قدم به سمت اجاق گاز: ترکیبی از استقلال، اعتماد به نفس و ایمنی

گاهی موفقیت چنان بعید و راه چنان سخت به نظرمون میاد که ترجیح میدیم کلا از خیرش بگذریم، اما اگر بدونیم چطور با دشواری راه و بزرگی موانع موجود مواجه بشیم هرگز از تلاش برای رسیدن به اونچه خواهانش هستیم انصراف نمیدیم. فقط کافیه پروسه پیشرفتمون رو به مراحل متعدد تقسیم کرده و برای هر بخش و هر مرحله به اندازه لازم وقت، تمرکز و زمان صرف کنیم. درک لذت پیش رفتن در راه کامیابی یکی از شیرینترین حس‌های خداست و اگر درست پیش بریم، طولی نمی‌کشه که از تجربه این حس بی‌وصف برخوردار خواهیم شد.

نویسنده محتوای پست امروز نه تنها در این مورد باهامون موافقه، بلکه درستی این نظریه رو در عمل به خودش و به ما و تمام اون‌هایی که در آستانه شروع این راه ایستادن و با تردیدهاشون مبارزه می‌کنن به اثبات رسونده.

همراهیمون در توصیف این اثبات قطعا می‌تونه کمک بزرگی در تقویت باورمون باشه.

 

مشخصات

 

  • نام مقاله: Step Up to the Stove: Mixing Together Independence, Confidence, and Safety
    قدم به سمت اجاق گاز: ترکیبی از استقلال، اعتماد به نفس و ایمنی
  • نویسنده: الیزابت روس
  • مترجم: محمدرضا طاهر پور
  • منبع: Future Reflections
  • انتشار از وب سایت محله نابینایان Gooshkon.ir

 

سخن ویراستار:

 

الیزابت روس در سال ۲۰۲۰ از کالج مرکزی در آیووا با مدرک زبان انگلیسی و تئاتر فارغ‌التحصیل شد. وی در طول دوران تحصیل در کالج مرکزی، به منظور تأسیس مجدد انجمن دانشجویان نابینای آیووا با سایر دانشجویان نابینا در آیووا همکاری می‌کرد. او در حال حاضر در هیئت مدیره بخش هنرهای نمایشی «ِن-ِف-بی»، انجمن ملی وکلای نابینا و همچنین در دو کمیته ملی فعالیت می‌کند. اخیرا وی تلاش برای گرفتن مدرک کارشناسی ارشد هنرهای زیبا «ام-اف-اِی» در رشته نویسندگی خلاق را از طریق یک دانشگاه آنلاین آغاز کرده است و این امر به وی این امکان را می‌دهد تا داستان‌های خود را با جهان به اشتراک بگذارد.

 

اگر زمانی که ده سالم بود به من می‌گفتید وقتی بزرگ می‌شوم نه تنها یاد می‌گیرم که چگونه به صورت مستقل آشپزی کنم، بلکه عاشق زمانی می‌شوم که در آشپزخانه هستم، احتمالا با نگاهی گیج و مبهوت به شما خیره می‌شدم و چشمان نوجوانم را می‌چرخاندم. در آن زمان تنها وقتی به آشپزخانه می‌رفتم که می‌خواستم با خانواده سر میز شام بنشینم. گهگاه با مادرم شیرینی می‌پختم فقط به این هدف که کفگیر را لیس بزنم و از مسئولیت واقعی‌ام که شستن ظرف‌ها بود فرار کنم. با این حال، در اوایل دوره راهنمایی، معلم نابینایان من چاد «تی‌وی‌آی»، برایم آغازگر مسیری شد که سرانجام باعث شد که در آماده کردن یک وعده غذای چهار‌بخشی شامل سوپ، پیش غذا، غذای اصلی و دسر برای چهل نفر به کمال برسم.

 

چاد مصر بود که آشپزی بخش مهمی از استقلال است. با وجود اعتراضات من، او توانست والدینم را متقاعد کند که آشپزی را پس از ورودم به مدرسه راهنمایی در برنامه آموزش فردی «آی‌ای‌پی»‌ام قرار دهند. ما با موارد کوچک شروع کردیم و روی چیزهایی که چاد می‌دانست من دوست دارم بخورم مثل اسموتی و تخم مرغ خاگینه متمرکز شدیم. در خاطراتم، مهم ترین بخش در زمان آشپزی ما باهم، پیدا کردن موشی بود که در سینک انبار مواد غذایی آشپزخانه مدرسه ما مخفی شده بود. معلم علوم کلاس پنجم و ششم من تنها کسی بود که واقعا از این اکتشاف هیجانزده شد

