مطلبی که در ادامه میخوانید، بیش از سی سال پیش در فصلنامهی فیوچر رفلکِشنز (Future Reflections) که وابسته به فدراسیون ملی نابینایان آمریکاست به چاپ رسیده و طبیعتاً در آن حرف و اثری از امکانات ارتباطیِ دنیای نوین نیست؛ با این حال لُبِ کلامش بهقدری آموزنده است که در هر دوره و زمانهای میتواند سرلوحهی تربیت کودکان نابینا باشد. جهت اطلاع، فدراسیون ملی نابینایان یک سازمان غیرانتفاعی و معاف از مالیات است که حدود ۸۴ سال پیش پایهگذاری شد و در حال حاضر بزرگترین سازمان نابینایان در آمریکاست.]
مشخصات مقاله:
- نام مقاله: Love is Necessary But Not Sufficient (عشق لازم است اما کافی، نه!)
- نویسنده: کِوان وُرلی (با مقدمهای از باربارا چیدِل)
- مترجم: ساقی نخعیزاده
- بازنشر از: nfb.org
سخن سردبیر:
در دوران کودکی هیچوقت چندان به این سؤال فکر نمیکردم که برای «مادرِ خوب بودن» چه چیز لازم است. به گمانم حتی وقتی تصادفاً به فکرش میافتادم، جوابم تنها تبعیت از غریزهی مادری بود و بس. تصور من این بود که انسانهای مادر نیز مانند حیوانهای مادر بهطور غریزی میدانند چه باید بکنند؛ مانند رفتار مرغ با جوجههایش، روباه با بچههایش، و سگ با تولههایش.
به خودم میگفتم برفرض اگر هم مشکلی در این زمینه پیش بیاید (خب هرچه باشد ما قدری پیچیدهتر از سایر موجودات هستیم!) همه میدانند که عشق حرف آخر را در حل مشکلات میزند. مادری که واقعاً عاشق فرزندش باشد بههیچوجه نمیتواند به او آسیب برساند.
خوشبختانه هنوز بچه بودم که فرصتی دست داد چند خرگوش بزرگ کنم و همان موقع آموختم که تصور رمانتیکم از غریزهی مادری حتی در عالم حیوانات وجود خارجی ندارد. (اگر چیزی از عادات ناپسند خرگوشِ مادر نمیدانید بگردید در کتابها پیدا کنید یا از فروشگاههای مخصوص حیوانات خانگی بپرسید!)
خیلی زود سایر تجربههای زندگی به من آموخت که عشق بهتنهایی نمیتواند برای تمام مشکلات زندگی راهحل داشته باشد. من این را بهخصوص بعد از اولین تجربهی شخصی مادر شدن فهمیدم. تازه آن زمان بود که دانستم اشتغال به مادری کاری است پرزحمت که خوب بودن در آن نیازمند تلاش است؛ دانستم که غریزهی مادری قابل اطمینان نیست و عشق هم کافی نیست.
وقتی عشق برای بزرگ کردن فرزند بینا کافی نیست، مسلماً برای بزرگ کردن فرزند نابینا هم ناکافی است. درواقع ممکن است بدترین آسیبها را عاشقترین و مراقبترین والدین به یک کودک نابینا وارد کنند. اما اگر عشق کافی نیست پس چه چیز کافیست؟ و بهدست آوردنِ این “چیز” آیا در توان هر پدر و مادری هست؟
کِوان وُرلی از اعضای فدراسیون ملی نابینایان، چند سال پیش در سمیناری در شهر اسپرینگفیلدِ ایالت میزوری در یک سخنرانی به این پرسشها پاسخ داد. متن زیر درواقع از همان سخنرانی انتخاب و پیاده شده است. بر تمام والدین نگرانی که عاشقانه فرزندشان را دوست دارند واجب است که پیام کِوان را جدی بگیرند.
سخنرانی کِوان وُرلی:
وقتی جوان بودم در یکی از مدارس نابینایان داوطلبانه کار میکردم. یک روز با یک پسربچه به اسم جانی آشنا شدم. با هم به راهرو رفتیم اما جانی مثل پیرمردها آهسته و خمیده قدم برمیداشت. او با یک دستش محکم بازوی من را گرفته بود و دست دیگرش را ترسان و لرزان به دیوار میکشید، اما در حرف زدن خیلی باهوش و روشن به نظر میرسید. بچهای در آن سن و سال از چه چیزی باید میترسید؟ با آن وزن کمش، اگر به چیزی برخورد میکرد فقط در حد انعکاس ضربه به عقب برمیگشت. اگر هم زمین میخورد مگر ممکن بود کجا بیفتد و چه صدمهای ببیند؟
این سؤالها باعث شد تمام ورمها و زخمها و خراشها و بخیههای خودم یادم بیاید. همهی بچهها باید بچگی کنند. ولی جانی انگار حق نداشت. وقتی به اتاقش وارد شدیم من کمکش کردم کتش را دربیاورد. بعد به او یک چوبلباسی دادم تا کتش را به آن آویزان کند، اما جانی ناباورانه روی سرتاسر چوبلباسی دست کشید و در حالی که واقعاً وحشت کرده بود پرسید: «این چیه کِوان؟ این چیه؟!»
