ملایم فضای ویترین مقابل غیب می‌شد. کوکو آه کشید. کبوتر به نگاه ماتش خندید.

-کجاها می‌پری جناب پاکساز؟

کوکو سعی کرد بخنده ولی موفق نشد. کبوتر دیگه نمی‌خندید. نگاهش مهربون شد.

-هی! منو ببین! درست میشه. من می‌فهممت ولی روزهای بعد رو هم می‌بینم. تو اینطوری نمی‌مونی.

کوکو سعی کرد بگه من چیزیم نیست فقط به شدت سردمه اما بلافاصله بعد از شروع فهمید نمی‌تونه تمومش کنه. کبوتر لبخند زد.

-می‌دونم. سرده. باورت بشه یا نشه من این سرما رو می‌شناسم. نشمردم چند دفعه دلم خواسته بود که ای کاش بازیافتم توی کوره و کامل انجام می‌شد که خاطراتم رو هم پاک کنه. ولی اون زمان گذشت. حالا دیگه تموم شده. به خاطر همین هم بهت میگم این گذراست. واسه تو هم می‌گذره و تموم میشه. فقط تحملش کن. تحمل کن تا بگذره و بره.

کوکو دست از تلاش برای خندیدن برداشت. نتیجه چنان مضحک بود که حس کرد فقط شرمندهش می‌کنه. کبوتر یه دفعه از جا پرید و گوشه پر یه مرغ عشق کوچولوی در حال پرواز که کوکو تا اون زمان این اطراف ندیده بود رو آهسته کشید. مرغ عشق کوچولو از خط پروازش منحرف شد، با وحشت جیغی کشید و توی هوا نیمدایره زد. کبوتر رو که دید دوباره جیغ کشید.

-این چه کاری بود کردی؟ عجب دیوونه‌ای هستی! نزدیک بود با سر برم توی دیوار! ترسیدم! واقعا که! تو هر جا هستی باید اذیت کنی؟ …

کوکو با دیدن خشم معصوم و البته همراه لبخند مرغ عشق بی‌اختیار زیر خنده زد. مرغ عشق کوچولو هم خندید. آهسته پرهای ظریفش رو بست و جایی نزدیک کبوتر فرود اومد. کمی همراه کبوتر خندید و بعد پرید و رفت تا به شلوغی‌های بقیه ملحق بشه. کوکو نپرسید ولی کبوتر جواب داد.

-جزو محموله جدید بود که در زمان غیبتت رسید. تو توی هوای خودت بودی و اصلا رسیدنشون رو نفهمیدی. من از پشت ویترین مقابل دیدمشون. البته چندان شباهتی به ساکنان قدیمی اینجا ندارن. اکثرشون دیجیتالن و عروسکی‌هاشون هم متفاوتن ولی خب دوران جدید شروع شده و این تفاوت عادیه.

کوکو فقط سری تکون داد تا حرفی زده باشه. کبوتر همچنان لبخند می‌زد، اما کوکو خیلی چیزها پشت اون لبخند می‌دید. ناگفته‌هایی که هرگز گفته نشدن، اما کوکو می‌شناختشون و حالا حس می‌کرد که خیلی بیشتر می‌شناسه.

-کبوتر! تو الان حالت خوبه؟ یعنی خوشحالی؟

کبوتر بی‌مکث جوابش رو داد.

-قطعا هستم. بهت که گفتم. من الان جایی هستم که باید باشم. واقعا جا و جایگاهم رو دوست دارم.

لحن کوکو کنجکاو و در عین حال عذرخواه بود.

-ولی چه جوری؟ تو اینجا در پیشبرد زمان سهم داشتی و الان داخل یه فضای محدود نورپردازی می‌کنی.

کبوتر خندید.

-درست میگی. اون فضا از این سالن کوچیکتره ولی اصل برای من محتوای اون فضاست. بیا تا درست ببینی.

کبوتر به طرف شیشه بزرگی که سالن رو از فضای پاساژ جدا می‌کرد پرید و کوکو رو خواه‌ناخواه همراه خودش برد.

-حالا درست تماشا کن. اونجا چی میبینی؟

کوکو از پشت شیشه به مقابل و نورهای ملایم رنگی خیره شد.

-نورهای رنگی می‌بینم. یهخورده شبیه نور شبتاب‌هاست. یه ردیف ویترین می‌بینم که با دیوارهای شیشه‌ای از هم جدا شدن و داخل هر کدومشون یه سری از اون نورهاست و محتواشون رو همراه رنگ‌های شادشون روشن می‌کنه و محتوای اون ویترین‌ها… اون‌ها کتابن. نه وایستا تمامش کتاب نیست. اون ویترین‌ها پر از… وای خدایا چه جوری ندیده بودمش؟ اون فضا یه فروشگاه لوازم التحریر و کتابه!

کبوتر با رضایت سر تکون داد. لبخندش انگار می‌درخشید.

-بخش من بخش کتابه. بچه‌های آدم‌ها و خیلی وقت‌ها بزرگترهاشون واسه تماشا و خرید یه دفترچه یادداشت یا خودکار و روان‌نویس و چیزهایی از این قبیل میان اما بعد از جذب شدن و بازدید از ویترین کتاب معمولا دست خالی ازش عقب نمی‌کشن. من این حس رو دوست دارم.

کوکو نگاهش کرد و از صمیم دل لبخند زد.

-خوشحالم از رضایتت. این خیلی با ارزشه. به خاطرش بهت تبریک میگم.

کبوتر در سکوت بهش نظر انداخت. کوکو به وضوح بیمار بود. نگاهش روی جعبه سیاه گوشه سالن گیر کرده بود. کبوتر خط نگاهش رو دید.

-واقعا تصور می‌کنی لازمه اونهمه تماشا کنیش؟

کوکو سکوت کرد. کبوتر بود که سکوت رو شکست.

-می‌ترسی؟

کوکو صادقانه جوابش رو داد.

-بله. می‌ترسم. دلم نمی‌خواد قاطی خاکسترهای اون داخل بشم. این مدل بطلان، اون سیاهی در لحظه‌های آخر، اون شعله‌ها، دردش، …

صدایی هردو رو از جا پروند.

-کی قراره باطل بشه؟

نگاه هردو به طرف هدهد چرخید که پرهای درهمش رو صاف می‌کرد. کوکو به نگاه ثابت و منتظر هدهد نظر انداخت و تلخ لبخند زد.

-من.

هدهد خندید.

-تو؟ به نظرم سرما روی اتصالاتت اثر کرده. ولو شدی اینجا و از خودت تصویر می‌بافی؟

کوکو آه کشید. آهش سرد بود.

-به من نمیاد باطل بشم؟

هدهد بلند خندید.

-نه. ابدا.

کوکو زهرخند زد.

-خب پس سرما دوبینی هم ایجاد می‌کنه.

کبوتر بلند خندید. هدهد لبخند زد. لبخندش مثل همیشه متفکر بود.

-یعنی میگی من دوبینی گرفتم؟ و تو نزدیک بطلانی؟

کبوتر رو صدا زدن و پرید و رفت تا اوضاع گوشه سالن و جمع موجود در اون گوشه رو حسابی شلوغ کنه. نگاه هدهد جدیتر شد.

-می‌دونی کوکو؟ گاهی راه‌های زیادی واسه رفتن هست. و گاهی فقط یه راه مقابلمونه. تنگ و تاریکه ولی تنها راهه. معمولا توقف و تردید کار رو سخت می‌کنه. اگر لازم شد بپریم نباید تردید کنیم. فقط باید پرید. اینطوری ساده تره.

کوکو نگاهش کرد. چقدر تمام اجزای این فضا رو با خودش بیگانه می‌دید. اینهمه رو چه جوری تا این زمان ندیده بود! حیرتی دردناک مثل مه ذهنش رو گرفت.

-به بطلان تشویقم می‌کنی؟

هدهد نفس عمیقی از جنس تفکر کشید.

-کی گفته مسیر تمام پریدن‌ها باید به ته اون جعبه سیاه ختم بشن؟ درضمن، چیزهایی دردناکتر از اون‌هایی که تو تصور می‌کنی هم می‌تونن وجود داشته باشن.

کوکو مشخصا در هوای ادراک نبود.

-یعنی باید خودم بپرم داخل اون جعبه؟

هدهد لبخندی خالی از شیطنت داشت.

-فعلا که نمیشه بپری. برق نیست و اون جعبه اینطوری کار نمی‌کنه. نزدیک اعلام ساعته. به جای این افکار عجیب بلند شو باید بجنبیم.

کوکو نفس عمیقی کشید. زمزمهش رو خورد و پشت سر هدهد پرید.

-بله باید بجنبیم. باید بجنبیم!

چیزی با سرعتی عجیب از مقابلش گذشت و سایه‌ای شبیه دنباله‌های رنگارنگ جهنده از خودش جا گذاشت. کوکو بی‌هوا عقب پرید. چیز عجیب برگشت و با همون سرعت زیگزاگی پرواز کرد و با حرکات سریع نمایشی دوباره از برابر نگاه متحیر کوکو رد شد و کم مونده بود به در تاریکخونه بخوره اما در لحظه آخر با ترمزی از نظر کوکو ناشیانه عقب کشید و گوشه قفسه نزدیک در فرود اومد. کوکو مات تماشا می‌کرد.