اگرچه چاد در کلاس‌های آشپزی دوبار در هفته‌ای که داشتیم موفق شد ترس من از آشپزخانه را از بین ببرد، اما من در خانه از انجام آشپزی و کارهای آشپزخانه امتناع می‌کردم. از تمرین مهارت‌هایی که احتمالا در طول سال‌های کارشناسی کمک زیادی به من می‌کرد، خودداری می‌کردم. از آنجایی که والدینم هردو بینا هستند، فکر نمی‌‌کنم از واداشتنم به تمرین تکنیک‌های غیربصری که مورد استفاده خودشان قرار نمی‌گرفت احساس راحتی می‌کردند. به یاد می‌آورم که تماشای من وقتی که مواد مختلف را داخل فر می‌‌گذاشتم و یا آنها را از فر خارج می‌کردم یا زمانی که مهارت‌های مختلفم با چاقو را تمرین می‌کردم، باعث اضطراب شدید مادرم می‌شد. از آنجایی که او هرگز ندیده بود که یک فرد نابینا به طور مستقل و ایمن کارهای آشپزخانه را انجام دهد، نمی‌دانست که یک تلنگر کوچک می‌تواند قدرت بیشتر برای انجام کارهای بیشتر به من بدهد. معلم آشپزی‌ام در دبیرستان تمام تلاش خود را می‌کرد، اما من با شستن ظرف‌ها و اینکه اجازه دهم بقیه همگروهی‌هایم موارد مربوط به آشپزی را انجام دهند راحتتر بودم.

 

من با این نظریه آرمانی که افراد نابینا می‌توانند آشپزی کنند به دانشگاه رفتم، اما بدون این باور که آشپزی کاری است که خودم هم می‌توانم انجام دهم. خوشبختانه،  یک موسسه آکادمیک را انتخاب کردم که دانشجویان را ملزم می‌کرد تمام چهار سال تحصیلی خود را در دانشگاه بگذرانند‌. در نتیجه هرگز در مورد اداره آپارتمانم و آشپزی برای خودم نگران نبودم.

در سال اول با دو دانشجوی نابینای دیگر به نام‌های کیتی و ماریسا در محوطه دانشگاه آشنا شدم و رفته رفته با هم بسیار صمیمی شدیم. قبل از پایان سال تحصیلی، هر دو دوست جوان من دانشگاه را ترک کردند تا در مرکز نابینایان لوئیزیانا «ال‌سی‌بی»، در زمینه مهارت‌های غیر بصری آموزش ببینند. آنها نه ماه بعد به عنوان نسخه‌های کاملا جدید و بهبود یافته خود از برنامه مذکور فارغ‌التحصیل شدند. آنها از طریق تجربیات مربوط به خود به من نشان دادند که چگونه شرکت در «ال‌سی‌بی» میتواند کل زندگی یک فرد را متحول کند.

 

دگرگونی کیتی و ماریسا بذری را در من کاشت که با گذشت زمان در طول سال‌های دانشگاه در من رشد کرد. هر زمان که باهم وقت می‌گذراندیم، آنها مرا به چالش می‌کشیدند تا در مورد تأثیر نابینایی‌ام در تمام جنبه‌های زندگی‌ام، از جمله زمانی که در آشپزخانه بودم متفاوت فکر کنم. ما باهم یک غذا را از ابتدا تا انتها آماده می‌کردیم. تصمیم می‌گرفتیم چه چیزی بپزیم، فهرستی از مواد غذایی لازم تهیه می‌کردیم، به فروشگاه می‌رفتیم، غذا را آماده می‌کردیم، و البته بعد از لذت بردن از غذا، همه چیز را تمیز و مرتب می‌کردیم. استقلال و خود کفایی آنها اعتیادآور بود. زمانی که از دانشگاه سنترال فارغ‌التحصیل شدم، می‌دانستم که هر آنچه که آنها در «ال‌سی‌بی» به دست آورده بودند را می‌خواهم.

