پدر و مادر شدن یکی از پرچالشترین و در عین حال پربارترین تجربههای زندگیست. حالا تصور کنید این مسیر را والدینی طی کنند که هر دو نابینا هستند، بیتردید تجربهها رنگ و بویی متفاوت به خود میگیرند!
آیا میتوان بدون دیدن، دنیای کودک را روشن کرد؟ آیا میشود با تکیه بر حسهای دیگر، عشق، شادی، امنیت و راهنمایی را به فرزند هدیه داد؟
در این مقاله، به روایت صمیمی دختری ۱۲ ساله قدم به دنیای خانوادهای میگذاریم که با وجود نابینایی پدر و مادر، نهتنها از پس چالشها برآمدهاند، بلکه با خلاقیت، پشتکار و عشق، خانهای گرم و پر از تجربههای ناب ساختهاند؛ جایی که تفاوتها نه مانعاند و نه مایهی ترحم، بلکه سرچشمهای برای رشد، همدلی و افتخارند.
مشخصات مقاله:
- نام مقاله: My Parents Are Blind.
- پدر و مادر من نابینا هستند.
- نویسنده: ماریا ریوِرا لِی، روایتشده توسط بروک لیا فاستر.
- مترجم: الناز شکوهی
- منبع:
nfb.org
سخن سردبیر
مقالهی زیر برای اولین بار در سپتامبر ۲۰۰۴ مجله والدین منتشر شد. آیلین و تاملی از پیشروهای باسابقه فدراسیون هستند. آنها زندگی پرمشغله و پرباری دارند و دو فرزند دوستداشتنی را بزرگ میکنند. اکنون با خانواده لی از نگاه دخترشان ماریا آشنا شوید:
این کودک 12 ساله میگوید:
با وجود نابینایی پدر و مادرم، زندگی به طور حیرتآوری عادی پیش میره. همهی بچهها ماهی طلایی یا کلکسیون سکههاشون رو برای نشون دادن به مدرسه میآوردن اما من وقتی کلاس سوم بودم، مامانم رو به مدرسه بردم. چون مادر و پدرم نابینا هستن.
بچهها میخواستن بدونن که آیا من میتونم بدون اینکه کسی مچم رو بگیره از توی جعبه شیرینی بردارم؟! سوال خندهداری بود. خب معلومه که نمیتونستم، چون صدای بستهشدن در جعبه رو میشنید. حتی الان فکر میکنم من به نسبت بچههای 12 ساله حومه بالتیمور، جایی که زندگی میکنیم، کمتر میتونم از زیر کارها در برم.
مامانم همیشه در حال گوش کردنه، حتی حاضرم قسم بخورم که اون میتونه صدای چشمای من رو وقتی دارم بهش نگاه میکنم بشنوه، موقع خرید هم اگر من ی تیشرت یقه باز انتخاب کنم، اونو با دستاش بررسی میکنه و وادارم میکنه که یکی دیگه انتخاب کنم.
پدرخوانده من، تام هم نابیناست. اون بیناییشو به دلیل دیابت نوجوانی در 18 سالگی از دست داده، اما مادرم از زمان تولد نابینا بوده. اون هیچوقت چهره من رو ندیده اما میدونه موهای بلند و تیرهای دارم، پوستم شکلاتیه و چشمای درشت و بادامی خودشو به ارث بردم. اون میگه: از اینکه نمیتونه من رو با کلاه فارغالتحصیلی یا توی لباس عروس ببینه، ناراحت نیست! چون همیشه اونجاست تا به حرفام گوش کنه و من رو لمس کنه، اما اعتراف میکنه که وقتی مسابقه فوتبال دارم یا توی نمایش موزیکال مدرسه میرقصم، ندیدن من ناراحتش میکنه.
من تا پنج سالگی نمیدونستم مادرم نابیناست. بعد از اون مدام ازش میخواستم که من رو برای معاینه چشمام دکتر ببره. مامانم متوجه شد از اینکه من هم نابینا بشم نگرانم و برام توضیح داد که نابینایی مثل سرماخوردگی واگیردار نیست.
بچهها و بعضی وقتا بزرگترها فکر میکنن به خاطر نابینایی پدر مادرم، من مسئول همه چیز هستم. مثلا فکر میکنن که ایمیلهاشون رو من میخونم، درحالیکه مامان و تام با استفاده از رایانه مخصوص که گویاست و کیبوردی که حروف بریل داره، خودشون ایمیلهاشون رو میخونن. همچنین مردم تصور میکنن که من پدر و مادرم رو از خیابون رد میکنم، براشون قصه شب میخونم و جان کارلوس، برادر سه سالهام رو حمام میدم. اینا اصلا درست نیست. مامانم گوشهای میایسته و گوش میده تا مطمئن بشه که اتومبیلها ایستادن و بعد من رو از چهارراه چهاربانده میگذرونه. وقت حمام، با یک لیف کمر برادرم رو میشوره و با دستاش مسیر حرکت لیف رو به سمت انگشتهای پاش پیدا میکنه. قبل از خواب هم کتابهایی رو که به بریل چاپ شده، میخونیم.