-این دیگه چه جونوریه؟

پرنده عجیب بود. پرهاش به طرز اغراقآمیزی برق می‌زدن و رشته‌های رنگارنگ بلند از بال‌ها و دمش آویزون بودن که با پروازهای عجیبش توی هوا موج می‌خوردن. بال کبوتر روی شونه کوکو فرود اومد و به شدت از جا پروندش.

-مواظب باش. داری می‌افتی.

نگاه کوکو همچنان مات بود. کبوتر نجاتش داد.

-درباره محموله جدید که واست گفته بودم. این یکیشونه. تعجب نکن چندتایی ازینا بینشون هست و خب چندتایی بیشتر از چندتا هستن.

کوکو دوباره به پرنده عجیب نگاه کرد. پرنده همراه چندتا موجود عجیب دیگه کم و بیش شبیه خودش وسط جماعت بی‌خود از خود به اجرای نمایش عجیبش ادامه می‌داد و بقیه درست نزدیک در تاریکخونه جیغ‌و‌ویغ راه انداخته بودن. کوکو گیج و متحیر عقب کشید.

-این‌ها چه عجیبن! اون اولی رو اصلا نمیشه فهمید چه نوع پرنده‌ایه! بقیه هم همینطور. این یکی شبیه یه مدل پرستوهه ولی این…

کبوتر نخندید.

-اون شکل طبیعیش نیست. درخشش پرهاش واسه اکلیل و روغن جلاست که از گوشه قفسه پیدا کرده و به خودش پاشیده. دنباله‌های رنگی دم و بال‌هاش هم رشته‌های رنگی برچسب داخل کشو هستن.

کوکو حیرتزده وا رفت.

-ولی این‌ها با این هیبتی که واسه خودشون ساختن داخل چه مدل ساعتی جا میشن؟

کبوتر این بار خندید. خندهش بیشتر از یه خنده معمولی بود.

-اون‌ها داخل هیچ ساعتی جا نمیشن چون اصلا قرار نیست در پیشبرد زمان کمک کنن.

کوکو چنان حیرت کرده بود که نتونست حرفی بزنه. کبوتر بعد از لحظه‌ای سکوت از این تلاش نافرجام خلاصش کرد.

-اون‌ها عروسک‌های فانتزی هستن. اسباب بازی‌هایی برای تزئین.

کوکو تقریبا هوار کشید:

-برای تزئین؟ ولی این غیرممکنه!

کبوتر سکوت کرد و مثل همیشه بی‌حرف به کوکو مهلت داد تا به خودش بیاد. آرامش نگاه کبوتر کمکش کرد تا کمی آرومتر بشه. کبوتر بعد از اطمینان از ثبات همصحبتش دوباره به حرف اومد.

-واسه چی غیرممکنه؟

کوکو که حالا به خودش مسلطتر بود آه کشید. آهی به وضوح غمگین.

-واسه اینکه خیلی پیش از این صاحب کارخونه اسباب بازی به خونه زمان پیشنهاد همکاری و اشتراک فعالیت داده بود ولی این آدم صراحتا رد کرد و گفت به هیچ عنوان حاضر نیست در محدوده قلمرو شخصیش زمان و بازی با هم تلاقی کنن. من کاملا یادمه. مالک اینجا حاضر به پذیرش همچین چیزی نشد. حواست هست؟ نشد!

کبوتر نگاهش کرد. نگاهش آشکارا ترحم انگیز بود.

-اون خیلی پیش از این رو خاطرم هست. پیش از زمستون بود. ولی آدم‌ها عوض میشن. فضا عوض میشه. همه چیز عوض میشه. سعی کن بپذیری کوکو. خونه زمان دیگه جایی که تو می‌شناختی نیست.

کوکو خسته نگاهش کرد و وا داد. ترحم نگاه کبوتر واضحتر شد.

-چیزی نیست. واست عادی میشه. فقط تحمل کن تا این زمان رو سپری کنی.

کوکو سعی کرد صداش رو پیدا کنه.

-این چه داستانیه؟ این هیبت و اونهمه شلوغی درست پشت در تاریکخونه! اگر اون در باز بشه بالای دهتا اصل به جای شکسته شدن کلا به فنا میره.

کبوتر نگاهی عاقل اندر سفیه بهش کرد.

-اصل؟ اون موجودات رو ببین؟ به نظرت اصل‌های خونه زمان با چیزی که داری تماشا می‌کنی همچنان مفهوم دارن؟

و درست انگار در توضیح این ماجرا درِ تاریکخونه در همون لحظه باز شد. کبوتر بین دوتا قفسه عقب کشید و کوکو از وحشت نفسش پس رفت. سکوت سنگین سالن بعد از اونهمه سر و صدا ترسناک به نظر می‌رسید. کوکو بلبل رو دید که بین دوتا از فانتزی‌ها مچاله شده و با چشم‌های براقی که از ترس انگار داشتن از حدقه بیرون می‌زدن بی‌حرکت مونده بود. مالک خونه زمان به فضای سالن و به اجزایی که هر کدوم در هر حالتی که بودن خشکشون زده بود نظر انداخت. نگاهش روی اون موجود رنگارنگ پرستو‌مانند خیره موند. کوکو حس کرد زمان از حرکت ایستاده. مالک زمان سکون صحنه رو با قدم‌های یکنواخت شکست. بالای سر اون جمع بی‌حرکت متوقف شد. به موجود رنگی دقیق نگاه کرد. چهرهش یک لحظه بی‌حالت موند.

-عجب! این چقدر… مطمئنم سر شب این شکلی نبود. و چقدر… مضحک.

و لبخند زد. این اولین لبخندی بود که کوکو بعد از اون ضربت کابوس‌وار ازش می‌دید. لبخندی که شبیه خنده‌های گذشته نبود اما واضحتر شد و موند و نرفت و دستی که آهسته موجود رنگی رو برداشت و پشت ویترین روی یک دسته پوشال به تکیه گاه شیشه‌ای تکیهش داد. مالک خونه زمان باقی فانتزی‌ها رو داخل ویترین مرتب کرد، واسه اطمینان خاطر به ویترین جدید نظر انداخت، به داخل تاریکخونه رفت و در رو پشت سرش بست.

بلافاصله بعد از بسته شدن اون در انفجاری از قهقهه‌های ناآشنای گوشخراش سکوت سالن رو خرد کرد و فانتزی‌ها همراه اطرافیانشون این بار بلندتر و بی‌پرواتر از پیش فضا رو در هیاهوی غریبشون غرق کردن. کبوتر از مخفیگاهش بیرون زد و ظاهرا اتفاقی بین نگاه مات کوکو و صحنه دیوانه وار مقابلش حائل شد.

-اصل‌ها هم می‌تونن عوض بشن.

کوکو مهلت جواب دادن پیدا نکرد.

-هی! تو جدید نیستی. پس واسه چی من ندیدمت؟

کبوتر پرید و رفت تا سر به سر مرغ عشق که بیخیال در گوشه دیگه سالن تمرین پرواز می‌کرد بذاره. کوکو به موجود براق صاحب صدا که مشخص نشد کی سمت چپش ظاهر شده بود خیره شد و بی‌اختیار اولین چیزی که به نظرش رسید رو گفت.

-سلام.

پرنده حرکت موجی‌شکلی به بال‌های عجیبش داد و خندید.

-سلام. تو وسط جمع بقیه نیستی.

کوکو نگاهش کرد.

-خودم می‌دونم.

پرنده پیچ و تابی به خودش داد و دوباره خندید.

-خب چرا نیستی؟

کوکو با سردیه آشکار عقب کشید تا ازش فاصله بگیره.

-قاطی شلوغی‌های بالاتر از تحملم نمیشم.

موجود رنگی دستبردار نبود.

-تو کوکویی؟ چرا همیشه یه جورهایی تک می‌پری؟ می‌دونی من داشتم می‌دیدمت بیشتر وقت‌ها تنهایی. من ازت خوشم میاد.

کوکو به وضوح خودش رو جمع کرد.

-خب… عه… خب ممنونم.

موجود رنگارنگ بال‌هاش رو با حرکتی چرخشی باز کرد و در نتیجه دنباله‌های رنگی متصل به پرهاش توی هوا موج خوردن. کوکو تقریبا چشم‌هاش رو بست.

-صبحی هم دیدمت هرچی صدات کردم جوابم رو ندادی. چرا جواب ندادی؟

کوکو حس درموندگی می‌کرد.

-من… خب من… آه خدای من!

پرنده با صدایی که مشخصا سعی داشت هرچه گیراتر شنیده بشه خندید.

-هی تنهایی خوب نیست بیا پیش ما.

کوکو آشکارا از جا پرید.

-اوه نه ممنونم من واقعا…

-هی پرکاغذی دوستات صدات می‌کنن نمی‌خوایی بری به فعالیت‌های مفیدت بینشون ادامه بدی؟

پرنده نگاه سردی به کبوتر بیخیال انداخت.

-هر وقت خودم بخوام میرم ادامه میدم و الان تو مشکلت چیه؟

کبوتر شونه بالا انداخت و با همون بیخیالی نگاهش کرد.

-مشکلم جاییه که اشغال کردی. از اونجا بلند شو برو بازی کن می‌خوام بشینم.

پرنده واسش پشت چشم نازک کرد.