جانی هفت سالش بود اما تا قبل از این که به مدرسهی نابینایان بیاید، هیچوقت مجبور نشده بود خودش لباس بپوشد یا لباسش را دربیاورد. از یک راه رفتنِ ساده در راهرو میترسید چون به او القا شده بود و هرگز هم چوبلباسی ندیده بود. جانی هفتسالهی نابینا حقیقتاً در وضعیت سختی بود. متأسفانه جانی تنها نبود و نیست. غروب که از مدرسه بیرون آمدم دلم هم پُر از غصه برای جانی و جانیها شده بود و هم پُر از خشم به پدر و مادرهاشون. من به جانی عمیقاً احساس تعهد و تعلق میکردم و هنوز هم میکنم. آخر من و جانی در نابینایی اشتراک داریم، در میراث گذشتگان، و در شکلی از آینده. میفهمم که پدر و مادر جانی حتماً خیلی دوستش داشتند، ولی ببینید به نام عشق چه کرده بودند با فرزندشان!
با گذشت سالها خشم من تا حدودی جای خودش را به درک و نوعی همدلی داد. بالاخره پدر و مادر هم انساناند. آنها هم دربارهی نابینایان، گرفتار همان جهل و پیشداوری و قضاوتی هستند که در جامعه رایج است. پدر و مادر کودک نابینا که یکباره از چند و چونِ نابینایی علم غیب پیدا نمیکنند. هیچ دگرگونی خودکاری هم پیش نمیآید که ابهامها را برطرف کند، به افسانهها پایان بدهد یا مانع تصورات غلط بشود.
سی سال پیش دکتر جاکوبوس تِنبروک، بنیانگذار و اولین رئیس فدراسیون ملی نابینایان، بیانیهای دربارهی دیدِ جامعه به نابینایان صادر کرد. متأسفانه هنوز هم بخش زیادی از این بیانیه صحت دارد. تنبروک گفته بود:
«جامعهی متمدن همیشه از شخصیت کسانی که قوهی بینایی ندارند برداشت نادرستی داشته و بر مبنای همین برداشت، از نابینایی معلولیت ساخته است. بسیاری از ما که در این مکان گرد هم آمدهایم میدانیم نابینا فقط یعنی کسی که چشمانش نمیبیند، اما جامعه باور دارد که نابینایان فاقد ظرفیت لازم برای یک زندگی عادی، مفید، و سازندهاند. از قضا همین باور تا حد زیادی باعث شده آنها اینگونه بشوند.»
قضاوت نادرست و فراگیر دربارهی شخصیت واقعی نابینایان و ظرفیتی که برای یادگیری، مشارکت، و موفقیت دارند موجب شده که هنوز بهوفور جانیهایی باشند که در هفتسالگی نتوانند خودشان لباس بپوشند؛ یا مثلاً «جَک»، یک پسربچهی دیگر، روی زمین بنشیند و تمام روز ادای الویس پریسلی را دربیاورد. جک اصلاً تلاشی نمیکند که غذا خوردن با چنگال، خواندن خط بریل، یا مستقل جابهجا شدن را یاد بگیرد. با این که پنج سالش است تا حالا اصلاً نه دویده، نه ورجهوورجه و جستوخیزی کرده، و نه با بچههای دیگر بازی کرده است.
مادرش در جواب نگرانی من میگوید: «وای نه! حالش خوبه. اون رفیق شفیق فسقلی منه! شوخیهای کودکانهاش فوقالعاده است. میخواد الویس بشه بچهام. خیلی بامزهاست!»
من در درونم میگریم چون خیلی هم بامزه نیست، و بامزه نخواهد بود وقتی ۱۵ یا ۲۵ یا ۵۰ ساله بشود. آن موقع دیگر تنها و منزوی و ترحمانگیز میشود. و چه کسی رفیق شفیقش خواهد بود و از او مراقبت خواهد کرد؟ بیشک مادرش عاشقش است، اما این کافی نیست.