دوره آموزشی من کمی با تجربه کسانی که قبلا در این دوره شرکت کرده بودند متفاوت بود. من در بحبوحه همه‌گیری کووید-۱۹ در «ال‌سی‌بی» شرکت کردم، اما دوره آموزشی من کماکان در سطح بسیار بالایی بود. من روزهایم را با کار در چوبفروشی شروع می‌کردم و سپس برای تکمیل برنامه صبحگاهی‌ام به آشپزخانه غربی می‌رفتم. کنراد و کامرون، مربیان آموزشی‌ام، به آرامی مهارت‌هایی که برای تکمیل دوره آموزشی‌ام مورد نیازم بودند را به من معرفی می‌کردند. آنها با آموزشم به منظور گشت و گذار ایمن در آشپزخانه و ایجاد سیستم‌های منظم شروع کردند تا مطمئن شوند که من مواد خودم را به جای مواد شخص دیگری برنمی‌دارم.

پس از آن به سمت چالش‌های سختتر رفتیم. به وضوح به یاد دارم که کنراد دو ماه پس از شروع برنامه‌ام مرا واداشت که دستور پخت یک کوکی را دوباره درست کنم، چون از تلف کردن وقت برای پیدا کردن همزن خودداری کرده و در عوض هم زدن با دست را ترجیح داده بودم. او مرا تشویق میکرد که وقتی به دنبال چیزی «از جمله همزن» می‌گردم، با قاعده فکر «و عمل» کنم. این جستجو شامل باز و بسته کردن بیست و سه کشو بود و باید پیش از شروع به کارم انجام می‌شد. بله من بعضی از کشوها را با عصبانیت به هم کوبیدم، و کماکان معتقدم دفعه اولی که کوکی پختم آنها مزه بهتری داشتند!

درست است که در طول مدت حضورم در «ال‌سی‌بی» از بسیاری جهات رشد کردم، اما معتقدم که برخی از بزرگترین الهاماتم را در آشپزخانه غربی  داشتم. کنراد یادم داد که از شکست‌هایم درس بگیرم به جای اینکه اجازه دهم آنها مرا تعریف کنند. او به من نشان داد که آشپزی برای خودم و دیگران می‌تواند سرگرم کننده باشد، حتی زمانی که باعث شدم زنگ هشدار آتش‌سوزی  آپارتمانم به صدا درآید. مهم تر از همه، او نه تنها به عنوان یک مربی بلکه به عنوان یک دوست همراه من بود. او کسی بود که وقتی با احساس کلافگی، احساس درماندگی ناشی از عدم پیشرفت و مشاهده کندی سرعت رشد شخصی‌ام مواجه می‌شدم می‌توانستم به وی مراجعه کنم. می‌دانستم که اگر چیزی را خراب می‌کردم، و یا احتیاج داشتم که گریه کنم، او با یک جوک به شدت مسخره یا یک دستور پخت فوق‌العاده که می‌دانست من از آن لذت می‌برم آنجا خواهد بود. راهنمایی‌های او حداقل باعث می‌شد که علیرغم آگاهی به وجود این امکان که در تلاش اول برای درست کردن چیزی جدید ممکن است موفق نشوم یا آنرا خراب کنم، اما باز هم مرا به سمت آشپزخانه می‌کشاند.

 

در کمال ناراحتی، کنراد در اواسط دوره آموزشی من «ال‌سی‌بی» را برای ادامه تحصیل در رشته کارشناسی ارشد مدیریت بازرگانی ترک کرد. هر‌چند رفتن او برایم سخت بود، اما این فرصت برای من به وجود آمد تا با کامرون، مربی فوق‌العاده دیگری کار کنم که مرا تشویق کرد تا به دستاوردهای بزرگتری برسم. کامرون به من چالش‌هایی از قبیل درست کردن غذاهای ساده و یا به شدت سخت را می‌داد. هریک از این تلاش‌ها اقدامات مختلفی را شامل شده و مرا ملزم می‌کرد تا برای آماده کردن هر غذا موارد مختلفی همچون پروتئین، غلات و سبزیجات را ترکیب کرده و دسر و نوشیدنی را از اولین مرحله آماده کنم.

 

در ژوئن ۲۰۲۱ توانستم به راحتی در آماده کردن غذاهای آسان و غذاهای سخت مسلط شوم. بخشی از چالش مربوط به مدیریت کردن بودجه می‌شد. این چالش‌ها سبب شد تا ذهن سازمان‌محورم شکوفا شود. من دعوتنامه‌ها را خودم با لوح و قلم نوشتم و فهرست مواد غذایی مورد نیاز و حتی یک لیست پخش آهنگ را نیز برای مراسم آماده کردم. آماده کردن هر یک از این غذاها هم سرگرم کننده و هم آموزنده بود. در واقع درست کردن غذاهای بسیار سخت همیشه یکی از بهترین خاطرات دوره آموزشی برای من خواهد بود.

گرچه من همیشه از اول سازمانی و با برنامه ریزی عمل می‌کنم، اما آماده کردن غذا برای چهل نفر مطمئنا با تغییرات غیرمنتظره‌ای‌ای همراه خواهد بود. برای شروع باید از آشپزخانه غربی  آشنا به آشپزخانه شرقی نقل مکان می‌کردم و باید یاد می‌گرفتم که ظروف، وسایل و مواد اولیه مورد نیازم در کجا نگه داری می‌شوند. سپس شروع به تخمین زدن کردم که چقدر سس برای پاستا لازم است تا آماده کنم. با مسئول آموزش درباره دانشآموزان تازه وارد صحبت کردم و به او شکایت کردم که چطور هنرجوهای جدید حتی در این حد نمی‌دانستند که از سر راهم دور بمانند و مزاحم کارم نشوند. نیازی به گفتن نیست که من به قدر کافی تنفس عمیق و حفظ صبر را با خودم تمرین نموده و همیشه این را به دیگران نیز تاکید می‌کردم، همچنین تلاش می‌کردم انعطاف‌پذیری را در برنامه‌های از پیش تعیین شده خود جا بدهم.

 

در طول روزهای «آماده‌سازی برای» مسابقه، دوستان صمیمی‌ام در مرکز به من روحیه داده و با کلماتشان تشویقم می‌کردند و در حالی که من کیلو کیلو لوبیا سبز خورد می‌کردم، کنارم می‌نشستند و پیشنهاد می‌دادند تا در انجام کارهای مربوط به آماده‌سازی غذا و تمیزکاری کمکم کنند.

در روز اصلی مسابقه آشپزی‌ام، مادرم، خاله‌ام و بهترین دوست مادرم که از قضا معلم سابق آشپزی‌ام بود به لوئیزیانا آمدند تا موفقیتم را با من جشن بگیرند. فکر می‌کنم دیدن من که توانسته بودم رویاهایم را به واقعیت تبدیل کنم به آنها کمک کرد تا باور کنند که من به آشپزخانه تعلق دارم، همانطور که خودم این باور را داشتم. دوستانم که پیشنهاد کمک در تمیزکاری را به من داده بودند هم آمدند و کمکم کردند و من برای همیشه از کمک آنها سپاسگزار خواهم بود. بدون کمک آنها ممکن بود من بعد از سه سال هنوز آنجا در حال تمیز کاری باشم.

 

اکنون من به اندازه‌ی زمانی که در دوره آموزشی آشپزی شرکت کردم آشپزی نمی‌کنم اما خیالم راحت است که می‌توانم تقریبا هر چیزی را با اطمینان و ایمنی بپزم. به نظرم من بیشتر از هر کسی که می‌شناسم در تیک تاک ویدیوهای آشپزی و دستور پخت‌های مختلف را تماشا می‌کنم. اگر فرصت مناسبی پیش بیاید بدون هیچ تردیدی از این همه ویدیو و دستور پخت‌هایی که ذخیره کرده‌ام به منظور آشپزی برای خانواده و عزیزانم استفاده می‌کنم. اگر کمک‌های چاد که آغازگر این مسیر برای من شد و راهنمایی‌هایی که مربیان مرکز «ِل‌سی‌بی» به من کردند نبود، اجازه می‌دادم تا ترسم مرا از آشپزخانه دور نگه دارد.

منِ ده ساله می‌تواند هر چقدر می‌خواهد به آشپزی کردن اعتراض کند و چشم‌هایش را بچرخاند. خوشحالم که بالاخره آنقدر شجاع شدم که یک پیش بند بپوشم و به طرف اجاق گاز بروم. امیدوارم داستان من به والدین و مربیان کمک کند تا ببینند دانشآموزان نابینا می‌توانند بیشتر از آنچه از آنها انتظار می‌رود به انجام برسانند. هر کاری که برای شروع ما لازم است انجام دهید، حتی اگر کاری به سادگی اجازه دادن به ما برای لیس زدن یک قاشق باشد!

 

یادداشت‌ها:

 

Elizabeth Rouse:

Central College:

Iowa:

Iowa Association of Blind Students:

NFB’s Performing Arts Division:

National Association of Blind Lawyers:

Master of Fine Arts: (MFA):

Chad:

TVI:

Individualized Education Plan (IEP):

Katy:

Marissa:

COVID 19:

Conrad:

Cameron:

West Kitchen:

Master of Business Administration: (MBA):

East Kitchen:

Tik Tok:

دیدگاهتان را بنویسید