-اینهمه جا! الان تو…

کبوتر ندیدش گرفت. از کنارش گذشت و روی قفسه ولو شد. پرنده که رشته‌های بلند آویزون به دمش با حرکت سریع کبوتر به هم ریخته بود نگاهی عصبانی بهش کرد که توسط کبوتر نادیده گرفته شد. پرنده با خشم پرید و رفت و رشته‌های رنگی شبیه پرچمی ژولیده پشت سرش به اهتزاز در اومدن. کوکو نتونست خودداری کنه و آروم خندید. کبوتر نگاهی بی‌خنده ولی شوخ بهش کرد که به طرز دردناکی واسه کوکو آشنا بود. نشونی از گذشته‌هایی که هرچند خیلی ازشون نگذشته بود، اما در نظر کوکو دور و دست‌نیافتنی بودن. کبوتر فهمید و لبخند زد.

-هی! بیخیال. عادت می‌کنی.

کوکو به خودش اومد و به برق پرهای پرنده عجیب و نوارهای آویزون بهش که توی هوا شناور بودن خیره شد.

-این چه زهری بود من امشب دیدم؟

این دفعه کبوتر بود که تحملش برید و از خنده منفجر شد. کوکو بهش چشم دوخت و چند ثانیه بعد با قهقهه‌ای بلند همراهیش کرد.

 

تکاپوی پاساژ در روزهای بعد شبیه موج گسترده شد و آهسته آهسته به شهر کشید و حالا دیگه تمام شهر در جنب و جوشی عجیب روزهای سرد زمستون رو به شب می‌رسوندن. ساکنان خونه زمان همچنان مشتاق دونستن بودن اما هرچی بیشتر می‌گشتن کمتر نتیجه می‌داد.

-این آدم‌ها دارن چیکار می‌کنن؟

-ما هم نفهمیدیم اگر تو فهمیدی بهمون بگو.

-راست میگه کارهاشون عجیبه. مالک اینجا با اون پوشه کوچیک از صبح تا شب همه جا میره و اون دوتا جوون هم هر روز میان و یه عالمه از اون کاغذ‌ها بهش میدن که میره توی همون پوشه.

-آره راست میگه به نظرم اون پوشه همین روزهاست که منفجر بشه. خیلی دلم می‌خواد بدونم داستان اونهمه کاغذ چیه. تمامشون یه اندازه و یه مدلن.

تیهو بود که ابهام رو برطرف کرد.

-به اون کاغذ‌ها میگن چک. اگر داشته باشیشون می‌تونی بری از بانک آدم‌ها پول بگیری. پول هم که حسابی توی دنیای آدم‌ها کلیده.

حیرتی همگانی جای همهمه‌ها رو گرفت.

-یعنی آدم‌ها دارن پول‌هاشون رو می‌ذارن توی اون پوشه؟ واسه چی؟

درنا بال و پری زد و متحیر جمع رو از نظر گذروند.

-اونها می‌خوان یه کاری انجام بدن که ظاهرا مقدماتش داره فراهم میشه. احتمالا واسه انجامش پول لازمه و حالا مالک اینجا داره رضایت تمام شهر رو می‌گیره که کمک کنن و واسه انجامش از این کاغذ‌ها وسط بذارن.

قناری پرهاش رو پوش داد تا سرما رو عقب بزنه.

-با این حساب آدم‌ها روی اون کاغذ‌ها مبلغشون رو می‌نویسن و امضا می‌کنن تا در انجام هرچی که هست شریک بشن و مالک اینجا هم ترتیبدهنده این ماجراست.

مرغ دریایی داخل صفحه دیجیتالش خودش رو جلو کشید.

-و اون ماجرا چیه؟

گنجشک خندید.

-خیلی دلم می‌خواد بدونم هر کسی فهمید بهم بگه.

طاووس با نگاهی کنجکاو از شیشه ویترین به فضای ملتهب پاساژ نظر انداخت.

-شاید دارن پول جمع می‌کنن تا منزل آخر رو خرابش کنن.

وحشت بلافاصله جای حیرت رو گرفت.

-منزل آخر؟ و به نظرتون آدم‌های اون ساختمون بیکار می‌شینن؟

-درسته اونها تلافی می‌کنن.

-به تلافی نمی‌رسه. اون شب جمعه رو خاطرتون نیست که کم مونده بود خون هم رو بریزن؟ این ماجرا ناتموم رها شد. اگر این آدم‌ها بخوان اقدامی از جنس اون شب کنن دفاع منزل آخری‌ها قطعا حسابی سخت خواهد بود.

-وای خدا اگر اینطوری بشه که خیلی بده.

… … …

هدهد سریع عمل کرد.

-شایعه نسازید! هنوز چیزی مشخص نیست. فعلا اتفاقی نیفتاده و شاید به این بدی هم نباشه. بلند شید! کارهای بهتری از ترسوندن همدیگه هست که باید انجام بشن.

هشدار هدهد تقریبا همه رو از جا پروند و چند لحظه بعد همه سر کار خودشون بودن. زمزمه‌ها اما همچنان باقی بودن و خیلی سریع بلندتر و واضحتر می‌شدن.

-امروز توی صحبت‌های آدم‌ها حرف زمان بود.

-آره شما هم شنیدید؟

-آره من شنیدم. بین حرف‌هاشون بحث آخر هفته بود. اسم جمعه رو هم بردن.

-آره درسته شنیدم که می‌گفتن شاید جمعه شاید شنبه.

-عجب! پس هرچی هست باید توی یکی از این دو روز پیش بیاد. یعنی چی قراره بشه؟

-نمی‌دونم. کاش می‌دونستیم!

-میگم که، من می‌ترسم.

-ما هم می‌ترسیم. ولی فعلا کاری نمیشه کرد. فقط باید منتظر باشیم.

-یعنی واقعا هیچ کاری واسه بیشتر فهمیدن از دست ما برنمیاد؟

-نه بابا نمیاد. اصلا گیریم که فهمیدیم. به نظرت چیکار میشه کنیم؟ خیال کن یه چیزی قراره بشه که اصلا هم مثبت نیست و تو هم فهمیدیش. می‌تونی عوضش کنی؟

-خب، نه.

-خب پس بیخیال شو به قول هدهد نه خودت رو بترسون نه ما رو.

… … …

 

روزها مثل برق و باد می‌گذشتن و آخر هفته به سرعت می‌رسید. کوکو هم شبیه بقیه مشغول پیش بردن مواردی بود که از دستش برمی‌اومد با این تفاوت که تلاش می‌کرد هرچی بیشتر درگیر باشه تا کمتر بی‌حرکت بمونه بلکه سرما دست از سرش برداره. واسش عجیب بود که چطور تا اون زمان هرگز انجماد رو اینطوری شدید و نفسگیر تجربه نکرده بود.

-هی کوکو! تمام پر‌هات خاکی شدن می‌دونستی؟

کوکو سر بلند کرد و به کبوتر مهمان که تازگی انگار متفاوت می‌دیدش نظر انداخت. کبوتر حالت شوخ و شلوغ همیشگیش رو نداشت. این روزها کوکو بیشتر از پیش جدی می‌دیدش. انگار خیاط پیر با رفتنش چیزی رو در این موجود عوض کرده بود. صدایی در ذهن کوکو نجوا کرد.

-کی می‌دونه؟ شاید هم تو دست از منفی دیدنش برداشتی و بخش واقعیترش رو می‌بینی.

افکارش با صدای کبوتر بریده شدن.

-هی حواست کجاست؟ میگم خاکی شدی.

کوکو تمام توانش رو برای ارائه لبخند به کار گرفت.

-بله می‌دونم. چیزی نیست. فقط خاکه. سریع پاک میشه.

کبوتر با دیدن لبخند کوکو قدمی جلو اومد و آهسته کنارش نشست.

-حالت خوبه کوکو؟

کوکو لبخندش رو هر طور که بود حفظ کرد تا نپاشه.

-ممنون. فقط سرده. این هم که همگانیه. درست میشه.

حالت نگاه کبوتر گرمتر و خودمونیتر شد.

-می‌دونی کوکو؟ گاهی اتفاق‌ها سنگینتر از حد تحمل به نظر میان ولی بعدها که به پشت سر نگاه می‌کنیم می‌بینیم که شاید اون زمان ما خیلی زیاد خسته بودیم و اون وقایع به اندازه‌ای که ازشون می‌ترسیدیم تاریک نبودن.

کوکو آهش رو شبیه یه تیکه یخ تیز قورت داد. کبوتر نگاهش می‌کرد. کوکو نتونست سکوت رو بشکنه. بدجوری سخت بود. کبوتر یا نفهمید یا به نفهمیدن زد و به هر حال از شکستن سکوتش معافش کرد و خودش رشته کلام رو ادامه داد.

-اتفاق‌ها در هر حال میان و شبیه موج از بالای سرمون می‌گذرن. گاهی این موج‌ها به شدت بزرگن. ولی می‌دونی؟ حتی بزرگترین موج‌ها هم موندگار نمیشن. اونها عبور می‌کنن. و تو با توقف در زیر این امواج سیاه برد نمی‌کنی. چه جوری بهت بگم! اون بخش از عمرت که زیر سنگینی این موج‌ها متوقف می‌مونی جزو عمر مفید به حساب نمیان. پس لحظه‌هات رو تلف نکن.

کوکو متحیر به کبوتر خیره شد. این وجهش رو واقعا نمی‌شناخت. کبوتر جنس نگاهش رو فهمید و لبخند زد.

-جریان چیه؟ نکنه خیال کردی من از بهشتی خالی از موج‌های پریشان پرواز کردم و مستقیم رسیدم اینجا! ببین! اگر بخوام جای زخم‌هایی که زیر پر و بالم به یادگار موندن رو نشونت بدم احتمالا نمی‌تونی بشماریشون. می‌دونستی من حتی پیش از اینکه یه جوجه تازه پرواز باشم صیاد رو تجربه کردم؟ من توی قفس یه کبوتر بالغ شدم. باورت نمیشه ولی همونجا بال‌هام رو تمرین می‌دادم که وقتی آزاد شدم بتونم پرواز کنم. قفس تنگ و میله‌ها خیلی به هم نزدیک بودن. پر و بالم موقع تمرین بینشون گیر می‌کرد. همیشه پرهام می‌شکستن و واسه اینکه بتونم بی‌دردسر به تمرینم ادامه بدم پرهای شکسته رو با نوکم از بال‌هام جدا می‌کردم. خاطره دردش هنوز جزو دردناکترین خاطراتمه. خونریزی بال‌هام گاهی اونقدر زیاد می‌شد که حس می‌کردم دارم می‌میرم و درد اونقدر شدید بود که هر بار خون با اشک‌هایی که بی‌اختیار پرهام رو خیس می‌کرد قاطی می‌شد. من مطمئن بودم آزاد میشم چون خیال نداشتم تمام عمرم توی قفس بمونم. تمرین لای میله‌های قفس بال‌هام رو داغون کرد. صیاد هم هر چند وقت یک بار با اون قیچی بزرگش پرهام رو می‌چید. باور کن خیلی خیلی سخت بود. اونقدر زیاد زخم برداشتم که خودم هم خیال شمردنشون به سرم نمی‌زنه. زمانی که عاقبت پروازی شدم دریچه قفس واسه جسمم که حالا دیگه جسم یه جوجه کبوتر نبود حسابی تنگ شده بود. من باید از اون قفس می‌زدم بیرون چون اگر اون زمان نمی‌پریدم از وقت پروازم می‌گذشت و دیگه هرگز موفق نمی‌شدم. در جریان تلاشم واسه گذشتن از اون دریچه تنگ و باریک استخون‌های بال‌هام خرد شدن. جسم نیمه‌جونم رو از اون قفس کشیدم بیرون و خرد و خونآلود روی اولین ارتفاعی که تونستم خودم رو بهش برسونم سقوط کردم. از روزهای بعدش فقط درد وحشتناکش رو یادمه. خیلی گذشت تا به خودم اومدم. تقریبا چیزی ازم باقی نمونده بود ولی خوشحال بودم. دیگه آزاد شده بودم. خیال کردم زنده نمی‌مونم اما ببین من الان کجام! اینجا کنار تو و بین بقیه نشستم و بهار که بشه باز منم و آسمون. اینها رو واست نگفتم که اینطوری نگاهم کنی یا از خودم توی نگاهت قهرمان بسازم. اینها رو گفتم که بدونی میشه متوقف نشد حتی توی قفس. می‌دونم تو تجربه‌های عجیب و سیاه زیاد داشتی. ولی جاهایی که تو بودی و چیزهایی که تو دیدی شاید اونقدر که تصور می‌کنی ویرانگر نبودن. تو هیچ زمانی لازم نداشتی توی قفس تمرین پرواز کنی. تو شاهد قیچی شدن بال‌هات نشدی. تو نترسیدی که اگر نتونی رضایت صیادت رو جلب کنی سرت رو جدا کنن. نمیگم همیشه شاد و خوش زندگی کردی ولی تو خستهترین نیستی. من هم نیستم. و اینکه تو و من بین تمام موجودات خدا، چه زنده و چه دستساز، تنها موجوداتی نیستیم که خاطرات تاریک داریم و تنها موجوداتی نیستیم که الان سرما بهمون زده. متوجهی چی میگم؟

کوکو با چشم‌های گشاد از حیرت و نگاهی که به شدت تلاش می‌کرد خیس نشه بهش خیره مونده بود. تصور یه جوجه کبوتر با بال‌های بریده و زخم زیر پرهاش توی قفس روحش رو به درد می‌آورد. همیشه خیال می‌کرد بینشش عمیقتر از اینها باشه، پس چطور نفهمیده بود که شیطنت‌های این کبوتر هم شبیه خیلی‌های دیگه شاید نقابیه به چهره‌ای که می‌تونه زخمی باشه و دلی که قادره درد بکشه! کبوتر آروم خندید.

-خب بیا یهخورده بحث رو عوض کنیم. ببین کوکو من یه چیزی رو جدی نمی‌فهمم و واقعا دلم می‌خواد ازش سردربیارم. اون شبی که عقرب‌ها حمله کردن انگار وسط شلوغی شنیدم که هدفشون تاریکخونه بوده. آیا من درست شنیدم؟

کوکو سعی کرد خودش رو از هوای تلخ چند ثانیه پیش بیرون بکشه.

-بله دقیقا درست شنیدی. اونها قرار بود به تاریکخونه برسن.

کبوتر که اصلا یکه نخورده بود آهسته بال‌هاش رو تکون داد.

-و نمی‌فهمم واسه چی باید اینطور باشه. آدمی که مالک اینجاست هیچ خورده حسابی با عقرب‌ها نداره. واسه چی باید بخوان بلایی سرش بیارن؟

کوکو انگار نفسش رو از لابلای تصویرهای چند لحظه پیش به زور احضار کرده باشه صافتر نشست و به پنجره تاریک نظر کرد.

-عقرب‌ها فقط فرمان می‌گرفتن. تمام شهر با این نظر موافقن که احیا و ادامه اینجا فقط از یک نفر بر‌اومده. تا حالا هم خوب پیش برده. اونهایی که عقرب‌ها رو به طرف تاریکخونه فرستادن می‌خوان با متوقف کردن آدمی که توی اون اتاقه اینجا رو متوقف کنن و مطمئن بشن که اینجا بعد از این دوباره احیا نمیشه.

کبوتر پلک زد.

-یعنی اینقدر واسشون مهمه؟ ولی آخه این…

صدای صاف سینه سرخ از فاصله‌ای نه چندان دور هردو رو از جا پروند.

-هی شما دوتا! کوکو اوضاع پر‌هات افتضاحه. رنگ خاک شدی. هی کفتره تو هم از گوشه اون قفسه بلند شو اگر در اون قوطی پشت سرت باز بشه سر تا پا روغنی میشی.

کبوتر از جا پرید و کوکو هم آهسته پرهاش رو تکوند و رفت تا برای تنظیم زمان به هدهد و سحره ملحق بشه.

 

تمام هفته به طرز عجیبی آروم سپری شد. کسی دردسر درست نکرد. خبری از منزل آخر نرسید. و در کمال خوشحالی کوکو و بقیه، هیچ اثری از خفاش و دردسرهاش هم نبود. اما از اونجایی که هیچ حالی همیشگی نیست، هفته گذشت و تموم شد و به جمعه رسید. اون جمعه یکی از ملتهبترین روزهای خونه زمان بود. وحشت و انتظار نفس همه رو چنان گرفته بود که هیچ طوری نمی‌شد ندیدش گرفت. همه به وضوح منتظر و نگران بودن. ساعت‌ها می‌گذشتن و هیچ اتفاق عجیبی نمی‌افتاد. تنها فرقش با جمعه‌های دیگه رفت و آمد آدم‌ها بود که بی‌توجه به تعطیلی پاساژ همچنان در تکاپو بودن و از در سالن زمان که همچنان چهارتاق باز بود وارد و خارج می‌شدن و حرف می‌زدن و تلفن که از دست مالک سالن جدا نمی‌شد و در فواصل کوتاهی هم که گوشی رو زمین می‌ذاشت صدای زنگش قطع نمی‌شد و این ماجرا تا دیروقت شب همچنان ادامه داشت. آدم‌ها میومدن و حرف می‌زدن و روی اون کاغذ‌های کوچیک و یک شکل می‌نوشتن و امضا می‌کردن و تحویل مالک سالن می‌دادن و بدون اینکه بشینن چایی سرپایی می‌خوردن و دوباره می‌رفتن و بعد از مدتی برمی‌گشتن و این ماجرا همچنان ادامه داشت. دم صبح همه چیز آروم شد و ساکنان سالن مهلت پیدا کردن تا دلواپسی‌هاشون رو با هم به اشتراک بذارن. آرامشی که کوتاه بود و صبح زود همزمان با طلوع تاریک صبح زمستون درهم شکست. صداهایی شبیه به غرش‌های پیوسته که از دور داشت نزدیک می‌شد و زمین همراه با نزدیک شدنش اول آهسته و بعد بیشتر و بیشتر لرزید. همزمان با قویتر شدن صدا لرزش زمین چنان زیاد شد که تمام پنجره‌های بسته سالن، ویترین‌ها و قفسه‌ها به لرزه افتادن. کوکو بدون فریاد و بدون حس زمزمه کرد ولی صداش در بهت سالن پیچید.

-زلزله. پناه بگیرید.

ترسی شدید فضای سالن رو گرفته بود. صدا و لرزش هر لحظه بیشتر می‌شد و حالا دیگه موندن در اطراف ویترین‌های شیشه‌ای ایمن نبود.

-آروم باشید. زلزله نیست. زلزله که اینطوری نمیاد.

بلبل تقریبا جیغ کشید:

-هدهد اصلا بیداری؟ میگی آروم باشیم؟ اگر زلزله نیست پس داستان این لرزش چیه؟

همهمه‌ها می‌رفتن که هیاهو بشن.

-آره راست میگه داره بیشتر هم میشه.

-وای خدا الان سقف روی سرمون میاد پایین!

-راست میگه باید فرار کنیم!

