میگن سختترین گام در شروع هر راه گام اوله. گامی که برداشتنش مستلزم پشت سر گذاشتن ترسها و نگرانیهاییه که بهمون اجازه آغاز کردن رو نمیدن. قدمهای بعدی، سخت یا آسون، مراحلی هستن که از موانع مختلف عبورمون میدن تا محکمتر و سریعتر پیش بریم و پیش ببریم. اگر در میانهی راه نگاهی گذرا به پشت سرمون بندازیم، میبینیم که با برداشتن هر قدم چقدر قویتر و استوارتر شدیم و گامهای بعدیمون چقدر با قدمهای آغازین متفاوتن.
راه رسیدن به رویاها، هرچی که باشن، گاهی در آغاز به شدت سخت به نظر میرسه، اما بعد از شروع و پیشرفتن و تحقق اونچه به دنبالش هستیم، تمام سختیهایی که پشت سر گذاشتیم به نام ارزشمند تجربه در دفتر زندگیمون ثبت میشن و چه بسا به کار افرادی بیان که بعد از ما قدم به این جاده میذارن.
در مقاله امروز قراره با کسی همراه بشیم که با ترس آغاز کرد و به تحقق یک رویا رسید. بیایید تا داستان این سفر رو با قلم خودش بخونیم.
مشخصات
- نام مقاله: From Fear to Passion: A Blind Chef’s Culinary Journey
از ترس تا رویا: سرگذشت یک سرآشپز نابینا - نویسنده: کامرون لوهر
- مترجم: محمدرضا طاهر پور
- منبع: Future Reflections
- انتشار از وب سایت محله نابینایان Gooshkon.ir
سخن ویراستار:
بسیار معمول است که بزرگسالان بینا کودکان نابینا را از کمک کردن در آشپزخانه منع کنند. احتمالا کودکان نابینا اضطراب بزرگسالان را جذب کرده و به این نتیجه میرسند که آشپزخانه مکانی ترسناک و خطرناک میباشد. در این مقاله، کامرون لوهر درباره اینکه چگونه با کمک پدرش بر ترسهای خود غلبه کرده و به آشپزی علاقه پیدا کرده است توضیح میدهد.
من مربی مهارتهای زندگی روزمره در مرکز نابینایان لوئیزیانا در شهر راستون، لوئیزیانا هستم. شاید باورش سخت باشد که منی که اکنون هنر آشپزی را به دیگران آموزش میدهم زمانی از آشپزخانه میترسیدم.
بزرگ شدن به عنوان یک کودک نابینا، به ندرت این اجازه را به من میداد که در آشپزخانه حضور داشته باشم. زمانی که مادربزرگ و پدرم آشپزی میکردند اصلا از من کمک نمیگرفتند. حتی زمانی که به دوره نوجوانی رسیدم، آنها به آرامی مرا از آشپزخانه بیرون کرده یا مرا از جلوی کبابپز دور میکردند. در مهمانیهای خانوادگی، زمانی که بقیه در حال آماده سازی غذا بودند، وظیفه من نظارت و مراقبت از کودکان بود. با گذشت زمان، این تجربیات وجود مرا از حضور در آشپزخانه، مکانی که کاملاً برایم ناآشنا بود، سرشار از ترس و اضطراب کرد.
سپس زمانی که شانزده ساله شدم، پدرم به این نتیجه رسید که لازم است آشپزی برای خودم را یاد بگیرم تا زمانی که سرانجام به استقلال رسیدم آماده باشم. در آن تابستان پدرم تقریبا هر روز عصر را صرف آموزش آشپزی به من کرده و انواع دستور پختهای مختلف خانوادگیمان را به من معرفی میکرد. در ابتدا اصلا از آن لذت نمیبردم و فکر میکردم کارهای بهتری برای انجام دادن با وقتم دارم.
یادگیری آشپزی قطعا آسان نبود و در این مسیر من اشتباهات زیادی مرتکب شدم. یک بار که پدرم در تلاش بود تا درست کردن مرغ سوخاری را به من یاد بدهد، پودر قند را با آرد اشتباه گرفتم. مرغ اصلا طعم خوبی نگرفت و پودر قند هم اصلا به مرغ نچسبید. پدرم به سرعت متوجه اشتباه من شد و به آن خندید. آن شب برای شام ساندویچ خوردیم.
با گذشت زمان متوجه این امر شدم که وقتی دیگران از غذای من لذت میبرند من نیز از آشپزی لذت میبرم، بنابراین به کارم ادامه دادم. چند سال بعد پدرم را به دلیل بیماری از دست دادم. آشپزی برای من راهی شد تا یاد او را گرامی بدارم و دستورالعملهای آشپزی خانوادگیمان را حفظ کنم.
در اوایل دهه بیست زندگیام باقیمانده بیناییام را از دست دادم. احتیاج داشتم تا آشپزی را کاملا بدون بینایی یاد بگیرم. من در مرکز نابینایان لوئیزیانا «ال-سی-بی» ثبت نام کردم و آموزش فشرده مهارتهای نابینایی را به پایان رساندم. مهارتهایی که قبلا در زمانی که بینایی محدودی داشتم آموخته بودم را دوباره به دست آوردم و با استفاده از روشهای غیر بصری آنها را تقویت کردم.
با درست کردن دوباره غذاهایی که زمانی با استفاده از دید محدودم میپختم، اعتماد به نفسم افزایش یافت. من غرق در تهیه غذاهایی شدم که وقتی هنوز کمی دید قابل استفاده داشتم آنها را اصلا درست نکرده بودم. حتی به خودم این جرأت را دادم که به نانوایی و شیرینیپزی بپردازم، کاری که همیشه مرا به شدت میترساند. اولین باری که کوکیهای شکلاتی را پختم، دریافتم که وقتی آنهارا از فر بیرون میآورم میتوانم با بررسی بافت آنها متوجه شوم که کی آماده میشوند. پختن کوکیها اعتماد به نفسم را به شدت بالا برد!
پس از تکمیل برنامه آموزشی در «ال-سی-بی»، میدانستم که مهارتهای آشپزی و دستور پختهایی که پدرم به من آموخته بود از بین نمیروند. من میتوانستم باز هم آن غذاها را همراه با خانوادهام تجربه کنم.
اشتیاق من به آشپزی زمانی که به عنوان مربی مهارتهای زندگی روزمره شروع به کار کردم، همچنین زمانی که پدر شدم بیشتر و بیشتر شد. فرزندم اکنون پنج ساله است و او نیز نابینا میباشد. از هم اکنون شروع به کمک گرفتن از فرزندم در آشپزخانه کردهام. در حال حاضر کارهای او آوردن مواد اولیه و ریختن آنها درون ظرف، دور ریختن زبالهها، مخلوط کردن مواد باهم و بریدن میوهها در صورت لزوم است. هدف من این است که او در آشپزخانه احساس راحتی کند و آشپزخانه قلب خانه باشد. نمیخواهم او هیچ وقت به دلیل اینکه آشپزخانه برایش نا آشناست آنرا مکانی عجیب و ترسناک حس کند. من میخواهم پیوندی را که زمانی با پدرم داشتم با او نیز به اشتراک بگذارم.
آشپزی برای من چیزی بیشتر از یک سرگرمی شده است. این کار راهی برای ارتباط من با دیگران، حفظ سنتها و ایجاد خاطراتی ماندگار است.
یادداشتها:
Cameron Loher:
Louisiana Center for the Blind: (LCB):
Ruston: