نبرد 20 ساله برای کودکان نابینا

راه زندگی همواره پر از چالش‌ها و دستاندازهای کوچک و بزرگیست که بدون گذشتن از آنها پیشروی امکانپذیر نیست.

گاهی این چالش‌ها تاریکتر از نگاه، بالاتر از توان، و بزرگتر از زندگی به نظر می‌رسند. گاهی دلیلی، اتفاقی، حادثه‌ای، سبب می‌شود که پس از گذر از گذارهای توفانی، این مسیر سراسر ماجرا را با دیدی متفاوت بنگریم، برای دستیابی به اهدافی متفاوت بکوشیم و تحقق رویاهایی فراتر از آرزوهای خود را خواهان باشیم.

نبرد قهرمانانی که با گام نهادن در چنین جاده‌های ناهمواری داستان‌هایی از کتاب استواری و ایستادگی در گوشمان می‌خوانند شاید پاسخی به خستگی‌هایمان باشد در گذرگاه‌های عمر، تا بخوانیم و بدانیم و بیاموزیم.

مشخصات مقاله:

  • نام مقاله: A 20-year fight for blind children (نبرد 20 ساله برای کودکان نابینا
  • مترجم: مریم حفیظی
  • منبع: worldschildrensprize.org

نبرد 20 ساله برای کودکان نابینا

مانوئل آهسته سر دختر را نوازش می‌کند. آدلیا، 9 ساله، روی نیمکت به او تکیه داده است. وقتی نوزاد بود، به دلیل نابینایی در جنگل رها شده بود تا بمیرد.

این وضعیت مرا ناراحت و عصبانی می‌کند. متاسفانه آدلیا یک استثنا نیست. وضعیت در گینه‌بیسائو برای کودکانی که نابینا هستند یا معلولیت دیگری دارند وحشتناک است. بسیاری از مردم این کودکان را بی‌ارزش می‌دانند، بنابراین به آن‌ها عشق نمی‌ ورزند یا اجازه نمی‌دهند به مدرسه بروند. مانوئل می‌گوید:”همه زندگی من مبارزه برای این کودکان است.”

مانوئل می‌داند که یک کودک با توانایی‌های مختلف در زندگی خود تا چه حد به دریافت مراقبت و عشق از بزرگ‌ترها نیاز دارد و نباید رها شود. او این موضوع را به خوبی می داند زیرا خود در سن سه سالگی بینایی خود را از دست داد.

“من در یک خانواده معمولی با تعداد زیادی بچه بزرگ شدم. ما 9 نفر بودیم و مادرم آنا ماریا و پدرم لوئیس همه ما را دوست داشتند. من و پدرم بهترین دوستان هم بودیم. ما هر روز دست در دست هم به پیش‌دبستانی می‌رفتیم و با هم زیاد بازی می‌کردیم. به شنا می‌رفتیم و انواع ورزشهای با توپ را انجام می‌دادیم. با اینکه کوچک بودم, معمولاً لباس‌هایمان را با هم ست می‌کردیم. به یاد دارم که پدرم همیشه خوشحال بود.”

وقتی مانوئل سه‌ساله بود، اتفاقی افتاد که همه چیز را تغییر داد.

“چشمان قهوه‌ای رنگ من به آبی تغییر کرده و همه چیز تیره و تار شد. بازی کردن و گشتن سخت‌تر و سخت‌تر شد و من به علت دید کم دیگر به پیش دبستانی نرفتم. این موضوع واقعاً مرا غمگین کرد. اما پدرم غمگین تر از من بود. او تقریبا همیشه گریه می‌کرد.”

سفر طولانی

پدر مانوئل نمی‌توانست بپذیرد که پسرش نابینا شده‌است. می‌خواست مطمئن شود که مانوئل بهترین مراقبت‌های پزشکی را دریافت می‌کند. اما این در گینه‌بیسائو ممکن نبود، بلکه در پرتغال، جایی که برادرش زندگی می‌کرد امکان داشت. او با افرادی تماس گرفت که ممکن بود بتوانند کمکی کنند. و تا آنجا که می‌توانست از حقوق دریافتی‌اش از ارتش پس‌انداز می‌کرد. غذای کمتری برای خانواده مهیا بود. اما آن‌ها پافشاری کرده و سرانجام موفق شدند بلیت پرواز بگیرند تا مانوئل را به عمویش در پرتغال برسانند. اما هیچ‌کس دیگری در خانواده امکان مالی برای همراهی او را نداشت.