-آخه چه جوری؟

-آره چه جوری؟ اصلا کجا میشه بریم؟

-وای من می‌ترسم الان همه له میشیم!

-من نمی‌خوام زیر آوار پودر بشم!

-منم نمی‌خوام.

-خیال کردی ما دوست داریم؟

-خدایا حالا چیکار کنیم؟

فریاد قاطع هدهد از وسط قیامتی که لحظه به لحظه شدیدتر می‌شد به همه رسید.

-ساکت! آروم باشید! خطری نیست! مگه نمی‌بینید که در تاریکخونه هنوز باز نشده؟ این وضعیت امکان نداره به تاریکخونه نرسیده باشه. اگر این‌ها علائم خطر بودن اون در الان بسته نبود.

صدایی از جنس خشم و تمسخر کوکوی مات رو از جا پروند و موج همهمه‌های وحشتآلود رو شکافت.

-پس به نظرت در صورت بروز خطر اون آدم در تاریکخونه رو باز می‌کنه تا بیاد کمکمون بله؟ تو واقعا تصور می‌کنی هنوز همه چی شبیه چند ماه پیشه؟ باش تا نجاتدهنده از اون اتاقک بپره بیرون و زیر شنل جادوییش از خطر حفظمون کنه!

کوکو نفهمید اون هوار سراسر خشم از طرف کی بود ولی مطمئن بود که خشم اون لحظه خودش رو از مدت‌ها پیش تجربه نکرده بود. کلمات از اختیارش خارج شدن و سوار بر خشم بی‌مهارش روی هیاهوی سالن به پرواز در اومدن.

-تا کی می‌خوایید فقط توقع و توقع و توقع داشته باشید؟ چه جوریه که شب تا دم صبح توان واسه زیگزاگ پرواز کردن و کاغذ‌رنگی‌های براق به پر و بال چسبوندن تا دلت بخواد موجوده ولی زمان نجات خودمون که میشه منتظر فرشته نجات و شنل جادویی نق می‌زنیم؟ به جای اینکه اون زبون رو بیخودی بچرخونیم و بقیه رو زهره ترک کنیم یهخورده دقت بد نیست. اون آدم جونی داره که باید نجاتش بده مگه نه؟ در صورت بروز خطر واسه نجات اینجا هم اگر اقدامی نکنه برای حفظ جون خودش باید اون در رو باز کنه و از اون اتاق بیاد بیرون.

صدا و لرزش چنان زیاد شده بود که کوکو برای حفظ تعادلش به گوشه قفسه چسبید و چند نفر در اطرافش زمین خوردن. بقیه هم برای اینکه سرپا بمونن چندتا چندتا همدیگه رو گرفتن و سعی کردن به گوشه‌های امنتر پناه ببرن. در تاریکخونه باز شد و مالک سالن با آرامشی که همه رو غافلگیر کرد از اونجا بیرون اومد. خیلی عادی کلید رو از روی دیوار برداشت و در حالی که موهاش رو از پیشونیش کنار می‌زد به طرف در سالن رفت. آرامش اون آدم وسط اون قیامتِ صدا و لرزش همراه استدلال هدهد کارساز شد و ساکنان خونه زمان تا حد زیادی آروم شدن. اما صدا و لرزش همچنان به قوت خودش باقی موند و اونقدر شدید شد که دیگه صدا به صدا نمی‌رسید. اونهایی که جرأت بیشتری داشتن هر طور بود خودشون رو به پنجره رسوندن بلکه از علت اون قیامت سردربیارن. بقیه هم که در گوشه و کنار پناه گرفته بودن کم کم جرأت پیدا کردن و بهشون ملحق شدن. از پرده مه صبحگاهی زمستون ماشین‌های غول‌پیکری بیرون اومدن که هیچ کدوم از ساکنان خونه زمان تا به حال نظیرشون رو ندیده بودن. ماشین‌های پر سر و صدا شبیه غول‌های افسار گسیخته دل خیابون‌های خوابزده شهر رو می‌شکافتن و جلو می‌اومدن. اونها اومدن و یکراست زیر پنجره سالن توقف کردن، اما خاموش نشدن و در نتیجه صداها همچنان باقی بودن. چشم‌های مشتاق و منتظر ساکنان خونه زمان از پشت پنجره توقف غول‌های آهنی رو نظاره می‌کردن. به ثانیه نکشید که جمعیتی فزاینده از آدم‌ها از دور و نزدیک اومدن و اطراف غول‌هایی که نفس‌های پردودشون رو توی هوای صبحگاه شهر رها می‌کردن جمع شدن. خیابون لحظه به لحظه شلوغتر می‌شد. صدای ماشین‌ها اجازه نمی‌دادن چیزی از گفتگوهای اون پایین به سالن برسه، اما حرارت گفتگوها و حرکت سر و دست‌ها کاملا مشهود بود. کوکو با نگاهی مات به قیامت اطرافش نظر انداخت و تکیه به ساعت بزرگ وا رفت. ورود کبوتر مهمان که به هجوم شبیهتر بود چرت همه رو پاره کرد.

-اون ماشین‌های گنده قراره همین الان حرکت کنن مقصدشون هم منزل آخره!

اگر اون کبوتر بمبی وسط سالن منفجر می‌کرد اثرش اینهمه شدید نبود. آشفتگی حاکم به سالن تا اون زمان نظیر نداشت. همه بی‌هدف و بی‌خود از خود وسط صداها و جیغ و فریادهایی که در غرش ماشین‌های اون بیرون گم می‌شدن دور خودشون می‌چرخیدن. کوکو اما نگاهش به پنجره نبود. شبیه خوابزده‌ها به نقطه‌ای در گوشه سالن ماتش برده و با نگاهی به شدت متمرکز محو صحنه مقابلش بود. اون گوشه، کنار بخاری و زیر یکی از امنترین کنج‌های خونه زمان، تخم سفید و کوچولوی کبوترهای مهمان در حال جنبیدن و شکستن بود و پدر و مادر نگرانش بی‌توجه به غوغای اطراف مواظبش بودن. تخم کوچولو جنبید و جنبید و عاقبت پوست سفیدش ترک برداشت، از هم باز شد و ظریفترین موجودی که کوکو در تمام عمرش دیده بود ازش بیرون اومد. کوکو از دورترین فاصله تماشا می‌کرد. جوجه کبوتر با تلاش زیاد تکونی به خودش داد، روی پاهای ظریفش ایستاد، بال‌های خیس و کوچیکش رو تکوند، نوک ریزش رو باز کرد و آهسته جیر جیر کرد. کوکو همراه زمزمه آرومش که مطمئن بود جز خودش به کسی نمی‌رسه از ته دل خندید.

-سلام کوچولو. تولدت مبارک!

 

قصه کوکو، 41.

 

همزمان با به حرکت در اومدن هیولاهای غرنده از زیر پنجره خونه زمان، کبوتر مهمان همراه فوجی از زنبورک‌ها در توافقی ناگفته به هم پیوستن و از لای در نیمه باز سالن به سرمای اون بیرون هجوم بردن و بالای سر ماشین‌های غران و جمعیت آدم‌ها به پرواز در اومدن. خونه زمان غرق پریشانی بود. همه به شدت نگران و مشتاق دونستن باقی ماجرا بودن که بی‌تردید اطراف منزل آخر اتفاق می‌افتاد و از دیدرس اون‌ها دور بود. انتظار واسه بازگشت کبوتر و همراهانش همه رو به مرز جنون می‌رسوند و کاری از کسی ساخته نبود. فانتزی‌ها هم با سر و صدای غریبشون به آشفتگی صحنه دامن می‌زدن. کوکو اما غرق در آرامشی عجیب که از مدت‌ها پیش در خودش سراغ نداشت، تکیه به دیوار ساعت بزرگ به تکاپوی پریشان اطرافش خیره مونده و از تماشای شادی و تلاش جفت کنار بخاری که حالا صاحب یه فرشته کوچولو شده و فارغ از هیاهوی جهان اطرافشون مشغول بودن لبخند می‌زد. گذشتن ساعت‌های سراسر التهاب روز در خونه زمان رو نفهمید. متوجه رسیدن غروب نشد. حواسش به گسترش تاریکی شب نبود. در تلاش واسه کنترل و تخفیف غوغای شلوغ و بی‌مهار اطرافش به هدهد، تیهو و سحره ملحق نشد. و زمانی که کبوتر همراه زنبورک‌های نیمه منجمد به سالن برگشت و کم مونده بود لابلای وحشت وئ انتظار و تعجیل بقیه واسه دونستن اخبار له بشه از حال و هوای عجیب و آرومش بیرون نیومد. کبوتر و همراه‌هاش به شدت خسته و سرمازده بودن، اما حضورشون در خونه زمان آرامش و گرمایی رو واسه بقیه آورد که از خیلی پیش احساس نشده بود.

-همه چیز امنه. منزل آخر سر جاشه. اون ماشین‌ها و آدم‌های همراهشون از مقابلش رد شدن و یه خط هم بهش نیفتاد. مقصدشون اصلا منزل آخر نبود. هدف زمین‌های پشت اون ساختمون بوده. از صحبت‌هایی که آدم‌ها می‌کردن مشخص شد که اون زمین به صورت اشتراکی توسط مردم شهر خریداری شده و قراره یه پارک همراه یه کتابخونه بزرگ توش ساخته بشه. پولش و تمام مجوزهای قانونیش هم کامل شده و از امروز وارد مرحله ساخت شدن. اولین مرحله هم پاکسازی و تبدیل لجنزار به زمین خشکه.

