ارتباط واژهای آشناست که روزانه بارها آن را به کار میبریم، اما آیا تا به حال به پیچیدگیها و لایههای پنهان آن فکر کردهایم؟ همه ما میدانیم که ارتباط فقط رد و بدل کردن کلمات نیست؛ لحن صدا، زبان بدن و حتی سکوت، هر کدام میتوانند حامل پیامهای قدرتمندی باشند که گاهی از کلمات هم گویاترند. اما اگر کسی توانایی دیدن نداشته باشد، چگونه میتواند این پیامهای غیرکلامی را دریافت یا ارسال کند؟ آیا یک فرد نابینا باید نگران حرکات دستوپا، حالت چهره و ارتباط چشمیاش باشد؟
در این شماره از تنآوا، با بروس گاردنر، متفکر و عضو سابق هیئت رئیسه فدراسیون ملی نابینایان آمریکا همراه میشویم. او از تجربه شخصیاش در دوران دانشجویی و رشته «ارتباطات میانفردی» میگوید؛ از زمانی که این سؤال ذهنش را مشغول کرده بود: آیا اهمیت دادن به زبان بدن برای یک فرد نابینا، تلاشی برای مخفی کردن نابینایی است؟ بروس گاردنر با زبانی شیوا و با ذکر خاطراتی جذاب از یک رقابت دانشجویی در دادگاه و یک مکالمه در کلاس درس، ما را به سفری عمیق در دنیای ارتباطات غیرکلامی میبرد. او به ما نشان میدهد که چگونه پذیرش حقیقت نابینایی میتواند درک ما را از نحوه برقراری ارتباط با دنیا تغییر دهد و چگونه میتوانیم با وجود محدودیت بینایی، ارتباطی مؤثر و صادقانه برقرار کنیم. با ما همراه باشید تا از این مقاله پربار و تأملبرانگیز لذت ببرید..
مشخصات نشریه:
- نام مقاله: Clever Con or Clear Communication?
- مهارت در فریبکاری یا مهارت در ارتباط؟
- مترجم: ساقی نخعیزاده.
- منبع:
مطلبی که میخوانید نوشتهی بروس گاردنر، عضو سابق هیأترئیسه فدراسیون ملی نابینایان آمریکا و همچنین رئیس سابق اداره آریزونای این سازمانه. اون یک نابینای متفکر و فهیمه که درباره نابینایی میتونه خیلی چیزها به ما یاد بده. ببینیم بروس از پذیرفتن حقیقت نابینایی و از برقراری ارتباط و اهمیت زبان بدن چه خاطره و تجربهیی داره:
یادم میاد روزگاری، در دوران دانشجویی، سؤالی به شدت ذهنم رو مشغول کرده بود: آیا ما نابینایان وقتی در برابر دیگران قرار میگیریم، باید نگران وضعیت بدن و حرکات دست و پا و حالت چهرهمون باشیم؟ آیا اهمیت دادن به این چیزها به این معنی نیست که داریم سعی میکنیم نابیناییمون رو، با تظاهر به اینکه میتونیم ببینیم، مخفی کنیم؟
رشتهی من “ارتباطات میانفردی” بود که موضوعات گوناگونی از مناظره و سخنرانی عمومی تا مشاوره خانواده و ارتباطات سازمانی رو در بر میگرفت. به نظرم رشتهی جالبی بود و تونست من رو حسابی برای زندگی و وکالت آماده کنه. یکی از درسهای این رشته ارتباطهای غیرکلامی بود که چند واحدی رو به خودش اختصاص داده بود. سر کلاسهای این درس، درباره اینکه چهطور چیزهایی غیر از کلمات (مثل صدا یا زبان بدن) میتونند روی پیامی که منتقل میشه اثر بگذارند، کلی بحث میکردیم و تأثیر آهنگ، لحن، زیر و بمی، حجم، و شدت صدا و همینطور وضعیت بدن و حرکات دست و پا و حالت چهره رو بررسی میکردیم. ما متوجه شدیم که تغییر در لحن و شدت صدا، و تأکید آوایی روی کلمات میتونند چهقدر معنی رو تغییر بِدَن یا حتی عوض کنند. مثلا گفتن “خیلی ممنون” میتونه واقعاً نشونهی تشکر باشه، اما اگه با تحکم یا پوزخند ادا بشه، میتونه حتی جوابی توهینآمیز تلقی بشه. در جامعهی