“برای من آسان نبود. من فقط چهار سالم بود و غمگین و هراسان بودم. اما خوش‌شانس بودم. در پرواز راهبه‌ای بود که به من کمک کرد و در بیمارستان پرستارانی به نام‌های جودیت و لوردس بودند که از من مراقبت می‌کردند. آن‌ها دلداری‌ام می‌دادند و همانند پدر و مادرم کتاب و آواز می‌خواندند.”

مانوئل امیدوار بود که پزشکان اروپا بتوانند به او کمک کنند تا بیناییش باز گردد.

“اما بعد از یک سال در بیمارستان به من گفتند که هیچ کاری برای جبران آسیب بینایی‌ام که گلوکوم نامیده می‌شود قابل انجام نیست. برای درمان پزشکی خیلی دیر شده بود.”

مدرسه‌ای برای نابینایان

یک بار دیگر، پدر مانوئل بود که بیش از همه ناراحت بود. اما او پیوسته برای پسرش می‌جنگید. او دریافته بود که مدارس خوبی برای کودکان نابینا در پرتغال وجود دارد، اما آن‌ مدارس پر هزینه هستند. در گینه‌بیسائو حتی یک مدرسه برای کودکان نابینا وجود نداشت، بنابراین یک‌ بار دیگر پدر مانوئل برای کمک به او شروع به پس‌انداز پول کرد.

“خانواده‌ام توانستند پول کافی برای رفتن من به یک مدرسه شبانه ‌روزی در پرتغال را فراهم کنند. اگرچه دلتنگ خانواده‌ام بودم اما در آنجا واقعاً خوشحال بودم. حساب و کتاب و نوشتن و خواندن با استفاده از خط بریل را آموختم. در مدرسه همچنین مهارت‌های عملی مانند لباس پوشیدن، شستشو و مسواک زدن دندان‌هایم را یاد گرفتم و تعداد زیادی دوست جدید پیدا کردم. بهترین دوست من آنتونیو نام داشت و در اوقات فراغت به فوتبال و شنا می‌رفتیم.”

دل شکستگی

سال‌ها گذشت و مانوئل آموخت که چگونه به عنوان یک فرد نابینا زندگی کند. شاید با همه اینها زندگی خوب می‌شد. اما یک روز پس از شش سال مدرسه، مانوئل پیامی دریافت کرد که زندگی اش را تغییر داد. پدرش به طور ناگهانی بر اثر حمله قلبی درگذشت.

“ده ساله بودم و هم پدرم و هم فرصت ادامه تحصیل را از دست دادم، زیرا هیچ‌کس دیگر قادر به پرداخت شهریه مدرسه‌ام نبود. به آفریقا برگشتم و تمام راه غمگین بودم.”

هنگامی که مانوئل به مقصد رسید کشور در حال جنگ بود. گینه‌بیسائو برای آزاد شدن از استعمار پرتغال که در آن زمان قدرت را در دست داشت مبارزه می‌کرد. خانواده، مانوئل را نزد بستگان خود در همسایگی گینه به مکان امن فرستاد. در آنجا او توانست به مدرسه‌ای ویژه کودکان و نوجوانان استثنایی برود. شش سال بعد، گینه‌بیسائو مستقل شد و مانوئل به خانه بازگشت.

متوقف کردن رییس جمهور

گینه‌بیسائو فقیر و بر اثر جنگ ویران شده ‌بود. خانواده مانوئل باید با فروش هر چیز ممکنی توسط مادر در بازار به حیات خود ادامه می‌دادند. مانوئل، که شانزده سال داشت، دانست که باید کار پیدا کرده و به خانواده کمک کند. هیچ‌کس باور نداشت که یک فرد نابینا می‌تواند کار پیدا کند، اما مانوئل هر روز به کاخ ریاست‌جمهوری می‌رفت و می‌خواست با رئیس‌جمهور صحبت کند. او معتقد بود که رئیس‌جمهور به او و دیگر افراد استثنایی برای پیدا کردن کار کمک خواهد کرد. هر روز به او می‌گفتند که ملاقات با رئیس‌جمهور ممکن نیست. اما او همچنان ادامه می‌داد.