مثل همهی مامانای دیگه، مامان من هم توی انجام تکالیف مدرسه همراهیم میکنه. اون ازم میخواد که جوابای تکالیفم رو با صدای بلند واسش بخونم. تام هم همیشه عادت داشته که معلم ریاضی باشه و منم سوالهامو ازش میپرسم.
مادرم هیچ موقع اجازه نداده که نابینایی مانعی واسش باشه. اون در دانشگاه هاروارد تحصیل کرده و بعد به مدرسه بازرگانی وارتون رفته، الانم از داخل خونه برای ی مجله محلی تبلیغ میفروشه. این من رو تشویق میکنه که بتونم به مشکلات و چالشها غلبه کنم.
من اختلال خوانش(دیسلکسیا) دارم. معلمهای من فکر میکنن چون پدر و مادرم نابینا هستن و نمیتونن چیزی رو برای من بخونن، دچار این مشکل شدم و این مسئله مامان رو اذیت میکنه. ما همیشه با کامپیوتر گویامون به کتابها گوش میکنیم.
بیشتر غذاها رو مامانم خودش میپزه و ما عاشق پلو لوبیاهاش هستیم. بعضی از افراد نابینا از برچسب و یا مگنتهای بریل روی قوطیهای کنسرو و یا غذاهای فیریزشده استفاده میکنن، اما مامان من با لمس بافتشون میتونه اونا رو تشخیص بده. اون میدونه که ی قوطی کوتاه و دایرهای، تُنماهیه و همچنین میتونه بسته هویج و بروکلی یخزده رو با لمس مواد داخلشون تشخیص بده.
مامانم هیچوقت اجازه نمیده که ندیدنش مانعی برای خوشگذرونیمون بشه. ما نسخههایی از مُنُپُلی و اِسکِرابِل رو بازی میکنیم که علامتگذاریهای بریل دارن. سال گذشته به شهربازی والتدیزنی و هِرشیپارک رفتیم. من و جان کارلوس سوار وسایل بازی کودکان شدیم و یک راهنما مامان و تام رو سوار ترنهوایی کرد.
من و مامانم بیشتر از هر مادر و دختری به هم نزدیک هستیم چون زمان زیادی رو با هم میگذرونیم. وقتی من یکساله بودم پدرم که بینا بود مادرم رو ترک کرد و مامان تا قبل از ازدواج با تام، سالهای زیادی رو بدون داشتن همسر زندگی کرد. محل زندگی پدرم فقط چند ساعت با ما فاصله داره و من تابستونها رو با اون میگذرونم.
مادرم و تام نمیتونن رانندگی کنن، بنابراین اون مجبوره راههای خلاقانهای رو برای انجام کارها و خریدهای خونه پیدا کنه. مامان با همسایهها دوست شده که لباسهای ما رو به خشکشویی میبَرَن و اونو برای رفتن به فروشگاه همراهی میکنن. تام هم که مدیر سیستم اطلاعاتی UPS هست، از تاکسی برای رفتن به محل کارش استفاده میکنه. من هم با دوچرخه به مدرسه میرم. مامان دوست نداره که کسی از روی ترحم به ما کمک کنه، به همین خاطر برای جبران محبتهاشون، یک دیس غذای آماده واسشون میبره و تام هم رایانههاشونو تعمیر میکنه. اما اوضاع همیشه به خوبی پیش نمیره. همین اواخر، باید برادرم رو به چشمپزشکی میبردیم و من هم به دلیل آسیبدیدگی پام باید به دکتر کودکان مراجعه میکردم. بعد از اینکه کار من تموم شد، یک تاکسی گرفتیم و مامانم حدود 40 دقیقه پشت خط موند و باتری گوشیش تموم شد. ما توی راه مونده بودیم و مجبور شدیم تا خونه سه کیلومتر پیادهروی کنیم. پای من درد میکرد و جان کارلوس هم بداخلاق شده بود. مامان صندلی ماشین جان رو روی شونش گذاشته بود تا بتونه از عصاش استفاده کنه. وقتی اون از راه رفتن خسته شد، مجبور شدیم به نوبت بغلش کنیم. مامانم بهم گفت: «بعضیا با ورزش کردن قوی میشن و ما با رسیدن به خونه قوی میشیم».
درسته که روزها سختن، اما هر روز مامان بهم یاد میده که چهطور باید از پس چالشها بر بیام و درسی که اون بهم میده، بهترین و بزرگترین درسه. من فکر میکنم داشتن پدر و مادر نابینا چیز جالبیه. بعضی از دوستام از اینکه متفاوت باشن میترسن ولی من از اینکه خونوادم منحصربهفرد هستن، لذت میبرم.