ساکنان خونه زمان مهلت آزاد کردن نفس‌های صدادار و جیغ و فریاد آرامششون رو پیدا نکردن. در سالن باز شد و مالک خونه زمان همراه چند نفر دیگه از جمله اوستا خیاط جوون و شاگرد قصاب با سر و لباس‌های خاکآلود و چهره‌هایی به شدت خسته اما سرشار از رضایت وارد شدن. شلوغی‌های اون بیرون مثل دنباله‌هایی از یک رود خروشان پشت سر تازه رسیده‌ها همچنان در جریان بودن. صداها نزدیک و نزدیکتر شدن و چند لحظه بعد سالن پر از جمعیتی شد که همه حسابی خسته و خاکی، اما به شدت راضی بودن. پیش از اینکه ساکنان سالن بفهمن اون هوای انتظار بین آدم‌ها واسه چیه جواب رسید. با یک صدای تق خفیف که با وجود تمام صداهای داخل سالن شنیده شد، تمام لامپ‌ها و لوسترهای سالن و همزمان تمام چراغ‌های پاساژ و کل شهر روشن شدن و شب خونه زمان چنان روشن شد که دست‌ها و دور از چشم آدم‌ها بال‌ها همگی به طرف چشم‌ها رفتن تا از نور شدید حفظشون کنن. صدای فریاد و هورای آدم‌های داخل و بیرون سالن دیوارهای پاساژ رو می‌لرزوند. مردم از شادی وصل مجدد برق شهر، از شادی احداث پارک و کتابخونه اون هم در جایی که همیشه مایه ترس و دردسر اهالی بود، از شادی رفع آلودگی و خطر مارها و مشکلات لجنزار پشت منزل آخر، از شور شرکت دسته جمعی در یک حرکت موثر و مفید و از ذوق اینکه بعد از مدت‌های طولانی و تحمل تیرگی و انجماد و مرگ و میر و درد و نگرانی، یک بار دیگه بی‌اعتنا به سرمای زمستون دوباره به هوای گذشته در خونه زمان جمع شده و در حال و هوای شاد و شلوغی شبیه شبنشینی‌های آشنای پیشین شرکت داشتن با بلندترین و شادترین صدا هورا می‌کشیدن. بی‌خود از خود همدیگه رو بغل می‌کردن، روی شونه‌های هم می‌کوبیدن، بدون هیچ دلیل موجهی و با کوچیکترین اشاره به جزئیترین دلیل از ته دل قهقهه می‌زدن و هوارهای ذوقزدهشون تمومی نداشت. ساکنان خونه زمان هم وقت رو غنیمت شمرده و با استفاده از شادی و بی‌خبری آدم‌ها، بدون نگرانی از شکستن اصل‌ها با صدای بلند همراه جمعیت هورا می‌کشیدن و آشکارا در شور و شادی اطرافشون شرکت می‌کردن. کوکو مالک خونه زمان رو دید که به طرف کنج امن خونواده سه نفره کبوترها رفت و با ملاحظه‌ای که از اون حال و هوا بعید به نظر می‌رسید، جای کبوترها و جوجه نورسیدهشون رو با پهن کردن یک دسته پوشال راحتتر کرد. ظرف آب و کاسه ارزن کوچیکی کنار دیوار گذاشت، هردو رو پر کرد و عقب کشید. لبخند صامت کوکو مثل آشفتگی اطرافش گسترده تر شد.

-شکر که هنوز این بخش ازت بی‌تغییر باقی مونده.

کوکو بلند نگفت. حتی بلند نخندید. آروم و بی‌حرکت تکیه به ساعت بزرگ باقی موند و ساکت و رضایتمند به صحنه‌های مقابلش خیره شد. چیزی از جا پروندش.

-یه کوچولو بکشی به راست ما رد شدیم.

کوکو با حیرت به کبوتر مهمان و پدر جوجه کبوتر تازه متولد شده نظر انداخت که چیزی شبیه یک رشته درخشان کلفت رو از دو طرف گرفته و با پروازی هماهنگ از یک طرف سالن به طرف دیگه می‌بردن و چند لحظه بعد سنجاقک و چندتا دیگه از کبوترها به کمکشون رفتن تا دو سر رشته درخشان رو به دیوار مقابل نصب کنن. کسی خیالش به نگاه آدم‌ها نبود. آدم‌ها هم فارغ از ساکنان خونه زمان مشغول خودشون بودن پس جای نگرانی نبود. کوکو واقعیت اطرافش رو شبیه شهدی شیرین مزه کرد.

-کبوترهای مهمان همراه بقیه واسه قشنگتر کردن شبنشینی امشب وارد عمل شدن. عاقبت شبیه گذشته‌ها همه یکی شدن.

کوکو از مقابل دومین رشته درخشان که با سرعت به طرفش می‌اومد کنار کشید و آروم اما از صمیم دل خندید. اون شب با وجود سرمای نفسگیر زمستون، خونه زمان، پاساژ و تمام شهر، غرق گرما و شور و نور بود. انگار تمام شهر با تمام وجودش داشت به زمستون پیامی می‌داد. پیامی که بلند و واضح اعلام می‌کرد که زمستون دیگه باید از شهر و از دل‌های اهالیش بره. کوکو آهسته خطاب به ساعت بزرگ که صدای زنگش قاطی شور جمعیت توی شهر طنین انداز شده بود زمزمه کرد:

-بهار نزدیکه.

اون شب آخرین شبِ زمستون بود. فردا سال و فصل و طبیعتِ خدا نو می‌شدن. فردا آغاز بهار بود. اون شب، تمامِ شهر، تا خودِ صبح بیدار بود.

 

طنین زنگ ساعت بزرگ توی خیال کوکو پیچید و از مرور قصه بیرونش کشید. کوکو جسم دردناکش رو دوباره حس کرد و متوجه شد که مدت‌هاست خیره به برج ساعت بی‌حرکت باقی مونده. از ابتدای مرور قصه تا اینجا. کوکو آهسته جنبید و دردی که در وجودش پیچید رو نادیده گرفت. رفتن زمستون و حضور بهار در پشت پنجره بسته رو با تمام وجودش حس می‌کرد. آدم‌ها رفته بودن تا ساعتی دیگه و بعد از استراحتی کوتاه، روزی پرتکاپو و شلوغ رو دوباره شروع کنن. ساکنان خونه زمان از خستگی توی ساعت‌ها، کنج قفسه‌ها، و هر جا که می‌تونستن ولو شده بودن. ساعت بزرگ بعد از زنگ‌های نزدیک صبح آروم گرفته بود. کوکو به سکوت و سکون اطرافش نظر کرد. بهار رسیده بود. و کوکو سنگینیِ بارِ سیاهترین زمستون عمرش رو همراه دردی نفسگیر که با هر حرکت توی تمام اتصالاتش می‌پیچید حس می‌کرد. خسته بود. اونقدر خسته بود که دلش می‌خواست تا انتهای جهان بخوابه. می‌دونست که واسه وجود داغونش دیگه ترمیمی در کار نیست. درک می‌کرد که دیگه کارش از ترمیم گذشته بود. می‌فهمید که داستانش رو به پایانه. نگاهش روی جعبه سیاه ثابت موند. حالا دیگه برق شهر وصل بود. اون جعبه هم می‌تونست قابلیت‌های گذشتهش رو به نمایش بذاره. کوکو لحظه‌ای فکر کرد. این پایان از تحملش خارج بود. باید پیش از بیداری مجدد شهر کاری می‌کرد. حرکتی که از مدت‌ها پیش در فکر و در تلاش برای جمع کردن جرأت و شجاعت انجامش بود. دوباره به گوشه و کنار آشنای سالن نگاه کرد. نگاهش مهرآمیز بود. خیلی دلش می‌خواست بهار خونه زمان رو ببینه. چقدر مشتاق دیدن اولین پرواز جوجه کبوتر گوشه سالن بود! کوکو تلخ لبخند زد.

-بیخیال. همه چیز رو که نمیشه همه ببینن. من خیلی چیزها دیدم. بذار باقیش رو بقیه تماشا کنن.

کوکو عزمش رو جزم کرد، آهسته با تکیه به دیوار ساعت بزرگ بلند شد، بال‌های دردناکش رو حرکت داد، و آروم صداش رو رها کرد.

-بابا زمان!

صدای کوکو توی سالن منعکس شد. طنین آرومش انگار از لابلای آجرهای سالن گذشت و در تار و پود هوای دم صبح زمستون پیچید. کوکو برای دومین بار و این بار کمی بلندتر و مطمئنتر صدا زد:

-بابا زمان!

صدا این بار طنین محکمتر و انعکاس عمیقتری داشت، اما جوابی در کار نبود. کوکو نفس عمیقی کشید و تلاش کرد تا لرزش حاصل از ترس و تردیدش رو هرچه بیشتر از صداش پاک کنه و برای بار سوم صدا زد:

-بابا زمان!

نسیمی ناآشنا همراه با غباری نادیدنی اما غیر قابل انکار در سالن پیچید و تمام ساکنان به خواب رفته رو انگار در خودش گرفت. کوکو نگاه از ناکجا برداشت و به مقابلش خیره شد. پیرمردی با شکوه با عصایی درخشان در دست مقابلش ایستاده بود. کوکو آهسته بال‌هاش رو به نشان احترام بالا کشید.

-سلام بابا زمان.

نگاه نافذ اما مهربون پیرمرد به چشم‌های شیشه‌ایش خیره شد.