بینایان علاوه بر صدا، زبان بدن هم میتونه بهشدت بر معنی کلام تأثیر بگذاره. ممکنه دوستتون به شما بگه: خوشحاله و سعی کنه حتی این رو با یک لحن شاد بگه اما قیافهی دمغ و شونههای افتادهاش چیز دیگهیی بگن. من فهمیدم که اگرچه خودم به عنوان فردی نابینا گاهی از پیامهای منتقل شده از زبان بدن آگاه نیستم، بیشتر افراد بینا (معمولا ناخودآگاه) به پیامهایی که از طریق حرکتها و حالتهای بدن و چهره منتقل میشن توجه میکنند و اعتبار میدن. مثلا اگر من موقع صحبت با یک نفر به یک نقطه خیره بشم یا سرم رو بندازم پایین و به کفشهام نگاه کنم، ممکنه اون این طور استنباط کنه که علاقهیی به خودش یا حرفهاش ندارم؛ بنابراین خیلی مهمه که اصول زبان بدن رو بشناسیم تا بتونیم موقع برقراری ارتباط به نحو صحیحی ازشون استفاده کنیم و پیام مورد نظرمون رو شفاف و درست منتقل کنیم. با این همه ارتباط یک هنره، نه یک علم دقیق و گاهی ممکنه تیر هدفِ کاملاً سنجیدهمون هم به سنگ بخوره. بهوضوح در خاطرم هست که چنین موقعیتی رو توی دوران دانشکدهی حقوق تجربه کردم. ایام رقابتِ بین دانشگاهی دادگاه تمرینی یا دادگاه فرضی (moot court) بود و من هم برای حضور در تیم دانشکده حقوق دانشگاه بریگام یانگ انتخاب شده بودم. رقابت در دادگاه تمرینی که مشابه مناظرههای مقطع کارشناسیه، عبارت است از تهیهی لایحه تجدیدنظر و در مرحله بعد بحث در برابر هیأت قضات. هر ساله برای رقابت بین دانشگاهی یک مسألهی قانونی فرضی همراه با شرح وقایع طرح میشه. هر تیم شرکتکننده در این رقابت که شامل سه عضوِ، باید یا به عنوان تجدیدنظرخواه یا به عنوان تجدیدنظرخواندهی این پروندهی فرضی یک لایحه خطاب به دیوان عالی آمریکا بنویسه. به همین منظور اعضای تیم شروع میکنند به تحقیق مُفَصَل در متون قانون و کلی با هم مباحثه میکنند تا مناسبترین مواد قانونی استخراج بشه و مستدلترین لایحه نوشته بشه. بعد این لایحهها بهدقت تحلیل و نقد میشن و بهشون امتیاز داده میشه.
در مرحله عملی، دو عضو هر تیم، انگار که در دیوان عالی باشند، در برابر هیأتی از قضات به طور شفاهی درباره پرونده استدلال میکنند. اگرچه هر تیم لایحهاش رو بسته به تکلیفش، یا از طرف تجدیدنظرخواه مینویسه یا از طرف تجدیدنظرخوانده، در مرحله استدلال شفاهی باید برای قرار گرفتن در هر دو جایگاه آماده باشه که البته در نهایت به قید قرعه به یکی از این دو جایگاه میره. مسائل هم به دو بخش تقسیم میشن. استدلال دربارهی مسائل بخش اول وظیفهی دو نفر از اعضای تیم خواهد بود اما نه همزمان؛ یعنی یکی فقط در جایگاه تجدیدنظرخواه و یکی فقط در جایگاه تجدیدنظرخوانده. استدلال بخش دوم منحصرا با عضو سوم یا عضو متغیره که باید برای ارائه در هر دو جایگاه آماده باشه. معنی این حرف اینه که عضو سوم هر بار که تیم مسابقه میده یکی از شرکتکنندههاست؛ گاهی تجدیدنظرخواهه و گاهی تجدیدنظرخوانده یا به عبارت دیگه، گاهی همکار نفر اوله و گاهی همکار نفر دوم. نکتهی جالب اینه که کسی تا قبل از شروع جلسه نمیدونه قراره در کدوم جایگاه ظاهر بشه و تنها یک شیر یا خط نقشش رو تعیین میکنه! از اون جایی که من اون سال توی دانشکده حقوق دانشگاه بریگام یانگ جایزهی بهترین استدلالگر شفاهی رو برده بودم، وظیفه عضو متغیر تیم به من سپرده شد.