به باور من نابینایان میتوانند در عرصههای گوناگون همتراز بینایان با آنها رقابت کنند. این چیزی است که هم باورش دارم هم تلاش میکنم زندگیاش کنم. این باور سنگ بنای فلسفهی فدراسیون ملی نابینایان است. نابینایان — از جمله کودکانی مانند جانی و جک — میتوانند همتراز بینایان رقابت کنند مشروط بر اینکه به آنها فرصت و آموزش مناسب بدهیم. البته قبول دارم که این شرطِ پر طول و تفصیلی است، شرطی که برای کودکان دیروز بهندرت رعایت میشد و هنوز هم در بسیاری از موارد رعایت نمیشود.
اما علت حضور ما در این سمینار همین است: این که از کفایت آموزش فرزندانمان مطمئن شویم و فرصتهایشان را هم افزایش دهیم. بدون آموزش و فرصت، کودکان نابینای امروز مانند بسیاری از نابینایان دیروز و حتی امروز، به تحقیر و شرم ناشی از بیسوادی و بیتحرکی خواهند باخت. ممکن است این کودکان، وقتی امید و مفری نداشته باشند، محکوم به تحمل نوعی انزوای اجتماعی و اقتصادی شوند که چیزی کم از زندگی در سلول زندان نخواهد داشت. اما این اتفاق غیرقابل اجتناب نیست. تغییراتی صورت گرفته؛ تغییراتی که عمدتاً محصول تلاشهای جنبش سازمانیافتهی نابینایان و همراهی متخصصان مسؤول و متعهد با این جریان است. والدین کودکان نابینای امروز کاملاً حق دارند که در رؤیای آیندهای پر از روزهای روشن برای فرزندانشان باشند، برای خلقش سخت کوشش کنند، و به هیچ چیز کمتر از آن راضی نشوند.
همهی ما رؤیاهایی داریم و اصلاً مهم است که داشته باشیم: ما برای زندگی آیندهمان رؤیاپردازی میکنیم، و برای خانهای که خواهیم داشت، و شغلی که انتخاب میکنیم، و فرزندانی که بزرگ میکنیم… اما اگر پدری بفهمد پسرش نابیناست چه رؤیایی میتواند برایش داشته باشد؟ ممکن است فریادش بلند شود که: «وای نه خدای من، نه! نابینایی نه! چهطور میتونه نابینا باشه؟ چهطور مثل خودم فوتبال بازی کنه، یا دکتر بشه، یا خلبان؟!»
اصلاً همین رؤیاها هستند که پدر شدن را معنی میکنند. پس اجازه ندهید نابینایی رؤیاهایتان را به باد بدهد: رؤیای شرکت در مسابقات دو و میدانی یا کُشتی مدرسه و دانشگاه؛ رؤیای درجهی دکتری گرفتن یا روزی صاحب هواپیمای شخصی شدن. درواقع وقتی سنش اجازه بدهد ممکن است مثل شما فوتبال هم بازی کند. باور کنی یا نه پدر عزیز، موارد مستندی هست از نابینایانی که وقتی دبیرستانی شدند تیم فوتبال تشکیل دادند.
والدین گرامی! قرار نیست نابینایی رؤیاهای شما را خاکستر کند. حتماً رؤیای این را در سر داشته باشید که فرزندتان علیرغم نابینایی بتواند تمام تواناییهای بالقوهاش را به کار بگیرد. رؤیای یک زندگی سالم و پرنشاط را بپرورانید، حالا چه دکتر بشود چه کارمند ساده. بسیاری از رؤیاهایتان میتوانند تحقق پیدا کنند اگر اولین قدم را خودتان بردارید و تا آنجا که میتوانید تلاش کنید کلیشههای زشت و منفی دربارهی نابینایان را دور بریزید؛ کلیشههایی مثل این که نابینایان افراد فرودست و ناکارآمدیاند که سرنوشتشان فقط با تکدیگری، جارودستیسازی، و مددکاریِ بهزیستی گره خورده. در مرحلهی بعد باید فرزندتان را با داستانهای الهامبخش نابینایانِ موفق تشویق کنید — که خوشبختانه زیادند. حتماً در این جلسه هم کسانی هستند که دوست داشته باشند داستان دستاوردهایشان را با دیگران به اشتراک بگذارند. پس فرصت را از دست ندهید!
البته شما باید مدافع حق فرزندتان برای برخورداری از یک آموزش مناسب هم باشید. اول از همه باید از حق مشارکتش در انواع فعالیتها، حتی فعالیتهای معمولی و روزمره، دفاع کنید. مثال میزنم: وقتی حدود شش سالَم بود طبقهی چهارم مجتمعی در یک محلهی مسکونی ارتش در آلمان زندگی میکردیم. پدر و مادرم با هر روشی که میدانستند سعی میکردند من را یک بچهی معمولی بار بیاورند. بنابراین مسؤولیت بیرون بردن آشغال را به من داده بودند. از قضا یک بار توی راهپلهها کمی آشغال ریختم. یک نفر شاکی شد و یک سرهنگ ارتش آمد درِ خانهمان تا پدرم را توبیخ کند که چرا اجازه داده پسر نابینایش آشغال ببرد.