-سلام مسافر. منو صدا کردی؟

کوکو که حالا گرما و آرامش بیشتری در خودش احساس می‌کرد به نگاه مهربون پیرمرد نظر انداخت و انگار خاطرش جمعتر شد.

-بله بابا زمان. می‌بخشی اگر موقع خوبی رو انتخاب نکردم.

پیرمرد با مهر نگاهش کرد و خندید.

-نگران انتخاب‌هات نباش. اون‌ها خوب یا بد سفرت رو ساختن و تا اینجا رسوندنت. در مورد این آخریش هم همینطور. بگو ببینم! با من چیکار داری؟

کوکو تمام شجاعتش رو به یاری طلبید.

-من خیلی خستم بابا زمان. حس می‌کنم دیگه تموم شدم. ادامه من دیگه به صلاحم نیست. ازت می‌خوام باقی زمانم رو، اگر هنوز زمانی واسم باقیه، بهم ببخشی و تمومش کنی. دلم نمی‌خواد منتظر بطلانم در ته اون جعبه سیاه بمونم. این خیلی دردناکه. لطفا از ادامهش معافم کن.

نگاه مهرآمیز پیرمرد به اشک‌های بی‌هقهق کوکو متمرکز شد.

-ولی تو از ته دل خواهان پایان نیستی. این اشک‌ها گواهن. هیچ کسی نمی‌دونه که قلم تقدیر خط سفرت رو تا کجا کشیده. شاید هنوز خیلی ازش باقی مونده باشه. نمی‌خوایی صبر کنی؟

کوکو برای پاک کردن قطره‌های شفافی که از چشم‌های خیسش روی پرهاش می‌چکیدن تلاشی نکرد. همیشه مواظب بود که کسی باریدنش رو نبینه. ولی این نگاه بیش از اون مهربون و آشنا بود که بشه نامحرم به حسابش بیاره.

-نه. نمی‌خوام. تصور بطلان به قدر کافی دردناک هست. نمی‌خوام دردناکترش رو تجربه کنم.

پیرمرد بعد از مکثی کوتاه با صدایی هماهنگ با مهر نگاهش کوکوی منتظر رو مخاطب قرار داد.

-و دردناکتر از بطلانی که ازش گفتی چیه؟

کوکو حس می‌کرد تازه مفهوم گفتار اون شب هدهد رو درک کرد. چقدر اون شب و اون همصحبتی دور به نظر می‌رسید. خیلی آهسته، طوری که حتی خودش نشنید، با صدایی که با وجودِ بارونِ نگاهش لرزش نداشت نجوا کرد:

-دردناکتر اینه که درک کنی دست‌هایی که زمانی از دل خاکستر نجاتت دادن، کاملا آگاه و مطمئن به داخل اون جعبه سیاه و به کام شعله‌های بطلان بسپارنت.

پیرمرد لحظه‌ای به فکر فرو رفت. شاید برای اینکه به کوکوی ملتهب مهلتی برای تسلط بده.

-ولی انتهای راه تو در این مکان می‌تونه پایانت نباشه. تو هنوز زمانت به انتها نرسیده. نمی‌خوایی این پایان رو با آغاز دیگه‌ای در جای دیگه و جاده‌ای جدید پیوند بدی؟ برای چی تولد مجدد و آغازی دوباره رو در هیئتی جدید امتحان نمی‌کنی؟

خنده تلخ کوکو با هقهق‌های بریدهش یکی شد.

-من نمی‌خوام جای دیگه‌ای باشم. من مال اینجام. جای دیگه جای من نیست. نمی‌خوام قصه جدیدی رو شروع کنم. اون داستان داستان من نیست. تحمل فراز و فرودهای جاده‌های جدید و تجربه‌های جدید و قصه‌های جدید رو ندارم. خاطراتم از کوکوی خونه زمان همیشه همراهم خواهند بود و سنگینیشون برای همیشه مانع ارتفاع گرفتنم میشه. جز اینجا جایی مکان آشنای من نیست. من خیلی خستم بابا! منو با خودت ببر!

پیرمرد آه کشید. آهی که آشکارا غمگین بود.

-نمی‌خوایی کمی بیشتر فکر کنی؟ اگر حکمی اجرا بشه دیگه نمیشه پسش گرفت. الان شاید بیش از اون خسته‌ای که درست تصمیم بگیری. مطمئنی پشیمون نمیشی؟

کوکو لرزش صداش و تمام جسمش رو رها کرد. چه ایرادی داشت که اون نگاه صمیمی که حالا غمی عمیق در خودش داشت تمام این‌ها رو ببینه!

-نه. ممنونم بابا. ولی دیگه نمی‌خوام. بذار تا هنوز جرأتی در وجودم باقیه تمومش کنم.

پیرمرد دوباره آه کشید. آهش مهربون، صمیمی، اما سرد بود.

-چیزی هست که قبلش بخوایی؟ حرفی. خواسته‌ای. سوالی.

کوکو در و دیوار سالن رو از نظر گذروند. نگاهش از روی به خواب رفته‌هایی که کنار و روی هم ولو شده بودن، از گوشه و کناری که هر نقطه ازشون پر از خاطراتش بودن، از ساعت بزرگ که آهسته تیک‌تاک می‌کرد، و از چشم‌های بسته هدهد که کاملا مشخص بود عمدا بسته موندن و در پشت پلک‌های بستهشون  وجودی کاملا هشیار در حال درک تمام وقایع اطرافه گذشت، و روی نگاه هشیار و ثابت کبوتر که بی‌پلک زدن تماشاش می‌کرد ثابت موند. آروم توی دلش زمزمه کرد:

-هدهد! عاقبت فهمیدم چی می‌خواستی بگی. دیدی؟ اون موجود بی‌حواس و بوقی که شاید تصورم می‌کردی نیستم.

کبوتر به وحشت موجود در نگاه کوکو خیره مونده بود. کوکو آهسته واسش بال تکون داد و بی‌صدا لب زد:

-به خاطر همه چیز ممنونتم. اگر این روزهای آخر نبودی خیلی بیشتر سخت می‌گذشت.

کبوتر آهسته واسش شکلک درآورد و سر و بالش رو تکون داد. انگار سعی داشت بهش آرامش خاطر و شاید کمی شجاعت بده. کوکو بی‌حال خندید. نگاهش موقع گذر از روی در بسته تاریکخونه یک لحظه متوقف شد.

-مواظب خودت باش! قصه تو باز هم زمستون داره. زمستون‌ها گاهی شبیه اینکه گذشت و رفت خیلی سیاهن. اجازه نده ضربهت کنن! موفق از تمامشون رد شو!

پیرمرد منتظر بود. کوکو نگاهش کرد. پیرمرد دوباره آه کشید.

-آماده‌ای؟

کوکو عاقبت نتونست تحمل کنه و قویترین ترس اون لحظهش رو آهسته زمزمه کرد:

-درد داره؟

پیرمرد دستی از مهر به سرش کشید.

-حقیقت معمولا شیرین نیست، اما بهتر از فریبه. بله درد داره. شدیده اما طولانی نیست. زود تموم میشه.

کوکو سرش رو به گرمای دست پیرمرد تکیه داد و آروم نگاهش کرد.

-بابا زمان! شما تا آخرش باهام می‌مونی؟ من از تیرگیِ پایان‌ها می‌ترسم. دلم نمی‌خواد لحظه پایانم تنها باشم.

پیرمرد پرهای دردناکش رو نوازش کرد.

-مطمئن باش. قدم به قدم در کنارت خواهم بود. و تو حضورم رو تا آخرین قطره از ادراکت احساس خواهی کرد.

کوکو هرچند ترسیده و غمناک، اما لبخند زد. باید می‌جنبید. صبح نزدیک می‌شد. پیرمرد باهاش همنظر بود. کوکو بالی از مهر به ساعت بزرگ کشید.

-امیدوارم سال‌ها پابرجا باشی و صبح‌های بی‌شماری رو با طنین زنگت اعلام کنی! با زنگ‌هات همیشه دل‌ها رو شاد کن. خدا نگهدارت!

کوکو به نگاه گرم اما اندوهبار پیرمرد نظر کرد. اندوهی که جنسش رو می‌شناخت. اندوهی از جنس تلخ غربت آدم‌ها در دنیای سنگیشون. دنیایی سراسر تلاش و تکاپوی رفتن‌هایی سرشار از نرسیدن. جهانی که اجزای زنده و دستسازش همه موقتی بودن. دنیایی خالی از اطمینانِ همیشگی بودنِ زیبایی‌ها. جهانی که درش همه چیز، حتی بودنِ آدم‌ها هم زمانی محدود داشت و بعد از سپری شدنِ دورانش تموم می‌شد و از یادها می‌رفت. جهانی پر از پاره‌های دفترهای خاطراتی که برای همیشه به دست‌های سردِ بطلان سپرده می‌شدن. کوکو حس کرد که باید به این اندوه پایان بده. دلش اون نگاه غمگین رو در اون چشم‌های مهربون نمی‌خواست. آهسته سکوت رو شکست.

-من آماده‌ام بابا.