در رقابتهای منطقهای دادگاه تمرینی، هر دانشکدهی حقوقی که در منطقه است، دو تیم به این رویداد یکروزه چند مرحلهیی، اعزام میکنه. سه وکیل هم که در شهر دانشکده میزبان، ساکن و مشغول به کارند، هر یک از هیأتهای قضات رو تشکیل میدن. اون سال تیم من بدون شکست تا مرحله نیمهنهایی رقابتها پیش رفت و در این مرحله مقابل تنها تیم باقیمونده میزبان قرار گرفت. هر شرکتکننده بارها حین استدلال با سؤالات سخت و هدفمند قضات مواجه شد، اما در نهایت همه با مهارت از پس سؤالها براومدند و کارشون رو به نحو متقاعدکنندهیی ارائه دادند. وقتی جلسه به پایان رسید، هر دو تیم ساکت سرجاشون در صحن دادگاه نشستند و منتظر رأی قضات شدند تا برنده نیمهنهایی مشخص بشه. همهمون میدونستیم که هر دو تیم بسیار خوب ظاهر شده بودند و امتیازها قاعدتا میبایست نزدیک باشه. این رو هم میدونستیم که اگه در بخش شفاهی مساوی میشدیم تیم دانشکده من برنده اعلام میشد، چون در بخش مکتوب، لایحه ما در منطقه اول شده بود.
قضات بعد از اینکه به صحن برگشتند، بهنوبت استدلالهای ما رو نقد کردند و از نقاط ضعف و قوت ارائههامون گفتند. قاضی اول و دوم که صحبتهاشون تموم شد، معلوم شد که فعلا امتیاز دو تیم مساویست. همهمون بیصبرانه منتظر نظر قاضی سوم بودیم و اصلا نمیدونستیم چی در سرشه، چون در تمام مدت این مرحله لب از لب باز نکرده بود و حتی یک سؤال هم نپرسیده بود. قاضی سوم حرفهاش رو با اظهارنظرهای نسبتا معمولی شروع کرد، اما بعد در کمال شگفتی و ناباوری یک انتقاد منفی اضافه و نامعمول از من کرد. اون گفت: هرچند ارائه من عالی و استدلالهام قانعکننده بوده، برای اینکه متقاعدش کنم حق با منه چشم در چشمش ندوخته بودم و ادامه داد که این واقعیت که هیچ پرسشی نکرده، اصلا مهم نیست و من باید اون رو هم به اندازه دو قاضی دیگه خطاب قرار میدادم و باهاش چشم در چشم میشدم. بنابراین یک امتیاز از تیم من کم کرد و تیم دانشکده میزبان با اختلاف همین یک امتیاز برنده شد.
من و تیمام پرونده این تجربه رو در حالی بستیم که به دو نتیجه متقاعدکننده رسیده بودیم: اول اینکه قاضی سوم اصلاً متوجه نابینایی من نشده بود، پس نمیتونستیم بگیم برای اینکه به ضرر من و تیمام رأی بده عمدا دنبال یک نکته دیداری بوده. اون متوجه نشده بود چون من در حضورش از عصا هیچ استفادهیی نکرده بودم. وقتی قضات وارد صحن شدند ما به احترامشون از جامون بلند شدیم. وقتی خارج شدند هم همینطور. وقتی هم که نوبت ارائه من شد و از جام بلند شدم که پشت تریبون برم، اصلاً نیازی به استفاده از عصا نداشتم. پس قاضی عصایی ندیده بود. دوم این که اون (شاید ناخودآگاه) به این نتیجه رسیده بوده که تیم میزبان باید برنده بشه، پس به تنها روشی که به فکرش میرسیده زمینهاش رو فراهم کرده بوده. البته خودمون هم میدونستیم که مورد دوم ممکنه فقط پیفپیفی باشه به گوشتی که دستمون بهش نرسید، ولی خب هرچی بود دستکم تحمل شکست رو برامون آسونتر کرد!
طنز ماجرا اینجا بود که من از قضا مطالبی رو که در کلاسهای درس ارتباط غیرکلامیام یاد گرفته بودم، در ذهن داشتم و کاملا حواسم بود با هر سه قاضی چشم در چشم بشم؛ اما چون قاضی سوم حتی یک کلمه هم نگفت، مطمئن نبودم که دقیقا کجا نشسته یا من باید کجا رو نگاه کنم. البته تقریبا برام روشن بود که سمت راست اون دو قاضی دیگه که مدام حرفهام رو با سؤالاتشون قطع میکردند بود، به همین خاطر هرازگاهی در طول ارائهام به کل اون طرف نگاه میکردم؛ کاری که معلوم شد بیفایده بوده. خب بگذریم، همون طور که گفتم ارتباط برقرار کردن یک هنره، نه یک علم دقیق. گاهی برندهای، گاهی بازنده.