اما پدرم زیر بار نرفت. او بدون اینکه بداند، داشت از حقوق من دفاع میکرد. پدرم توضیح داد که من باید یاد بگیرم چهطوری از پس انجام کارها بربیایم و مثلاً آشغال را چهطور بیرون ببرم، وگرنه آیندهام چه میشود؟ علاوه بر این بچههای دیگر هم تا حالا آشغال ریختهاند. پس پسر نابینایش باز هم آشغال خواهد برد، باز هم توی محله دوچرخهسواری خواهد کرد (در این خصوص هم شکایتهایی بود) و علاوه بر اینها هر کار عادی دیگری که بچههای بینا مجاز به انجامش باشند انجام خواهد داد. این بسیار حیاتی است که از حق فرزندتان در انجام این جور کارهای روزمره دفاع کنید. باید فرزندتان را به چالش بکشید تا زندگی را به چنگ بیاورد و آماده باشد که پا به چالشِ بین خودش و کسانی بگذارد که خواسته یا ناخواسته تلاش میکنند حق یک زندگی کامل را از او سلب کنند.
شما باید در جستوجوی اطلاعات باشید و اطلاعاتتان را با دیگران مبادله کنید؛ درست همین کاری که الآن داریم اینجا انجام میدهیم. من اکیداً توصیه میکنم با نابینایانی که میتوانند الگوی مثبتی باشند در تماس باشید. درضمن با فدراسیون ملی نابینایان هم فعالانه همکاری کنید و در ارتباط باشید تا زمینهی فرصتهای واقعی را فراهم کنید. بیش از ۴۰ عضوی که اعضای مقیم ناحیهی اسپرینگفیلدِ میزوری را تشکیل دادهاند بهترین منبع محلی و در دسترساند. از آنها استفاده کنید.
و در نهایت، همان اهدافی را برای فرزند نابینایتان تعیین کنید که برای فرزند بینایتان تعیین میکنید. باید از هر دو انتظارات یکسانی داشته باشید. وقتی من حدوداً ده ساله بودم پدرم کار وجین علفهای هرز باغچه را به من و برادر کوچکترم، پُل، سپرد. کار سختی بود، هوا گرم بود، و ما هم بالاخره بچه بودیم… دل به کار نمیدادیم. پدرم آمد سراغمان و گفت: «زود باش پل! دست بجنبون! بدو! تمام روز که وقت نداریم!»
پل هم جواب داد: «خب آخه کِوان هم هیچ کاری نمیکنه!»
پدر گفت: «کِوان رو کاری نداشته باش. اون هرکاری از دستش برمیاد داره به بهترین نحو انجام میده.»
درواقع او داشت به من ارفاق میکرد چون از نظرش کاملاً قابل درک بود منِ کاملاً نابینا کاراییِ پُل را نداشته باشم؛ پلی که ۱۵ ماه از من کوچکتر بود. البته باید اضافه کنم که والدین من بهندرت مرتکب چنین اشتباه عاشقانهای میشدند، اما وقتی نابینا باشی لازم نیست چندین و چندبار اتفاقی بیفتد تا این درس را بگیری که با تلاش حداقلی تحسین حداکثری از تو میشود. اکیداً به شما توصیه میکنم انتظارتون از فرزند نابیناتون در سطح معمول باشد و دستکم نگیریدش. ظرف شستن، مرتب کردنِ تخت خواب، وجین کردنِ علف، چمن زدن، روزنامه خریدن از سر کوچه، و مانند اینها همگی انتظارات واقعبینانهای از یک کودک نابینا هستند.
امروز تمرکز ما بر راههایی است که بتوانند نسل بعدی نابینایان را از خطر انواع مرسوم اسارت که اغلب به بهانهی نابینایی شکل میگیرند دور نگه دارند؛ راههایی که بتوانند مانع از زندانی شدن نابینا در زندگی ناشایستی بشوند که در نتیجهی جهل جامعه و انتظارات اندک و فقدان آموزشِ با کیفیت رقم میخورد. اگر جیسونِ بینا در هفتسالگی میتواند آشغالها را بیرون ببرد چرا لورای نابینا نتواند؟ چیزی که نابینایان پیش و بیش از هر چیز برای آن در تلاشاند، زندگی کردن مثل بقیهی آدمهاست. ما خواهان درک، پذیرش، و بالاتر از همه، برابری هستیم. البته هنوز نداریم ولی باید بهدست بیاوریم و وارد تار و پود زندگی آیندهی فرزندانمان کنیم. زمان شروع همین حالاست.