“یک روز تصمیم گرفتم تا در مسیر ماشین رئیس‌جمهور بایستم تا او مجبور به توقف شود! نگهبانان رئیس‌جمهور مرا نزد او بردند. به او توضیح دادم که برای به دست آوردن شغل به کمک نیاز دارم، زیرا هیچ‌کس افراد نابینا را استخدام نمی‌کند. گفتم که کار به عنوان اپراتور سوییچ برد را در مدرسه گینه یاد گرفته‌ام. رئیس‌جمهور کنجکاو بود و به من اجازه داد تا سوییچ برد را در دفتر ریاست‌جمهوری امتحان کنم. وقتی در این آزمون قبول شدم چنان تحت‌تاثیر قرار گرفت که در اداره پست شغلی برای من ترتیب داد!”

اشتغال به تجارت

یک سال بعد ، رئیس‌جمهور در یک کودتا عزل شد، یک سیستم تلفن جدید نصب شد و مانوئل شغلش را از دست داد اما تسلیم نشد. او موفق شده بود مقداری پول پس‌انداز کند و تصمیم گرفت به تجارت بپردازد. مانوئل لوازم مدرسه، لوازم بهداشتی و نوشیدنی در شهر خریداری می‌کرد و سپس در مناطق روستایی می‌فروخت. او از این پول برای خرید روغن نخل و الوار استفاده کرده و سپس آنها را در شهر می‌فروخت.

“کار سختی بود، اما من آن را دوست داشتم. بعد از مدتی آنقدر خوب پیش ‌رفت که توانستم یک ماشین قدیمی بخرم، راننده‌ای استخدام کنم و یک شرکت تاکسی هم راه‌اندازی کنم. در نهایت، موفق شدم پول زیادی پس‌انداز کنم و یک خانه زیبا برای خانواده‌ام بسازم. احساس خوبی داشتم که می‌توانستم این خانه را در قبال همه کارهایی که مادرم برای من انجام داده بود به وی بدهم.”

آغاز به کار AGRICE

اگر چه اوضاع مانوئل خوب پیش می‌رفت، اما بچه‌های نابینای کشور را که فرصت‌های مشابهی که در اختیار وی بود را دارا نبودند فراموش نکرد. آنهایی که پدر و مادری نداشتند تا دوستشان بدارد و یا نتوانسته بودند به مدرسه بروند، زیرا والدینشان فکر می‌کردند که این کار هدر دادن پول است، چرا که افراد نابینا به هر حال نمی‌توانند کار کنند یا حتی در خانه کمک کنند.

مانوئل می‌گوید:”بسیاری از آن‌ها مخفی یا رها شده بودند. بعضی از مردم حتی فکر می‌کردند که بچه‌های نابینا به وسیله ارواح شیطانی تسخیر شده‌اند و آنها را در جنگل رها می‌کردند تا بمیرند. و با این حال، دولت حتی یک مدرسه هم مناسب دانشآموزان نابینا در کل کشور فراهم نکرده بود.”

بدین ترتیب در سال ۱۹۹۶ مانوئل سازمانی به نام AGRICE (انجمن توان‌بخشی و ادغام نابینایان گینه) را آغاز کرد تا مردم نابینا بتوانند در جامعه خود آگاهی را بالا ببرند و برای احترام به حقوق خود مبارزه کنند.

“من می‌خواستم به همه نشان دهم که ما اینجا هستیم، و حقوق مشابهی با بقیه داریم. حق رفتن به مدرسه، به دست آوردن شغل و شرکت کردن در اجتماع. و با در کنار هم بودن اطمینان حاصل کنیم که دیگر احساس تنهایی نمی‌کنیم.”

خانه امن

مانوئل از طریق AGRICE با بسیاری از کودکان نابینا که زندگی دشواری داشتند آشنا شد. هنگامی که مادرش درگذشت، تصمیم گرفت نیمی از خانه‌اش را به اولین خانه امن برای کودکان نابینا در گینه‌ بیسائو تبدیل کند. اولین افرادی که در سال ۲۰۰۰ وارد این خانه شدند دو برادر به نام‌های سانکار 11 ماهه و ممدی 6 ساله بودند.

مانوئل می‌گوید:”پس از اینکه پدرشان خانواده را ترک کرد، مادر به سبب به دنیا آوردن کودکان نابینا متهم به ناپاک بودن شده و از روستا اخراج شد.”