پیرمرد آهسته قدمی به جلو برداشت. کوکو چشم‌هاش رو به روی فضای آشنای خونه زمان بست. پیرمرد عصای درخشانش رو آهسته بلند کرد. چرخی آروم بهش داد و نوک مشتعلش رو به آرومی به پرهای سینه کوکو نزدیک کرد. کوکو بلافاصله شعله ور شد. آتیش زبونه کشید و تا نزدیک سقف بالا رفت، اما از محدوده حضور کوکو گسترده تر نشد. درد فراتر از حد تحمل بود. کوکو گرفتار امواج پریشان درد و وحشتی بی‌مهار، دست مهربون پیرمرد رو حس کرد که بی‌توجه به شعله‌های سرکش جسمش رو نوازش می‌کرد. کوکو با درک آرامش حضور بابا زمان در کنارش نفس عمیقی کشید، به خواب رفت و در رویا گم شد. خواب دید که سبک و سبکتر می‌شد. خواب دید که با سرعتی عجیب و بدون پرواز کردن در فضا شناور شد. خواب دید که از سقف سالن گذشت و بالا و بالاتر رفت. خواب دید که کوچیک و کوچیکتر شد و همچنان پیش می‌رفت. خواب دید که به کوچیکیِ تصویر یک ستاره شد و همچنان پیش رفت. خواب دید که وارد جنگلی پردرخت شد که تمام برگ‌های روی شاخه‌های پربرگ درخت‌هاش ساعت‌های درخشان بودن. خواب دید که به سرعت نور پیش رفت، به قلبی تپنده نزدیک شد، از تپش‌های آرومش گذشت و وارد ساعتی کوچیک و آشنا شد. ساعتی که حالا براش به بزرگی آسمون بود. ساعتی با نقش یک آسمون پوشیده در شبی مهتابی با دوازده ستاره در اطرافش و ماهی که درست در وسطش شاد و روشن می‌درخشید. کوکو در آسمون مهتابیِ ساعت بالا و بالاتر رفت، در آغوش نورانی مهتاب گم شد و ادراکش آهسته آهسته در نور شفاف مهتاب محو شد.

 

مالک خونه زمان با حس بوی دود به شدت از خواب پرید. مثل فشنگ به طرف در تاریکخونه خیز برداشت. بازش کرد و به مقابل خیره شد. شعله‌های درخشان رو در کنج قفسه مقابل، بین پنجره بسته و ساعت بزرگ دید. شعله‌هایی که از محدوده خودشون فراتر نمی‌رفتن. مالک سالن پرهای آشنا رو وسط شعله‌های رقصان دید و شناخت و همونجا به تماشا ایستاد. خبری از پیرمرد نبود. شعله‌ها همچنان می‌درخشیدن و آخرین بقایای جسمی که زمانی کوکوی خونه زمان بود رو به خاکستر تبدیل می‌کردن. مالک سالن به چهارچوب در تاریکخونه تکیه زد، بی‌حرکت در آستانه در ایستاد و رقص دیوانه وار شعله‌ها رو تماشا کرد. شعله‌های سرکش درست بعد از خاکستر شدن آخرین پر خاموش شدن. چنان ناگهانی و چنان سریع که انگار اصلا وجود نداشتن. بوی دود اما همچنان در فضای سالن شناور بود. مالک سالن با همون قدم‌های همیشگی پیش رفت و پنجره رو باز کرد. نسیمی آشکارا از جنس بهار وارد شد. در هوای راکد سالن پیچید و تکونش داد. خاکسترهای روی قفسه در رقص نسیم محو شدن. چند اتفاق که تقریبا همزمان افتادن مالک سالن رو از جا نپروندن. ظاهرا غافلگیر نشده بود. قطره‌های شفاف اشک که از چشم‌های مرغ عشق کوچولو روی پرهاش چکیدن و کسی ندید، پرواز توکا که از گوشه‌ای ناپیدا در سالن پرواز کرد، از بالای سر مالک گذشت، از پنجره بیرون زد و در هوای گرگ و میش دم صبح ناپدید شد، و شبتاب‌هایی که با نورهایی محو در روشنایی صبح در حال طلوع پشت سر توکا از فضای سالن بیرون زدن و انگار به آسمون و ستاره‌های چشمک‌زنش پیوستن.

زمزمه‌ای آهسته از جنس سوال توی سکوت سالن پیچید.

-چی به سر توکا میاد؟ ما نمی‌تونیم اون بیرون باشیم.

صدای کبوتر که بی‌ترس از شکستن هیچ اصلی و به وضوح جواب رو توی سکوت سالن پرتاب کرد.

-هیچ چی به سرش نمیاد. توکا دستساز نبود. اون کاملا زنده و واقعیه.

مالک سالن هنوز کنار پنجره باز نسیم بهاری رو نفس می‌کشید. واسه پیدا کردن صاحب صدا برنگشت. اشاره بی‌صدای هدهد رو همه دیدن. وقت اعلام زمان بود. لحظه‌ای بعد، تمام ساعت‌های خونه زمان همصدا با طنین زنگ ساعت بزرگ، رسیدن صبح و ورود به اولین ساعت از اولین صبح بهار رو اعلام می‌کردن.

 

پایان.

۲ دیدگاه دربارهٔ «ماهِ من، مهتاب. شماره 47.»

سلام پرپری کوچولو .. امیدوارم عالیتر از عالی باشی
کوکو رفت تلخ بود رفتنش توکا هم رفت…ولی نسیم خوش بهاری رسید!!
پریسا حس رسیدن صبح و بهار آخرش جوری بود که واقعیتش حسرت و اینکه کاش میشد اون نسیم رو در آغوش گرفت رو آرزو کردم که یه جورایی رفتن کوکو رو تحت شعاع خودش قرار داد
شاید کوکو باید میبود تا با رفتنش بهار برسه
دوست داشتم کوکو داخل بهار هم بره و بوی اون نسیم رو حس کنه

اما یادم نیست کی بود دقیقا گفتممن راضیم حتی کوکو هم نباشه اما بهار برسه … و رسید اونم کاملا با صبح و نسیمش….
باز چرت میگم میدونم ولی اینم میدونم که تو حرفای نگفته من رو از وسط این پراکنده ها میفهمی و همین کافیه برام
خوب خوب فکر نمیکنی وقتش رسیده از خونه زمان برگردیم جنگل سکویا آیا!!! من که بنظرم وقتشه بریم و یه سر و ساموونی به اونجا هم بدیم
یادته که تو چه وضعیتی ازش خارج شدیم و همینجور رهاش کردیم
مراقب دلت باش امیدوارم اطرافت پر از آرامش باشه و با کمک بابا زمان در میان آرامش به پیش بری
شاید فردا روز صبحی که میخواییم با نسیم بهاری یا حتی بی نسیم بهاری رسید.. کاش برسه
دلت شاد

سلام ابراهیم. باور کن واسه این پرپری که میگی به حسابت میرسم.
دروغ نگم هنوز مونده عالی بشم ولی خدا همیشه هست و تا خدا هست امید هم هست. بعضی‌ها بهم مارک خودفریبی می‌زنن ولی من اطمینانم به خدا رو همین شکلی که هست دوست دارم.
کوکو باید می‌رفت ابراهیم. نمی‌شد منتظر بشه که خط پایانش ته اون جعبه سیاه باشه. باید می‌رفت!
توکا هم جای بدی نرفته. آسمون و اوج و پرواز و…
دلم می‌خواد تصور کنم خاطرات و قصه‌هاش از خونه زمان رو همراه خودش برد تا روی یه درخت بلند توی یه جنگل بزرگ واسه پرنده‌هایی که قصه دوست دارن تعریفشون کنه و بهشون بگه که دل و دنیای آدم‌ها چقدر ناپایداره.
در مورد شبتاب‌ها هم همین طور. دلم می‌خواد تصور کنم که به دل ستاره‌ها زدن تا واسه فرشته‌های اون بالا از گرد و خاک جهان آدم‌ها بگن.
هیچ زمستونی ابدی نیست. متأسفانه این در مورد بهار هم درسته. خونه زمان از این زمستون‌ها و بهارها زیاد به خودش می‌بینه. فقط باید بتونه از تمامشون درست عبور کنه. کاش بتونه!
به نظرم خود کوکو هم دلش می‌خواست زمان بیشتری واسه موندن داشت تا خیلی چیزها رو ببینه، اما به قول خودش همه چیز رو که نمیشه همه ببینن. جهان تا بوده همین بوده و کاریش هم نمیشه کرد.
قطعا خود کوکو هم اگر می‌شد سر از دنیای قصه بیرون بیاره و نظری بده بهمون می‌گفت که بهار خونه زمان رو می‌خواد حتی بدون حضور خودش.
روی پراکنده‌های خودت اسم چرت نذار اون که باید بگیره می‌گیره و من از وسط لایه‌های کلماتت هرچی قایم کردی رو می‌بینم.
جنگل سکویا؟ یا حضرت خدا نه ول کن ابراهیم حوصله داری اونجا رو پرنده‌هاش خودشون حلش کنن من دقیقا می‌دونم به محض اینکه واردش بشم دیگه نمی‌تونم به این زودی و سادگی ازش دربیام کلی ماجرا اونجا اتفاق افتاده و خدایی حسش نیست اگر شروع بشه تا ناکجا باید همراهش بریم من که نیستم همینجا وسط سکوت و بی‌حسی مگه چشه من می‌خوام همینجا بمونم جنگل سکویا هم نمیام وووییی خداجون از تصورش هم مورمورم میشه!
فردا. این فردا و امید رسیدنش اگر نبود ما تا حالا هزاران بار تموم شده بودیم. من هنوز روی رسیدنش حساب می‌کنم. ما هنوز نباختیم. خدا هنوز هست.
دلت شاد ابراهیم! دلت شاد!

دیدگاهتان را بنویسید