حالا که از این اتفاق گفتم، یاد یکی از مکالمات چند سال پیشترم در یکی از کلاسهای ارتباط غیرکلامی مقطع کارشناسی افتادم. یک روز داشتیم درباره مطالعات مختلفی که به ارتباط چشمی پرداخته بودند، بحث میکردیم: درباره اینکه آدمها وقتی به سمت هم نزدیک میشن، از حدود چه فاصلهیی نگاههاشون به هم گره میخوره؛ از نظر عرف طول مدت نگاهمون به یک دوست، به غریبه، به زیردست، یا مافوق چهقدر باید باشه؛ معمولا در مدت یک مکالمه چند وقت یک بار تماس چشمی برقرار میشه و اینکه هر کدوم از این نگاهها چه پیامی منتقل میکنه. یکی از بچههای کلاس گفت که متوجه شده دانشجوی نابینای کلاس هم (که من بودم) وقتی با کسی حرف میزنه، صاف تو چشمهای طرف نگاه میکنه ولی اون نمیفهمه چرا. مگر نه اینکه نمیتونه ببینه؟ من سرمو رو به دیوار کردم و گفتم: “برای اینکه خیلی عجیبه اگه این جوری صحبت کنم.” بعد اون گفت: “خب آره، ولی آخه تو درست تو چشمهای آدم نگاه میکنی. چه جوری میفهمی کجا رو باید نگاه کنی؟” در جوابش بهشوخی گفتم: “تو رو نمیدونم، ولی چشمهای بیشترِ آدمها یک کم از دهنشون بالاتره؛ بنابراین من مستقیم صدای طرف رو میگیرم و چهارانگشت میرم بالاتر!” کل کلاس زدند زیر خنده.
البته بعدا بهطور جدی به سؤال اون دانشجو فکر کردم. راستی چرا موقع صحبت با دیگران رو به روشون قرار میگرفتم یا چرا به حالت و حرکات ریز صورتم اهمیت میدادم؟ آیا به این دلیل بود که با تظاهر به توانایی دیدن و عادی بودن، هنوز سعی میکردم نابیناییام رو مخفی کنم؛ همون کاری که مدتهای مدید میکردم، یعنی تا پیش از اینکه حقیقت نابینایی رو از فدراسیون ملی نابینایان یاد بگیرم؟
اون زمان چند سالی از آشنایی من با فدراسیون و شروع پذیرش نابیناییام و کنار اومدن باهاش گذشته بود. پیش از این آشنایی از نابینا بودنم خجالت میکشیدم چون فکر میکردم نابیناها آدمهای مضحکِ بیدستوپا، یا بدتر از اون آدمهای تقریبا درموندهی وابستهیی هستند که نهایتش میتونند گوشه خیابون مداد بفروشند. نمیخواستم کسی همچین تصوری از من داشته باشه، بنابراین سعی میکردم نابیناییام رو مخفی کنم و البته به همین دلیل از عصا استفاده نمیکردم.
برای اینکه عادی به نظر بیام، چه دیوانگیها که نکردم. الآن که فکرش رو میکنم میبینم انگار داشتم با دیگران بازی میکردم! کارهای مسخرهیی ازم سر میزد. مثلا توی سلمونی یا مطب وقتی منتظر بودم نوبتم بشه، یک مجله برمیداشتم و وانمود میکردم دارم میخونمش و بعد از مدت مناسبی هم هر صفحه رو ورق میزدم؛ یا اینکه توی راهروهای نزدیک دستشوییها مدتی خودم رو معطل میکردم تا یک مرد رو که میخواد بره دستشویی شناسایی کنم و پشت سرش برم قسمت مردونه (بماند که گاهی چهقدر بهم فشار میومد که خودمو نگه دارم)؛ یا در مواجهه با افراد بهجای اینکه متوجهشون کنم نمیبینم یا بهجا نمیارمشون، رفتاری خشک و رسمی از خودم نشون میدادم یا وانمود میکردم حواسم پرت بوده.
اما حالا که دیگه حقیقت نابینایی رو فهمیده بودم، اینکه نابینا بودن قابل احترامه و از یک عصای سفید و محکم، مثل یک تابلوی نئون با نوشتهی “نگاهم کنید! من نابینام!” استفاده میکردم، مخفی کردن نابیناییام با تظاهر به دیدن غیرممکن بود. نه؛ پس موضوع قطعا این نبود.
پیش از آشنایی با فدراسیون ملی نابینایان، اعمالم برخاسته از تمایلم به گولزدن یا فریبدادن مردم بود، چون میخواستم اونها فکر کنند من میتونم ببینم؛ اما بعد از قدری دروننگری پی بردم که به برکت وجود فدراسیون دیدگاهم تغییر کرده و حالا فقط سعی میکنم هرچه بهتر ارتباط برقرار کنم. همچنین پی بردم که تفاوت عمیقی وجود داره بین تلاش برای مخفی نگه داشتن واقعیت نابینا بودن از راه تظاهر به دیدن و درک و استفاده از زبان بدن به عنوان بخش مهمی از ارتباط.