مانوئل به همراه همسرش دومینگاس از دو پسر کوچک مراقبت کردند. به آن‌ها غذا، لباس، مراقبت‌های پزشکی و امنیت داده شد. شایعاتی مبنی بر رفتار خوب با برادران در خانه مانوئل پخش شد و هر روز کودکان نابینای بیشتر و بیشتری به آنجا آمدند.

“در همان زمان ما مأموریت‌های نجات خود را آغاز کردیم، از روستاها دیدن می‌کردیم تا کودکان نابینا یا کودکان معلول دیگری را که اغلب می‌دانستیم در خطر مرگ زندگی می‌کنند، پیدا کنیم. ما در مورد حقوق کودکان با مردم صحبت کرده و به آنها پیشنهاد کردیم از کودکانی که به کمک نیاز دارند مراقبت کنیم. به زودی بیش از چهل کودک با اختلال بینایی داشتیم که با ما زندگی می‌کردند!”

مانوئل تمام هزینه‌های مربوط به کودکان را از جیب خود می‌پرداخت و به سختی از عهده مخارج زندگی برمی‌آمد.

مدرسه عصای سفید

در خانه مانوئل، بچه‌ها یاد گرفتند که چگونه از خودشان مراقبت کنند و وقتی به خانه بازگشتند به خانواده‌هایشان کمک کنند، زیرا هدف مانوئل این بود که کودکان به خانه بازگردند و در جامعه مشارکت داشته باشند. آن‌ها یاد گرفتند که چگونه لباس‌ها و ظرف‌ها را بشویند، نظم و ترتیب ایجاد کنند، لباس بپوشند، غذاهای ساده بپزند و بسیاری کارهای دیگر انجام دهند. اما مانوئل می‌دانست که این بچه‌ها هم مثل همه بچه‌های دیگر باید به مدرسه بروند. او به طور خستگی‌ناپذیر برای متقاعد کردن دولت به ایجاد مدرسه‌ای متناسب با نیازهای کودکان نابینا و با معلمانی که به خط بریل آموزش دیده‌اند مبارزه می‌کرد. وی برای سالهای متمادی نامه‌هایی نوشت، تماس گرفت و با مقامات ملاقات کرد. هیچ اتفاقی نیفتاد.

“سرانجام، آن‌ها از من خسته شدند. دولت قصد نداشت ساخت چنین مدرسه ای را شروع کند، اما درنهایت به من تکه زمینی دادند تا خودم مدرسه را بسازم، فکر می‌کنم به این منظور که ساکتم کنند.”

مانوئل و AGRICE پولی نداشتند، اما یک مدرسه کوچک و ساده از برگ‌های درخت بامبو و نخل ساختند، جایی که بچه‌ها بدون میز روی زمین می‌نشستند. در همان زمان به معلمان خط بریل را آموزش دادند. ساخت این مدرسه در سال ۲۰۰۳ به پایان رسید و به نام عصای نابینایان”عصای سفید”نامیده شد.

“یک روز سفیر کانادا از مدرسه دیدن کرد تا ببیند ما چگونه با دانشآموزان خود کار می‌کنیم. همان طور که در کلاس ایستاده بودیم، مار بزرگی از میان علف‌ها به طرف بچه‌ها خزید. سفیر وحشت زده و نگران امنیت کودکان بود. بعد از برخورد با مار، سفارت تصمیم گرفت به ما پول بدهد تا یک مدرسه امنتری برای بچه‌ها بسازیم!”

مدرسه مختلط

این روزها هیچ دانش‌آموزی در مدرسه مانوئل روی زمین نمی‌نشیند. با حمایت پرتغال و کانادا، AGRICEیک مدرسه با شش کلاس، یک سالن غذاخوری، یک کتابخانه، یک کلاس موسیقی و دو کارگاه هنری ساخته‌ است. دپارتمان آموزش و پرورش گینه‌بیسائو معلمانی را در اختیار مانوئل قرار می‌دهد. و اکنون مدرسه نه تنها برای دانشآموزان نابینا بلکه به روی همه باز است. در حال حاضر ۷۰ دانش‌آموز نابینا و 177 دانش آموز بینا در مدرسه حضور دارند.

مانوئل می‌گوید:

“برای من روشن است که همه ما باید با هم یاد بگیریم. این راه خوبی برای جلوگیری از انزوای کودکان معلول است و به مردم کمک می‌کند تا درک کنند که همه ما نقشی در این جامعه داریم. همه ما با هم برابر هستیم. در ابتدا، خانواده‌های زیادی با کودکان بینا وجود داشتند که فکر می‌کردند فرستادن فرزندانشان به مدرسه ما عجیب است، اما اکنون ما یکی از بهترین و خوشنام ترین مدارس کشور هستیم و بسیاری از مردم می‌خواهند که فرزندانشان را به این مدرسه بفرستند.”

250 بچه مانوئل

۱۶ سال از زمانی که مانوئل، سانکار و ممدی، برادران رها شده را به این خانه آورد می‌گذرد. از آن زمان او به بیش از ۲۵۰ کودک نابینا از همین طریق کمک کرده‌است. امروزه 41 نفر در AGRICE کار می‌کنند و برای کودکان نابینا خانه، غذا، مراقبت‌های پزشکی، فرصت رفتن به مدرسه، امنیت و عشق فراهم می‌کنند. احتیاجی به پرداخت هزینه‌ای از طرف بچه‌ها نیست. مانوئل با توضیح بهترین راه‌های مراقبت از کودکان نابینا برای روستاییان فرصت پیوستن این کودکان به خانواده‌هایشان را فراهم کرده است. کودکان از خانواده‌های فقیر می‌آیند و پس از نقل‌مکان به خانه، از طریق AGRICE حمایت می‌‌شوند تا بتوانند تحصیلات خود را ادامه دهند و آینده خوبی داشته باشند. امروز ۳۷ کودک در خانه مانوئل زندگی می‌کنند، اما به زودی بر این تعداد افزوده می‌شود، زیرا او و AGRICE مأموریت‌های نجات خود را برای روستاهای دورتر ادامه خواهند داد.

“با وجود اینکه وضعیت کودکان استثنایی از زمان شروع کارمان بسیار بهتر شده‌است، هنوز کارهای زیادی داریم که انجام بدهیم. ما کشوری فقیر هستیم که بسیاری از مردم سواد ندارند چون هرگز به مدرسه نرفته‌اند. به همین دلیل است که ما باید به گسترش موضوع حقوق همه کودکان در روستاها ادامه دهیم. همین چند سال پیش آدلیا به علت نابینایی رها شده بود تا بمیرد، و اتفاقات مشابهی هنوز هم روی می‌دهند. اهمیت وجود ما همین است!”

“هدف ما این است که همه کودکان، حتی کودکانی که نابینا هستند یا معلولیت دیگری دارند، باید فرصت زندگی و امید به آینده داشته باشند. همه کودکان باید احساس کنند که مهم هستند و به جامعه تعلق دارند.”

همانند پدرم و همانند فرزندم

گاهی اوقات مانوئل در مورد تمام اتفاقات وحشتناکی که برای کودکان گینه‌ بیسائو رخ می‌دهد احساس خستگی و ناراحتی می‌کند. اما به جای تسلیم شدن، او بیشتر مصمم می‌شود تا به کارش ادامه دهد.

“در آن زمان‌ها به تمام فرصت‌هایی که در زندگی به خاطر حضور پدرم داشتم فکر می‌کنم. او بهترین دوست من بود، و عشقش به من سبب شد که تلاش کند تا بهترین مراقبت پزشکی و آموزش را برایم فراهم کند. پدرم الگوی من در زندگی است. شیوه‌ای که او در برابر من داشت، روشی است که من می‌خواهم برای تمام کودکان نابینا که به من نیاز دارند به کار ببندم. به عنوان مثال همین آدلیا. من به مبارزه برای حقوق او و حقوق سایر کودکان نابینا تا زمانی که زنده‌ام ادامه خواهم داد.”

یادداشت‌ها

Manuel:

Adelia:

Guinea-Bissau:

Anna-Maria:

Luis:

Portugal:

Judite:

Lurdes:

glaucoma:

braille:

António:

AGRICE: Associação Guineense de Reabilitação e Integração de Cegos / The Guinean Association for Rehabilitation and Integration of the Blind:

Suncar:

Mamadi:

Domingas:

The White Cane:

Bengala Branca:

Canada:

یک پاسخ به «نبرد 20 ساله برای کودکان نابینا»

دیدگاهتان را بنویسید